پیشنوشت: این متن پراکنده است؛ اگر کار مهمی ندارید بخوانید

خاطره ی تلخ:

اواخر دوران انترنی هستم، حال همه ی ما خوب است اما تو هم باور مکن و هم باور بکن؛ هم خوب است هم بد، چند روزی خوشحال و چند روزی ناراحت مثل دیشب، تازه از کشیک های پشت سر هم خلاص شده بودم، چندین کار جشن فارغ التحصیلی عقب مانده بود، رفتم خوابگاه تا کارت دعوت را جشن را طراحی کنم، اما از فرط خستگی بر روی اولین سطح صاف خوابیدم، از گرسنگی بیدار شدم، بچه ها گفتن ددی کافی میکس می خوری؟ اره می خورم، تلفنم زنگ خورد، زهرا بود، صداش گرفته بود؛ مثل اون هایی که گریه کردن، بغضی هم داشت،  از تاسوکی تا زابل چند ساعته؟! چی میگی؟ میگم از تاسوکی یه آمبولانس بخواد بیاد زابل چقدر طول میکشه؟! فکر کنم ۳۰ تا ۴۵ دقیقه! چی شده؟ خانم فلانی پرستار اطفال امروز داشته میرفته یزد برای IVF میگن تو جاده تصادف کرده، الان بهمون خبر دادن، من و رزیدنت اطفال دم در اورژانسیم! میگن فوت شده! آب سردی بود که روی بدنم ریخت! امروز صبح داخل بخش دیدمش پر انرژی و شاد! از دور دیدمش دستی براش تکون دادم و احوال پرسی گرمی کردیم، تنها پرستاری بود که از روز اول بخش اطفال با بقیه فرق داشت، توی کشیک ها خیلی شوخی می کرد، باهم دیگه کَل کل داشتیم، سره یکی از همین کل کل ها هم ساعت ۳ صبح وقتی که توی اتاق سرپرستار بخش پشت لپ تاپ حین درست کردن پاورپوینت مورنینگ خوابم برده بود، ازم عکس گرفت و به بقیه نشون داد، خاطرم هست که توی یکی از کشیک ها به یاد خدابیامرز کریم افتادیم، وقتی عکسش رو دید خیلی ناراحت شد و گفت بنده ی خدا چه زحمتی کشید و آخر هم …

– سریع بیمارستان رفتم، جلوی در اورژانس زهرا و رزیدنت نشسته بودن، گریه می کردن، در حال ورود به اورژانس بودم که یکی از دوستان قدیمی را دیدم، خیلی نگران بود پرسید از تصادفی که نزدیک تاسوکیشده خبر داری، یک طرف تصادف خاله ام بوده!
وارد اورژانس شدم، خیلی شلوغ بود، طرف سیستم رفتم تا ببینم آمبولانس کجاست و چند دقیقه ی دیگر می رسد! آمبولانس نیم ساعت دیگر میرسد!
همان حین یاسین رو دیدم پدربزرگش رو با کاهش سطح هوشیاری آورده بودند و انتوبه شده بود، ادم ریه و نارسایی قلب، متخصص قلب تماس گرفتم چنتا اوردر گرفتم!
گفتند تصادفی ها رو آوردن، بغض گلو رو گرفت، به آمبولانس رسیدم به دنبال ردی از پرستارمون بودم به امید اینکه یک درصد خبر فوتش دروغ باشه، پرستار ما اونجا نبود، راننده ی آمبولانس گفت فوتی ها رو مستقیم به سرخانه می برند؛ رفتیم آنجا و دیدیم گریه کردیم و …

تا ساعت ۱ شب هم بالا سر پدربزرگ دوستم بودم، وضعیتش بدتر شد و صبح مطلع شدم که فوت شدند.

روز بعد در مراسم تشییع جنازه پدربزرگ دوستم بودم، که ناگهان حال پدرش بد شد و سریع به اورژانس بردندش، یکی دو ساعت بعد هم من رسیدم بیمارستان، اتفاق بدی افتاده بود، خونریزی مغزی (SAH)! چقدر سخته!؟

یکی دو روز هم درگیره پدر دوستم بودیم که د نهایت تونستیم برای آنژیوگرافی به مشهد منتقلش کنیم.

حال ما خوب است اما باور مکن/بکن

پی نوشت: تصویر پس مربوط به NICU محل زندگی این روزهای من است.