روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب هایلایت

استخوان خوک و دست های جذامی – معرفی کتاب

این کتاب رمانی کوتاهِ که در سال ۱۳۸۳ نوشته شده و تا الان به سی و یک چاپ رسیده، خیلی خلاصه بگم چندین داستان در این رمان همزمان با هم پیش می‌ره که نقطه‌ی اشتراکشون ساختمانی هست که داخلش زندگی می کنند. روایتی از زندگی های مختلف با دغدغه های هر کدام. همان آدم های که همین الان هم دور و بر ما به شیوه ای خاص در این دنیا زندگی می کنند.
حرف اصلی آن هم این حدیث امام علی در صفت دنیا است: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوانِ خوکی در دستِ جذامی.»

جملاتی از کتاب رو که هایلایت کردم در ادامه می‌نویسم:


دانیال توی آپارتمان می چرخید و زیر لب آهسته با خودش حرف می زد؛ فرض اول، مرگی در کار نیست. اگه مرگ نباشه، آدم ها از بزرگترین خطر و بزرگترین تهدید هستی نجات پیدا می کنند. آدم ها برای چی از مریضی می ترسند؟ برای این که بیکاری همسایه دیوار به دیوار مرگه. برای چی از تصادف با ماشین می ترسند؟ برای اینکه در تصادف احتمال مرگ زیاده. برای چی از قبرستون و مرده می ترسند؟ برای اینکه قبرستون یعنی خونه ی مرگ.
واسه چی از جنگ واهمه دارند؟ برای اینکه جنگ ها اون ها رو یه راست می بره به جایی که اسمش مرگه.
.
.
.
.
فرض دوم: زنی در کار نباشه.
اگه زنی در کار نباشه، عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و مجنون و فرهاد و بقیه ی عشاق عالم باید بروند بمیرند. اگه روزی زن ها بخواند از اینجا برند، تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند.
اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟
رو به آشپز خانه فریاد کشید: بیا گوش کن که واسه تو خیلی خوبه.
اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و‌ برند. بهت قول میدم که هرچی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه رو با خودشون می برند. دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه؛ نصف حلال نصف حرام. زن نصفه ی حلال دنیاست. هرچی گندکاری و کثافت کاری هست توی مردهاست. هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاریخ رو بخونه تلویزیون و تماشا کنه.

قلعه حیوانات، هایلایت های من

کتاب قلعه ی حیوانات یکی از کتاب هایی بود که برام جذابیت خاصی داشت، قسمتی از این کتاب رو که موقع خواندنَش هایلایت کردم، می نویسم جالبه:


هفت فرمان 
1- هرچه دوپاست دشمن است
2- هرچه چهار پا یا بال دارد، دوست است.
3- هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.
4- هیچ حیوانی بر تخت می خوابد.
5- هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.
6- هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند.
7- همه حیوانات برابرند.
.
.
.
بالاخره کلوور به سخن آمد و گفت:«دید چشمم کم شده. حتی زمانی هم که جوان نمی توانستم نوشته ها را بخوانم، ولی به نظرم می آید دیوار شکل دیگری به خودش گرفته. بنجامین بگو ببینم هفت فرمان مثل سابق است؟»
برای یک بار در زندگی بنجامین حاضر شد که از قانونش عدول کند. با صدای بلند چیزی را که بر دیوار نوشته بود خواند. بر دیوار دیگر چیزی جز یک فرمان نبود:
همه ی حیوانات برابرند اما بعضی ها برابرترند.
دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود. دیگر اینکه چه چیز در قیافه خوک ها تغییر کرده، مطرح نبود. حیوانات خارج از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند.

جمله ی آخر این کتاب فوق العاده بود، خیلی سنگین و تیر خلاصی بود که نویسنده به هر خواننده ی انقلابی(تغییر، تحول) زد، حسی که بعد از کتاب در آدم ایجاد میشه، میگه دنبال تغییر نباش، تغییر نکن نخواه که اوضاع رو درست کنی چون نفر بعدی ازین بدتر میشه و به قوله ضرب المثل معروف: بد از بدتر بسیار است!
spliter2