روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب مرگ

لحظه ی احتضار

قلبش ایستاد–روبه رویش بودم– چند دقیقه قبل روی تخت نشسته بود–دیدمَش حالش خوب بود–گفتم سلام چطوری عشقم؟–خوبی؟–اره خوبم علیجان–کمی رنگش پریده بود–گفتم می خواهی دراز بکشی؟–گفت نه خوبم–آب نمی خواهی برایت بیارم؟–نه!– از اتاق خارج شدم–چند دقیقه بیشتر نگذشت–صدای مهدی آمد–جیغ کشید–مامان جیغ کشید–سریع خودم رو رسوندم——————شروع کردم به احیا–ماساژ قلبی–رنگِ صورتش کم کم مثل گچ سفید می شد–مهدی سرش را بر روی پای خود گذاشته بود–مادر پایین پایش نشسته بود–پدر کنارش بود–امیر حسین با فاصله ایستاده بود–همه گریه می کردند–من همچنین ماساژ قلبی می دادم–بغضی بزرگ در گلو که نترکید–مادرم به اورژانس زنگ زد–ماشین نداریم–این شهر به این بزرگی دو تا آمبولانس بیشترنداره–به من ربطی نداره–گوشی را قطع کرد–روبه رویش بودم–چهره به چهره– درمقابلم–رفت–رفت–لحظه ی احتضارش را دیدم–روحش پرواز کرد– روحی خسته ازین جسم——-همه ی خاطرات از جلوی چَشمم عبور می کرد– هیچ کاری از دستم بر نمی آمد– بر روی تخت دراز کشیده بود–همچنان مهدی کنارش گریه می کرد–پارچه ی سفیدی بر رویَش–هرکدام گوشه ای گریه می کرد–پدرم کوه درد–

تکرار روزانه مرگ و زندگی 

امروز برایش از آن روز ها بود

ظهر خوابید، نه اینکه ظهر نمی خوابد ولی امروز فرق می کرد، پشت میز بود،  لحظه ی بعد روی زمین، رو به سقف، خیره به پنکه نه حس خوابیدن داشت و نه حال بلند شدن، مغزش فکر می کرد، بدن خسته، رو به سقف مثل نوار قلب بیماری که ایست قلبی کرده است نوار ذهن خدآگاهش هم خطی صاف شد و رفت آن دنیا، چندی بعد دوباره به دنیا آمد، اما دیگر خسته نبود، بلند شد و به زندگی ادامه داد

یادش رفته بود، شکر کند که دوباره به دنیا أمده است!

تکرار روزانه مرگ و زندگی! 

تکرار تکرار تکرار ارزش نسبی دارد 

جایی خوب و جایی دیگر بد

ولی عادی شدن اتفاقات هیجان انگیز بد است، باید در این سرعت زندگی لحظه ای به ایستیم و فکر کنیم که زندگی هیجان انگیز است 

هر خوابی مرگ است و هر بیدار شدنی به دنیا آمدن ولی حیف که ما در این دنیای وانفسا برایمان این هیجان بزرگ، عادی می شود

هر نفس که می رود ممد حیات است

 و

 چون بر می آید مفرح ذات