روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب محمد رضا شعبانعلی

کوزه و کوزه گر 

پیشنوشت: تصویر فوق مربوط به فایل دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی است استاد بزرگ من که خیلی از ایشون در این چند سال یاد گرفتم . و این یادگیری من به قول خودشون می تونه یه مثال از تجربه ی جهان های موازی باشه.

اصل مطلب:
بیایین در مورد هر چیزی که می خونیم یا می شنویم یکم فکر کنیم و سعی کنیم براش مصداق از زندگیمون بیاریم
أصلا میشه براش مصداق پیدا کرد یا نه ؟
برأی همین میگن ماکسیمم انرژی رو برأی برنامه ریزی و شروع کار بذار بقیش خیلی راحت انجام میشه!
قبل از برنامه ریزی مهم هدفه
بدون هدف برنامه ریزی فایده ای نداره
أهداف هم باید همسو باشن و متضاد هم نباشن
مثلا من می خوام توی زندگیم پیشرفت کنم
در کنارش یه هدف دیگه هم دارم که توی زندگیم آرامش داشته باشم آرامش و پیشرفت در تضاد هم هستن
چون برأی پیشرفت لازمه زحمت بکشی، وقتی همه خوابن تلاش کنی از زمانت استفاده کنی به خودت فشار بیاری تو موقعیت های سخت قرار بگیری شکست بخوری و …. که با آرامش و راحتی در یک جا جمع نمیشه!

ما در یک لحظه نمیتوانیم هم کوزه گر باشیم و هم کوزه به دست باید بین این دو انتخاب کنیم.

کتاب های سال ٩۵ که خوانده ام

یکی از سوالات فایل نوروزی محمدرضا این بود “در سال گذشته چه کتابهایی خواندم؟” پاسخ این سوْال و بقیه ی سوالات این فایل خیلی برام ناراحت کننده و بهتر بگم دردناک بود، فعلا پاسخ سوال کتاب ها رو با اینکه خجالت می کشم ولی می نویسم تا ثبت بشه

کتاب های که به صورت کامل سال ٩۵ مطالعه کردم

١- ایده عالی مستدام

٢-قلعه حیوانات

٣-جامعه، احساس و موسیقی

۴-سنگفرش هر خیابان از طلاست

۵- یادداشت ها یک پزشک جوان

۶- مدیریت زمان برایان تریسی

کتاب های که به صورت ناقص خوندم

١-کلید را بزن

٢-مسئولیت و سازندگی

٣-جزء از کل

۴- یک هفته در فرودگاه 

۵-پختستان

۶-فنون مذاکره

٧- از دو که حرف می زنم از چه حرف میزنم

پی نوشت: اگه خدا بخواد سال آینده به جای اینکه بیام کتاب های زیادی رو لیست کنم اینجا، دستاوردهام و تاثیری که کتاب های هرچند کم توی زندگیم داشت رو بنویسم.

نفع شخصي، جزء از کل

پیشنوشت: در آینده یه مطلب با عنوان هایلات های کتاب جزء از کل می نویسم و در مورد این کتاب بیشتر توضیح می دهم.

 در حال مطالعه کتاب جز از کل بودم که به این صفحه رسیدم، خیلی برام جالب بود و می تونه این پاراگراف نقطه ای باشه برای فکر کردن به خصوص جمله ی آخرش برای همین اینجا گذاشتم تا شما هم با من شریک باشید.

نفع شخصی
آیا نفع شخصی خوبه یا نه؟ اگر من دنبال نفع شخصیم برم قابل سرزنش هستم یا نه؟
سوالی بود خانم دکتر ازم پرسید، به نظر من نفع دنبال نفع شخصی رفتن برای هر فرد بستگی به جایگاه و موقعیتش معنی پیدا می کنه و دارای ارزش میشه، یعنی من در چه جایگاهی هستم چه افرادی تحت تاثیر من هستند؟ من چه نقش ها و چه مسئولیت هایی در زندگی دارم؟
و بسته به نقش ها و مسئولیت ها و افراد تخت تاثیر من نتایج و ارزش بیرونی (تشویق یا سرزنش دیگران) متفاوت خواهد بود.
پس با این توصیفات من همیشه در قبال نفع شخصی خودم مسئولم و این پیروی از نفع شخصی می تونه خوب یا بد باشه ولی خنثی نیست
این موضوع برام جالب بود و توی اینترنت در مورد نفع شخصی (Self interest) یه جست و جویی انجام دادم که به نتایج خوبی رسیدم مثل اینکه این سوال برای خیلی از افراد مطرح بوده و در موردش متن نوشتن.
یه جمله ی جالبی Adam Smith  در سال 1776 در مورد نفع شخصی گفته که به عنوان پایه ی نظریات اقتصادی بوده:

It is not from the benevolence of the butcher, the brewer, or the baker that we expect our dinner

ترجمه ی(دست و پاشکسته) اینه که : اینکه الان ما شام داریم صرفا به خاطر خیرخواهی قصاب، نانوا یا تولید کننده آبجو نیست.

منفعت عمومی ما رو مجموعه ی منفعت های شخصی افراد جامعه تشکیل می دهند و ایا همیشه براورده کردن منفعت عمومی خوبه یا نه؟
آیا همیشه جمع مسیر درستی را می روند؟ الزاما چنین چیزی نیست، بعضی از نظریه پردازان چنان براین قضیه معتقدند که حاضر نیستند از مسیری که همه ی مردم می روند بروند و همیشه برخلاف جریان آب حرکت می کنند و شاید در ابتدا منفعت شخصی خود را ترجیح دهند و خیلی از افراد جامعه آن ها را به دلیل پیروی از نفع شخصی سرزنش و یا طرد کنند ولی پس از مدتی این افراد و نریات و مسیر و تجریحات آت ها را می پذیرند و به جایی می رسد که پیرو و هوادار آن منافع می شوند، نمونه بارز آن خیلی از افراد موفق نظیر استیو جابز هست.
از طرفی الان که فکر می کنم پیروی از ترجیح شخصی زیر مجموعه ی مدل ذهنی ما آدم ها خواهد بود، در نهایت داستانی رو که محمدرضا در کانال justfor30days در مورد مدل ذهنی منتشر کرد می نویسم که زمنیه ی نفع شخصی داره:

به عنوان قصه ی آخر شب.
در ادامه ی قصه ی سقراط که صبح گفتم،
میگن تو شهر راه میرفته که دو تا سردار جنگ رو میبینه.
میپرسه که معنای شجاعت چیه.
اونها میگن جنگیدن برای پیروزی.
میگه همیشه؟
میگن: همیشه.
میگه گاهی نباید عقب نشینی کرد تا فرصت بهتری ایجاد شه؟ یا اینه دشمن احساس کنه که ما پیگیر نیستیم و انسجام سپاهش کم شه. بعد حمله کنیم؟
دو تا مثال هم میزنه از جنگ ایران و همینطور اسپارتا.
میگن درست میگی. جنگ به هر قیمتی و در هر شرایطی درست نیست. گاهی نجنگیدن زمینه ساز پیروزی های بزرگتره.
بعد سقراط میگه:
پس شاید شجاعت اینه که آدم گاهی کاری رو انجام بده که میدونه درسته. حتی اگه مردم اون رو شجاعت نمیدونن.
راهش رو ادامه میده و میره…

spliter2

سوال پرسیدن

پیشنوشت1: مدتی قبل فایل صوتی انتهای کانال Justfor30days محمدرضا شعبانعلی رو گوش می کردم، آنچه می نویسم حاصل یاداشت برداری و تداعی های آن است.

این فایل حول و حوش سوال پرسیدن و اقدام، به جای پاسخ، در مقابل رویداد ها صحبت می کرد. همه ی ما برای هر رویدادی در این دنیا سوالاتی از خودمون می پرسیم(البته اگه خوش شانس باشیم)، تفاوت ما در نوع سوال پرسیدن هامون هست  ، یکی سعی می کنه سوالاتِ خودش رو برای شخصِ خودش حل کنه ولی فردی دیگر هست که می خواد این سوالات رو برای همه ی آدم ها حل کنه
اگر ما بتوانیم سوالات بهتری بپرسیم به نتایج بهتری می رسیم، مدل ذهنی ما تغییر خواهد کرد، اگر این هدف ما باشد که در رویدادهای زندگی روزمره مان چگونه سوالات بهتری بپرسیم؟ یا از چه جنس سوالاتی بپرسیم که باعث بشه مدل ذهنی ما تکامل پیدا کنه مفیدهِ.
فنر نباشیم که با هر عملی عکس العملی از قبل پیشبینی شده نشان دهد اینجور افراد سیب زمینی ای بیش نیستن، برخلاف این افراد، انسانهایی هستند که روی هر رویدادی اثری منحصر به فرد یا به قولی امضای خودشون رو میذارن، همه از بیرون وقتی به رویداد و اون فرد نگاه می کنند یه رفتار خاص را منطقی می دانند ولی اون انسان رفتاری(اقدامی) را آگاهانه و خلاقانه بر خلاف قواعد و قوانین موجود بر می گزیند که هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کند و به اون رویداد رنگ و بویی از جنس خودش(برندش) می دهد این ها هستند که فکر می کنند، نه مثل ما آدما که فکر می کنیم که داریم فکر می کنیم.
چه کارهایی می توانم انجام بدهم که اوضاع از اینی که هست بهتر بشه؟
چه کارهایی می توانم انجام بدم که وضعیتی که الان وجود نداره ایجاد بشه؟
چه گزینه های دیگری رو من در خصوص این تصمیم بهشون توجهی نکردم؟
پی نوشت: یه اقدام خیلی کوچک برای سوال پرسیدن می تونیم انجام بدیم(انجام میدم):
یه دفترچه ی کوچیک تهیه کنیم و روزانه به اجبار سوالاتی از زندگی روزمره مون با هدف بالا بپرسیم و در مورد این سوالات فکر کنیم حتی می تونیم این سوالات رو با دوستانمون که اهل مباحثه هستند مطرح کنیم شاید نتایج جالبی گرفتیم.
می تونیم از روزی 2 سوال شروع کنیم و روزانه تعداد این سوالات رو افزایش بدیم
به قولِ یکی از اساتیدم داشتن پاسخ مهم نیس سوال داشتن به تنهایی ارزشمنده

spliter2

کتابخوانی

مدتی قبل از این در پیام اختصاصی متمم جمله ی زیر از محمدرضا ارسال شده بود:

qoute_011_mtm_04_06-1

این جمله نقطه ی خوبی بود برای فکر کردن و نه صرفا موافقت یا مخالفت با این جمله بلکه کمی تفکر در مورد مدل ذهنی ای که پشت این جمله وجود داره. خلاصه این جمله میگه اگه اگر شما دوست دارید کاری انجام دهید (مثل کتاب خوندن) و بگید الان خیلی گرفتارم و وقت نمی کنم صد درصد وقتی که بیکار هستید اون کار رو انجام نمیدین.
مصداقهای این جمله توی زندگی خودم و دوستانم، پشت سر هم از جلوی چشم ذهنم عبور میکنه
چند نفر از ما دوست داریم که درس بخونیم؟ هی می گیم الان که نه وقت زیاده، گرفتارم، کار های دیگه مونده و ….
چند نفر از ما می خواهیم تغییر کنیم؟ می خواهیم به پدر و مادرمون کمک کنیم؟ میگیم الان که گرفتارم از فردا یا از شنبه
می خواهیم اهمال کاری رو بذاریم کنار ولی میگیم بذار از فردا شروع می کنم این خودش اهمال کاریه!
می خواهیم دروغ نگیم به اطرافیانمون ولی میگیم بذار بعدا الان نه
و تا بخواهیم می تونیم مصداق بیاریم برای این جمله
من اگر می خوام تغییر کنم می خوام اهمال کاری رو بذارم کنار باید از همین الان شروع کنم با انجام دادن یه سری اقدامات کوچولو
اگه شما می خواهی یه عادت خوب رو نهادینه کنی باید براش یک سری اقدامات کوچک تعیین کنی و شروع کنی به انجام دادنش
مثلا برای اینکه عادت کتابخوانی رو نهادینه کنیم یه کتاب با حجم کم انتخاب کنیم و  با روزی فقط 5 دقیقه کتابخونی رو شروع کنیم همین کار کوچیک در هر شرایطی یعنی هر اتفاقی که برات افتاد باید کتابت رو بخونی اینطوری می تونی ادعا کنی که اوقات بیکاری بیشتر کتاب می خونم
spliter-3

 

امروز

امروز مصادف با روز خاصی نیست، ولی برای من می تواند روز متفاوتی باشد، بعد از مدت ها(شما بگوئید چند سال) بالاخره تصمیم گرفتم که سایت روزنوشته هام رو راه بندازم و به صورت جدی شروع کنم به نوشتن در فضای مجازی!

به قولِ بهترین معلمم محمد رضا شعبانعلی عزیز که میگه نوشتن برای فراموش کردنه! منم مینویسم که فراموش کنم.

پینوشت: با توجه به بالاترین مشغله ذهنی و کاری که در این چند روز داشتم نمی دونم چی شد که وقت گذاشتم و سایت رو راه اندازی کردم، کم کم دارم به این نتیجه میرسم که انسان ها در لحظات پرتنش کارهای بزرگی انجام می دهند.

به امید روزهایی با ابهامی کمتر