روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب فارغ التحصیلی

سردرگمی

پیشنوشت: متن پراکنده است، حرف خاصی نزدم و صرفا برای به روز نگه داشتن وبلاگ این کلمات رو ردیف کردم 🙂

بعد از مدت ها وقت شد و تصمیم گرفتم که یکی از مطالب نصف نیمه ی وبلاگ رو تکمیل و منتشر کنم، لیست درفت ها رو بالا پایین کردم دیدم که تکمیل هر کدوم نیاز به زمان زیادی داره، در نتیجه تصمیم گرفتم که یه گزارش کوتاهی از اتفاقات مختلفی که در این چند ماه اخیر برایم رخ داد رو بنویسم که مطلبی نوشته باشم و هم این وبلاگ بالاخره آپدیت بشه!

بهمن سال گذشته بعد از ۷ سال فارغ التحصیل شدم (حس خوشحالی)، حالا سر فرصت در موردش زیاد می نویسم، بعد از آن کارهای نظام پزشکی رو انجام دادم و خیلی سریع شماره نظام پزشکی خودم رو گرفتم و به صورت موقت رفتم سرکار؛ کار کردن هم خودش قصه ی مفصلی داره، پر از چالش، نگرانی و تجربه که حتما مفصلا در موردش خواهم نوشت ( همه رو دارم آینده ادرس میدم )، در این میان باید برای سربازی هم اقدام می کردم که خودش قوز بالا قوز بود، کارهای اولیه رو انجام دادم و الان که در خدمت شما هستم یک هفته ی دیگر قرار است که به خدمت مقدس سربازی اعزام شوم ( غم یا شادی ) در مورد سربازی هم در آینده می نویسم، ولی حرف اصلی ای که می خوام بزنم:

در لحظه لحظه ی زندگی ما داریم تصمیم میگیریم، گاهی ناخودآگاه و گاهی آگاه، زمانی تصمیم ما در مسیرزندگیمان تاثیر زیادی ندارد ولی زمانی فرامی رسد که تصمیم سرنوشت ساز است و روند زندگی در چند سال آینده و شرایط زندگی شما را تغییر می دهد، تا زمانی که دانشجو بودیم مسیر زندگی مشخص بود و حق انتخاب زیادی نداشتیم ولی وقتی که فارغ التحصیل میشیم شرایط کاملا فرق می کنه، ناگهان در معرض چالش های مختلفی قرار میگیریم که باید تصمیم بگیریم و این تصمیم ها هرکدام هزینه ها و سود های خاص خودشون رو دارند، الان من در این برهه زمانی قرار گرفتم با چندین چالش که باید برای هر کدومشون تصمیمی جدا بگیرم، اصلا باید بشینم و دوباره هدف گذاری کنم من چی می خوام؟ اصلا اون چیزی که می خوام واقعا می خوامش یا اینکه من دارم خواسته های دیگران رو برای خودم می خوام، دارم راه دیگران رو میرم بدون هرگونه تفکر نسبت به نتیجه ی آن!

در کل بگم دوران پرفراز و نشیبی هست و مثل این می مونه که بعد از فارغ التحصیلی تو رو انداختن وسط یه دریا و تو باید دست و پا بزنی

یک هدیه، دیوان اشعار رهی معیری

پیشنوشت: این متن رو اواخر سال قبل نوشتم، دیگه الان داره منتشر میشه، به خوبی خودتون عفو کنید 😉

استاد گرام برای جشن فارغ التحصیلی دانشجویان تصمیم گرفته بود هدیه ای به رسم یادگاری برای آن ها تهیه کند،  از استاد پرسیدم چه هدیه ای مد نظر شماست، گفت: دیوان اشعار رهی معیری، یکی از شاعرهایی است که خیلی اشعارش را دوست دارم، این ورودی ۸۹ بسیار خوب بودند و می خواهم یادگاری بهشان بدهم. کتاب فروشی های شهر را گشتم کتاب پیدا نشد، همان روز برای تولد صمیمی ترین دوستم ( بدون اغراق) زاهدان دعوت شدم، در پست قبل عکسش مشهود است (مجید) با خودم گفتم ازین بهتر که نمیشود، همانجا پیگیر خرید کتاب می شوم، وقتی رسیدم کمی پرس و جو کردم که به کتاب فروشی حافظ رسیدم، از قضا پاتوق کتاب خودمان هنوز افتتاح نشده بود، کتاب فروشی حافظ رفتم، دیوان رهی معیری را داشت به تعداد ۳۵ جلد سفارش دادم، خدایی خوب بهم تخفیف داد حدود ۲۰۰ هزار تومان دمش گرم ، البته سفارش شده هم بودم 😉

برای بسته بندی کتاب مانده بودم چه کنم، طرحی درون ذهنم بود ، حالا مردی این طرح را از جهان خیال به جهان واقع وارد کن به دوستم زنگ زدم، در خصوص گالری و کادو و اینجور چیزا واسه خودش حرفی برای گفتن دارد، چند آدرس و پیشنهاد از او گرفتم (حق مشاوره هم از من گرفت 🙁 )
اول می خواستم ساک دستی کاغذی بگیرم ، بعد جعبه می خواستم بگیرم آخرش رسیدم به ایده ی اولیه توی ذهنم، با کاغذ کاهی کادو کنم و با نخ کنفی بسته بندی کنم یه پاپیون بزنم وسط آن، از کتاب فروشی یک جلد دیوان رهی معیری را هم گرفته بودم که همانجا امتحان کنم، ازین مغازه به اون مغازه، دنبال نخ کنفی، چندجا پیدا کردم ولی گفتم کمی بگردم، در همین گیر و دار بودم که وارد یک مغازه شدم اولش فکر کردم خیلی کوچیکِ و اینکه سوپر مارکته چون دم دربش چیپس و بیسکوییت و نوشیدنی داشت، جلوتر که رفتم یکهو جا خوردم، این راهروی ورودی بود و اون پشت یک سالن بزرگ پر از وسیله!
‌از خانم فروشنده پرسیدم نخ کنف کجاست بهم نشون داد داشتم بین نخ ها را نگاه می کردم و در ذهنم همینجوری تخیلات می چرخید که این چجوری میشه اون چجوری میشه که یه نخ پیدا کردم سفید قرمز کنف خوشم امد، همین لحظه اقای فروشنده ی ما هم امد گفتم ازین نخ کنفی ها می خوام گفت برای چی؟ برای بسته بندی کتاب و برایش توضیح دادم که می خوام چیکار کنم، دیوان رهی معیری رو هم در آوردم گفتم یه امتحان بزن ببین چطور میشه، تا دیوان رهی رو دید مثل اینکه دوست قدیمی خودش را دیده بود، شادی وصف ناپذیری وجودش را فرا گرفت، ازم پرسید این دیوان کاملش نیست! و اینکه دیوان کاملش بیشتر است، شروع کرد به تعریف از رهی و اینکه چقدر عاشقانه دوستش دارد و معتقده یکی از بهترین شاعران معاصر ماست و گفت شعری که بر روی سنگ قبرش هم نوشته بسیار زیباست:

الا ای رهگذر، کز راه یاری
قدم بر تربت ما می‌گذاری
در اینجا، شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه‌ ی این خاک خفته است
فرو خفته چو گل، با سینه‌ی چاک
فروزان آتشی، در سینه‌ ی خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب‌ها، شمع بزم افروز بودیم
که از روشن‌دلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز‌جان دردناکی
بر‌افکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز‌سوز سینه، با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن

با هم صحبت کردیم ازم پرسید که دلیل این کارچیه بهش توضیح دادم که استادم دیوان رهی معیری را می خواهد به دانشجویانش برای فارغ التحصیلی هدیه بدهد، چقدر خوشحال شد و گفت حتما استادت خیلی اهل ادبیات است، استاد ادبیات است؟! گفتم نه! پزشک است فوق تخصص گوارش و کبد کودکان، ایندفعه چشمانش برقی زد و گفت شیفته ی استادت شدم، کسی که پزشک باشد و رهی معیری را بشناسد را حتما باید دید، گفتم استادم سه تار هم می زند، آواز هم می خواند ، شاگرد اساتید بزرگ آواز هم بوده، باید ببینمش، آدرس بده، شماره تلفنش را گرفتم و گفتم هر وقت آمدید طرف ما تماس بگیر که برویم استادمان را ببینیم.

برایم کاغذ کادو هم پیدا کرد و هرچی می خواستم و می خواست را بهم داد، خلاصه سنگ تمام گذاشت به قول خودش تو امروز باید به من می رسیدی، کمی با هم صحبت کردیم و بعد از او خدا حافظی کردم.
این اتفاق تجربه ای شیرین بود با کلی حس خوب.

 ما هنگام گره زدن دیوان شعر، کتاب ها بردم که دوستم گره (پاپیون) بزند، کشف کردم که خودم بهتر از همه می توانم گره (پاپیون) بزنم!

 

این هم کادوپیچ دیوان شعر

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره 🙂