پیشنوشت۱: همین اول شما را انذار می دهم که وقتتان را تلف نکنید، غیر از خط آخر این نوشته بقیه ی آن هیچ نکته ی مفیدی ندارد، پس بروید و آخر این نوشته را بخوانید و به متمم درود فرستید.

پینوشت ۲: این نوشته را حدود یک ماه قبل نوشتم، پس شما فکر کنید یک ماه و چند روز قبل اتفاق افتاده است.

چند روز قبل با دوستان تصمیم گرفتیم برویم بیرجند تا در عروسی دو تن از دوستان عزیزمان شرکت کنیم، این سفر یک روز و اندی اتفاقات مختلفی به همراه داشت.
منکه باید خودم را از زابل به دو راهی می رساندم تا به بچه ها که از زاهدان می آیند ملحق شوم، قبلش در مراسم تشییع جنازه ی پدر یکی از اساتید بسیار عزیزم شرکت کردم و بعد از آن به سرعت جامه به تن کرده قصد سفر کردیم، یک ساعتی در راه بودم ولی قبل از دوستان به محل قرار رسیدم، در آن بیایان  چقدر هوا گرم بود، سایبانی پیدا کردم برای استراحت. در حال بررسی اطراف بودم که صدای شرشر آب شنیدم جالب شده و به سمت آن رفتم حوضی دیدم با آبشاری در وسطش چقدر خوشحال شدم:

دوستان رسیدن دوان دوان رفتیم به استقبالشان مجید، هاشم، علی، مصطفی همه ی شان داروخانه های زاهدان را به قصد عروسی رها کرده بودند. در جاده ی سفید آبه، ناگهان هاشم زد کنار، چی شده؟ ماشین داغ کرده! یا خدا هاشم چیکار کردی؟ توهم با این ماشینت! هزار بار گفتیم بیا این ماشین رو عوض کن یه ماشین خفن خارجی بخر اون پولا رو از تو جساب بکش بیرون(در میان همین حرف های بچه ها به هاشم، میزان دارایی هاشم را فهمیدم، من هم جرگه ی دوستان پیوستم و حرف ها نثارش کردم). هاشم بنده خدا می گفت به خدا ماشین را همین امروز بردم و نمایندگی سرویس کامل کرده! برسم زاهدان این لگن را میفروشم!

در آن بیابان برهوت و گرم مجید گفت برگردیم زاهدان با ماشین من بیاییم! یعنی ۲۰۰ تا برگردیم منکه بروم دیگر عروسی نمیروم! گفتیم چه کنیم تا نهبندان حدود ۱۵۰ کیلومتر مانده دست بلند کنیم یه ماشینی کامیونی می ایستد! دست ها بود که بلند می شد! ماشین ها هی گذشتند تا دیدیم کامیونی سرعتش آرام شد و مستقیم آمد به سوی ما! الان است که مارا کامل زیر بیاورد! به مجید گفتم تو برو هیکلت به کامیون دارها می خورد به راننده بگو بیا مردی کن و ما را تا نهبندان یدک بکش! بنده ی خدا قبول کرد! با طناب ماشین را بستیم پشت کامیون! من و مجید گفتیم میرویم با کامیون مجید به محض اینکه وارد کامیون شد همان پشت دراز کشید تا بخوابد، از داخل آینه هی دنبال ماشینمان می گشتم، به راننده گفتم این ها پشت دیده نمیشن نکنه طناب کنده شده باشد، راننده گفت راست میگی ها! بهشان بزنگ ببین اون پشت هستن یانه! به بچه ها زنگ زدم میگویم ما شما را نمی بینیم یک هو دیدید ما رفتیم و شما ماندید! زنگ بزنید!

کمی با راننده صحبت کردم، بارش هنوانه بود از ایرانشهر به مقصد نیشابور، کرایه اش ۲ میلیون پانصد! کشاورزان اصفهانی مقیم ایرانشهر ماشین او را کرایه کرده بودند! پس از مدتی من هم به مجید پیوستم و خوابیدم، الحق خواب خوبی بود چسپید.

من مجید و آقای راننده 🙂

حدود ساعت ۲ بعد از ظهر نهبندان رسیدیم. علی و هاشم ماشین را به همراه یکی از اقوام هاشم بردند تعمیرگاه. من، مجید و مصطفی هم رفتیم به سمت بیرجند. ماشینمان چقدر له بود، راننده پیرمردی بود که اهل دل بودنش مشخص نبود، حرکت کردیم، شیشه ها را پایین کشید (یا کولرش خراب بود یا پس از دیدن ما جوان ها حس پدرانه ی خاموش کردن کولر گل کرده بود خدا داند) آقای راننده کم کم خودش را بروز داد، ضبط را روشن کرد و علایق موسیقاییش ما را نابود کرد! اصلا فاز آهنگ هایش مشخص نبود از رپ شروع می شد و به همه ی عوالم موسیقی سر می زد ، هر از گاهی هم دست به حرکات موزون ناگهانی می زد!  در اون گرما شیشه های ماشینش هم که پایین بود تا موهای ما را افشان کند و این دل را پریشان!

بیرجند که رسیدیم به خانه ی مصطفی رفتیم و مادر عزیزش چقدر از ما پذیرایی کرد 🙂

بعد از آن همه ی مان لباس پلوخوری‌مان را تن کردیم و دیلی دیلی کنان رفتیم به سمت مراسم عروسی 🙂 محل عروسی هتل کوهستان بیرجند واقع در میان کوه بود، در مسیر یاسین هم زنگ زد که کجایید من تازه رسیدم، گفتم بیا به مجلس عروسی! با هم رسیدیم و رفتیم وارد مجلس شدیم اکثر دوستان داروسازی و پزشکیمان جمع بودند. در حال تناول میوه بودیم که دی جی عزیز همه ی دوستان آقا داماد را به وسط مجلس فراخواند، ما که اهل اینجور چیزها نبودیم، من و یاسین گفتیم که اقا با کمی فاصله برویم نکند ما را کش کنند وسط مجلس حالا خر بیار و باقالی ها را بار کن!

رفتیم نزدیک وسط مجلس و دست می زدیم! دی جی پشت بلندگو گفت یکی بیاد وسط! هنوز نگفته بود که دیدم دبیر قبلی کانون قرآن و عترت دانشگاهمان که تازه فارغ التحصیل شده بود پرید وسط و چه قری می داد!!!!! یا خودِ خدا برای من و یاسین که دیگر فکی نمانده بود! به یاسین می گویم این همان است، اره به گمانم همان است! ای عزیز کجاست آن آرمان ها! چقدر خندیدم، چقدر اذیت کردیم بچه ها را، یک جا هم یکهو این دبیر قدیمی کانون قرآن و عترت را هول دادم وسط خداشاهده در کمتر از کسری از ثانیه شروع کرد به رقصیدن، یکی از دوستان گفت دست به مهره حرکته یعنی این! هاشم هم که سلفی هایش شهره ی خاص و عام است سلفی هایی گرفت که در بعضی از آن ها دوستان به شوق بودن در سلفی هاشم داماد را روانه ی گوشه ی میدان کردند! بقیه ی وسط مجلس را نمی گویم بدانید که آن وسط برای ما که نظاره گر بودیم خیلی خوش گذشت!

یاسین گقت دارم می روم یزد و تهران برای خرید این چند روز چیکاره ای؟! گفتم اگر شنبه بیایی همین الان تلفنی مرخصی می گیرم، گفت بذار چند تماس بگیرم اوکی رو بهت میدم. سر سفره ی شام بودیم بعد از سلفی های هاشم جان و ثبت خاطرات دوره همی. خبری آمد که کل بچه ها را پریشان کرد، ترامپ از برجام خارج شد، حال بحث های بچه ها رفت به سمت اقتصاد! بیشتر از همه یاسین نگران شد چون چند سفارش بزرگ داده بود و می ترسید که فروشنده زیر همه چی بزند، یاسین برداشت گفت بچه ها تا می توانید پول هایتان را خرج کنید چیزی بخرید، مجید رو به هاشم کرد بیا فردا برویم داروخانه بخریم گفت بابا پولمان نمی رسد، پرسیدم مگر داروخانه چند است؟ هاشم گفت یه تومن!!!! یه میلیون که نیست خب به صد میلیون هم نمیگن یه تومن وای یه مییییلییییارد!!!! آره هاشم؟!  اره یه میلیارد(با بی تفاوتی این کلمه رو گفت) پرسیدم الان چقدررر پول دارید؟  من و مجید روی هم هفتصد تومانی داریم ولی من منتظره وام هستم! به بچه ها گفتم جای من دیگر در جمع شما نیست! ته حساب من از همان حقوق ۵۰۰ تومان اینترنی ۲۰۰ تومان مانده که همان هم امشب به پای این عروس و داماد خواهد ریخت!

این بحث اقتصادی ادامه ی مجلس عروسی را با خودش به حاشیه برد، غول های دارویی کنار هم بحث می کردند بهشان گفتم شماها چقدر گنده شدید تازه یکسال است که فارغ التحصیل شده اید بعد از من آمدید داروسازی و قبل از من هم فارغ شدید و این است وضعتان!

رسیدیم به عروس کشان! من و مجید با شاسی بلند چند صد میلیونی یاسین رفتیم ( یاسین صاحب تایپ و تکثیر کنار دانشگاهمان است) خب دور زدیم و دور زدیم و داماد را رقصاندیم و آخر هم بهشان تبریک گفتیم. علیرضا گفت بیایید امشب برویم خانه ی ما تا صبح که می خواهید برگردید استراحت کنید( علیرضا فارماسیوتیکس تهران می خواند)، رفتیم، به خانه ی علیرضا رسیدیم علیرضا می گفت وقتی داشتم شماها را به مادرم معرفی می کردم میگفتم اقای دکتر فلانی داروساز هستن فلانی پزشک( این ها یک ماشینشان در راه آب و روغن قاطی کرده ؤ  یک ۲۰۶ الان زیر پایشان است)  آقا یاسین هم صاحب تایپ و تکثیری کنار دانشگاهمان است ( زیر پایش هم شاسی بلنده) مادرم خندید یعنی واقعا وضعیت جالبیه!! خب شما هم میرفتین تایپ و تکثیری می زدی؟!

وارد خانه ی علیرضا که شدیم کاغذی را علیرضا به ما نشان داد که در پست قبلی در مورد آن نوشته ام. با همه ی اتفاقاتی که در این سفر یک روز و نصفی برایمان رخ داد خدارو شکر از سرمان به خیری و خوشی گذشت.

پینوشت: وقتی به گذر زمان فکر می کنم میبینم که زمان برایم طولانی تر سپری شده، اینجا بود که به یاد متن های زیر از متمم افتادم:

سفرهای کوتاه لعنتی

زمان زود می گذرد