روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب زندگی

چون باد

عمر چه برق و باد می گذرد، همین دیروز بود، یک چَشم بر هم زدن، سال جدید را در کنار مزار عمویِ شهیدم با اعضای خانواده و مادربزرگم تحویل کردیم، چقدر آن خوشی ها و دورِ هم بودن ها زود گذشت، او رفت، راحت شد، ما ماندیم و غم برای خودمان، چقدر عمرِ ما زود می گذرد، حالیِ مان نمی شود باورمان نمی شود که زندگی به اندازه ی فاصله ی  میان اذان، اقامه و نماز کوتاه است، دل می بندیم به آن، دل نبندیم چه کنیم!
تلخ است عادی شدن، عادی شدن حضور در کنار اعضای خانواده، عادی شدن نعمت های خدا، عادی شدن برخواستن از خواب در حالی که می شد خوابی ابدی باشد، عادی شدن نعمت های خدا، عادی شدن یه روز بارانی، عادی شدن گلهای باغچه، عادی شدن عادی شدن به دنیا آمدن یک کودک، عادی شدن سپید شدن موی پدر و مادر و عزیزان و چین چروک های صورتشان، عادی شدن از دست دادن عزیزان و عادی شدن زندگی . . .

پینوشت۱: توصیف جسم روح طاهره خبازی بسیار زیباست.
پینوشت ۲: ماه رمضان کم کم دارد با حس و حالش می آید، همیشه بعد از ماهِ رمضان از من امتحانی گرفته می شود که تا حالا مردود رو سیاه بوده ام و به نقطه ی اول برگشته ام، امیدوارم این دفعه به خوبی از امتحان عبور کنم.

بیست و چند سالگی

مدتی هست که در حالِ مطالعه ی رمان جزء از کل هستم و برای اینکه تموم نشه خیلی آروم مطالعه اش می کنم، قسمتی از کتاب جالبی از کتاب رو که دیروز خوندم اینجا میذارم، تا بهش بیشتر فکر کنم