روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب دانشجوی پزشکی

نسبت دانشجوی پزشکی با آموزش پزشکی مقدمه ی کتاب راهنمای پزشکان در مطب

پیشنوشت:  یکی از دوستانم که تازه وارد استاژری شده، سوالاتی در مورد نحوه یادگیری و درس خوندن پرسیده بود، در کنار اینکه حرف هایی رو که بهش زدم رو پس از جمع بندی اینجا منتشر می کنم، به نظرم رسید مقدمه ی کتاب راهنمای پزشکان در مطب، حرف دل ما رو می زنه و می تونه برای من و سایر دوستانم راه گشا باشه، به قولی جانا سخن از زیبان ما می گویی! در مقدمه ی این کتاب بسیار صریح و روشن مشکل سیستم آموزش پزشکی و نسبت دانشجوی پزشکی با آموزش پزشکی رو بیان کرده و راه حل هایی رو هم ارائه کرده که پاسخ سوالات احتمالی خیلی از ماها است. با اجازه از نویسندگان کتاب (دکتر محمدعلی ارگانی و دکتر نوری بحرانی پور) و ناشر کتاب (انتشارات تیمورزاده) مقدمه ی این کتاب رو در ادامه آوردم.

 

یکی داستان است پر از آب چشم

پرده اول: در دوران اینترنی هنگامی که پس از هشت روز بطالت و بی برنامگی در بخش چشم به عنوان سرگروه شکایت به رئیس بخش بردم، استاد محترم در کمال صراحت اعلام کرد که قرار نیست در بخش چشم اینترنها چیزی بیاموزند.

پرده ی دوم: وقتی اولین بار قبل از پایان تحصیلاتم به عنوان جانشین پزشکی در درمانگاهی دورافتاده در شهری مرزی مجبور به ویزیت تعداد زیادی از بیماران در یک شیفت کاری شدم و گریزئوفولین را برای دخترکی مبتلا به قارچ کچلی سر با دوز چندین برابر تجویز کردم؛ یک هفته ی تمام از هراس مرگ یا مسمومیت دخترک خواب به چشمانم نیامد. همه چیز را خودآموخته بودم از تشخیص تا درمان و محاسبه ی دوزاژ دارو، و یک جای کار اشتباه شده بود. خوشبختانه مادر دخترک حرف هایم را جدی نگرفت، دارو را به صلاحدید خود تجویز کرد و مرا نجات داد.

پرده ی سوم: شروع کار در مطب در میان خیل بستگان و آشنایان چالشی بزرگ آفرید و کاستی های آموزش دانشگاهی چنگ و دندان نشان داد. بیماران اندکی پیچیده را به فردا موکول می کردم . شب در میان حلقه های کتاب هایم گره از کار فروبسته می گشودم.

آموزش طب عمومی و تربیت طبیب عمومی هیچگاه متولی و مسئول نداشته است. دانشکده های پزشکی با هدف تربیت متخصص طراحی و برنامه ریزی شده اند. اساس آموزش بیمارستانی در بخش های فوق تخصصی، گزارش های صبحگاهی و بر بالین بیمار بستری یا در اتاق عمل برای تربیت دستیار است. آموزش درمانگاهی و اورژانس به تمامی مغفول مانده است. کمتر می توان استادی را یافت که در اورژانس یا درمانگاه مشغول آموزش طب سرپایی به دانشجویان باشد. نام آوری و شهرت اساتید در تسلط آنان بر ریزترین نکات روزآمدترین منابع تخصصی در مورد نادرترین بیماری ها و سندروم های غریب است. پرسه زدن اینترن ها و استاژرها در بخش های فوق تخصصی و زورآزمایی آن ها با بیماری های نادری که ممکن است تا هنگام بازنشستگی حتی یک مورد دیگر از آن ها را نبینند خصوصا در مراکز دانشگاهی شهرهای بزرگی چون: تهران، شیراز و اصفهان … دانشگاه های صاحب نام در تربیت پزشک را در عمل ناکارآمد کرده است. در موارد بسیاری؛ پزشک فارغ التحصیل می شود در حالی که حتی یک جراحی کوچک سرپایی، یک ختنه، یک زایمان و یک عملیات احیا انجام نداده است و حتی قادر به یک رگ گیری ساده نیست و از تشخیص، بررسی و درمان شایع ترین بیماری ها عاجر است. این پزشک ناگهان خود را در تنها اورژانس شهرستانی صد هزارنفری تنها می بیند. بی تجربگی ها و ناکارآزمودگی های او حتی پرستار و بهیار را وادار به تذکر و آموزش می کند و نسخه های ناپخته ی او اسباب تحیر می شود و مشاورهه ای نسنجیده ی او متخصص آنکال را به ستوه و دشنام می آورد. این پزشک جوان وقتی در مطب مشغول به کار می شود مضطرب تر می شود چون می خواهد به هر قیمتی که شده بیمار را از خود راضی نگاه دارد و بدین ترتیب یا مجبور به آزمون و خطاست یا باید از روی دست پزشکان قدیمی تر تقلید کند و راستی آن ها خود نسخه نویسی را از کجا آموخته اند؟

افزون بر همه ی اینها؛ پزشک از درآمد خود راضی نیست. از شرایط زندگی راضی نیست و هیچ و هیچ سنخیتی میان آنچه بر او گذشته است و خراب آبادی که در آن گرفتار آمده نمی یابد. بیماران ناراضی، همکاران ناراضی و خانواده ی ناراضی مدام در سیل بازخوردهای منفی خود پزشک جوان را غرق می کنند و این گونه است که یاس و نامیدی و عدم اعتماد به نفس موریانه ی جان پزشک خواهد شد.

آنچه رفت تنها پرده ای از پرده های نمایشنامه ی تراژیک پزشک عمومی به عنوان اصلی ترین ارائه کننده ی خدمات بهداشتی و درمانی است. ما عمیقا بر این باوریم که آشفتگی های نظام بهداشت و درمان یک معضل با چندین عامل است اما اساسی ترین علت آن را نادیده گرفتن و پایمال کردن حقوق پزشکان عمومی در تمام سطوح می دانیم و اکنون پس از قریب بیست سال کار مداوم و دیدن بیش از یک میلیون بیمار دریافته ایم که اگر در سطح کلان و تصمیم گیری های کلی قادر به اعمال نظر و اصلاح امور نیستیم اما در محدوده ی اختیارات فردی می توانیم این سیکل معیوب را بشکنیم. ما اصلی ترین راهبرد را ارتقای کارآمدی می دانیم که اصول آن به شرح زیر است:

الف: کسب اطلاعات ضروری نسبت به شایعترین شکایات و بیماری ها و آگاهی از سناریوهای احتمالی و مختلف هر بیماری و تابلوهای فریبنده.

ب: مهارت در معاینات کلینیکی و بررسی های پاراکلینیک اولیه و توانایی تفسیر آن ها.

ج: تسلط بر داروهای پرمصرف و توانایی نسخه نویسی در چند سطح برای هر بیماری.

د: توانایی ارائه ی کامل ترین و پخته ترین توصیه ها، نصایح، پرهیزها و ورزش ها.

ه: قابلیت غربال کردن بیماران بدحال و پرخطر و آگاهی کامل از هشدارهای پزشکی

و: تسلط بر منطقی ترین شکل ارجاع و راهنمایی بیماران در مسیر بیماری های صعب العلاج و پیگیری آن ها.

ز: ثبت آمار بیماران، موارد جالب و نادر برای مطالعات آتی.

ح: کسب مشتاقانه ی تجربیات کلیدی پزشکان قدیمی تر.

ط: کنجکاوی در محتویات کلی پرونده های شکایات پزشکی.

ی: رعایت اخلاق حرفه ای و اصول مشتری مداری.

کسب مهارت های فوق به سرعت کارآمدی پزشک را م افزاید، بیماران و همکاران را راضی می کند و بازخوردهای مثبت آنان اعتماد به نفس و درآمد پزشک را می افزاید. پزشک و خانواده اش احساس حرمت، هویت و کرامت می کنند و سیکل مثبتی شکل میگیرد که در تداوم آن پزشکی عموم معنا می گیرد و نظام بهداشت و درمان از یکی از مهم ترین آفات خود نجات باد.

 

یک هدیه، دیوان اشعار رهی معیری

پیشنوشت: این متن رو اواخر سال قبل نوشتم، دیگه الان داره منتشر میشه، به خوبی خودتون عفو کنید 😉

استاد گرام برای جشن فارغ التحصیلی دانشجویان تصمیم گرفته بود هدیه ای به رسم یادگاری برای آن ها تهیه کند،  از استاد پرسیدم چه هدیه ای مد نظر شماست، گفت: دیوان اشعار رهی معیری، یکی از شاعرهایی است که خیلی اشعارش را دوست دارم، این ورودی ۸۹ بسیار خوب بودند و می خواهم یادگاری بهشان بدهم. کتاب فروشی های شهر را گشتم کتاب پیدا نشد، همان روز برای تولد صمیمی ترین دوستم ( بدون اغراق) زاهدان دعوت شدم، در پست قبل عکسش مشهود است (مجید) با خودم گفتم ازین بهتر که نمیشود، همانجا پیگیر خرید کتاب می شوم، وقتی رسیدم کمی پرس و جو کردم که به کتاب فروشی حافظ رسیدم، از قضا پاتوق کتاب خودمان هنوز افتتاح نشده بود، کتاب فروشی حافظ رفتم، دیوان رهی معیری را داشت به تعداد ۳۵ جلد سفارش دادم، خدایی خوب بهم تخفیف داد حدود ۲۰۰ هزار تومان دمش گرم ، البته سفارش شده هم بودم 😉

برای بسته بندی کتاب مانده بودم چه کنم، طرحی درون ذهنم بود ، حالا مردی این طرح را از جهان خیال به جهان واقع وارد کن به دوستم زنگ زدم، در خصوص گالری و کادو و اینجور چیزا واسه خودش حرفی برای گفتن دارد، چند آدرس و پیشنهاد از او گرفتم (حق مشاوره هم از من گرفت 🙁 )
اول می خواستم ساک دستی کاغذی بگیرم ، بعد جعبه می خواستم بگیرم آخرش رسیدم به ایده ی اولیه توی ذهنم، با کاغذ کاهی کادو کنم و با نخ کنفی بسته بندی کنم یه پاپیون بزنم وسط آن، از کتاب فروشی یک جلد دیوان رهی معیری را هم گرفته بودم که همانجا امتحان کنم، ازین مغازه به اون مغازه، دنبال نخ کنفی، چندجا پیدا کردم ولی گفتم کمی بگردم، در همین گیر و دار بودم که وارد یک مغازه شدم اولش فکر کردم خیلی کوچیکِ و اینکه سوپر مارکته چون دم دربش چیپس و بیسکوییت و نوشیدنی داشت، جلوتر که رفتم یکهو جا خوردم، این راهروی ورودی بود و اون پشت یک سالن بزرگ پر از وسیله!
‌از خانم فروشنده پرسیدم نخ کنف کجاست بهم نشون داد داشتم بین نخ ها را نگاه می کردم و در ذهنم همینجوری تخیلات می چرخید که این چجوری میشه اون چجوری میشه که یه نخ پیدا کردم سفید قرمز کنف خوشم امد، همین لحظه اقای فروشنده ی ما هم امد گفتم ازین نخ کنفی ها می خوام گفت برای چی؟ برای بسته بندی کتاب و برایش توضیح دادم که می خوام چیکار کنم، دیوان رهی معیری رو هم در آوردم گفتم یه امتحان بزن ببین چطور میشه، تا دیوان رهی رو دید مثل اینکه دوست قدیمی خودش را دیده بود، شادی وصف ناپذیری وجودش را فرا گرفت، ازم پرسید این دیوان کاملش نیست! و اینکه دیوان کاملش بیشتر است، شروع کرد به تعریف از رهی و اینکه چقدر عاشقانه دوستش دارد و معتقده یکی از بهترین شاعران معاصر ماست و گفت شعری که بر روی سنگ قبرش هم نوشته بسیار زیباست:

الا ای رهگذر، کز راه یاری
قدم بر تربت ما می‌گذاری
در اینجا، شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه‌ ی این خاک خفته است
فرو خفته چو گل، با سینه‌ی چاک
فروزان آتشی، در سینه‌ ی خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب‌ها، شمع بزم افروز بودیم
که از روشن‌دلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز‌جان دردناکی
بر‌افکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز‌سوز سینه، با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن

با هم صحبت کردیم ازم پرسید که دلیل این کارچیه بهش توضیح دادم که استادم دیوان رهی معیری را می خواهد به دانشجویانش برای فارغ التحصیلی هدیه بدهد، چقدر خوشحال شد و گفت حتما استادت خیلی اهل ادبیات است، استاد ادبیات است؟! گفتم نه! پزشک است فوق تخصص گوارش و کبد کودکان، ایندفعه چشمانش برقی زد و گفت شیفته ی استادت شدم، کسی که پزشک باشد و رهی معیری را بشناسد را حتما باید دید، گفتم استادم سه تار هم می زند، آواز هم می خواند ، شاگرد اساتید بزرگ آواز هم بوده، باید ببینمش، آدرس بده، شماره تلفنش را گرفتم و گفتم هر وقت آمدید طرف ما تماس بگیر که برویم استادمان را ببینیم.

برایم کاغذ کادو هم پیدا کرد و هرچی می خواستم و می خواست را بهم داد، خلاصه سنگ تمام گذاشت به قول خودش تو امروز باید به من می رسیدی، کمی با هم صحبت کردیم و بعد از او خدا حافظی کردم.
این اتفاق تجربه ای شیرین بود با کلی حس خوب.

 ما هنگام گره زدن دیوان شعر، کتاب ها بردم که دوستم گره (پاپیون) بزند، کشف کردم که خودم بهتر از همه می توانم گره (پاپیون) بزنم!

 

این هم کادوپیچ دیوان شعر

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره 🙂

 

 

کریم رفت

کریم رفت
خبر سنگین بود
شوکه کننده بود

۱۸ سال درس خوندی
پزشکی قبول شدی
امید پدر مادر بودی
۷ سال و اندی درس خوندی دور از خانواده
غم فراغ پدر رو تحمل کردی
در مرداد فارغ التحصیل شدی تا به مرادت برسی
مادری که منتظر دکتر شدن پسرش بود و آرزوهایی که برایش داشت
چه آرزوها که نداشتی
پایداری جمع دوستانه برای همیشه
تازه می خواستی زندگی کنی
تازه می خواستی ثمره ی ۲۶ سال را بچشی
دریغا…
که اجل تو را به این زودی در آغوش گرفت
کتاب، دفتر، قلم و کاغذ کنار جنازه ات در آن تاریکی شب خیلی حرف ها در مورد یک پزشک برای گفتن دارد…

کریم، کریم بود
اما…
دیگر کریم نیست…
روحت شاد رفیق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پینوشت: این متن رو با کمی تاخیر اینجا منتشر کردم، تا از دل نرود هر آنکه از دیده برفت.

فوت پزشک روستای چاهک در اثر واژگونی خودرو 

نیو اینترن

پیشنوشت: می خوام براتون از وضعیت یه دانشجوی پزشکی وسط آموزش پزشکی بدون متولی صحبت کنم.

روزهای پایانی شهریور پشت سر هم با دغدغه ی گروه بندی طی می شد، زمانی که خیلی از جوون ها منتظره رسیدن پاییز بودن، ما جوونا داشتیم به یکی از مهم ترین دروه های زندگییمون وارد می شدیم، میگم زندگی، اره زندگی ما با پزشکی گره خورده،
حس و حال یه نیو اینترن نگران رو داشتم و سوالات زیادی توی ذهنم چرخ می خورد، بعضی از سوالات که از ذهنم عبور می کرد ضربان قلبم بالا می رفت، سوالاتی بی پاسخ:

دوره ی اینترنی باید دقیقا چیکار کنم؟

چگونه برای مریض هایم order بنویسم؟
مریض بدحال داشتم چیکار کنم؟
دوز داروها رو بلد نیستم از چه منبعی بخونم؟
منبعی برای order نویسی هست؟
مریض اورژانسی داشتم اول چیکار کنم؟
مریض ها رو چه جوری ویزیت کنم؟
اگر همراه مریض ازم سوالی پرسید چجوری بهش جواب بدم؟
چجوری خبر بد رو به همراهیان بیمار بدم؟
اخلاق پزشکی این وسط چی میگه؟
چه اختیاراتی دارم؟
پرستارها تجربه ی زیادی دارن، اون وسط ضایع نشم؟
و انواع اقسام سوالات دیگر

یعنی آموزش پزشکی با این همه سابقه، راه حلی جلوی پای این اینترن بخت برگشته نذاشته بود.
۱۲ شب اول مهر یک هو بار مسئولیت رو روی دوشم احساس کردم، ما رو انداختن وسط دریا تا دست و پا بزنیم و خودمون یاد بگیریم، مرد بار بیاییم.
همون روزهای اول به یکی از دمِ دست ترین منابع آموزشی موجود در بیمارستان به اسم پیر اینترنها مراجعه کردم و با روشی مکتب خونه ای ازشون درخواست کمک کردم و آن ها پقدر خوب این دانش سینه به سینه رو به ما منتقل کردند، یه نگاه میندازم می بینم که بیشتر دانشجویان با همین دانش سینه به سینه فارغالتحصیل میشن، یعنی ما اینجوری مریض می بینیم!
اینجاست که کمبود یه مشاور، یه منبع مطالاتی خوب و جامع که مشکلات اینترن ها رو پوشش بده احساس می شد، پس از دانش اولداینترن های بیمارستان سراغ منابع دیگر موجود رفتم که تا حدودی به نتایجی رسیدم که زنده موندم ازش می نویسم.

معرفی کتاب راهنمای پزشکان در مطب

از قدیم گفتن جوینده یابنده است، دنبال هر چیزی باشی حتی اگر ندونی که از چه راهی باید بهش برسی، یه جایی، یه جوری بهش میرسی که حتی فکرش رو هم نمی کنی، پیدا کردن این کتاب چنین روندی رو برای من طی کرد.

از مدت ها قبل دغدغه ی بالین داشتم، دنبال کتاب های مختلف و منابعی می گشتم که گره از مشکلم در بالین بیمار در بیاره به خصوص در دوران اینترنی که داری تمرین پزشکی می کنی.
خودمونیم راحت باشم، هنوز که هنوزه خجالت می شکم که بهم میگن دکتر، چون میدونم که چقدر نمی دونم، اصلا هیچی پزشکی بلد نیستم، برای همین و با توجه به دغدغه ام و جست و جویی که همیشه داشتم، کاملا اتفاقی وقتی که برای کارگاه نشریات وزارت بهداشت رفتم دانشگاه شید بهشتی، دانشکده پزشکی رو دیددم، همیشه از درب شمالی به دانشکده پزشکی شهید بهشتی میرفتم ولی این دفعه از درب جنوبی رفتم و کتاب فروشی رو دیدم ورفتم حریصانه دنبال کتاب می گشتم، چون وقت کمی داشتم هرچی کتاب که احسس کردم به دردم می خوره برداشتم، البته مسئله قیمت کتاب دست و پامو بست برای همین کتاب های ارزون قیمت رو برداشتم، اون موقع کتاب ها رو زیادی ورق نزدم تا امروز که مقدمه ی کتاب راهنمای پزشکان در مطب رو خوندم، انقدر این مقدمه عالی بود که می خوام جداگانه در یک مطلب جدا در موردش بنویسم، فعلا در خصوص ویژگی های این کتاب ارزشمند می نویسم

این کتاب حاوی دو بخش است:

بیماری های گوش، حلق و بنی
بیماری های تنفسی

در مقدمه ی کتاب گفته که سعی کردیم از قانون پارتو استفاده کنیم، ۲۰ درصد مطالب ۸۰ درصد موارد (بیماران) رو شامل میشه و ۸۰ درصد بقیه فقط ۲۰ درصد موارد (بیماران).

بیماری ها رو به چهار قسمت تقسیم کرده:
۱- بیماری هایی که بیش از یک مورد آن در طی روز مشاهده می شود: مثل سرماخوردگی
۲- بیماری هایی که در طی هفته بیش از یک مورد را مشاهده می کنید
۳-بیماری هایی که در طول یک ماه بیش از یک مورد با آن مواجه می شویم
۴- بیماری های کمیابی که در طی چند ماه ممکن است با یک مورد از آن ها مواجه شویم، تشخیص آنها هوشیاری می طلبد و عدم تشخیص آب رو حیثیت پزشک رو میبره D:

کار جالب دیگری که مولفان این کتاب آنجام دادن این هست که در هر تابلو بالینی شاه علامت ها رو مشخص کرده، تشخیص را آورده و تابلوهای فریبنده رو هم ذکر کرده است، سپس خلاصه ای در مورد اهمیت نکات کلینیکی، اپیدمیولوژیک و هشدارهای لازم، توصیه های غیردارویی، داروهای هر بیماری و نسخه های پیشنهادی و در آخر کتاب هم اطلاعات داروهای شایع آورده شده است، خدایی دیگه ازین بهتر نمیشه

تمام مطالب کتاب هم بر اساس ۳ منبع نوشته شده که اصلی ترین منابعش: cecil,Nelson, Harrisn, Current, Merck manual, Up to date, Essential  و هند بوک های oxford

به نظرم این کتاب یکی از بهترین کتاب های فارسی موجود مورد نیاز اینترن ها و پزشکان عمومی هست.

گزارش یک شکست

پیشنوشت۱: این متن اعترافاتم در مورد یک امتحانِ، در مورد یک اشتباهی که از من سر زد، پس به همین دلیل ارزش نداره که وقت ارزشمندتون رو برای خوندن این اعترافات به کشتن بدید، هر زمان که قصد قتلِ زمانتون رو داشتید می تونید این متن رو مطالعه کنید

پیشنوشت۲: این اعترافات رو می نویسم تا اینجا ثبت باشه و بتونم بعد ها دوباره بهش رجوع کنم

پیشنوشت۳: اعتراف به اشتباه سختِ و توجیه آوردن خیلی آسون، بر این حس توجیه غلبه می کنم و اعتراف می کنم.

از آخر به اول شروع می کنم، به این دلیل که آخرش برام از اولش واضح تره، امتحان پره اینترنی رو دادم تموم شد، از سر جلسه بلند شدم، حس کردم که آنچه می خواستم نشد، سکوت کردم، بعد از امتحان با دوستم صحبت می کردم، بهم گفت امیدوارم امتحان نمره ی خیلی خوبی بیاری، خیلی تلاش کردی و زحمت کشیدی، شرمنده بودم، شرمنده ی همه به خصوص استادم، برای همین به استاد زنگ نزدم رویِ صحبت نداشتم، استاد خودش تماس گرفت و ازم خواست که امتحان رو تصحیح کنم و نمره رو بهشون اطلاع بدم، دکتر نمیشه تصحیح نکنم، نه نمیشه تصحیح کنی خیالت راحت میشه، این یه ترسی بود که باید باهاش مواجه می شدم دیر یا زود، نمره نیاوردم. استاد دلداری داد و گفت مهم اینه که تلاش کردی و راضی هستی

در ظاهر موفق نشدم به خواسته ای که داشتم برسم اما در باطن رضایت خاطر داشتم که خوب خوندم و صرفا مثل بیشتر افراد فقط تست نزدم سعی کردم پایه ای برای امتحان رزیدنتی هم ایجاد کنم و از همه مهم تر جمع بندی خوبی از ۳ سال فیزیوپاتولوژی و استاژری داشته باشم، تجربه ای مفید و قابل اتکا برای امتحان رزیدنتی.

به قولِ دوستم که می گفت اینکه در ظاهر وبا روشی درست شکست بخوری بهتر از این هست که با روشی اشتباه موفق بشی، همه ی اینها خوب اما ریشه یابی این مشکل  کمک می کنه تا دفعه ی آینده دیگر مرتکب این خطا نشوم.
تا روزها بعد از امتحان برای من واضح نبود که ایراد کجاست؟ فکر می کردم خطاهای زیادی مرتکب شدم که چنین نتیجه ای را در بر داشته است، اما الان بعد گذشت ۳ تا ۴ هفته از این اتفاق به صورت خلاصه و واضح مشکلات من این بود:

۱- ۱۲ روز مانده به امتحان در اوج بودم نه روز امتحان! روز امتحان در اوج نبودم، خیلی کمال گرایی کردم، دلیل این کمال گرایی هم شروع زود درس خوندنم به صورت کاملا جدی بود و می خواستم که در این زمان دو دور درس ها را بخوانم و به همین دلیل طوری برنامه ریزی کردم که ۱۲ روز قبل ازامتحان بیشترین آمادگی را داشتم و ۵ روز از این ۱۲ روز را با زدن آزمون های جامع دستیاری ۹۶ و پره اینترنی های ۹۵ از دست دادم، نمی گم که تجربه ی آزمون با شرایط آزمون اصلی کارِ اشتباهی است، بلکه الان به این نتیجه رسیدم که در اون بازه زمانی کار بسیار اشتباهی بوده است، به نظرم اگر زمان زیادی تا آزمون داریم میان دورهای اول تا سوم تجربه ی یک آزمون جامع شبیه سازی شده با رزیدنتی یا پره اینترنی داشته باشیم؛ نه اینکه مثل من کاملا جو گیرانه بخواهید ۲ هفته به آزمون اصلی پره اینترنی این آزمون ها را تجربه کنید.

این اشتباه باعث شد که حدود ۷ روز مانده به امتحان اصلی ناگهان به خود بیام و بگم ای دل غافل تو که داری افت می کنی! ” استرس وجودمو فرا گرفت و هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم، نمی دونستم از کجا شروع کنم با چند نفر مشورت کردم، آرامش گرفتم < یه میان نوشت: هیچ وقت از مشورت کردن با اساتید و دوستان خودتون نترسید، استرستون رو بسیار کاهش میده> شروع کردم به مرور اینجا هم کمال گرایی گریبانم رو محکم گرفت و منو با سر زد زمین، می خواستم همه ی درس هایی رو که خوندم مرور کنم<آدم آخه چقد رویایی، وای خدا>

پی نوشت: در این مدتی که درس خوندم با توجه به مشاوره ها و مطالعه ی پیشنهادات افرادی که رزیدنتی رشته های خوبی قبول شدند کارهای زیادی انجام دادم، فعلا در حال جمع بندی آن ها هستم، فعلا ذهنم کمی مشغوله ولی در روز های آتی حتما منتشر می کنم.