روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب خانم دكتر اميرمستوفيان

نقطه ی عطف

بعضی آدم ها خیلی ناخودآگاه وارد زندگیت میشن و چنان زندگیِ تو رو تحت تاثیر خودشون قرار میدن که می تونی زندگیِ خودِ تو به قبل از آشنایی و بعد از آشنایی با این آدم تقسیم کنی، این آدم ها کم هستند خیلی کم هستند ولی هستند.
هم خوشحالم هم ناراحت، خوشحال از اینکه چنین انسانی واردِ زندگیم شده و ناراحت از اینکه داره از زندگیم خارج میشه و من آنقدر که باید از حضورش استفاده نکردم، در این مدت خیلی از این انسان بزرگ یاد گرفتم و خدا رو شکر می کنم با ایشون هم صحبت شدم و از بودن در کنارشون انرژی گرفتم، ولی بخواهیم یا نخواهیم هر بودنی نبودنی و هر آمدنی رفتنی دارد، باید این حقیقت تلخ را پذیرفت و باهاش کنار بیاییم، در این لحظه با تمام وجود آرزوی رضایت از زندگی و عاقبت بخیری برای استادِ عزیزم دارم و همیشه به یادت هستیم.

پینوشت: در جمع پیروان استاد تنها من دانشجوی پزشکی بودم و از این بابت خیلی خوشحالم.

دوران طلايي

در زندگي ما افراد زيادي وارد و خارج مي شوند ولي در اين ميان معدود افرادي هستند كه در ذهن و خاطره ي ما مي مانند إنسان هايي كه داراي روحي وسيع و تواضعي بسيار زياد هستند و به عينه مي بيني كه إنسان هرچه علم و دانش واقعي اش بيشتر مي شود مثل درختي پربار متواضع تر مي شود، انساني كه براي ١٥ نَفَر اتفاق عالي و به قولي دوران طلائي زندگي شان را رقم مي زند اين إنسان بزرگ در زندگي ما ١٥ نَفَر خانم دكتر اميرمستوفيان است كه به جرّأت مي توانم بگم كه زندگي مان به دو قسمتِ قبل و بعد از آشنايي با ايشان تقسيم مي شود، فردي كه كيفيت زنگي ما ١٥نفر را افزايش داد سطح دغدغه هاي مان را بالا برد به ما فكر كردن را آموخت و از همه بيشتر اين كه هنوز هم مي توان با وجود تمام ناملايمات، نامردي ها، حسادت ها، حقارت ها، پستي هاي  نوع بشر اطرافمان، مهربان بود و خدا مي تواند به خلقت انسان اميدوار باشد.

بهترين شب يلداي عمرم

شب گذشته بهترين شب يلدايي بود كه تجربه كردم در كنار بهترين دوستاني كه تا به حال داشته ام و از همه مهم تر استادي كه همه اين اتفاقات خوب به وأسطه ي ايشون افتاد در کنارمون بودند.

تصوير زير هم فأل حافظي است كه خانم دكتر عزيز براي من گرفتن و بهترين هديه ي شب يلداي سال هاي اخيرم بود.

با وجود همه ي اتفاقات قشنگه كه ديشب افتاد، تيكه هايي كه محمد و علي انداختن، درگيريه عكاسمون براي گرفتن عكسي كه همه توش  جا بشيم و دماغ يكي از بچه ها نيوفته، سوتيه بدي كه من دادم و خنده هايي كه از ته دل ديشب داشتيم، يه غمي هم احساس كردم غم اينكه اين جمع ديگه دور هم جمع نمي شوند، خانم دكتري كه جون همه ي ماها براش ميره داره كم كم ازين دانشگاه ميره و فكر اينكه ديگه نميبينمش خيلي منو آزار داد

كافر عشق اي صنم گناه ندارد