روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب خاطرات یک اینترن

انترنی و زندگی سطحی

پیشنوشت: در حال گذران دوران آموزشی سربازی هستم، امروز کمی وقت داشتم و متن های ناقصم رو بررسی می کردم و متن زیر رو تکمیل و منتشر کردم، این متن صرفا دغدغه ای بود که چند ماه قبل با آن دست به گریبان بودم و محرکی بود برای نوشتن.

از نظر فعالیت های غیردرسی در طی دوران انترنی افول زیادی داشتم، به اندازه ای که اکثر کارهایم تعطیل شد، یکی از مهم ترین ها هم همین نوشتن در اینجا بود البته در این مدت هر از گاهی روی فشار افکار عمومی( همان دوستان کمی که اینجا را می خوانند) مطالبی نوشتم.

یه چند روزی ذهنم درگیره این موضوع بود که چرا دست و دلم به کارهای دیگه نمیره که این نوشته دست مایه این یه ذره شبه فکر است.

در هرم سلسله نیازهای مازلو کف هرم نیازهای فیزیولوژیکه! به دلایلی در دوران انترنی مهم ترین نیازهای فیزیلوژیک یک فرد خواب و خوراک است، که به دلیل ساختار نامناسب این دوره؛ برای یک انترن براساس بخشی که در آن به سر می برد به مدت طولانی تامین نمی شود در نتیجه زندگی فرد کم کم کاهش سطح می دهد و به آرامی پایین می آید، به طوری که فرد حس و حال و انگیزه ای برای تامین نیازهای مراتب بالاتر مثل: امنیت، عشق و وابستگی، عزت نفس، شکوفایی فردی را ندارد؛ یا بهتر بگم ذهنش به سمتی نمیرود که بخواهد به این مسائل فکر کند چه برسه به تامین این نیازها.

در نتیجه ی چنین اتفاقاتی  پدر و مادر و سایر اعضای خانواده دلگیر می شوند که چرا دیگر مثل قبل به ماتوجهی نداری، چرا احوال ما را نمیپرسی و …

حال یک انترن پیدا می شود که اختلال خواب داره از طرفی هر روز هم صبحانه نهار شامش به راهه؛ دغدغش از سطح خواب و خوراک عبور می کنه وارد لایه امنیت میشه، در این لایه فرد دغدغه ی امنیت، رهایی از وحشت و تامین جانی دارد که با وجود بعضی رزیدنت ها و اتندها یک انترن به سختی می تواند از این لایه عبور کند، خروجی این سیستم معیوب می شود زندگی سطحی یک دانشجوی پزشکی در دوره ی انترنی که بیشترین سعی خود را برای رفع نیازهای اساسی زندگی  دارد.

با اینکه شرایط رزیدنتی رو هنوز تجربه نکردم ولی با آنچه در این مدت دیدم فکر می کنم این شرایط در دوران رزیدنتی نیز برقرار باشه.

باشد که همه ی ما رستگار شویم 🙂

حالا فهمیدید که چرا کم می نویسم یا بیشتر توضیح بدم؟ 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂

حال ما خیلی خراب است

اتفاقات بد و ناراحات کننده پشت سر هم رخ می دهند و ما فکر می کنیم که ایا می شود اتفاق بدتری هم رخ دهد که ناگهان خبر دیگری میرسد

کشیک نبودم، ولی برای پیگیری مراسم کارهای جشن فارغ التحصیلی که دقیقا ۵ روز بعد بود، اومدم بیمارستان، دم در پاویون منتظر بودم که از بچه ها وسیله ها رو تحویل بگیرم، که یکی اومد دم در دیدم حالش اصلا خوب نیست، پرسیدم حالت خوبه؟
ماتش زده بود!
چی شده؟
افسانه رجبی سال بالایی، پارسال فارغ التحصیل شده بود، یک ساعت قبل فوت شده!!!
یک لحظه غم های عالم اومد توی وجودم! انقدر حالم بد شد که از همونجا برگشتم!
بخش زنان رفتم که آبی به سر و صورتم بزنم؛ رزیدنت ارشد زنان با حالت سرگشتگی از اتاقش اومد بیرون بچه ها برای افسانه چه اتفاقی افتاده؟ عکس افسانه رو بهم نشون بدین، زد زیر گریه، می گفت این زندگی چقدر مزخرف شده، چقدر خوب بود، بعد از این همه سال تازه می خواست زندگی کنه، آرزو داشت، ای خداااا
نگاه میکردی همه ی پرستارهایی که افسانه رو می شناختن زدن زیر گریه!
غمی بزرگ همه ی ما رو فرا گرفته بود، به طوری که وقتی حرف از افسانه پیش می اومد کسی نمی تونست جلوی گریه اش رو نگه داره، به خصوص هم اتاقی ها و هم خوابگاهی های سابقش.
بیمارستان توی هر بخشی که میرفتی هر کی افسانه رو می شناخت ناراحت بود
همه از خوبی هاش می گفتن، ولی حیف…
سخته آدم خبر فوت دوست و همکارش رو بشنوه، ولی اون شب به یکی از دوستانش از همه ی مابیشتر سخت گذشت، یکی از همکلاسی های سابقش پزشک اورژانسی بود که افسانه رو به آنجا منتقل کردند؛ خیلی سخته آمبولانس مریض تصادفی بیاره و تو بری بالای سر مریض و ببینی که روی تخت دوست و هم کلاسی ۷ ساله ات غرق در خون دراز کشیده!!
دقیقا پارسال همین موقع ها بود قبل از جشن فارغ التحصیلی بچه های ورودی ۸۹ کریم از میان ما پرکشید و رفت و امسال دمِ مراسم فارغ التحصیلی ما خبر فوت یکی از بهترین دوستان و همکارانمون رو باید بشنویم

این چه تقدیری است برای کسیکه ۷ سال درس خونده و تازه قصد شروع زندگی خود را داره؟!
سال بعد کی از بین ما پر می کشه؟!
این حجم از اتفاقات ناراحت کننده غیرقابل تحمله!

پی نوشت: برای شادی روحش صلواتی بفرستید.

پیام تسلیت وزیر بهداشت

شروع زندگی رو به سقفی سفید

در اورزانس نشستیم، اطلاع میدن که یک مریض سرویس جراحی خورده، با اینترن جراحی میریم که مریض رو ببینیم، قبلش پرونده بیمار رو نگاه می کنم، پسر ١٨ ساله، به دلیل سانحه ی رانندگی تروما به گردنش وارد شده، بالآی سر مریض حاضر میشیم، پسر جَوون با کلار گردنش فیکس شده، هوشیاره، معاینش می کنیم، هیچ گونه اثر جراحتی بر روی بدنش وجود نداره حتی یک خراش، در معاینه نورولوژیک اندام فوقانی و تحتانی رو نمی تونه حرکت بده، همراهی مریض بسیار نگران می پرسند مشکلش چیه؟ خوب میشه؟ چرا نمی تونه دست و پاش رو تکون بده؟
برای بیمار سی تی اسکن مغز و گرافی گردن، قفسه سینه و لگن و مشاوره جراح اعصاب درخواست میدیم
پس از حاضر شدن تصاویر رادیولوژی، دونه دونه تصاویر رو باز می کنیم لگن سالم، قفسه سینه سالم، مغز سالم، گرافی گردن رو که نگاه می کنیم اتفاق بدی افتاده یکی از مهره های گردن بیمار دچار شکستگی از چند ناحیه شده! جراح اعصاب از راه میرسه، بیمار رو معاینه می کنه، تصاویر رو نگاه می کنه خبر بدی می خواد بده متاسفانه بیمار کوادری پلژی شده، قطع نخاع!
آینده این پسر، آمال و ارزوهاش به خاطر یک لحظه سهل انگاری به راحتی دود شد و به چشم خودش و خانوادش رفت.
وقتی به زندگی روزهای آینده ی این جوان ناکام فکر می کنم، به رنجی که پدر و مادرش می کشند نه الان بلکه یک ماه بعد وقتی اقوام آشنایان همه می روند، وقتی که می بینند پسر جوونشون امید روزهای پیریشون روی تخت دراز کشیده و قادر به هیج گونه حرکتی نیست و باید تا پایان عمرشون پرستار فرزندشون باشند لرزه بر تنم می افته.
شروع زندگی نباتی رو به سقفی سفید