روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

برچسب خاطرات بخش

دفترچه case file بیمارانم

استاژر بخش اطفال بودم، روتیشن عفونی از سخت ترین و شلوغ ترین روتیشن های بخش اطفالمون بود، همه از این روتیشن ترس داشتند، تازه روتیشن عفونی شروع شده بود، روز اول حدود ۱۵ مریض داشتم، که باید شرح حال و نوت روزانه براشون می گذاشتم، آزمایشات جدید رو استخراج می کردم و تمام اقدامات تشخیصی دیگر مریض ها رو هم پیگیری می کردم، به هر بدبختی دست پا شکسته راند روز اول تموم شد.

نگران روزهای بعد بودم، می‌گن نیاز مادر اختراع‌ِ، نشستم با خودم فکر کردم، من یه چیزی اینجا کم دارم، یه دفترچه ای می خوام که همه ی اطلاعات مریض ها رو داخلش داشته باشم و همیشه در دسترس که اگر یه روزی استاد در مورد آزمایشات قدیمی مریض پرسید به مِن مِن نیوفتم، همچنین نکاتی رو که بالاس سر هر مریض گفته میشه رو هم بتونم بنویسم و دفترچه ای که این ویژگی ها رو داشته باشه طراحی کردم و مهمترین آپشنش این بود: تو جیب روپوش جا میشه!

این دفترچه به قدری کاربردی بود که کم کم به سایر بچه ها هم سرایت کرد و همه یکی از این دفترچه ها داشتن و این دفترچه سینه به سینه به بقیه گروه ها منتقل شد و همه انتشارات(پاپیروس) که می رفتن می گفتن یه دونه ازون دفترچه های علیرضا برامون بزن 🙂

اواخر روتیشن عفونی اطفال بودم در مسیر بین بخش ها با استاد تنها شدم، استادی که خیلی سخت گیر بود و تا اون روز اصلا توجهی بهم نداشت، رو کرد بهم و گفت: جهان سوم جاییه که اگر از کسی جلوی بقیه تعریف کنی بهش حسادت می کنند و مانع پیشرفتش میشن!

پی نوشت: فایل پی دی اف این دفترچه رو اینجا میگذارم، شاید به درد کسی خورد.

my case file

پینوشت ۲: این دفترچه خیلی ناقصه و می‌شه موارد زیادی رو بهش اضافه کرد؛ اگر انتقاد و پیشنهادی در مورد این دفترچه دارید همینجا کامنت بذارید تا اعمال کنم.

 

یک ماه قلب

پیش نوشت: این متن رو پایان بهمن وقتی که بخش قلب تمام شده بود نوشتم ولی به صورت درفت موند، نمی دونم چرا! الان دیدمش و منتشر شد، از همین الان بگم که وقتتون رو تلف نکنید چیز خاصی نداره!

بهمن ۱۳۹۶ رو در بخش قلب گذراندم:

کشیک روز اول طبق قرعه کشی به من خورد، بچه ها قبلش گفتن علی بیا خودت داوطلبانه کشیک اول رو بردار تو که با آغوش باز چالش رو دوست داری، گفتم نه قرعه کشی کنیم، قرعه به نامم خورد، فکر کنم از این به بعد کشیک اول رو بردارم سنگین ترم.

کشیک اول قلبِ من با اتفاق بسیار دردناکی همراه بود، ساعت ۵:۳۰PM بهم زنگ زدن بیا که اورژانس مریض داری. رفتم آقایی بود نزدیک ۷۰ سال سن، بنده ی خدا از روستا بلند میشه میاد خونه پسرش حدود ساعت ۲ درد قفسه سینه می گیره به اورژانس زنگ میزنن، ems میرسه بالای سرش مریض ایست قلبی می کنه، cpr‌میشه برمیگرده میارنش اورژانس، نوار قلب میگیرن سکته ی قلبی. سریع شرح حال گرفتم اوردر گذاشتم پرستارها در حال اجرای اوردر بودن، با دکتر تماس گرفتم توضیح دادم، گفت ممنوعیت ترمبولیتیک رو چک کن و دو واحد رتپلاز بزن به مریض حواست بهش باشه. سریع کارهای مریض رو انجام دادم رتپلاز رو هم به فاصله ی ۲۰ دقیقه گرفت. مریض رو منتقل ccu کردم، اما شرایط مریض رو به وخامت گذاشت، یعنی به رتپلاز جواب نداد و کم کم تنگی نفس داشت پیدا می کرد با دکتر تماس گرفتم، بعد از توضیح شرایط بیمار گفت که بیمار رو  برای اعزام به زاهدان آماده کنید، چون نیاز به آنژیوگرافی اورژانس داشت که ما در این مرکز نداشتیم، خود دکتر اومد بیمار رو اکو کرد و درخواست اعزام رو پر کرد، بیمار کم کم داشت به سمت ادم ریه پیش می رفت، فشار پایین، اقدامات لازم رو برای ادم ریه انجام دادم و بعد از پذیرش زاهدان بیمار رو اعزام کردیم.

ساعت ۲ بامداد بود خوابم نمی برد، استرس داشتم به خصوص برای مریض انشاالله برسه به زاهدان، با دوستم در باند هلی کوپتر جلوی اورژانس قدم می زدیم، هوا خیلی سرد بود بوی بارون داشت، مثل اینکه دم غروب بارون اومده بود ولی من ندیدم، یه آمبولانس اومد مریض رو سریع بردن داخل اورژانس، گفتم برم ببینم چه خبره، وارد اتاق cpr اورژانس شدم، باورم نمی شد همین مریض خودم بود، در مسیر ایست قلبی می کنه و سریع بیمار رو برگشت میدن، CPR  کردیم، بیمارم برنگشت، فرزندانش جلوی در بودن، هی رو به من می کردن و می گفتن چی شد چرا حالش خراب شد، بغضم گرفته بود، حرفی نمی تونستم بگم، فقط گفتم غم آخرتون باشه، لحظات سختی بود، برای یک مریض این همه کار انجام بدی، باهاش صحبت کنی بهش امید بدی که خوب میشی به خانوادش امید بدی آخرش… آخرین جمله ای که مریضم بهم گفت این بود: من دیگه با این درد میرم….
تا صبح خوابم نبرد، عذاب وجدان گریبانم رو گرفته بود، روز بعد کتاب خونه رفتم می خوندم و می خوندم …
روز بعد خیلی حالم بد بود، با استادم روبه رو شدم، گفت بخش قلب بخش بدیه! مریضت با پای خودش عمودی میاد و ممکنه افقی بره!

روز اولی با CCU1 آشنا شدم خیلی محیط دوست داشتنی بود، ناخودآگاه من رو یادِ محیط داروخونه ولی عصر که مجید اونجا کار می کرد انداخت، با خودم گفتم علی جای تو اینجاست، این بود شروع زندگی من در CCU1 جایی که یک خانواده ی جدید پیدا کردم، دوستانی بسیار خوب، با تجربه، متعهد و بسیار هنرمند. سایر بچه ها از صمیمیت من با پرستارهای ccu خیلی متعجب بودن، میگفتن تو چجوری باهاشون کنار میایی منم به قول یکی از دوستان می گفتم پیشونی منو کجا میشونی

با علیرضا یه روز توی ccu دررفتگی شانه ی یه پیرزن رو جا انداختیم، بنده ی خدا و همراهاش چقدر خوشحال شدن و چقدر دعا کردن، به قول علیرضا همین دعا برای من کافیه، وقتی میبینم مریضم درد می کشه نمی تونم دست رو دست بذارم تا جایی که بتونم کمک می کنم. علیرضا چند سال رئیس اورژانس بود و در اون مدت دوران اوج اورژانس بوده، میگه ارتباط من با همکارام بر پایه ی اعتماد متقابل هس یه نکته ای هم در مورد پزشکی می گفت، اعتماد به نفس و مهارت بااین دو تا کار، تو می تونی کارها بکنی، وقتی علم داشته باشی اعتماد به نفس رو هم بهش اضافه کنی خیلی راحت می تونی به بیمارت کمک کنی حتی اگر وظیفه ی تو نباشه.

بیماران جالبی هم داشتم :

یه بلبل هم داشتیم یه پیرمرد خوش اخلاق و خوش سر زبون، مثل اینکه بزرگ فامیل هم بود، چقدر ملاقاتی داشت، ناگفته نمونه که این پیرمرد ما عاشق یکی از پرستارهامون هم شده بود چقدر که ما با این پرستار شوخی نکردیم، پیرمردمون یه اسم مستعار هم داشت طیب!

یه پیرزن خیلی خوش اخلاق هم داشتیم، انقدر ناز بود، چه عشوه هایی که نمیومد، خیلی دوسش میداشتم ازون مادربزرگ های خفن، مثل مادربزرگ خونه ی مادربزرگه مادربزرگمون هم خیلی همراهی داشت یه دونه نوه هم داشت کپی خودش انقدر صحبت می کرد، فکر کنم تنها کسی بود که می تونست پا به پای مادربزگ بیاد!

این هم دخترمِ یه روز در میانه ی اورژانس و مریض دیدن اون وسط داشت راه می رفت

در یکی از کشیک ها از اورژانس تماس گرفتن مریض داری، CPR شده، انتوبه است، نوار قلبش الان لفت بندله ( اگر برای اولین بار باشه معادل سکته ی قلبی به حساب میاد) سریع با استاد رفتیم بالای سرش، با کمال تعجب دیدم پسر جوان ۲۰ ساله ای است، چند بار از پرستارها پرسیدم مریض قلبی کدومه کدومه باورم نمی شد این پسر باشه، با خانم دکتر بیمار رو ویزیت کردیم، اکو کرد قدرت قلب بیمار ۱۵ درصد !! مریض منتقل CCU شد، بعد از کلی شرح حال گرفتن متوجه شدم بیمار شب ترامادول می خوره و براساس نظر استاد احتمالا در زمینه ی ترامادول تشنج می کنه و مغزش هایپوکسی می کشه ( به مغز اکسیژن نمی رسه)، در طی سیر سطح هوشیاری بیمار ۳ بود، از نظر قلبی کم کم بهبود پیدا کرد، قدرت قلب بیشتر شد و طبق نظر یکی از اساتید گاهی در زمینه ی احیای قلبی قدرت قلب کاهش پیدا می کنه و نمای لفت باندل پیدا می کنه ولی کم کم افزایش پیدا می کنه، بیمار ما حدود ۴۵ روز در CCU و ICU‌بستری بود، خانواده ی بیمار رو هر روز پشت در CCU می دیدم، چه غم و غصه ای در چهره ی پدرش بود، هر بار که برای ملاقات می آمد بیشتر از ۵ دقیقه نمی تونست تحمل کنه، خدا روش شکر مریض اواخر اسفند کم کم هوشیاریش بهتر شد و از دستگاه جدا شد.

یه مریض هم داشتم ساعت ۲ شب به ccu‌زنگ زدن که یه مریض قلبی داریم می خواهیم بفرستیم، من هم همونجا در حال مطالعه بودم، از پرستار پرسیدم چرا بهم زنگ نزدن، بلند شدم رفتم اورژانس دیدم هنوز ویزیت قلب نخورده ولی رتپلاز براش متخصص طب گذاشته، با پرستارها صحبت کردم رفتیم سریع به مریض رتپلاز زدیم، موقع رتپلاز استرس زیادی داریم چون این دارو ریسک حونریزی رو افزایش میده و باید مواظب بود و از طرفی تفنگی هست با یه تیر، اگر درست و به موقع در گولدن تایم نزنی دیگه فایده ای نداره و از طرفی اگر برای یه مریض با یک ایسکمی خفیف رتپلاز شروع کنی تا ۶ ماه بعد نمی تونی دیگه بهش رتپلاز بزنی درواقع اگه در این ۶ ماه یه سکته قلبی وسیع بزنه تو کشتیش چون تنها تیر خشابت رو بی جا استفاده کردی و الان کشتی این مریض رو

در کل این یک ماه استرس کشیدیم، ناراحت شدیم، بعضا بغضم برای مریض هام ترکید، ازینکه مریض هامون حالشون بهتر می شد خوشحال شدیم، دور هم خندیدیم و یک بار هم برای همراه مریض عصبانی شدم که به من تهمت زد.