روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

صفحه 2 از 10

شروع زندگی رو به سقفی سفید

در اورزانس نشستیم، اطلاع میدن که یک مریض سرویس جراحی خورده، با اینترن جراحی میریم که مریض رو ببینیم، قبلش پرونده بیمار رو نگاه می کنم، پسر ١٨ ساله، به دلیل سانحه ی رانندگی تروما به گردنش وارد شده، بالآی سر مریض حاضر میشیم، پسر جَوون با کلار گردنش فیکس شده، هوشیاره، معاینش می کنیم، هیچ گونه اثر جراحتی بر روی بدنش وجود نداره حتی یک خراش، در معاینه نورولوژیک اندام فوقانی و تحتانی رو نمی تونه حرکت بده، همراهی مریض بسیار نگران می پرسند مشکلش چیه؟ خوب میشه؟ چرا نمی تونه دست و پاش رو تکون بده؟
برای بیمار سی تی اسکن مغز و گرافی گردن، قفسه سینه و لگن و مشاوره جراح اعصاب درخواست میدیم
پس از حاضر شدن تصاویر رادیولوژی، دونه دونه تصاویر رو باز می کنیم لگن سالم، قفسه سینه سالم، مغز سالم، گرافی گردن رو که نگاه می کنیم اتفاق بدی افتاده یکی از مهره های گردن بیمار دچار شکستگی از چند ناحیه شده! جراح اعصاب از راه میرسه، بیمار رو معاینه می کنه، تصاویر رو نگاه می کنه خبر بدی می خواد بده متاسفانه بیمار کوادری پلژی شده، قطع نخاع!
آینده این پسر، آمال و ارزوهاش به خاطر یک لحظه سهل انگاری به راحتی دود شد و به چشم خودش و خانوادش رفت.
وقتی به زندگی روزهای آینده ی این جوان ناکام فکر می کنم، به رنجی که پدر و مادرش می کشند نه الان بلکه یک ماه بعد وقتی اقوام آشنایان همه می روند، وقتی که می بینند پسر جوونشون امید روزهای پیریشون روی تخت دراز کشیده و قادر به هیج گونه حرکتی نیست و باید تا پایان عمرشون پرستار فرزندشون باشند لرزه بر تنم می افته.
شروع زندگی نباتی رو به سقفی سفید

پیری در راه است

مدتی است که توی بیمارستان به بیماران مسنی بر می خورم، وقتِ شرح حال می پرسم با کی زندگی می کنی؟ جواب میدن، من تنهام هیچکس رو ندارم، بغضشون میگیره، بیماران رو دیدم که به دلیل تنهایی با اینکه خوب شده اند میگن یه چند روز دیگه هم باشم دکتر، کسی رو ندارم که از من نگهداری کنه، بیمارانی رو هم دیده ام که بین بخش های مختلف بیمارستان در حال گردش هستند، امروز به بهانه ای در بخش داخلی، فردا بخش عفونی، پس فردا اعصاب و روان که زمینه ی الیش هم افزایش سن و تنهایی این بیماران هست.
همه ی این اتفاقات ناشئ از یک اتفاقه: مردمِ کشورم دارند پیر می شوند
الان کم کم شروع شده و چند سال آینده اگر فکری براش بر نداریم با اتفاقات ناگوار و ناگهانی مواجه می شویم و به جای پیشگیری از الان در سالهای بعد باید با هزینه های بسیار زیاد این معضل رو درمان کنیم، آینده نگری نداریم.
باید قبول کنیم که مردم زیادی که الان در سنین میانسالی هستند کم کم وارد پیری می شن و به همان نسبت نیازمند خدمات خاصی هستند، یکی از مراکزی که به نظرم باید حتما ایجاد شود مراکز نگهداری از بیماران مزمن فاقد سرپرست است، این هایی که نه فرزندی دارند نه فامیلی تنها امیدشون این هست که در بیمارستان بستری شوند. در خاطر دارم بیماری مسن در بخش عفونی داشتم، که به دلیل عود COPD بستری شده بود، این بیمار آلزایمر هم داشت، در بیمارستان دچار دلیریوم شده بود، یه همراهی داشت، در طی شرح حال گیری متوجه شدم که بیمار هیچ کس را ندارد و همراه بیمار همسایه ی دیوار به دیوار آن است که هیچ گونه رابطه خویشاوندی با آن ندارد، ٧روز این همراهی بالآی سر این بیمار بود، روز آخر که بیمار را می خواستیم مرخص کنیم، دکتر رو به همراه گفت خدا خیرت بده تو این دوره زمونه کمتر کسی پیدا می شه که پدر و مادر خودش رو نگهداری کنه چه برسه به نگهداری همسایه اون هم با این شرایط
دلم هم برای بیمار سوخت، هم برای همسایه ی دیوار به دیوار مهربانش
اینجا بود که واقعا خلا مرکزی که چنین بیمارانی رو نگهداری کنه حس کردم
شاید چنین مرکزی هزینه های زیادی در بر داشته باشه، ولی کیفیت زندگی مردم کشوری رو که داره به سمت پیری میره افزایش میده

نیو اینترن

پیشنوشت: می خوام براتون از وضعیت یه دانشجوی پزشکی وسط آموزش پزشکی بدون متولی صحبت کنم.

روزهای پایانی شهریور پشت سر هم با دغدغه ی گروه بندی طی می شد، زمانی که خیلی از جوون ها منتظره رسیدن پاییز بودن، ما جوونا داشتیم به یکی از مهم ترین دروه های زندگییمون وارد می شدیم، میگم زندگی، اره زندگی ما با پزشکی گره خورده،
حس و حال یه نیو اینترن نگران رو داشتم و سوالات زیادی توی ذهنم چرخ می خورد، بعضی از سوالات که از ذهنم عبور می کرد ضربان قلبم بالا می رفت، سوالاتی بی پاسخ:

دوره ی اینترنی باید دقیقا چیکار کنم؟

چگونه برای مریض هایم order بنویسم؟
مریض بدحال داشتم چیکار کنم؟
دوز داروها رو بلد نیستم از چه منبعی بخونم؟
منبعی برای order نویسی هست؟
مریض اورژانسی داشتم اول چیکار کنم؟
مریض ها رو چه جوری ویزیت کنم؟
اگر همراه مریض ازم سوالی پرسید چجوری بهش جواب بدم؟
چجوری خبر بد رو به همراهیان بیمار بدم؟
اخلاق پزشکی این وسط چی میگه؟
چه اختیاراتی دارم؟
پرستارها تجربه ی زیادی دارن، اون وسط ضایع نشم؟
و انواع اقسام سوالات دیگر

یعنی آموزش پزشکی با این همه سابقه، راه حلی جلوی پای این اینترن بخت برگشته نذاشته بود.
۱۲ شب اول مهر یک هو بار مسئولیت رو روی دوشم احساس کردم، ما رو انداختن وسط دریا تا دست و پا بزنیم و خودمون یاد بگیریم، مرد بار بیاییم.
همون روزهای اول به یکی از دمِ دست ترین منابع آموزشی موجود در بیمارستان به اسم پیر اینترنها مراجعه کردم و با روشی مکتب خونه ای ازشون درخواست کمک کردم و آن ها پقدر خوب این دانش سینه به سینه رو به ما منتقل کردند، یه نگاه میندازم می بینم که بیشتر دانشجویان با همین دانش سینه به سینه فارغالتحصیل میشن، یعنی ما اینجوری مریض می بینیم!
اینجاست که کمبود یه مشاور، یه منبع مطالاتی خوب و جامع که مشکلات اینترن ها رو پوشش بده احساس می شد، پس از دانش اولداینترن های بیمارستان سراغ منابع دیگر موجود رفتم که تا حدودی به نتایجی رسیدم که زنده موندم ازش می نویسم.

معرفی کتاب راهنمای پزشکان در مطب

از قدیم گفتن جوینده یابنده است، دنبال هر چیزی باشی حتی اگر ندونی که از چه راهی باید بهش برسی، یه جایی، یه جوری بهش میرسی که حتی فکرش رو هم نمی کنی، پیدا کردن این کتاب چنین روندی رو برای من طی کرد.

از مدت ها قبل دغدغه ی بالین داشتم، دنبال کتاب های مختلف و منابعی می گشتم که گره از مشکلم در بالین بیمار در بیاره به خصوص در دوران اینترنی که داری تمرین پزشکی می کنی.
خودمونیم راحت باشم، هنوز که هنوزه خجالت می شکم که بهم میگن دکتر، چون میدونم که چقدر نمی دونم، اصلا هیچی پزشکی بلد نیستم، برای همین و با توجه به دغدغه ام و جست و جویی که همیشه داشتم، کاملا اتفاقی وقتی که برای کارگاه نشریات وزارت بهداشت رفتم دانشگاه شید بهشتی، دانشکده پزشکی رو دیددم، همیشه از درب شمالی به دانشکده پزشکی شهید بهشتی میرفتم ولی این دفعه از درب جنوبی رفتم و کتاب فروشی رو دیدم ورفتم حریصانه دنبال کتاب می گشتم، چون وقت کمی داشتم هرچی کتاب که احسس کردم به دردم می خوره برداشتم، البته مسئله قیمت کتاب دست و پامو بست برای همین کتاب های ارزون قیمت رو برداشتم، اون موقع کتاب ها رو زیادی ورق نزدم تا امروز که مقدمه ی کتاب راهنمای پزشکان در مطب رو خوندم، انقدر این مقدمه عالی بود که می خوام جداگانه در یک مطلب جدا در موردش بنویسم، فعلا در خصوص ویژگی های این کتاب ارزشمند می نویسم

این کتاب حاوی دو بخش است:

بیماری های گوش، حلق و بنی
بیماری های تنفسی

در مقدمه ی کتاب گفته که سعی کردیم از قانون پارتو استفاده کنیم، ۲۰ درصد مطالب ۸۰ درصد موارد (بیماران) رو شامل میشه و ۸۰ درصد بقیه فقط ۲۰ درصد موارد (بیماران).

بیماری ها رو به چهار قسمت تقسیم کرده:
۱- بیماری هایی که بیش از یک مورد آن در طی روز مشاهده می شود: مثل سرماخوردگی
۲- بیماری هایی که در طی هفته بیش از یک مورد را مشاهده می کنید
۳-بیماری هایی که در طول یک ماه بیش از یک مورد با آن مواجه می شویم
۴- بیماری های کمیابی که در طی چند ماه ممکن است با یک مورد از آن ها مواجه شویم، تشخیص آنها هوشیاری می طلبد و عدم تشخیص آب رو حیثیت پزشک رو میبره D:

کار جالب دیگری که مولفان این کتاب آنجام دادن این هست که در هر تابلو بالینی شاه علامت ها رو مشخص کرده، تشخیص را آورده و تابلوهای فریبنده رو هم ذکر کرده است، سپس خلاصه ای در مورد اهمیت نکات کلینیکی، اپیدمیولوژیک و هشدارهای لازم، توصیه های غیردارویی، داروهای هر بیماری و نسخه های پیشنهادی و در آخر کتاب هم اطلاعات داروهای شایع آورده شده است، خدایی دیگه ازین بهتر نمیشه

تمام مطالب کتاب هم بر اساس ۳ منبع نوشته شده که اصلی ترین منابعش: cecil,Nelson, Harrisn, Current, Merck manual, Up to date, Essential  و هند بوک های oxford

به نظرم این کتاب یکی از بهترین کتاب های فارسی موجود مورد نیاز اینترن ها و پزشکان عمومی هست.

گزارش یک شکست

پیشنوشت۱: این متن اعترافاتم در مورد یک امتحانِ، در مورد یک اشتباهی که از من سر زد، پس به همین دلیل ارزش نداره که وقت ارزشمندتون رو برای خوندن این اعترافات به کشتن بدید، هر زمان که قصد قتلِ زمانتون رو داشتید می تونید این متن رو مطالعه کنید

پیشنوشت۲: این اعترافات رو می نویسم تا اینجا ثبت باشه و بتونم بعد ها دوباره بهش رجوع کنم

پیشنوشت۳: اعتراف به اشتباه سختِ و توجیه آوردن خیلی آسون، بر این حس توجیه غلبه می کنم و اعتراف می کنم.

از آخر به اول شروع می کنم، به این دلیل که آخرش برام از اولش واضح تره، امتحان پره اینترنی رو دادم تموم شد، از سر جلسه بلند شدم، حس کردم که آنچه می خواستم نشد، سکوت کردم، بعد از امتحان با دوستم صحبت می کردم، بهم گفت امیدوارم امتحان نمره ی خیلی خوبی بیاری، خیلی تلاش کردی و زحمت کشیدی، شرمنده بودم، شرمنده ی همه به خصوص استادم، برای همین به استاد زنگ نزدم رویِ صحبت نداشتم، استاد خودش تماس گرفت و ازم خواست که امتحان رو تصحیح کنم و نمره رو بهشون اطلاع بدم، دکتر نمیشه تصحیح نکنم، نه نمیشه تصحیح کنی خیالت راحت میشه، این یه ترسی بود که باید باهاش مواجه می شدم دیر یا زود، نمره نیاوردم. استاد دلداری داد و گفت مهم اینه که تلاش کردی و راضی هستی

در ظاهر موفق نشدم به خواسته ای که داشتم برسم اما در باطن رضایت خاطر داشتم که خوب خوندم و صرفا مثل بیشتر افراد فقط تست نزدم سعی کردم پایه ای برای امتحان رزیدنتی هم ایجاد کنم و از همه مهم تر جمع بندی خوبی از ۳ سال فیزیوپاتولوژی و استاژری داشته باشم، تجربه ای مفید و قابل اتکا برای امتحان رزیدنتی.

به قولِ دوستم که می گفت اینکه در ظاهر وبا روشی درست شکست بخوری بهتر از این هست که با روشی اشتباه موفق بشی، همه ی اینها خوب اما ریشه یابی این مشکل  کمک می کنه تا دفعه ی آینده دیگر مرتکب این خطا نشوم.
تا روزها بعد از امتحان برای من واضح نبود که ایراد کجاست؟ فکر می کردم خطاهای زیادی مرتکب شدم که چنین نتیجه ای را در بر داشته است، اما الان بعد گذشت ۳ تا ۴ هفته از این اتفاق به صورت خلاصه و واضح مشکلات من این بود:

۱- ۱۲ روز مانده به امتحان در اوج بودم نه روز امتحان! روز امتحان در اوج نبودم، خیلی کمال گرایی کردم، دلیل این کمال گرایی هم شروع زود درس خوندنم به صورت کاملا جدی بود و می خواستم که در این زمان دو دور درس ها را بخوانم و به همین دلیل طوری برنامه ریزی کردم که ۱۲ روز قبل ازامتحان بیشترین آمادگی را داشتم و ۵ روز از این ۱۲ روز را با زدن آزمون های جامع دستیاری ۹۶ و پره اینترنی های ۹۵ از دست دادم، نمی گم که تجربه ی آزمون با شرایط آزمون اصلی کارِ اشتباهی است، بلکه الان به این نتیجه رسیدم که در اون بازه زمانی کار بسیار اشتباهی بوده است، به نظرم اگر زمان زیادی تا آزمون داریم میان دورهای اول تا سوم تجربه ی یک آزمون جامع شبیه سازی شده با رزیدنتی یا پره اینترنی داشته باشیم؛ نه اینکه مثل من کاملا جو گیرانه بخواهید ۲ هفته به آزمون اصلی پره اینترنی این آزمون ها را تجربه کنید.

این اشتباه باعث شد که حدود ۷ روز مانده به امتحان اصلی ناگهان به خود بیام و بگم ای دل غافل تو که داری افت می کنی! ” استرس وجودمو فرا گرفت و هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم، نمی دونستم از کجا شروع کنم با چند نفر مشورت کردم، آرامش گرفتم < یه میان نوشت: هیچ وقت از مشورت کردن با اساتید و دوستان خودتون نترسید، استرستون رو بسیار کاهش میده> شروع کردم به مرور اینجا هم کمال گرایی گریبانم رو محکم گرفت و منو با سر زد زمین، می خواستم همه ی درس هایی رو که خوندم مرور کنم<آدم آخه چقد رویایی، وای خدا>

پی نوشت: در این مدتی که درس خوندم با توجه به مشاوره ها و مطالعه ی پیشنهادات افرادی که رزیدنتی رشته های خوبی قبول شدند کارهای زیادی انجام دادم، فعلا در حال جمع بندی آن ها هستم، فعلا ذهنم کمی مشغوله ولی در روز های آتی حتما منتشر می کنم.

حقیقت و دروغ

 

برای هر حقیقتی صور خیال متعددی وجود دارد، اما دروغ را فقط یک متخصص می تواند به صورت حقیقت جلوه دهد؛

اما این گونه متخصصان فیلسوف نمی شوند زیرا سیاست به وجودشان بیشتر احتیاج دارد

 

جمله ای از کتاب لذات فلسفه بود، مدتی هست که دارم کم کم این کتاب رو مطالعه می کنم و از روی جملاتی که به نظرم خوب هست رونویسی می کنم، سرعتم کمِ چون این دو هفته ی اول مهر همه ی کارها تراکم پیدا کرده بود که نتیجه ی اهمال کاریم بود، خودکرده را تدبیر نیست، سختِ ولی باید بگم که نظم شخصیم کم شده، کم کم اصلاح لازم است.

کتاب داروهای گوارش و کبد کودکان

سال گذشته در همین روز ها بود که کارِ کتاب داروهای گوارش و کبد رو شروع کردم و بالاخره بعد از حدود ۶ ماه کتاب  رو تونستم به نمایشگاه کتاب اردیبهشت ۹۶ برسونم، تجربه ی خیلی خوبی بود، شب بیداری ها، تلاش کردن ها، ساعت ها پشت لپ تاپ لق لقه ی موس را چرخاندن ها، چشم های زل زده به صفحه ی لپ تاپ و سایر اتفاقاتی که در این مسیر برای من افتاد همه چیز گذشت.

ولی از همه مهم تر و ارزشمند تر برای من، افتخار حضور اسمم در کنار اساتید بزرگ گوارش و کبد بود و از این بابت خدا را بسیار شاکرم.

جا داره از استاد بسیار عزیزم دکتر شهرامیان تشکر کنم که اجازه دادند در محضر  ایشان و سایر اساتید بزرگ شاگردی کنم.

 

پی نوشت: حال که حدود ۵ ماه از انتشار کتاب می گذره، تصمیم گرفتم در مورد کتاب در اینجا بنویسم، یک سری تجربیات هم در این مسیر کسب کردم که صرفا برای اینکه جایی ثبت بشه در روز های آینده اینجا می نویسم، البته این تجربیات شاید برای خیلی از شما کاملا بدیهی باشه.

پی نوشت۲: برید اینترنتی کتاب رو بخرید که چرخِ نشر کتاب بچرخه، به منم پولی برسه D;

 

لیست کتاب های خریداری شده

سروش ازم پرسید تهران که اومدی چه کتاب هایی خریدی؟ بهش قول دادم که حتما لیستی از کتابهایی که به تازگی خریدم تهیه کنم.
از جندین ماه قبل کانال تلگرامی با عنوان لیست خرید کتاب های من ایجاد کردم، در این کانال کتاب هایی را که در روزنوشته های محمدرضا، متمم، وبلاگ های دوستان متممی معرفی می شوند و برام جذابه، به اشتراک میگذارم، تعدادی از دوستانم نیز کتاب های خوبی که می بینند را نیز در این کانال معرفی می کنند، به هرحال در این سفر فرصت شد کتاب هایی که دوست داشتم را تهیه کنم، در زیر تصویر این کتاب ها را مشاهده می کنید.

کتاب قوی سیاهِ معروف رو اینجا در متمم با آن آشنا شدم، تعریف دوستان متممی را هم دیدم و بسیار مشتاق خواندن کتاب شدم(خرید کتاب).

۵ نفر در بهشت منتظر شما هستند، پس خواندن این متن از وبلاگ امیرمحمد قرانی این کتاب در لیست خریدم قرار گرفت. (خرید کتاب)

کتاب از صفر به یک نوشته پیتر ثیل را بد خواندن درسی از متمم که به معرفی این کتاب بود تصمیم گرفتم در آینده خرید کنم.(خرید کتاب)

کتاب درباره ی معنی زندگی نوشته ی ویل دورانت را وقتی در کتاب فروشی قدم می زدم دیدم و با دیدن فهرست و مطالعه ی قسمتی از آن، برای خرید بسیار ترغیب شدم. (خرید کتاب)

کتاب “نامه ای به سیمین” اثر ابراهیم گلستان رو الان در ذهن ندارم که چرا خریدم، اما خریدمش 🙂 (لینک خرید)

کتاب “از نوشتن، خلاقیت و حق نوشتن” رو شاهین کلانتری عزیز اینجا معرفی کرد که تصمیم گرفتم آن ها رو بخرم. (لینک خرید کتاب از نوشتن، خلاقیت، حق نوشتن)

با کتاب نابخردی ها پیش بینی پذیر هم از طریق متمم در اینجا آشنا شدم و در لیست خریدم قرار گرفت. (لینک خرید)

کتاب “سه شنبه ها با موری ” رو هم به پیشنهاد فروشنده کتاب فروشی سوره واقع در حاشیه میدان انقلاب خریدم(لینک خرید)

کتاب سلوک معنوی استیوجابز رو فکر کنم تحت تاثیر اسم استیو جابز خریدم (لینک خرید)

کتاب انگیزه نوشته ی دانیل پین رو هم مدتهاست اینجا دیده بودم و در لیست خرید داشتم که تونستم بخرم(لینک خرید).

کتاب باشگاه کتاب خوانی رو هم در کتاب فروشی دیدم و قسمتی از کتاب رو مطالعه کردم و ازش خوشم آمد و خریدم(لینک خرید).

کتاب راه تحول رو هم در کتاب فروشی کمی ورق زدم و خریدم اش(لینک خرید)

کتاب تغییر ذهن ها رو در خاطر ندارم که چگونه وارد لیست خریدم شد(لینک خرید)

 

گزارش سفر

نیمه ی دوم شهریور به سفری چند منظوره D: رفتم، کلا فکر نمی کردم که این قدر پربار و متنوع باشه در این سفر با هدف عکس برداری یک دوربین با خودم بردم< متاسفانه همون دو سه روز اول حافظه ی پر شد و از کاربری خارجش کردم، فکر کردم حافظه خالیست، لپ تاپ هم نداشتم که حافظه رو خالی کنم (مثلا سبک می خواستم سفر کنم) و تصاویر بعدی رو با آیپدم گرفتم> این سفرِ علمی، ادبی، پژوهشی، تفریحیِ ۹ روزه تجربیات، خاطرات و لحظات بسیار زیبایی رو در پی داشت.

چند روز اول در کارگاه نشریات دانشجویی شرکت کردم، تجربه بسیار ارزشمندی بود به خصوص که با گوینده ی خوب رادیو خانم فرزانه معصومیان آشنا شدم و  به دلیل ویژگی همیشگی سوال پرسیدن ام ایشون چند راهنمایی بسیار مفید به من داشتن و در نهایت به یک پزشک معرفیم کردن که بسیار کمکم کرد، بر یکی ترس هم غلبه کردم. یکی از فواید این مجموعه کارگاه ها این بود که خودمون و  دانشجویان دانشگاهم رو دستِ کم نگیرم، خیلی کارهای خوبی می توانیم انجام بدیم، ایده های زیادی هم این وسط به ذهنم رسید. در همین حد در مورد کارگاه نشریات کافیه!

یه برنامه ی تفریحی هم با یکی از دوستانم به صورت فشرده در بعد از ظهر تجربه کردیم که تنوع بسیار خوبی داشت، ولنجک–>توچال–>امامزاده صالح–>بازارمیوه تجریش، چقدر اسنپ و تپسی بهم کمک کرد به فواید فوق العاده تکنولوژی در شهرهای بزرگ ایمان آوردم، باورتون نمیشه توچال رو گفتیم ساعت ۵ بریم که به شب نخوریم 🙂 ۵ اونجا رسیدیم، چقدر خلوت بود، رفتیم بالا دیدیم همه چی تعطیله، پرسیدیم میگن ساعت ۶ تازه همه چی باز میشه، سورتمه ۶ باز شد، آدرنالین به اوجش رسید، ترمز رو کلا بی خیال شده بودم، سر هر پیچ گریز از مرکز وجودمو با خودش می برد، دوربین هم توی دستم خشکش زده بود، یه عکسم ازم گرفت خیلی عکسِ خوبی شد وقتِ برگشت(حدوده ۷/۱۵) همه داشتن میومدن! پشت سرم رو نگاه کردم فقط ما برمی گشتیم( مثل ما اینقدر زود نرید).
تنوع رنگ بازار میوه تجریش هم با روحِ آدم بازی می کرد.

همایش دانشجوان علوم پزشکی کشور در قزوین هم بهانه ای شد که دوستم مجبورم کنه باهاش برم، با اینکه مقاله در همایش نداشتم در پنل نوآوری و اختراعات صحبت کردم و با آدم های خیلی خوبی آشنا شدم، باز هم به این نتیجه رسیدم که ماها خیلی خودمون رو دسته کم میگیریم، در این همایش بعضی افراد به دلیل اختراعاتشون صرفا به دلیل ناآگاهی و عدم تخصص داورهای محترم حائز رتبه شدند، بسیار ناراحت شدم برای دوستان توانمندم که در سایر دانشگاه های کوچک و بزرگ این کشور درس مخوانند ولی فکر می کنند که ایده ها و اختراعاتی که در همایش ها رتبه می آورند چقدر تکنولوژیک و پیشرفته است و عدم شرکت این افراد در چنین رویدادهای علمی باعث بها دادن به ایده های ضعیف و متوسط و غیرکاربردی می شود.
مثل هر همایش دانشجویی این همایش هم مشکلات زیادی از قبیل اهدای هدایا به دانشجویان خودشون و هماهنگی های اجرایی ضعیف وجود داشت البته نقاط قوتی هم داشت. در این سفر با دوستانِ بسیار خوش مربی آشنا شدیم که باعث تشکیل گروهی به اسم اتوبوس شماره ۴ شد. در این سفر با بعضی از ترس هام هم مواجه شدم :دی.
در ادامه هم یک جلسه با انتشارات گلبان داشتم که بسیار مفید کاربردی و اثر بخش بود و اطلاعات زیادی کسب کردم.
در این سفر کتاب های زیادی هم خریدم در یک پست جدا معرفیشون می کنم.
یه روز هم که با حاج مجید گذشت که بسیار عالی بود، از همینجا میگم مجید جان وزنتو کم کن!
سعید و حسین عزیز هم در این سفر بسیار بهشون زحمت دادم و خیلی باهاشون خوش گذشت. در لحظات آخر هم توفیق شد سروش رو هم ببینم، به شوخی وقتی دیدمش گفتم: توی دانشگاه که نمی تونیم همدیگه رو ببینیم، تهران باید بیاییم همدیگرو ببینیم، سروش نوشتن در سایتشخصی خودش رو به تازگی شروع خیلی خوب هم می نویسه، البته شعرهای خوبی هم می نویسه کلا یکی از دوستای خوبمِ.

 دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن است.

پینوشت: البته همینجا بگم که این سفر بدون دوستِ خوبم (حق زیادی بر گردنم داره)، صفای عالی رو نداشت(ما کلا خیلی خوبیم).

لحظه ی احتضار

قلبش ایستاد–روبه رویش بودم– چند دقیقه قبل روی تخت نشسته بود–دیدمَش حالش خوب بود–گفتم سلام چطوری عشقم؟–خوبی؟–اره خوبم علیجان–کمی رنگش پریده بود–گفتم می خواهی دراز بکشی؟–گفت نه خوبم–آب نمی خواهی برایت بیارم؟–نه!– از اتاق خارج شدم–چند دقیقه بیشتر نگذشت–صدای مهدی آمد–جیغ کشید–مامان جیغ کشید–سریع خودم رو رسوندم——————شروع کردم به احیا–ماساژ قلبی–رنگِ صورتش کم کم مثل گچ سفید می شد–مهدی سرش را بر روی پای خود گذاشته بود–مادر پایین پایش نشسته بود–پدر کنارش بود–امیر حسین با فاصله ایستاده بود–همه گریه می کردند–من همچنین ماساژ قلبی می دادم–بغضی بزرگ در گلو که نترکید–مادرم به اورژانس زنگ زد–ماشین نداریم–این شهر به این بزرگی دو تا آمبولانس بیشترنداره–به من ربطی نداره–گوشی را قطع کرد–روبه رویش بودم–چهره به چهره– درمقابلم–رفت–رفت–لحظه ی احتضارش را دیدم–روحش پرواز کرد– روحی خسته ازین جسم——-همه ی خاطرات از جلوی چَشمم عبور می کرد– هیچ کاری از دستم بر نمی آمد– بر روی تخت دراز کشیده بود–همچنان مهدی کنارش گریه می کرد–پارچه ی سفیدی بر رویَش–هرکدام گوشه ای گریه می کرد–پدرم کوه درد–

« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»