روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

صفحه 2 از 11

قلب استکان می ایستاد، پیشنهاد موسیقی

یکی از بهترین آهنگ هایی که در این مدت شنیدم، آهنگ می ایستاد علی اعتماد با شعر  کاظم بهمنی بود، متن این آهنگ بسیار زیبا است و خیلی حال خوب بهم داد، این حال خوب رو با شما به اشتراک می گذارم. گوش کنید و لذت ببرید، متن این آهنگ را هم در ادامه برایتان می نویسم.

رفته از نظر بر دلم بمان گرچه بسته ای دل به دیگران
دردا پر ابرم پر رگبار جدایی باران به سرم ریخته آوار جدایی

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلیش بوسیدن است
چای مینوشید و قلب استکان می ایستاد! 

در حیاط خانه گل ها محو عطرش میشدند
ابر بالای سرش در آسمان می ایستاد

موقع رفتن که میشد طاقت دوری نبود
جسممان میرفت اما روحمان می ایستاد

رفته از نظر بر دلم بمان گرچه بسته ای دل به دیگران
رفته از نظر بر دلم بمان گرچه بسته ای دل به دیگران

از حساب عمر کم کردیم خود را بعد ما ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت با صدها دلیل باز با این حال میگفتم بمان می ایستاد
ساربان آهسته ران که آرام جانم میرود نه چرا آهسته باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش میگرفت باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد

 

ایده‌های جهنده

پیشنوشت: محرک نوشتن این متن مطالعه ی مطلبی با عنوان کتاب The Meme Machine (ماشین مم)  از سایت شخصی طاهره خباری عزیز است؛ پس از مطالعه ی این مطلب مسیری رو طی کردم که نتیجه ی آن را به صورت خلاصه و صرفا برای ثبت تفکرات و تصمیم هایی که گرفتم اینجا می نویسم.

در یکی از کامنت های این مطلب شهرزاد عزیز لینک چند مطلب از روزنوشت های محمدرضا با موضوع پیچیدگی رو هم قید کرد، به آن ها هم سَری زدم، دیدم که محمد رضا اسم ۵ کتاب از ۱۱ کتابی را که تا الان رونویسی کرده را هم گفتِ؛ این کتاب ها را با اجازه ی محمدرضا اینجا می نویسم، نمی گم که قصد خواندنشون را دارم چرا که در چنین سطحی نیستم و کتاب های زیادی به زبان فارسی مانده تا بخوانم و از طرفی زبانم تعریف آنچنانی ندارد؛ پس صرفا برای آشنایی بیشتر اسامی این کتاب ها نوشته می شود.

ّFrom complexity to life, on the emergence of life and meaning

The Emergence of Complexity

The Emergence of everything, how the world became complex

Emergence – contemporary readings in philosophy and science

The Meme Machine

سوزان بلک مور نویسنده ای فریلنسر است که دغدغه های زیادی از ذهن، آگاهی و تکامل گرفته تا میم ها (+، +) دارد، از میان کتاب هایی که منتشر کرده کتاب “آگاهی” او به زبان فارسی ترجمه شده و از اینجا قابل خرید است.

این نویسنده مقالات زیادی هم در نشریه گاردین منتشر می کند که از اینجا می توانید پروفایل و مقالات منتشر شده ی آن را ببینید، عنوان آخرین مقاله ای که در تهیه ی آن نقش داشته جذاب است: “پنج فیلمی که به ما می آموزد مغز چگونه کار می کند؟” فیلمی که سوزان بلک مور در این مقاله معرفی می کند: Altered States است؛ در این فیلم یک دانشمند بر روی داروهای روانگردان برای کشف حالت های دیگر هوشیاری و تصورات ما از واقعیت آزمایشاتی انجام می دهد و به قولِ بلک مور قسمت جذاب این فیلم قسمت هایی است که حالت های تغییر یافته آگاهی را کنترل می کند. 

سوزان بلک مور علاوه بر کتاب ها و مقالاتش یک سخنرانی هم در TED با عنوان “مم ها و تد ها” دارد، سایت TED  موضوع این سخنرانی را اینگونه معرفی کرده است:

سوزان بلکمور مِم‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دهد. مم [Meme] یعنی ایده‌هایی که خودشان را از یک مغز به مغز دیگر کپی می‌کنند، درست مثل یک ویروس. در همین راه او یک ادعای جسورانه جدید نیز مطرح می‌نماید: انسان نوع جدیدی از مم تولید کرده است؛ که تِم [Teme] نام دارد. تم خودش را بوسیلهٔ تکنولوژی پراکنده می‌سازد، و روش‌هایی را برای بقای خودش اختراع می‌کند.

در ویکی پدیا در مورد مم ها چنین توضیح می دهد: مم ها ایده ها، رفتارها یا روش هایی هستند که در یک فرهنگ از فردی به فرد دیگر گسترش می یابند، در واقع به مم ها ژن فرهنگ می گویند که به ارث می رسند و وسیله ی انتقال آن ما انسان ها هستیم کارِ اصلی ما انتقال ژن ها بوده ولی اکنون انتقال مم ها دارد اولویت بالاتری پیدا می کند، مثالی برای مم ها: دانش آموزی را در نظر بگیریرد که در حال یادگیری موسیقی سنتی است، این دانش آموز ابتدا در مجضر اساتید محتلف مشغول تقلید از آن ها  می شود، سال ها می گذرد، تقلید، تقلید و تقلید حال ممکن است این وسط در کنار تقلید اشتباهی هم رخ دهد که منجر به خلاقیت یا تغییر در این سبک موسیقایی شود و نوع جدیدی از موسیقی سنتی را ایجاد کند این سبک جدید(مم) توسط این استاد بزرگ ارائه می شود و افرادی به آن علاقه مند می شوند و شاگردیشان را می کنند و به آن ها منتقل می شود و همینطور به ارث می رسد.
مثال های دیگری از مم ها: زبان، آداب رسوم، شعر، مُد، لهجه، موسیقی و …؛ حافظ و سعدی در حالی که ژن های آن ها ناپدید شده اما مم های آن ها پراکنده شده است.

نوشته ای نیز در اینجا دیدم که ترجمه ای از فصل ۱۱ کتاب ژن خودخواه بود، جمله های زیر خیلی برایم جالب بود:

اگر دانشمندی از موضوع جالبی باخبر شود یا چیزی بخواند، آن را به همکاران و دانشجویان خود منتقل می‌کند. اگر آن موضوع مورد توجه قرار بگیرد، می‌گوییم خود را از مغزی دیگر به مغز دیگر منتشر کرده است.

مغز انسان و بدنی که در کنترل مغز است نمی‌تواند در آنِ واحد بیش از دو‌-سه کار انجام دهد. اگر قرار باشد میمی توجه مغز آدم را بیشتر جلب کند، باید از پس میم‌های رقیب برآید.

وقتی ما می‌میریم دو چیز از ما باقی می‌ماند: ژن و میم. ما ماشین‌هایی هستیم که برای انتقال ژن‌ها پدید آمده‌ایم ولی این جنبه بعد از سه نسل فراموش می‌شود. بچه یا نوه ممکن است شباهت‌هایی به ما داشته باشد اما با گذشت هر نسل، سهم ژنی ما نصف می‌شود و زیاد طول نمی‌کشد که سهم ما ناچیز شود. ولی اگر در فرهنگ جهان شریک شویم، اگر فکر خوبی داشته باشیم، آهنگی بسازیم یا غیره، شاید مدت‌ها بعد از محو شدن ژن‌هایمان در خزانه ژنی، این‌ها بدون تغییر باقی بمانند.

 

سم زدایی از شبکه های اجتماعی با quality time

مدتی هست نرم افزار quality time رو به پیشنهاد سجاد سلیمانی عزیز روی گوشی تلفنم نصب کردم.
در این مدت کم خیلی در مدیریت زمان بهم کمک کرده و از همه مهمتر وقتی که بهش نگاه می کردم دردی درون وجودم احساس می کردم، چون بهم نشون میداد که چقدر در شبکه های اجتماعی وقتم رو می گذرونم، حس خوب هم بهم می داد چون تغییر رفتارم رو به صورت روزانه عینا می دیدم،

میدیدم که داره تعداد ساعات استفاده از تلگرام کم میشه و در عوضش به اینوریدر، نوت،  پی دی اف خوان، medscape و Uptodate اضافه میشه.
این نرم افزار امکانات جالبی هم داره، روند روزانه و هفتگی فعالیت ها رو بهت نشون میده، تعداد باز و بست کردن گوشی، میزان زمانی که در هر نرم افزار گذروندم، یه تایم لاین هم داره که نشون میده هر ساعت شبانه روز با کدوم نرم افزار گوشی بیشتر کار کردی.

رفتارهای پنهانتون رو هم نشون میده، به عنوان مثال به خیال خودم که یه روز بعد از کشیک از ساعت ۴ تا ۱۰ شب خوابیدم، ولی وقتی نرم افزار رو چک کردم دیدم که توی همین مدت حدود ۱۰ بار گوشی رو باز کردم، پیامک خوندم و رد تماس دادم!

از ویژگی های دیگر این نرم افزار قابلیت تنظیم هشدار برای باز کردن تلفن همراهتونه، براش مشخص می کنی که مثلا اگر بیشتر ۷۰ بار در طی روز گوشی تلفن رو باز کردم بهم آلارم بده، آلارمش هم خیلی جالبه، Time to take a break!
آلارم به من میگه داداش از حدت رد شدی ها! یکم بزن کنار استراحت کن! نمیری!  خخخ
به طور کلی این نرم افزار بهتون کمک می کنه که به آرامی یه جور سم زدایی از شبکه های اجتماعی داشته باشین قبل از رسیدن سم به دوز مرگ آورش!

از طرفی در کنار کار با این نرم‌افزار کمی هم یادگیری ضمنی داشتم، با خودم فکر کردم چقدر خوب میشه که نرم افزاری با همین شیوه کل زندگیم رو تحت مانیتورینگ قرار بده و پایان هر روز بهم بگه که داداش حواست نیستا میدونی چند ساعت خوابیدی، یا چند ساعت بی خودی وقتت رو تلف کردی؟ با فلانی چقدر غیبت کردی؟ و قس علی هذا (عجب کلمه ای توی ذهنم اومد :دی)
یکم فکر کردم که چه ابزارهایی در اختیار دارم تا چنین نرم‌افزاری رو بر روی سخت افزار زندگیم نصب کنم، دیدم ابزارشو در شروع سال جدید برای خودم طراحی کردم و مدتی بعد به کمک متمم آپگریدش کردم؛ ولی در این چند ماه گذشته به دلیل برنامه ی کشیک های بخشا ازش دور شدم و در این ماه قبل به خاطر کشیک های سنگین اورژانس دیگه کلا این دفترم درش بسته بود، اصلا سبک زندگیم عوض شده بود.
تلنگری که نوشته های طاهره خباری و شهرزاد، با یادآوری ۱۰۰ روز مانده به پایان سال بهم زد باعث شد که کمی به گذشته نگاه کنم و با نگاهی به آینده تصمیم ها و بهتر بگم میکرواکشن هایی تا پایان سال برای خودم تعیین کنم.
فعلا میکرواکشنی که تعیین کردم نوشتن اتفاقات روزمره با تاکید بر فکری که در هر لحظه از ذهنم عبور می کنه در دفتر بولت جورنالم هست.
با توجه به اینکه هر لحظه به این دفتر دسترسی ندارم، برای نوشتن حس و حال و اتفاقات درونی و بیرونی از نرم افزار نوت گوشی استفاده می کنم و شب که خونه رسیدم به بولت جورنالم اضافشون می کنم.
انشاالله پایان هر هفته گزارشی از روند اجرای این میکرواکشن رو منتشر می کنم، این کار رو برای تعهد بیشتر انجام میدم.

 

نرم افزار quality time برای اندروید

تفسیر رادیوگرافی در اورژانس-معرفی کتاب

چندین بار تا حالا برام پیش اومده که عکس رادیوگرافی دست یا پای دوستان یا اقوام رو بهم نشون دادند و ازخواستند که ببنم شکستگی داره یا نه، بگذریم که اون مواقع چجوری سوال کننده رو دور میزدم ولی نیاز یک منبع آموزشی خوب و آکادمیک برای تفسیر اینجور عکس ها رو احساس می کردم. حتی وقتی که در دوران استاژری بخش ارتوپدی رو هم گذروندم به ما تفسیر عکس رادیوگرافی رو به صورت استاندارد آموزش ندادن، اونجا هم خودم بودم که میرفتم عکس های مختلف رو داخل اینترنت پیدا می کردم و یاد میگرفتم یا اینکه اتاق گچ گیری میرفتم، الحق که در اتاق گچ گیری خیلی یاد گرفتم یه منبع ناب از عکس های رادیولوژی بود منم از همشون عکس گرفتم و با کمک مسئولش که خیلی خوب آموزش می داد عکس ها رو تفسیر کردم و توی گوشیم ذخیره کردم.
باز هم منبع خوبی برای تفسیر استاندارد عکس رادیولوژی پیدا نکردم تا اینکه استاد ارتوپدی در جواب من که ازش پرسیدم، یه کتاب می خوام که خیلی خوب تفسیر عکس رادیولوژی رو توضیح داده باشه، کتاب زیر رو بهم معرفی کرد.

به نظرم کتاب تفسیر رادیوگرافی اندام و ستون فقرات در اورژانس یکی از بهترین کتاب هایی هست که به درد ما دانشجوهای پزشکی می خوره و  خلأ آموزشی در این زمینه رو پر می‌کنه. پیشنهاد می کنم اگر می خواهید اصول تفسیر رادیوگرافی رو استاندارد بیاموزید و مهارت تشخیص انواع شکستگی رو کسب کنید این کتاب رو حتما مطالعه کنید.

پینوشت: مدتی هست که کیس ها و نکات آموزشی که در بخش های مختلف بیمارستان می بینم رو در یک کانال تلگرامی جمع آوری می کنم، اگر علاقمند هستید می تونید از طریق آدرس زیر وارد این کانال بشید.

کانال تلگرامی یک اینترن

لینک خرید کتاب از انتشارات تیمورزاده

میانه ی میدان

پیشنوشت: این متن رو در بین کشیک طب اورژانس الان که حدودا ساعت ۴ صبحه مینویسم.
امروز برنامه ی منظمی برای بعد از ظهرم تنظیم کرده بودم، تا حدود ساعت ۲.۳۰ بگی نگی خوب پیش رفت، حدود ساعت ۲.۴۵ یکی از دوستام زنگ زد که علیرضا کجایی چرا نمیایی اورژانس؟!
چی من؟ منکه کشیک نیستم، چنان با قاطعیت گفتم که بنده خدا خودش شک کرد، گفتم بذار برنامه رو ببینم، نگاه کردم از بد روزگار من کشیک بودم 😑
گفتم میام.
وقتی آشپز برنامه ی کشیک ها ۶ نفر باشن همین میشه که یادت می‌ره کی کشیکی! هر جوری بود سریع رفتم خونه وسایل رو برداشتم خودمو رسوندم اورژانس.
ساعت ۳ وارد اورژانس شدم ساعت ۱۰:۳۰ شب تونستم فقط یه ده دقیقه بشینم روی صندلی.
یکی از شلوغ تریم روزهای اورژانس بود همه جور مریض هم داشتیم از مولتیپل تروما که اینجا روتینه تا CVA (سکته مغزی) و inf Mi .
با توجه به اینکه اینجا خط اول و به قولی همه کاره از اوردر گذاشتن تا پیگیری بیمار با اینترنه بار زیادی بر دوش اینترن هست.
یکی از ویژگی های خوب اینجا این هست که اگر دنبال یادگیری باشی به بهترین نحو می تونی کاملا کاربردی مدیریت بیمار رو یاد بگیری به قولی learning by doing .

یکی از جراح هایی که الان تهران فوق برست می خونه تعریف میکرد وقتی که رزیدنت سال اول جراحی دانشگاه زاهدان بوده ساعت ۱ شب بهش اینترن زنگ میزنه که دکتر یه مریض اومده با چاقو خوردگی زیر زیفویید، دکتر میگه که استرس منو گرفت منکه توی یزد اینجور مریضی رو ندیدم چیکار کنم، وقتی با هزار جور استرس رسیدم اورژانس اینترن گفت دکتر مریض منیج کردم الان استیبل شده!
دکتر می گفت که بچه ها آنقدر مریض دیدن که این جور موارد براشون عادیه و استرس ندارن.
اینجا هم چنین شرایطی هست به خصوص هنوز که بخش های ما دچار سیستم رزیدنتی نشده!
واقعا می تونی یاد بگیری اگر بخواهی.
به نظرم بهترین روش خودآموز در پزشکی case base study هست، در موردش بعداً می نویسم.
در کل به نظرم یک ماه برای بخش طب اورژانس خیلی کمه و باید حداقل این بخش ۲ ماه باشه.
تا همینجا کفایت می کنه بقیش رو بعداً می نویسم.
این بعداً نمی‌دونم کی هست 😀

مرگ ستاره ها


پیشنوشت: مدتی هست تصمیم دارم موسیقی هایی که از گوش دادن بهشون لذت می برم رو اینجا بذارم، بالاخره دست از اهمال کاری برداشتم این هم اولین هدیه موسیقایی من به شماست.

این پادکست موسیقی متن فیلم خیلی دور خیلی نزدیک به همراه دیالوگ های این فیلم هست بسیار زیباست در طی گوش دادن به این قطعه حس شادی و غم رو همزمان تجربه می کنیم، واقعا حس خوبی به آدم میده.

دیالوگ هاش بسیار زیبا و ممعناداره قابل توصیف نیست هم فیلم داستان زیبا و معناگرایی داره هم موسیقی فیلم بسیار زیباست. موسیقی متن این فیلم ساخته ی محمدرضا علیقلی است که برنده ی جایزه سیمرغ بلورین هم شده است.

آلبوم موسیقی متن فیلم خیلی دور و نزدیک از اینجا قابل خرید است.

بیشتر از این حرف نمی زنم گوش کنید و خوشحال میشم که حستون رو برام اینجا بنویسید.

 

عملگرایی یا حرافی

در قسمتی از کتاب در باب شهریار ماکیاولی در مورد این صحبت به میان آمده که قدرتمند بودن با حرف نیست بلکه باید با عمل آن را نشان داد.

از نظر ماکیاولی رهبران با عمل کردن به یکدیگر پیام می دهند نه با حرف. برعکس مدیران در حال حاضر قبل از انجام هر کار در مورد چرایی و ویژگی های آن صحبت می کنند.

براساس نظر ماکیاولی ما باید شجاعت انجام کار رو داشته باشیم و عواقب آن را به جان بخریم.

در جایی هم خوانده بودم وقتی کاری که شما می خواهید انجام دهید را به دیگران میگین ذهن فکر می کنه که شما انجامش دادین و شور و شوق برای انجام کار مورد نظر کاهش پیدا می کنه، از طرفی وقتی به دیگران میگیم که چه کاری قراره انجام بدیم انرژی های منفی آن ها به سمت ما روانه میشه و خود مانعی برای انجام تصمیم مان میشود

در پایان این فصل کتاب هم توصیه ای برای ما دارد:

به تغییر قابل توجهی فکر کنید که به شما و دیگران نشان می دهد توانسته اید به هدفی برسید. یادداشت یا ایمیل نفرستید-تغییر را ایجاد کنید. شهامت این را داشته باشید که بگذارید مردم هر چه می خواهند بگویند.

در بهشت ۵ نفر منتظر شما هستند

زمانی به مطالعه ی این کتاب علاقه مند شدم که متن امیرمحمد رو مورد معرفی این کتاب خوندم، داستان بسیار جالبی داره از همه جذاب تر نحوه ی روایتش هست که ساختار شکنی کرده از آخر داستان رو شروع کرده از مرگ نقش اول داستان.
به یاد فیلم زندگی عجیب بنجامین باتن افتادم.
داستان این کتاب پس از مرگ ادی با دو پا روایت میشه، یک پا اتفاقات بعد مرگ و دیدارش با ۵ نفری که در بهشت منتظرش هستند و پای دیگر اتفاقاتی که از موقع تولد برای ادی رخ داده، این نحوه داستان گویی به صورت غیر مستقیم داره میگه که مرگ هم نوعی تولده.
در زیر جملاتی از کتاب رو که دوست داشتم براتون می نویسم.

این داستان درباره ی مردی به نام ادی است و از پایان شروع می شود، از مرگ ادی در زیر افتاب. شاید شروع داستان از انتها عجیب به نظر برسد. اما هر پایانی آغازی هم هست. فقط آن لحظه این را نمی دانیم.


اگر می دانست مرگش نزدیک است، شاید جای دیگری می رفت. اما کاری را کرد که همه می کنند. کارهای روزانه اش را طوری انجام داد که انگار هنوز همه ی روزهای دنیا در راه است.
در هر زندگی، تصویری لحظه ای از عشق واقعی وجود دارد.


هیچ سرگذشتی به حال خود نمی ماند. گاهی داستان ها در جایی به هم می خورند و همدیگر را کاملا پوشش می دهند، مثل سنگ های کف رودخانه.


آدم ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را حس می کنند؟ آیا آن کلمات قطعا باید عاقلانه باشد؟
ادی یادش بود که در مراسم خاکسپاری ، عزاداران می گفتند«انگار می دانست قرار است بمیرد»
ادی هرگز اعتقادی به این موضوع نداشت. تا آنجا که می دانست، وقتی اجل آدم می رسد، می رسد. همین. شاید موقع رفتن یک حرف عاقلانه بزنی، ولی شاید هم خیلی ساده، یک حرف ابلهانه بزنی.
جهت اطلاع، آخرین کلمات اد، عقب بروید بود! خواهد بود


در بهشت ۵ نفر را ملاقات می کنی، هر کدام از ما بنا به دلایلی در زندگی تو بوده ایم. شاید آن موقع علتش را نفهمیده باشی، و بهشت برای همین است. برای درک زندگی تان روی زمین.

بزرگترین هدیه ای که خدا می تواند به تو بدهد این است: درک آنچه در زندگی ات گذشته. تا زندگی ات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی.


این که هیچ چیز تصادفی نیست. ما همه به هم وصل می. نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همانطور که نمی توانی نسیمی را از باد جدا کنی.


عدالت، زندگی و مرگ را تعیین نمی کند. اگر این طور بود هیچ آدم خوبی جوانمرگ نمی شد.


مرد آبی گفت: خاک سپاری من، به عزاداران نگاه کن. بعضی شأن حتی مرا خوب نمی شناختند، ولی آمده بودند. چرا؟ هرگز پرسیده ای وقتی دیگران می گیرند چرا مردم جمع می شوند؟ چرا احساس می کنند باید این کار را بکنند؟
برای اینکه جان آدمیزاد در عمق وجودش می داند که همه ی زندگی ها همدیگر را قطع می کنند. این که مرگ فقط یکی را نمی برد، وقتی مرگ کسی را می برد ,شخص دیگری را نمی برد. در فاصله ی کوتاه بین برده شدن و برده نشدن، زندگی خیلی ها عوض می شود.


می گویی باید تو به جای من می مردی. ولی در طول زندگی ام روی زمین، انسان هایی هم به جای من مرده آمد. هر روز این اتفاق می افتد. وقتی صاعقه یک دقیقه بعد از تو می زند، یا هواپیمایی سقوط می کند که ممکن بود تو در آن باشی‌ وقتی همکارت مریض می شود و تو نمی شوی. فکر می کنیم این چیزها تصادفی است. ولی برای همه شان تعادل وجود دارد. یکی می پژمرد؛ دیگری رشد می کند و نمو می کند. تولد و مرگ بخشی از یکی کل است.


مرد آبی جواب نداد. ادی ماند: پس مرگم، درست مثل زندگی ام هدر رفت.
مرد آبی گفت: هیچ عمری هدر نمی رود، تنها زمانی که هدر می دهیم، زمانی است که فکر می کنیم تنهاییم.


قرن ها بشر شجاعت را با برداشتن سلاح و بزدلی را با زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است.


این فکر توست که تورا می کشد.


آدم در یک جنگ بزرگ، دنبال چیزی کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند. وقتی آن را پیدا کرد، نگهش می دارد.


مردن پایان همه چیز نیست. ما فکر می کنیم هست. ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد، فقط شروع است. کاپیتان گفت: فکر می کنم مثل ماجرای آدم و حوا در کتاب مقدس باشد. مثل شب اول آدم در زمین، وقتی دراز کشید تا بخوابد؟ فکر می کند همه چیز تمام شده، مگر نه؟ نمی داند خواب چیست. چشم هایش دارد بسته می شود و فکر می کنید دارد از این دنیا می رود. درست است؟ اما این طور نیست. صبح روز بعد بیدار می شود و دنیای جدید و تازه ای برای کشف دارد، ولی چیز دیگری هم دارد. دیروزش را دارد. کاپیتان لبخند زد: سرباز، به نظر من،برای همین است که به این جا می رسیم، بهشت همین است . آدم می تواند دیروز هایش را معنی کند.


مسأله همین است. گاهی وقتی چیز گرانبهایی را قربانی می کنی، واقعا آن را از دست نمی دهی. فقط آن را به کس دیگری می بخشی.


این را از من داشته باش. نگهداشتن خشم زهر است. آدم را از درون می خورد. فکر می کنیم نفرت سلاحی است که به شخص آزارنده ی ما حمله می کند ولی نفرت تیغ دو دم است. هر آسیبی که با آن برسانیم، به خودمان رسانده ایم.


پس نوشت: کتاب دیگری هم از این نویسنده خریده آن به اسم سه شنبه ها با موری که به زودی مطالعه می کنم.

شروع زندگی رو به سقفی سفید

در اورزانس نشستیم، اطلاع میدن که یک مریض سرویس جراحی خورده، با اینترن جراحی میریم که مریض رو ببینیم، قبلش پرونده بیمار رو نگاه می کنم، پسر ١٨ ساله، به دلیل سانحه ی رانندگی تروما به گردنش وارد شده، بالآی سر مریض حاضر میشیم، پسر جَوون با کلار گردنش فیکس شده، هوشیاره، معاینش می کنیم، هیچ گونه اثر جراحتی بر روی بدنش وجود نداره حتی یک خراش، در معاینه نورولوژیک اندام فوقانی و تحتانی رو نمی تونه حرکت بده، همراهی مریض بسیار نگران می پرسند مشکلش چیه؟ خوب میشه؟ چرا نمی تونه دست و پاش رو تکون بده؟
برای بیمار سی تی اسکن مغز و گرافی گردن، قفسه سینه و لگن و مشاوره جراح اعصاب درخواست میدیم
پس از حاضر شدن تصاویر رادیولوژی، دونه دونه تصاویر رو باز می کنیم لگن سالم، قفسه سینه سالم، مغز سالم، گرافی گردن رو که نگاه می کنیم اتفاق بدی افتاده یکی از مهره های گردن بیمار دچار شکستگی از چند ناحیه شده! جراح اعصاب از راه میرسه، بیمار رو معاینه می کنه، تصاویر رو نگاه می کنه خبر بدی می خواد بده متاسفانه بیمار کوادری پلژی شده، قطع نخاع!
آینده این پسر، آمال و ارزوهاش به خاطر یک لحظه سهل انگاری به راحتی دود شد و به چشم خودش و خانوادش رفت.
وقتی به زندگی روزهای آینده ی این جوان ناکام فکر می کنم، به رنجی که پدر و مادرش می کشند نه الان بلکه یک ماه بعد وقتی اقوام آشنایان همه می روند، وقتی که می بینند پسر جوونشون امید روزهای پیریشون روی تخت دراز کشیده و قادر به هیج گونه حرکتی نیست و باید تا پایان عمرشون پرستار فرزندشون باشند لرزه بر تنم می افته.
شروع زندگی نباتی رو به سقفی سفید

پیری در راه است

مدتی است که توی بیمارستان به بیماران مسنی بر می خورم، وقتِ شرح حال می پرسم با کی زندگی می کنی؟ جواب میدن، من تنهام هیچکس رو ندارم، بغضشون میگیره، بیماران رو دیدم که به دلیل تنهایی با اینکه خوب شده اند میگن یه چند روز دیگه هم باشم دکتر، کسی رو ندارم که از من نگهداری کنه، بیمارانی رو هم دیده ام که بین بخش های مختلف بیمارستان در حال گردش هستند، امروز به بهانه ای در بخش داخلی، فردا بخش عفونی، پس فردا اعصاب و روان که زمینه ی الیش هم افزایش سن و تنهایی این بیماران هست.
همه ی این اتفاقات ناشئ از یک اتفاقه: مردمِ کشورم دارند پیر می شوند
الان کم کم شروع شده و چند سال آینده اگر فکری براش بر نداریم با اتفاقات ناگوار و ناگهانی مواجه می شویم و به جای پیشگیری از الان در سالهای بعد باید با هزینه های بسیار زیاد این معضل رو درمان کنیم، آینده نگری نداریم.
باید قبول کنیم که مردم زیادی که الان در سنین میانسالی هستند کم کم وارد پیری می شن و به همان نسبت نیازمند خدمات خاصی هستند، یکی از مراکزی که به نظرم باید حتما ایجاد شود مراکز نگهداری از بیماران مزمن فاقد سرپرست است، این هایی که نه فرزندی دارند نه فامیلی تنها امیدشون این هست که در بیمارستان بستری شوند. در خاطر دارم بیماری مسن در بخش عفونی داشتم، که به دلیل عود COPD بستری شده بود، این بیمار آلزایمر هم داشت، در بیمارستان دچار دلیریوم شده بود، یه همراهی داشت، در طی شرح حال گیری متوجه شدم که بیمار هیچ کس را ندارد و همراه بیمار همسایه ی دیوار به دیوار آن است که هیچ گونه رابطه خویشاوندی با آن ندارد، ٧روز این همراهی بالآی سر این بیمار بود، روز آخر که بیمار را می خواستیم مرخص کنیم، دکتر رو به همراه گفت خدا خیرت بده تو این دوره زمونه کمتر کسی پیدا می شه که پدر و مادر خودش رو نگهداری کنه چه برسه به نگهداری همسایه اون هم با این شرایط
دلم هم برای بیمار سوخت، هم برای همسایه ی دیوار به دیوار مهربانش
اینجا بود که واقعا خلا مرکزی که چنین بیمارانی رو نگهداری کنه حس کردم
شاید چنین مرکزی هزینه های زیادی در بر داشته باشه، ولی کیفیت زندگی مردم کشوری رو که داره به سمت پیری میره افزایش میده

« نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدتر»