روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: کتاب های من (صفحه 2 از 2)

ایده عالی مستدام، فصل اول

پیشنوشت: از این به بعد خلاصه ی کتاب ایده عالی مستدام رو که به صورت جمع خوانی با دوستانم مطالعه کردم رو به مرور اینجا می ذارم امیدوارم مفید باشه.
یه جمله ی جالب توی این صفحات گفته
ایده ها جذاب متولد شده اند یا اینکه جالب ساخته می شوند!!
پس ایده ای می تونه جالب باشه و ما اونو جذابش کنیم از اول ماندگار نباشه و ما ماندگارش کنیم
روندی که برای مانگار شدنه ذرت پفکی سینما طی شد:
استفاده از مقایسه تصویری: ولی این بیش از حد علمی بود پس میتونه ایده پشتش نظریات علمی باشه ولی به صورت غیر علمی بیان بشه تا ماندگار بشه
استفاده از تصویر سازی : یاد این جمله افتادم : عقله مردم به چشمشونه!!
درگیری احساس مردم
استفاده از داستان:
این قسمت یه #تداعی توی ذهنم داشت:
میگن ماندگاری برند ها در حال و آینده به میزان داستان هایی که تولید می کنند بستگی داره!
مثلا اگر از اونهایی که آیفون دارن چنتا از کاربد های مهم گوشیشون رو بپرسی مطلب زیادی برای گفتن ندارن ولی می تونه برات ساعت ها در مورد اپل و استیوجابز و داستان های سیب گاز زده و … صحبت کنه پس ایده باید یه داستان هم داشته باشه تا ماندگار بشه مثل اپل!
ساخت جوک برای ایده
نهایت این که از یک بار در ماه تا یکبار در هفته به ماندگار کردن ایده نیازمندیم 12 تا 52 بار در سال
و اینکه ما برای ایدمون هدف داریم، مخاطب واضحه، چهارچوب مشخصه ولی طراحی نداریم
پس مهم ترین قسمت یه ایده طراحی هس

cropped-asfsdfdf.jpg

نفع شخصي، جزء از کل

پیشنوشت: در آینده یه مطلب با عنوان هایلات های کتاب جزء از کل می نویسم و در مورد این کتاب بیشتر توضیح می دهم.

 در حال مطالعه کتاب جز از کل بودم که به این صفحه رسیدم، خیلی برام جالب بود و می تونه این پاراگراف نقطه ای باشه برای فکر کردن به خصوص جمله ی آخرش برای همین اینجا گذاشتم تا شما هم با من شریک باشید.

نفع شخصی
آیا نفع شخصی خوبه یا نه؟ اگر من دنبال نفع شخصیم برم قابل سرزنش هستم یا نه؟
سوالی بود خانم دکتر ازم پرسید، به نظر من نفع دنبال نفع شخصی رفتن برای هر فرد بستگی به جایگاه و موقعیتش معنی پیدا می کنه و دارای ارزش میشه، یعنی من در چه جایگاهی هستم چه افرادی تحت تاثیر من هستند؟ من چه نقش ها و چه مسئولیت هایی در زندگی دارم؟
و بسته به نقش ها و مسئولیت ها و افراد تخت تاثیر من نتایج و ارزش بیرونی (تشویق یا سرزنش دیگران) متفاوت خواهد بود.
پس با این توصیفات من همیشه در قبال نفع شخصی خودم مسئولم و این پیروی از نفع شخصی می تونه خوب یا بد باشه ولی خنثی نیست
این موضوع برام جالب بود و توی اینترنت در مورد نفع شخصی (Self interest) یه جست و جویی انجام دادم که به نتایج خوبی رسیدم مثل اینکه این سوال برای خیلی از افراد مطرح بوده و در موردش متن نوشتن.
یه جمله ی جالبی Adam Smith  در سال 1776 در مورد نفع شخصی گفته که به عنوان پایه ی نظریات اقتصادی بوده:

It is not from the benevolence of the butcher, the brewer, or the baker that we expect our dinner

ترجمه ی(دست و پاشکسته) اینه که : اینکه الان ما شام داریم صرفا به خاطر خیرخواهی قصاب، نانوا یا تولید کننده آبجو نیست.

منفعت عمومی ما رو مجموعه ی منفعت های شخصی افراد جامعه تشکیل می دهند و ایا همیشه براورده کردن منفعت عمومی خوبه یا نه؟
آیا همیشه جمع مسیر درستی را می روند؟ الزاما چنین چیزی نیست، بعضی از نظریه پردازان چنان براین قضیه معتقدند که حاضر نیستند از مسیری که همه ی مردم می روند بروند و همیشه برخلاف جریان آب حرکت می کنند و شاید در ابتدا منفعت شخصی خود را ترجیح دهند و خیلی از افراد جامعه آن ها را به دلیل پیروی از نفع شخصی سرزنش و یا طرد کنند ولی پس از مدتی این افراد و نریات و مسیر و تجریحات آت ها را می پذیرند و به جایی می رسد که پیرو و هوادار آن منافع می شوند، نمونه بارز آن خیلی از افراد موفق نظیر استیو جابز هست.
از طرفی الان که فکر می کنم پیروی از ترجیح شخصی زیر مجموعه ی مدل ذهنی ما آدم ها خواهد بود، در نهایت داستانی رو که محمدرضا در کانال justfor30days در مورد مدل ذهنی منتشر کرد می نویسم که زمنیه ی نفع شخصی داره:

به عنوان قصه ی آخر شب.
در ادامه ی قصه ی سقراط که صبح گفتم،
میگن تو شهر راه میرفته که دو تا سردار جنگ رو میبینه.
میپرسه که معنای شجاعت چیه.
اونها میگن جنگیدن برای پیروزی.
میگه همیشه؟
میگن: همیشه.
میگه گاهی نباید عقب نشینی کرد تا فرصت بهتری ایجاد شه؟ یا اینه دشمن احساس کنه که ما پیگیر نیستیم و انسجام سپاهش کم شه. بعد حمله کنیم؟
دو تا مثال هم میزنه از جنگ ایران و همینطور اسپارتا.
میگن درست میگی. جنگ به هر قیمتی و در هر شرایطی درست نیست. گاهی نجنگیدن زمینه ساز پیروزی های بزرگتره.
بعد سقراط میگه:
پس شاید شجاعت اینه که آدم گاهی کاری رو انجام بده که میدونه درسته. حتی اگه مردم اون رو شجاعت نمیدونن.
راهش رو ادامه میده و میره…

spliter2

تغییر را کوچک کنید

#هفته_ششم
#تغییر_را_کوچک_کنید
ما آدم ها دوست نداریم که از صفر شروع کنیم، شروع کردن از از صفر انرژی زیادی از ما میگیره، حاضریم که خیلی چیزها رو از دست بدیم ولی از صفر شروع نکنیم.
حالا اگه یکی بهمون بگه که تو الان نه تنها صفر نیستی بلکه چند درصد از مسیر رو رفتی انگیزه بیشتری می گیریم برای ادامه دادن!
تصور کنید اولین جلسه ی کلاس بیوشیمی شروع شده، استاد یه جمله ای میگه: “هرکی امروز در این کلاس حاضره 5 نمره از امتحان پایان ترمش رو گرفته” چقدر خوشحال میشید، یه حس پیشرفت بهتون دست میده، 5 نمره رو گرفتم باید برای 15 نمره ی دیگه تلاش کنم، این حس خوب پیشرفت بهتون انگیزه میده برای ادامه دادن
یک سوال: چرا ما از تغییر می ترسیم؟
وقتی ما می خواهیم تغییر کنیم یه هدف داریم، تصویر نهایی رو مجسم می کنیم و یکهو با مسیر طولانی برای رسیدن به اون تغییر مواجه میشیم، می ترسیم، قید تغییر را می زنیم! چون فکر می کنیم وقتی می خواهیم تغییر کنیم باید همه چیز درست باشه این کمال طلبی است که باعث ترس فیل درونمون از قدم گذاشتن در مسیر تغییر می شه، برای غلبه بر این ترس نباید دنبال یه تغییر 100 درصد باشیم بشکنیمش به قسمت های کوچک 5 تا 10 درصدی، تکنیک های خوبی توی این فصل گفته: تکنیک نظافت 5 دقیقه ای، 

قانون ٥ دقيقه
يكي از كإرهايي كه خيلي برات سخته كه انجامش بدي مثلا
خيلي وقته مي خواهي يه كتاب بخوني
اتاقت خيلي كثيفه ولي سخته كه تميزش كني
قول دادي پايان نامت رو تموم كني ولي زياده حجم كار و …
رو انتخاب كن
گوشيت رو باز كن تايمرشو روي ٥ دقيقه بذار
و استارت ٥ دقيقه وقت داري يه بخشي أزون رو انجام بدي فقط ٥ دقيقه

وقتی به این قسمت کتاب رسیدم کتاب رو رها کردم و رفتم اجراش کردم، حس خوبی میده شما هم تجربه کنید
مجموعه کارهایی که باید انجام بدین رو لیست کنید، سپس آن ها را از کوچک به بزرگ لیست کنید، به ترتیب از کوچکترین فعالیت کار را شروع کنید و آن را انجام دهید. یکی دو تا کار اول خیلی سریع انجام می شود و شما Gift دریافت می کنید(سگ پاولوف) انگیزه می گیرید و به قولی این آتیش توی جونتون میندازه و ادامه میدین و هر روز gift می گیرید و الی آخر
و همیشه از خودتون یه سوال بپرسید اقدام بعدی چیه؟

پی نوشت1: چند پیشنهاد برای خودم :
فقط روزی 10 دقیقه قبل از خواب مجموعه کارهایی که قرار است فردا انجام دهید را لیست کنید و ازکوچک به بزرگ مرتب کنید
روزی 10 دقیقه وقت بذارم و مجموعه قول هایی که به دیگران می دهم را لیست کنم و زمان مورد نیاز برای هر کدام را پیش بینی کنم

spliter2

احساس را پیدا کنید(فصل پنجم کلید را بزن)

#هفته_پنجم
#فصل_پنجم
#احساس_را_پیدا_کنید
تاکید این فصل بر این هست که احساس فیل رو برانگیخته کنیم، خیلی توضیح میده و مثال در موردش زده.
گاهی اوقات براتون پیش اومده که یکی میاد یه جمله یا سوالی ازمون می پرسه و این سوال یا جمله چنان واقعیتی رو برای ما روشن می کنه که احساس می کنیم جایی که الان هستیم جای خوبی نیست و باید تکون بخورم و تغییر کنم (احساسمون درگیر میشه)
این فصل میگه باید اینجور حالتی رو برای خودمون یا دیگران ایجاد کنیم تا تغییر کنیم
در قسمتی دیگه از این فصل در مورد توهمات مثبت صحبت می کنه که نمی تونیم بهشون تکیه کنیم چون همیشه خودمون رو یه سر و گردن بالاتر از خود واقعی مون می بینیم و برای همینم هست که تغییر نمی کنیم چون میگیم من که خیلی خوبم(توهم مثبت) نیازی ندارم که تغییر کنم، تغییر برای دیگرانه که مشکلات زیادی دارن، اینجاست که دچار خطای محاسباتی میشیم و به جای حرکت درگیره سون خواهیم شد.

ببین احساس کن تغییر کن

spliter

اي كاش وقتی ٢٠ ساله بودم مي دانستم

يكي از كتاب هاي خوبی كه تا الان خوندم و پیشنهاد می کنم که مطالعش کنید.20-years-old
ديدِ خوبي به ادم ميده
به نظر من قرار نيست كه شما از نظر كمي كتاب هاي زيادي بخوني
مثل خيليا كه مي بيني n تا كتاب خونده ولي ميگي يكيش رو تعريف كن يا فلان كتاب در مورد چي بود خلاصش چي ميشه هيچي يادش نمياد زور ميزنه
مهم اينه كه يه كتاب بخوني و بعد از خوندنش بتوني زندگيت رو به دو بخش قبل و بعد از مطالعه اون كتاب تقسيم كني ( زندگي مردم پيش از برجام و پسا برجام)
شما بيا يه كتاب رو به قول يه دوست جرعه جرعه بخونش اين باعث ميشه مطالعه اون كتاب آگاهيت از زندگي  رو بيشتر كنه!
بيايين روزي يه صفحه كتاب بخونين ولي بفهمينش باهاش زندگي كنين!
#روزي يه صفحه زندگي

spliter2

کلید را بزن، قسمت سوم

#هفته_سوم
#فصل_سوم
#حرکات_مهم_را_بنویسید

مهم ترین نکته ای که در این فصل در موردش صحبت می کنه “فلج تصمیم گیری” هست، میگن هروقت گزینه های پیش روی ما برای تغییر زیاد باشه، انرژی زیادی بابت اونها صرف می کنیم و بیشتر تحلیل میریم، یه حسی بهمون دست میده که تو می خواهی این همه گزینه رو تغییر بدی، بعد به این نتیجه میرسیم که سنگین تر این هست که دست به کاری نزنیم و بشینیم؛ همین وضعیت موجود رو حفظ کنیم احساس راحت تر و پایدارتری داریم
این رو میگن فلج تصمیم گیری
پیشنهاد میکنه برای جلوگیری از این فلج گزینه هایی که داریم رو بالا پایین کنیم خیلی هاشون رو براساس یک معیار حذف کنیم، شفاف کنیم و در نهایت یکی از گزینه ها رو انتخاب کنیم.
در ضمن توصیه می کنه که حرکات بزرگ رو بنویسیم
به نظر من منظور از نوشتن حرکات بزرگ اینه که ما برای خودمون یه سری قوانین، معیار و چهارچوب تعیین کنیم و براین اساس وقتی در مقابل گزینه های زیادی قرار گرفتیم یه سری رو همون اول حذف کنیم و بقیه رو بتونیم غربال کنیم و بهتر تصمیم گیری کنیم
به عنوان مثال: وقتی که پزشکان برای خودشون یه قانون میذارن که در درمان بیماران تا می توانیم از اقدامات تهاجمی(جراحی) کمتر استفاده کنیم وقتی گزینه های درمان با داروی A، درمان با داروی B و جراحی را میبینند بدون صرف انرژی گزینه ی جراحی رو حذف می کنند و تمام تمرکز و انرژی خودشون رو برای انتخاب یکی از داروهای A و B میذارن در واقع دچار فلج تصمیم گیری نمیشن.
همین مثال رو میتونیم برای شرکت ها، ادارات، تیم ها، گروه های دانشجویی و از همه مهمتر برای خودمون بزنیم
بشینیم توی این یه هفته ای که تعطیلات زیادی داریم یک ساعت فکر کنیم دو تا قانون برای زندگی خودمون بنویسیم 😀
این جا هم بذارین شاید به بقیه کمک کرد

spliter2

یادداشت های یک پزشک جوان

bolkagof

کتاب یادداشت های یک پزشک جوان نوشته ی میخاییل بولگاکوف پزشکی است که در کنار حرفه ی خود به نوشتن نیز می پرداخته است و این کتاب یکی از مجموعه نوشته های اوست.

به نظرم این کتاب سختی هایی که یک پزشک می تواند در زندگی خود تجربه کند را بسیار زیبا توصیف می کند. وقتی کتاب را می خواندم تک تک لحظاتش جلوی چشمم تداعی می شد. سختی هایی که می کشی و فکر می کنی بدتریرین از این که نمی شود ولی می فهمی ازین بدتر هم می شود

اگر کسی می خواهد بفهمد بعد پزشک عمومی که می شود چه اتفاقی رخ می دهد این کتاب برایش مفید است. این کتاب روایت زندگی دانشجویی است که به تازگی این درسش را تمام کرده و با کلی امید و آرزو کار پزشکی را در روستایی دور افتاده شروع کرده است.

خیلی از ما تخیلات زیادی داریم که دوره پزشکی که تمام شود چقدر راحت می شوم و چه زندگی خوبی دست و پا می کنم، ولی واقعیت این است که روز به روز زندگی ما انسان ها سخت و سخت تر می شود و بعد ها از دوران دانشجویی به عنوان بهترین دوران زندگی خودموون یاد می کنیم؛ همین طوری که الان از دوران کودکی خودمون به عنوان بهترین دوران یاد می کنیم. همه چیز در این دنیا در حال تکراره همه ی اتفاقاتی که در حال حاضر برای ما رخ میده، ما رو ناراحت می کنه یا خوشحال می کنه در آینده هم رخ خواهد داد فقط در سطحی بزرگتر همین!

geometric-split3

کلید را بزن، قسمت دوم

#کلید_را_بزن     #هفته_دوم      #جست_و_جوی_نقاط_روشن

یکی از مشکلاتی که ما برای تغییر کردن داریم اینه که نمی دونیم باید چیکار کنیم، نقطه ی پایان رو میبینم ولی راه رسیدن بهش رو بلد نیستم، حتی گاهی برای بعضی تغییرات نقطه ی پایان هم دیده نمیشه و همه چی مبهمه فقط زمین زیر پام مشخصه! این فصل در مورد یکی از مشکلات مهم ما صحبت می کنه “منفی بافی” یعنی انقدر که ما نقاط منفی از خودمون می دونیم به اندازه یک اپسیلون نقاط مثبت نمی دونیم و به قول کتاب “بد قوی تر از خوب است” و ما به محض اینکه نقاط منفی رو می بینیم به فکر تغییر می افتیم ولی کم پیش میاد که بگیم یکی از نقاط مثبت من اینه که زیاد تلاش می کنم و حالا بیام ببینم چطوری میتونم این صفت خوب رو قوی تر کنم و به قولی برای پیشرفتش برنامه ریزی کنم. مثلا یه بچه همیشه به مهمان های خونه سلام میداده هیشکی ازش تشکر نمی کنه حالا یه بار به یکی سلام نده اول از همه مادرش این بود تربیت من؟ حالا که این کار بد رو کردی تنبیهت می کنم.

اگر من می خوام که اهمال کاری رو بذارم کنار باید چیکار کنم چه قدم هایی بردارم تا به نقطه ی پایان برسم، ما فیل سوارا خیلی بد بین هستیم همونطور که گفتم فقط نقاط منفی رو میبینیم و دچار فلج تصمیم گیری میشیم. کتاب پیشنهاد می کنه که ما نقاط روشن رو جست جو کنیم یعنی حالا که نمی دونیم چجوری باید به نقطه ی پایان برسیم از خودمون چنتا سوال بپرسیم:

سوال اول(معجزه): اگر امشب یه معجزه اتفاق بیوفته و مشکل اهمال کاری من برطرف بشه از فردا چه کارهایی انجام می دهم که نشان دهنده ی این باشد که من دیگر اهمال نیستم. برای من این موارد می تونه مطرح باشه: “اگر کسی از من کاری خواست و می تونستم که همان لحظه آن را انجام دهم به تعویقش نیندازم و سریع انجامش بدم، یا اینکه اگر به کسی قولی دادم به سرعت اون رو عملی کنم و اینکه هر کاری رو در لحظه انجام بدم” (اگر شما هم مواردی دارید در این خصوص خوشحال میشم که مطرح کنید).

سوال دوم(استثنا): آیا شده که در هفته های قبل اتفاقات مثبتی هم جهت با موضوع تغییر توی زندگیمون بیوفته؟ اون ها رو پیدا کنیم. مثلا برای من که موضوع تغییرم اینه که “اهمال کاری را کنار بگذارم” بگردم ببینم در این دو تا سه هفته ی گذشته ی کاری بوده که در سریع ترین زمان ممکن انجامش دادم؟ ” الان که فکر می کنم بوده، 2 هفته ی قبل(چهارشنبه) از یه مجله بهم زنگ زدن گفتن که مقاله داوری شده و ایراداتش رو براتون ایمیل کردیم تونستین تا شنبه بفرستین، 3 روز وقت داشتم ولی همون شب مقاله رو اصلاح کردم و براش فرستادم! جالب اینه که بهم زنگ زد و تشکر کرد که چقد سریع اصلاح کردین.

سوال سوم(چرا): حالا به نظرت چرا این کار تونستی انجام بدی؟ چی شد؟ چه اقدامی انجام دادی که بر اهمال کاریت غلبه کردی با اینکه 3 روز وقت داشتی؟ اون اقدامات رو بگو؟ خیلی جالبه مثل ویدئو چک توی والیبال می مونه( بزنید فیلم رو عقب ببینم چیکار کرده این بشر) ” حالا که فکر می کنم می بینم از قضا اون روز توی نرم افزار گوشیم Wounderlist نوشتم که اصلاح مقاله و تعیین کردم که بهم ساعت8 شب آلارم بده که یادم نره، شب که داشتم کارهای دیگه رو انجام میدادم ییهو آلارم داد گوشیم و گفتم خب ببینم چقد نیاز به اصلاح داره ایمیلش رو چک کردم و تخمین زدم که حدود 30 دقیقه وقتم رو میگیره، بعدش دیگه چون به نسبت زمان کمی نیاز داشت انجام دادمش. نتیجه اینکه 1- اگه به کسی قول میدم یا باید کاری رو انجام بدم توی گوشیم بنویسم 2- مدت زمانی رو که نیاز داره تخمین بزنم اگه کمه مثلا کمتر از یک ساعت همون روز انجام بدم و اگر زمان بیشتری می خواد اون رو به چند بازه زمانی تقسیم کنم و اولین بازه زمانی رو همون روز انجام بدم( شاید تخمین من اشتباه بوده و زمان کمتری نیاز داشته، شایدم همون روز جمعش کردم)

موارد استثنا همان قدم های کوچک، همان میکرواکشن ها و همان نقاط روشن هستند که از طرفی  مسیر فیل سوار رو مشخص می کنه و از طرفی به فیل امید و انگیزه میده. دقیقا چه کاری باید به طور متفاوتی انجام شود؟ چه چیزی موثر واقع می شود و چگونه می توانیم کارهای موثر بیشتری انجام دهیم؟ پاسخ به این سوالات باعث میشه ما قدرت تغییرات به نسبت کوچک و تاثیری عظیمی که بر مشکلات دارن رو بهتر بشناسیم، مثل اون جمله ای که مربی گلف گفته بود “چوب گلفت را اینقدر محکم به دست نگیر!”

در نهایت مفهومی که از مسیر حرکت به سمت یک تغییر مثبت در ذهنم شکل گرفته رو در تصویر پایین رسم کردم:

Bright_spots

مسیر اصلا مشخص نیست و این هنر ماست که نقاط روشن رو پیدا کنیم از دلشون یه اقدام مثبت بیرون بکشیم و بهش عمل کنیم تا حرکت کنیم در مسیر که حرکت می کنیم بعضی موارد برامون روشن میشه و نقاط روشن بیشتری رو پیدا می کنیم که به نقاط قبلی اضافه میشن و در نهایت یه نقطه ی روشن پر نور رو می سازن.

پی نوشت1: یادبازی های استراتژیک قدیمی میوفتم، شما یه قلعه داشتی و دور تا دورت پر از سیاهی بود و تونشانگر موس رو به اطراف حرکت میدادی و کلیک می کردی سربازات که به اون سمت حرکت می کردن تازه اون سیاهی کنار میرفت و میدیی که این راه اشتباهه و باید از مسیر دیگه ای بری و یا اینکه درست اومدی و باید باز گام بعدیت رو بذاری.

پی نوشت2: به یه سری از نکات حاشیه ای موقع خوندن این فصل دست پیدا کردم، یکی از مشکلات من با بچه هام در کارهای گروهی این هست که ازشون بزخوردهای کوتاه مدت نمی گیرم، یعنی بهشون یه مسئولیت میدم بعد میگم انجام دادی بهم بگو. یه جای کار میلنگه که دیر به نتیجه میرسیم. بهتر این هست که اگه امروز یه کاری بهشون واگذار کردم 2-3 روز بعد ازش بازخورد بگیرم و بپرسم که چیکار کردی ؟ اگه مشکلی هست حلش کنیم، اینجوری هم اونها انگیزه می گیرند و هم اینکه اونها اهمال کاری نمی کنند.

پی نوشت 3: یه مجموعه مطلب در مورد اهمال کاری پیدا کردم که خیلی خوبن اگه کسی مثل من به این مشکل مبتلاست می تونه خیلی بهش کمک بکنه.  اهمال کاری

spliter

کلید را بزن، قسمت اول

پیشنوشت1: مدتی هست که با تعدادی از دوستانم داریم کتاب های مختلفی رو به صورت جمع خوانی هفتگی می خوانیم و تداعی ها و نکاتی که در مورد هر فصل به ذهنمون میرسه رو در یک گروه تلگرام می نویسیم، تا الان کتاب ایده عالی مستدام رو تونستیم با موفقیت بخونیم خیلی خوب بود و نکات زیادی یاد گرفتیم همین باعث شد تا روند مطالعه رو ادامه بدیم و کتاب دیگری رو شروع کنیم 2 هفته است که کتاب کلید را بزن نوشته چیپ هیث و دن هیث رو شروع کردیم به مطالعه. مجموعه نکاتی رو که در گروه تلگرام این کتاب با دوستانم به اشتراک میذارم رو تصمیم گرفتم در این وبلاگ بنویسم، چون یاد گرفتم که نوشتن در این فضا ماندگار تر است.

پینوشت 2: کم کم سعی می کنم مطالبی رو که در فضاهای دیگه بیان کردم رو به روزنوشته هام منتقل کنم تا در کنار هم شاید بیشتر بمونه.

book3-kelid-ra-bezan

#کلید_را_بزن
#هفته_اول
#فصل_اول
#سه_نکته_حیرت_انگیز
اول این فصل یه تحقیق در مورد ذرت بوداده رو توضیح میده یه جملش جالبه: مردم وقتی سطل بزرگتری به دستشان می رسید بیشتر می خوردند والسلام دقیقا وضعیت ماهاست موقع تخمه خوردن یه ظرف تخمه جلوته اصلا به هیچی نیگا نمی کنی یه حسی بهت میگه باید این تخمه ها تموم شه به هر قیمتی شده کلی از کارهای مهم زندگیت(WC) رو عقب میندازی تا اینا تموم شه😜
ساعت شماطه دار کلاکی هم جالب بود یه کارتون خیلی قدیمی رو تداعی کرد که ساعته یه همچین کارهایی می کرد
کتاب با بیان چندین مثال برای ما اهمیت تغییر رو واضح و روشن می کنه و بهمون یادآور میشه که برای هر تغییر نیاز به سه قسمت داریم که با هم همراه باشند: فیل سوار (بخش منطقی وجود ما)، فیل(بخش احساسی وجود ما) و مسیر (همون هدف، موضوع تغییر)
این 3 با هم می توانند منجر به تغییر شوند
ما آدم ها برای انجام یک کار باید انگیزه داشته باشیم اصولا انگیزه با گذشت زمان کم میشه هنر ما اینه که بتونیم این انگیزه رو حفظ کنیم از راه تسلط بر خود
تسلط بر خود مثل ماهیچه می مونه اگه ازش زیاد کار بکشی خسته میشه حتی کارهای معمولی رو هم نمی تونه انجام بده برای همین نباید قدرت تسلط رو همینجوری بی خود هدر بدیم
شده بعضی روز ها اتفاقی افتاده یا کسی چیزی بگه و باعث بشه که ذهنمون درگیر شه این درگیری انقد انرژی ازمون می گیره که به طور کلی اون روز خراب میشه و به قولی این حواشی پر رنگ تر از متن باعث میشن تا ما قدرت تحلیلمون کاهش پیدا کنه و تصمیمات احمقانه ای بگیریم خلاقیتمون کم بشه و نتونیم به مسائل مهم فکر کنیم
توی این کتاب کاملا خصوصیات کتاب ایده عالی مستدام به چشم می خوره: موضوع دستکش ها وتغییر بزرگ در کارخانه و اینکه میگن ایده ی شما باید انقدر ساده باشه تا مخاطب بدون صرف انرژی زیاد درکش کنه
در انتها نکته ی مهمی در مورد مسیر=هدف=موضوع تغییر میگه
هدف ما باید واضح باشه باید بدونیم که چه رفتاری رو می خواهیم تغییر بدیم؟ چی؟ چه کسی؟ کجا؟ چجوری؟
برای اینکار بحث میکرواکشن رو پیش میکشه میگه نگیم تو باید آدم منظمی بشی بگیم توباید ازین به بعد وقتی می ری اتاقت لباسات رو روی چوب رختی بذاری یا اینکه هر شب قبل از خواب میزت رو مرتب کنی
اگه ما یه مسیر برای خودمون تعیین می کنیم باید براش یه سری میکرواکشن هم تعریف کنیم چون تنها تنها عاملی که باعث تغییرات بزرگ میشه همین کارهای کوچک و میکرو اکشن هاست و با انجام این کارهای کوچیک به وصورت مداوم هم انگیزه ی ما بیشتر میشه هم اتفاقات خوبی میوفته.
آخرش هم میگه ای کاش اختیارات روسا رو داشتیم: مثلا به بچمون بگیم اگه سطل زباله رو دم در نذاشتی اخراج میشی ولی حیف که نداریم پس باید خودمون سختی بکشیم و تغییر کنیم
پینوشت1: اگه ارتباطی بین جملات وجود نداره، دیگه کاریه که شده
پینوشت2: یه عادت بدمون رو قرار بود که انتخاب کنیم و شروع کنیم تغییرش بدیم برای شروع پیشنهاد می کنم یه خودکار و کاغذ برداریم و هر آنچه به ذهنمون میرسه در مورد عادات خوب و بدمون رو لیست کنیم سعی کنیم 10 تا عادت خوب و 10 تا عادت بد رو بنویسیم بعد بهشون اولویت بدیم و مهم ترینش رو انتخاب کنیم و کم کم که داریم کتاب رو می خونیم برای تغییرش قدم برداریم و به قولی میکرواکشن براش تعیین کنیم از همین فردا
پینوشت 3: عادات بد و #میکرو_اکشن هایی که برای تغییر اون در نظر رفتین رو اینجا بگید تا ما هم استفاده کنیم.
اینجوری یه اجباری هم میشه که اون عادت رو تغییر بدیم چون بقیه ازمون انتظار دارن

spliter2

 

نوشته های جدیدیتر