روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: کتاب های من (صفحه 1 از 2)

استخوان خوک و دست های جذامی – معرفی کتاب

این کتاب رمانی کوتاهِ که در سال ۱۳۸۳ نوشته شده و تا الان به سی و یک چاپ رسیده، خیلی خلاصه بگم چندین داستان در این رمان همزمان با هم پیش می‌ره که نقطه‌ی اشتراکشون ساختمانی هست که داخلش زندگی می کنند. روایتی از زندگی های مختلف با دغدغه های هر کدام. همان آدم های که همین الان هم دور و بر ما به شیوه ای خاص در این دنیا زندگی می کنند.
حرف اصلی آن هم این حدیث امام علی در صفت دنیا است: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوانِ خوکی در دستِ جذامی.»

جملاتی از کتاب رو که هایلایت کردم در ادامه می‌نویسم:


دانیال توی آپارتمان می چرخید و زیر لب آهسته با خودش حرف می زد؛ فرض اول، مرگی در کار نیست. اگه مرگ نباشه، آدم ها از بزرگترین خطر و بزرگترین تهدید هستی نجات پیدا می کنند. آدم ها برای چی از مریضی می ترسند؟ برای این که بیکاری همسایه دیوار به دیوار مرگه. برای چی از تصادف با ماشین می ترسند؟ برای اینکه در تصادف احتمال مرگ زیاده. برای چی از قبرستون و مرده می ترسند؟ برای اینکه قبرستون یعنی خونه ی مرگ.
واسه چی از جنگ واهمه دارند؟ برای اینکه جنگ ها اون ها رو یه راست می بره به جایی که اسمش مرگه.
.
.
.
.
فرض دوم: زنی در کار نباشه.
اگه زنی در کار نباشه، عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و مجنون و فرهاد و بقیه ی عشاق عالم باید بروند بمیرند. اگه روزی زن ها بخواند از اینجا برند، تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند.
اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟
رو به آشپز خانه فریاد کشید: بیا گوش کن که واسه تو خیلی خوبه.
اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و‌ برند. بهت قول میدم که هرچی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه رو با خودشون می برند. دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه؛ نصف حلال نصف حرام. زن نصفه ی حلال دنیاست. هرچی گندکاری و کثافت کاری هست توی مردهاست. هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاریخ رو بخونه تلویزیون و تماشا کنه.

عملگرایی یا حرافی

در قسمتی از کتاب در باب شهریار ماکیاولی در مورد این صحبت به میان آمده که قدرتمند بودن با حرف نیست بلکه باید با عمل آن را نشان داد.

از نظر ماکیاولی رهبران با عمل کردن به یکدیگر پیام می دهند نه با حرف. برعکس مدیران در حال حاضر قبل از انجام هر کار در مورد چرایی و ویژگی های آن صحبت می کنند.

براساس نظر ماکیاولی ما باید شجاعت انجام کار رو داشته باشیم و عواقب آن را به جان بخریم.

در جایی هم خوانده بودم وقتی کاری که شما می خواهید انجام دهید را به دیگران میگین ذهن فکر می کنه که شما انجامش دادین و شور و شوق برای انجام کار مورد نظر کاهش پیدا می کنه، از طرفی وقتی به دیگران میگیم که چه کاری قراره انجام بدیم انرژی های منفی آن ها به سمت ما روانه میشه و خود مانعی برای انجام تصمیم مان میشود

در پایان این فصل کتاب هم توصیه ای برای ما دارد:

به تغییر قابل توجهی فکر کنید که به شما و دیگران نشان می دهد توانسته اید به هدفی برسید. یادداشت یا ایمیل نفرستید-تغییر را ایجاد کنید. شهامت این را داشته باشید که بگذارید مردم هر چه می خواهند بگویند.

در بهشت ۵ نفر منتظر شما هستند

زمانی به مطالعه ی این کتاب علاقه مند شدم که متن امیرمحمد رو مورد معرفی این کتاب خوندم، داستان بسیار جالبی داره از همه جذاب تر نحوه ی روایتش هست که ساختار شکنی کرده از آخر داستان رو شروع کرده از مرگ نقش اول داستان.
به یاد فیلم زندگی عجیب بنجامین باتن افتادم.
داستان این کتاب پس از مرگ ادی با دو پا روایت میشه، یک پا اتفاقات بعد مرگ و دیدارش با ۵ نفری که در بهشت منتظرش هستند و پای دیگر اتفاقاتی که از موقع تولد برای ادی رخ داده، این نحوه داستان گویی به صورت غیر مستقیم داره میگه که مرگ هم نوعی تولده.
در زیر جملاتی از کتاب رو که دوست داشتم براتون می نویسم.

این داستان درباره ی مردی به نام ادی است و از پایان شروع می شود، از مرگ ادی در زیر افتاب. شاید شروع داستان از انتها عجیب به نظر برسد. اما هر پایانی آغازی هم هست. فقط آن لحظه این را نمی دانیم.


اگر می دانست مرگش نزدیک است، شاید جای دیگری می رفت. اما کاری را کرد که همه می کنند. کارهای روزانه اش را طوری انجام داد که انگار هنوز همه ی روزهای دنیا در راه است.
در هر زندگی، تصویری لحظه ای از عشق واقعی وجود دارد.


هیچ سرگذشتی به حال خود نمی ماند. گاهی داستان ها در جایی به هم می خورند و همدیگر را کاملا پوشش می دهند، مثل سنگ های کف رودخانه.


آدم ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را حس می کنند؟ آیا آن کلمات قطعا باید عاقلانه باشد؟
ادی یادش بود که در مراسم خاکسپاری ، عزاداران می گفتند«انگار می دانست قرار است بمیرد»
ادی هرگز اعتقادی به این موضوع نداشت. تا آنجا که می دانست، وقتی اجل آدم می رسد، می رسد. همین. شاید موقع رفتن یک حرف عاقلانه بزنی، ولی شاید هم خیلی ساده، یک حرف ابلهانه بزنی.
جهت اطلاع، آخرین کلمات اد، عقب بروید بود! خواهد بود


در بهشت ۵ نفر را ملاقات می کنی، هر کدام از ما بنا به دلایلی در زندگی تو بوده ایم. شاید آن موقع علتش را نفهمیده باشی، و بهشت برای همین است. برای درک زندگی تان روی زمین.

بزرگترین هدیه ای که خدا می تواند به تو بدهد این است: درک آنچه در زندگی ات گذشته. تا زندگی ات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی.


این که هیچ چیز تصادفی نیست. ما همه به هم وصل می. نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همانطور که نمی توانی نسیمی را از باد جدا کنی.


عدالت، زندگی و مرگ را تعیین نمی کند. اگر این طور بود هیچ آدم خوبی جوانمرگ نمی شد.


مرد آبی گفت: خاک سپاری من، به عزاداران نگاه کن. بعضی شأن حتی مرا خوب نمی شناختند، ولی آمده بودند. چرا؟ هرگز پرسیده ای وقتی دیگران می گیرند چرا مردم جمع می شوند؟ چرا احساس می کنند باید این کار را بکنند؟
برای اینکه جان آدمیزاد در عمق وجودش می داند که همه ی زندگی ها همدیگر را قطع می کنند. این که مرگ فقط یکی را نمی برد، وقتی مرگ کسی را می برد ,شخص دیگری را نمی برد. در فاصله ی کوتاه بین برده شدن و برده نشدن، زندگی خیلی ها عوض می شود.


می گویی باید تو به جای من می مردی. ولی در طول زندگی ام روی زمین، انسان هایی هم به جای من مرده آمد. هر روز این اتفاق می افتد. وقتی صاعقه یک دقیقه بعد از تو می زند، یا هواپیمایی سقوط می کند که ممکن بود تو در آن باشی‌ وقتی همکارت مریض می شود و تو نمی شوی. فکر می کنیم این چیزها تصادفی است. ولی برای همه شان تعادل وجود دارد. یکی می پژمرد؛ دیگری رشد می کند و نمو می کند. تولد و مرگ بخشی از یکی کل است.


مرد آبی جواب نداد. ادی ماند: پس مرگم، درست مثل زندگی ام هدر رفت.
مرد آبی گفت: هیچ عمری هدر نمی رود، تنها زمانی که هدر می دهیم، زمانی است که فکر می کنیم تنهاییم.


قرن ها بشر شجاعت را با برداشتن سلاح و بزدلی را با زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است.


این فکر توست که تورا می کشد.


آدم در یک جنگ بزرگ، دنبال چیزی کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند. وقتی آن را پیدا کرد، نگهش می دارد.


مردن پایان همه چیز نیست. ما فکر می کنیم هست. ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد، فقط شروع است. کاپیتان گفت: فکر می کنم مثل ماجرای آدم و حوا در کتاب مقدس باشد. مثل شب اول آدم در زمین، وقتی دراز کشید تا بخوابد؟ فکر می کند همه چیز تمام شده، مگر نه؟ نمی داند خواب چیست. چشم هایش دارد بسته می شود و فکر می کنید دارد از این دنیا می رود. درست است؟ اما این طور نیست. صبح روز بعد بیدار می شود و دنیای جدید و تازه ای برای کشف دارد، ولی چیز دیگری هم دارد. دیروزش را دارد. کاپیتان لبخند زد: سرباز، به نظر من،برای همین است که به این جا می رسیم، بهشت همین است . آدم می تواند دیروز هایش را معنی کند.


مسأله همین است. گاهی وقتی چیز گرانبهایی را قربانی می کنی، واقعا آن را از دست نمی دهی. فقط آن را به کس دیگری می بخشی.


این را از من داشته باش. نگهداشتن خشم زهر است. آدم را از درون می خورد. فکر می کنیم نفرت سلاحی است که به شخص آزارنده ی ما حمله می کند ولی نفرت تیغ دو دم است. هر آسیبی که با آن برسانیم، به خودمان رسانده ایم.


پس نوشت: کتاب دیگری هم از این نویسنده خریده آن به اسم سه شنبه ها با موری که به زودی مطالعه می کنم.

کتاب داروهای گوارش و کبد کودکان

سال گذشته در همین روز ها بود که کارِ کتاب داروهای گوارش و کبد رو شروع کردم و بالاخره بعد از حدود ۶ ماه کتاب  رو تونستم به نمایشگاه کتاب اردیبهشت ۹۶ برسونم، تجربه ی خیلی خوبی بود، شب بیداری ها، تلاش کردن ها، ساعت ها پشت لپ تاپ لق لقه ی موس را چرخاندن ها، چشم های زل زده به صفحه ی لپ تاپ و سایر اتفاقاتی که در این مسیر برای من افتاد همه چیز گذشت.

ولی از همه مهم تر و ارزشمند تر برای من، افتخار حضور اسمم در کنار اساتید بزرگ گوارش و کبد بود و از این بابت خدا را بسیار شاکرم.

جا داره از استاد بسیار عزیزم دکتر شهرامیان تشکر کنم که اجازه دادند در محضر  ایشان و سایر اساتید بزرگ شاگردی کنم.

 

پی نوشت: حال که حدود ۵ ماه از انتشار کتاب می گذره، تصمیم گرفتم در مورد کتاب در اینجا بنویسم، یک سری تجربیات هم در این مسیر کسب کردم که صرفا برای اینکه جایی ثبت بشه در روز های آینده اینجا می نویسم، البته این تجربیات شاید برای خیلی از شما کاملا بدیهی باشه.

پی نوشت۲: برید اینترنتی کتاب رو بخرید که چرخِ نشر کتاب بچرخه، به منم پولی برسه D;

 

لیست کتاب های خریداری شده

سروش ازم پرسید تهران که اومدی چه کتاب هایی خریدی؟ بهش قول دادم که حتما لیستی از کتابهایی که به تازگی خریدم تهیه کنم.
از جندین ماه قبل کانال تلگرامی با عنوان لیست خرید کتاب های من ایجاد کردم، در این کانال کتاب هایی را که در روزنوشته های محمدرضا، متمم، وبلاگ های دوستان متممی معرفی می شوند و برام جذابه، به اشتراک میگذارم، تعدادی از دوستانم نیز کتاب های خوبی که می بینند را نیز در این کانال معرفی می کنند، به هرحال در این سفر فرصت شد کتاب هایی که دوست داشتم را تهیه کنم، در زیر تصویر این کتاب ها را مشاهده می کنید.

کتاب قوی سیاهِ معروف رو اینجا در متمم با آن آشنا شدم، تعریف دوستان متممی را هم دیدم و بسیار مشتاق خواندن کتاب شدم(خرید کتاب).

۵ نفر در بهشت منتظر شما هستند، پس خواندن این متن از وبلاگ امیرمحمد قرانی این کتاب در لیست خریدم قرار گرفت. (خرید کتاب)

کتاب از صفر به یک نوشته پیتر ثیل را بد خواندن درسی از متمم که به معرفی این کتاب بود تصمیم گرفتم در آینده خرید کنم.(خرید کتاب)

کتاب درباره ی معنی زندگی نوشته ی ویل دورانت را وقتی در کتاب فروشی قدم می زدم دیدم و با دیدن فهرست و مطالعه ی قسمتی از آن، برای خرید بسیار ترغیب شدم. (خرید کتاب)

کتاب “نامه ای به سیمین” اثر ابراهیم گلستان رو الان در ذهن ندارم که چرا خریدم، اما خریدمش 🙂 (لینک خرید)

کتاب “از نوشتن، خلاقیت و حق نوشتن” رو شاهین کلانتری عزیز اینجا معرفی کرد که تصمیم گرفتم آن ها رو بخرم. (لینک خرید کتاب از نوشتن، خلاقیت، حق نوشتن)

با کتاب نابخردی ها پیش بینی پذیر هم از طریق متمم در اینجا آشنا شدم و در لیست خریدم قرار گرفت. (لینک خرید)

کتاب “سه شنبه ها با موری ” رو هم به پیشنهاد فروشنده کتاب فروشی سوره واقع در حاشیه میدان انقلاب خریدم(لینک خرید)

کتاب سلوک معنوی استیوجابز رو فکر کنم تحت تاثیر اسم استیو جابز خریدم (لینک خرید)

کتاب انگیزه نوشته ی دانیل پین رو هم مدتهاست اینجا دیده بودم و در لیست خرید داشتم که تونستم بخرم(لینک خرید).

کتاب باشگاه کتاب خوانی رو هم در کتاب فروشی دیدم و قسمتی از کتاب رو مطالعه کردم و ازش خوشم آمد و خریدم(لینک خرید).

کتاب راه تحول رو هم در کتاب فروشی کمی ورق زدم و خریدم اش(لینک خرید)

کتاب تغییر ذهن ها رو در خاطر ندارم که چگونه وارد لیست خریدم شد(لینک خرید)

 

جزء از کل (قسمت۱)

پیشنوشت: مدتی هست که کتاب جزء از کل نوشته استیو تولتز نویسنده ی استرالیایی رو خریدم، بالاخر از دیشب در عین گرفتاری های فراوان شروع کردم به مطالعه. در این چند صفحه ای که از این کتاب خوندم واقعا لذت بردم به خصوص از شخصیت “پدر” که یه فیلسوفه در این کتاب تصمیم دارم جملات جالبی که می خونم رو اینجا بذارم به مرور زمان این مطلب کامل تر میشود.

جملاتی از این کتاب

هیچ وقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرند دری دردناک به ما انسان ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادی ام را از دست دادم…

باور همون قدر مسیر رو روشن می کنه که چشم بند!
مردم هیچ راز و رمزی ندارند چون مدام مشغول وراجی اند.
هیچ وقت با مردم ساعت ۷/۴۵ یا ۶/۳۰ قرار نگذار باهاشون ساعت ۷/۱۲ یا ۸/۰۳ قرار بگذار
رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی
اگر بدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است
توده ای سلولی که قرار بود پدرم شود

ایده عالی مستدام، قسمت ۳

پیشنوشت: این مطالب خلاصه ها و تداعی های من هنگام مطالعه ی کتاب ایده عالی مستدامه که در تابستان تو گروه جمع خوانی مون می نوشتم و پر از اشتباهه

#روز_سوم
آنچه تا الان از فصل اول فهمیدم
میگن تعداد ایده ها از یکی در هفته تا یکی در ماه متغیره
من ایده ها رو بر اساس گروه هدف در ۷ دسته قرار میدم (تعدادشون برای هر کی فرق می کنه)
۱- ایده برای خانواده مثال: ایده ی مسافرت به مکانی جدید م
۲- ایده برای دوستان هم کلاسی ها مثال: بیاییم با هم درس بخونیم
۳- ایده برای دانشجویان یک دانشگاه مثال: کار تحقیقاتی خوبه
۴- ایده برای مردم یک شهر مثال: مردم بچه هاتون رو بیارین آموزشگاه من برای کلاس های تابستونی
۵- ایده برای مردم یک استان مثال: به رستوران های زنجیره ای هوشنگ و برادران به غیر از چنگیزبیایید و لذت ببرید 😂
۶ ایده برای مردم یک کشور مثال: کتاب های کنکور گاو پرنده را بخوانید( گروه آموزشی و پژوهشی رزم آوران دارنده هوش)😜😜
۷- ایده برای مردم جهان مثال : یه نرم افزار آموشی پزشکی مبتنی بر بازی
حالا متناسب با گروه هدف میاییم این ۶ اصل رو رعایت می کنیم : کم و زیادش ووقتی که میذاریم به بزرگی گروه هدف و بزرگی ایده بر میگرده

#روز_چهارم #فصل_دوم_سادگی

قصد فرمانده خیلی جالبه
جالب تر از اون سوالی هست که یه افسر در برابر فرمانده باید از خودش بپرسه : اگه هیچ کاره دیگه ای در ماموریت فردا انجام ندیم باید …….. کار رو انجام بدیم
مهم ترین کاری رو که باید فردا انجام بدیم چیه؟
ما می تونیم این رو توی زندگی روزمره خودمون استفاده کنیم
و دقیقا همین سوال ها رو هر شب از خودمون بپرسیم: فردا مهم ترین کاره من چیه؟؟

ایده های ساده باید چنین هدفی داشته باشه: آیا چیزی برای خذف کردن مونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یافتن مغز ایده و ترجمه مغز ایده با succes مهم ترین اقدامات در ماندگار کردن ایده ها

خطوط هوای ساوث وست خیلی جالب بودن
اونا فقط یه هدف مشخص کردن و فقط روی همون تمرکز دارن و هیچ موضوع دیگه ای اونها رو وسوسه نمی کنه
مشکلی که ما آدما توی زندگیمون داریم: هم خدا رو می خواهیم هم خرما !!
اگه کمی دقت هم داشته باشیم می بینیم که موفق ترین شرکت های دنیا فقط یه کار مشخص انجام میدن در واقع یه برند میشن
کار دیگری هم که این شرکت هوایی می کنه این هست که آزادی عمل داده به تمام کارایدهمنداش که هر کاری خواستن انجام بدن
توی هواپیما جشن بگیرن و مسخره بازی در بیارن، در واقع لذت ببرن از کارشون بدون محدودیت فقط باعث افزایش مبلغ بلیط هواپیما نشه !!!!!

با توجه به اینکه در ترمهای اوله دانشگاه(علافی) یه سری فعالیت های خبری و سایبری انجام میدادم و دوره های آموزشی مختلفی رو رفتم قسمت مدفون کردن لید خبر خیلی برام ملموس بود و از نزدیک این مثال ها رو دیدم :))

یه جمله ای در همین قسمت لید بود که منو یاد جمله ای منسوب به انیشتین انداخت که میگه :
اگر یک ساعت برای حل مسئله وقت داشته باشم، ۵۵ دقیقه آن را به ایجاد سوالات واضح صرف می کنم
انیشتین واقعا زندگی متفاوت و جالبی داشت
به نظرم برای أیده باید یه سناریو داشته باشیم
یعنی کلیه اتفاقاتی که ممکنه پیش بیاد رو در نظر بگیریم و روی کاغذ داشته باشیم
این باعث میشه که غافل گیر نشیم و هر چیزی رو پیش بینی کرده باشیم
مثله دزدا!! اونا همیشه یه نقشه ی B دارن و اگه نقشه اول با شکست رو به رو شد میرن روی نقشه B
برای پیش بینی کردن یه نظریه ای هست که به اسم
“نظریه ی بازی ها” که خیلی جالبه یه زمانی در مورد خیلی می خوندم.

کتاب های سال ٩۵ که خوانده ام

یکی از سوالات فایل نوروزی محمدرضا این بود “در سال گذشته چه کتابهایی خواندم؟” پاسخ این سوْال و بقیه ی سوالات این فایل خیلی برام ناراحت کننده و بهتر بگم دردناک بود، فعلا پاسخ سوال کتاب ها رو با اینکه خجالت می کشم ولی می نویسم تا ثبت بشه

کتاب های که به صورت کامل سال ٩۵ مطالعه کردم

١- ایده عالی مستدام

٢-قلعه حیوانات

٣-جامعه، احساس و موسیقی

۴-سنگفرش هر خیابان از طلاست

۵- یادداشت ها یک پزشک جوان

۶- مدیریت زمان برایان تریسی

کتاب های که به صورت ناقص خوندم

١-کلید را بزن

٢-مسئولیت و سازندگی

٣-جزء از کل

۴- یک هفته در فرودگاه 

۵-پختستان

۶-فنون مذاکره

٧- از دو که حرف می زنم از چه حرف میزنم

پی نوشت: اگه خدا بخواد سال آینده به جای اینکه بیام کتاب های زیادی رو لیست کنم اینجا، دستاوردهام و تاثیری که کتاب های هرچند کم توی زندگیم داشت رو بنویسم.

ایده عالی مستدام، قسمت٢

#فصل_اول     #روز_دوم

این ده صفحه خیلی جالب بود 🙂

دو تا از ایده هایی که قبلا توی ذهن داشتم رو دوباره زنده کرد برام :))

اون طوری که من فهمیدم

شایعات هم نوعی ایده های ماندگار هستن ولی یه اصل رو ندارن صداقت!

یکی از مطالبی که تا همین چند مدت قبل توی این شبکه های اجتماعی رد و بدل می شد این بود:

اگه توی هوای سرد زمستونی توی یه جاده بودی و ییهو یه تخم مرغ خورد به شیشه ی ماشینت اصلا شیشه پاک کن رو نزن، یادت باشه که الان تحت سوء قصد قرار گرفتی و چنتا تبهکار می خوان ماشینت رو بدزدن!
چون شما وقتی یه چیزی می خوره به شیشه ماشین برف پاک کن میزنی و مواد تخم مرغ یخ میزنه و تمام شیشه ی ماشینت سفید میشه و هیچ جایی رو نمیبینی! میزنی کنار و تو رو میدزدن! ( هرچی یادم اومد نوشتم)

توی این چند صفحه میگه که یکی از ویژگی های ایده های ماندگار نتایج غیر منتظره هست: تخم مرغ می خوره به شیشه ی ماشینت و تو رو می دزدن!!

و اینکه ما باید هنر کشف ایده هایی با استعداد طبیعی ماندگاری رو داشته باشیم یا پیدا کنیم

۶ تا اصل میگه که چنتا #تداعی توی ذهنم داشت: اصل دوم غیرمنتظره بودنه! یعنی به مخاطب یه سری اطلاعات بده که اونو میخکوب کنه و تشنه ی اطلاعات بعدی. به یاده فیلم جذابه شرلوک هلمز افتادم که از شبکه BBC پخش می شد و اتفاقا دوبله هم شده! یه سری اطلاعات میداد و هر لحظه هم آدم رو میخکوب می کرد!!

کتاب تفکر، سریع و کند

کتاب تفکر، سریع و کند چند روز قبل در متمم معرفی شد، این کتاب رو تهیه کردم و تصمیم گرفتم که در این مدت به مناسبت تعطیلات عید نوروز مطالعش کنم.
به نظرم خیلی جذاب میاد

پینوشت ۱: همیشه باز کردن یه بسته پستی یه حس و حاله خیلی قشنگ داشت که امروز بازم تجربه کردم.
پینوشت ۲: بعد از مدت حدود ۲۸ روز دوباره تونستم، بهتر بگم حوصلش پیدا شد یادم اومد که یه وبلاگی هم داشتم و یه چیزایی می نوشتم، دوباره برگشتم به نوشتن :دی

book_fast_slow

نوشته های قدیمی تر