روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: پزشکی

یک ماه قلب

پیش نوشت: این متن رو پایان بهمن وقتی که بخش قلب تمام شده بود نوشتم ولی به صورت درفت موند، نمی دونم چرا! الان دیدمش و منتشر شد، از همین الان بگم که وقتتون رو تلف نکنید چیز خاصی نداره!

بهمن ۱۳۹۶ رو در بخش قلب گذراندم:

کشیک روز اول طبق قرعه کشی به من خورد، بچه ها قبلش گفتن علی بیا خودت داوطلبانه کشیک اول رو بردار تو که با آغوش باز چالش رو دوست داری، گفتم نه قرعه کشی کنیم، قرعه به نامم خورد، فکر کنم از این به بعد کشیک اول رو بردارم سنگین ترم.

کشیک اول قلبِ من با اتفاق بسیار دردناکی همراه بود، ساعت ۵:۳۰PM بهم زنگ زدن بیا که اورژانس مریض داری. رفتم آقایی بود نزدیک ۷۰ سال سن، بنده ی خدا از روستا بلند میشه میاد خونه پسرش حدود ساعت ۲ درد قفسه سینه می گیره به اورژانس زنگ میزنن، ems میرسه بالای سرش مریض ایست قلبی می کنه، cpr‌میشه برمیگرده میارنش اورژانس، نوار قلب میگیرن سکته ی قلبی. سریع شرح حال گرفتم اوردر گذاشتم پرستارها در حال اجرای اوردر بودن، با دکتر تماس گرفتم توضیح دادم، گفت ممنوعیت ترمبولیتیک رو چک کن و دو واحد رتپلاز بزن به مریض حواست بهش باشه. سریع کارهای مریض رو انجام دادم رتپلاز رو هم به فاصله ی ۲۰ دقیقه گرفت. مریض رو منتقل ccu کردم، اما شرایط مریض رو به وخامت گذاشت، یعنی به رتپلاز جواب نداد و کم کم تنگی نفس داشت پیدا می کرد با دکتر تماس گرفتم، بعد از توضیح شرایط بیمار گفت که بیمار رو  برای اعزام به زاهدان آماده کنید، چون نیاز به آنژیوگرافی اورژانس داشت که ما در این مرکز نداشتیم، خود دکتر اومد بیمار رو اکو کرد و درخواست اعزام رو پر کرد، بیمار کم کم داشت به سمت ادم ریه پیش می رفت، فشار پایین، اقدامات لازم رو برای ادم ریه انجام دادم و بعد از پذیرش زاهدان بیمار رو اعزام کردیم.

ساعت ۲ بامداد بود خوابم نمی برد، استرس داشتم به خصوص برای مریض انشاالله برسه به زاهدان، با دوستم در باند هلی کوپتر جلوی اورژانس قدم می زدیم، هوا خیلی سرد بود بوی بارون داشت، مثل اینکه دم غروب بارون اومده بود ولی من ندیدم، یه آمبولانس اومد مریض رو سریع بردن داخل اورژانس، گفتم برم ببینم چه خبره، وارد اتاق cpr اورژانس شدم، باورم نمی شد همین مریض خودم بود، در مسیر ایست قلبی می کنه و سریع بیمار رو برگشت میدن، CPR  کردیم، بیمارم برنگشت، فرزندانش جلوی در بودن، هی رو به من می کردن و می گفتن چی شد چرا حالش خراب شد، بغضم گرفته بود، حرفی نمی تونستم بگم، فقط گفتم غم آخرتون باشه، لحظات سختی بود، برای یک مریض این همه کار انجام بدی، باهاش صحبت کنی بهش امید بدی که خوب میشی به خانوادش امید بدی آخرش… آخرین جمله ای که مریضم بهم گفت این بود: من دیگه با این درد میرم….
تا صبح خوابم نبرد، عذاب وجدان گریبانم رو گرفته بود، روز بعد کتاب خونه رفتم می خوندم و می خوندم …
روز بعد خیلی حالم بد بود، با استادم روبه رو شدم، گفت بخش قلب بخش بدیه! مریضت با پای خودش عمودی میاد و ممکنه افقی بره!

روز اولی با CCU1 آشنا شدم خیلی محیط دوست داشتنی بود، ناخودآگاه من رو یادِ محیط داروخونه ولی عصر که مجید اونجا کار می کرد انداخت، با خودم گفتم علی جای تو اینجاست، این بود شروع زندگی من در CCU1 جایی که یک خانواده ی جدید پیدا کردم، دوستانی بسیار خوب، با تجربه، متعهد و بسیار هنرمند. سایر بچه ها از صمیمیت من با پرستارهای ccu خیلی متعجب بودن، میگفتن تو چجوری باهاشون کنار میایی منم به قول یکی از دوستان می گفتم پیشونی منو کجا میشونی

با علیرضا یه روز توی ccu دررفتگی شانه ی یه پیرزن رو جا انداختیم، بنده ی خدا و همراهاش چقدر خوشحال شدن و چقدر دعا کردن، به قول علیرضا همین دعا برای من کافیه، وقتی میبینم مریضم درد می کشه نمی تونم دست رو دست بذارم تا جایی که بتونم کمک می کنم. علیرضا چند سال رئیس اورژانس بود و در اون مدت دوران اوج اورژانس بوده، میگه ارتباط من با همکارام بر پایه ی اعتماد متقابل هس یه نکته ای هم در مورد پزشکی می گفت، اعتماد به نفس و مهارت بااین دو تا کار، تو می تونی کارها بکنی، وقتی علم داشته باشی اعتماد به نفس رو هم بهش اضافه کنی خیلی راحت می تونی به بیمارت کمک کنی حتی اگر وظیفه ی تو نباشه.

بیماران جالبی هم داشتم :

یه بلبل هم داشتیم یه پیرمرد خوش اخلاق و خوش سر زبون، مثل اینکه بزرگ فامیل هم بود، چقدر ملاقاتی داشت، ناگفته نمونه که این پیرمرد ما عاشق یکی از پرستارهامون هم شده بود چقدر که ما با این پرستار شوخی نکردیم، پیرمردمون یه اسم مستعار هم داشت طیب!

یه پیرزن خیلی خوش اخلاق هم داشتیم، انقدر ناز بود، چه عشوه هایی که نمیومد، خیلی دوسش میداشتم ازون مادربزرگ های خفن، مثل مادربزرگ خونه ی مادربزرگه مادربزرگمون هم خیلی همراهی داشت یه دونه نوه هم داشت کپی خودش انقدر صحبت می کرد، فکر کنم تنها کسی بود که می تونست پا به پای مادربزگ بیاد!

این هم دخترمِ یه روز در میانه ی اورژانس و مریض دیدن اون وسط داشت راه می رفت

در یکی از کشیک ها از اورژانس تماس گرفتن مریض داری، CPR شده، انتوبه است، نوار قلبش الان لفت بندله ( اگر برای اولین بار باشه معادل سکته ی قلبی به حساب میاد) سریع با استاد رفتیم بالای سرش، با کمال تعجب دیدم پسر جوان ۲۰ ساله ای است، چند بار از پرستارها پرسیدم مریض قلبی کدومه کدومه باورم نمی شد این پسر باشه، با خانم دکتر بیمار رو ویزیت کردیم، اکو کرد قدرت قلب بیمار ۱۵ درصد !! مریض منتقل CCU شد، بعد از کلی شرح حال گرفتن متوجه شدم بیمار شب ترامادول می خوره و براساس نظر استاد احتمالا در زمینه ی ترامادول تشنج می کنه و مغزش هایپوکسی می کشه ( به مغز اکسیژن نمی رسه)، در طی سیر سطح هوشیاری بیمار ۳ بود، از نظر قلبی کم کم بهبود پیدا کرد، قدرت قلب بیشتر شد و طبق نظر یکی از اساتید گاهی در زمینه ی احیای قلبی قدرت قلب کاهش پیدا می کنه و نمای لفت باندل پیدا می کنه ولی کم کم افزایش پیدا می کنه، بیمار ما حدود ۴۵ روز در CCU و ICU‌بستری بود، خانواده ی بیمار رو هر روز پشت در CCU می دیدم، چه غم و غصه ای در چهره ی پدرش بود، هر بار که برای ملاقات می آمد بیشتر از ۵ دقیقه نمی تونست تحمل کنه، خدا روش شکر مریض اواخر اسفند کم کم هوشیاریش بهتر شد و از دستگاه جدا شد.

یه مریض هم داشتم ساعت ۲ شب به ccu‌زنگ زدن که یه مریض قلبی داریم می خواهیم بفرستیم، من هم همونجا در حال مطالعه بودم، از پرستار پرسیدم چرا بهم زنگ نزدن، بلند شدم رفتم اورژانس دیدم هنوز ویزیت قلب نخورده ولی رتپلاز براش متخصص طب گذاشته، با پرستارها صحبت کردم رفتیم سریع به مریض رتپلاز زدیم، موقع رتپلاز استرس زیادی داریم چون این دارو ریسک حونریزی رو افزایش میده و باید مواظب بود و از طرفی تفنگی هست با یه تیر، اگر درست و به موقع در گولدن تایم نزنی دیگه فایده ای نداره و از طرفی اگر برای یه مریض با یک ایسکمی خفیف رتپلاز شروع کنی تا ۶ ماه بعد نمی تونی دیگه بهش رتپلاز بزنی درواقع اگه در این ۶ ماه یه سکته قلبی وسیع بزنه تو کشتیش چون تنها تیر خشابت رو بی جا استفاده کردی و الان کشتی این مریض رو

در کل این یک ماه استرس کشیدیم، ناراحت شدیم، بعضا بغضم برای مریض هام ترکید، ازینکه مریض هامون حالشون بهتر می شد خوشحال شدیم، دور هم خندیدیم و یک بار هم برای همراه مریض عصبانی شدم که به من تهمت زد.

پیری در راه است

مدتی است که توی بیمارستان به بیماران مسنی بر می خورم، وقتِ شرح حال می پرسم با کی زندگی می کنی؟ جواب میدن، من تنهام هیچکس رو ندارم، بغضشون میگیره، بیماران رو دیدم که به دلیل تنهایی با اینکه خوب شده اند میگن یه چند روز دیگه هم باشم دکتر، کسی رو ندارم که از من نگهداری کنه، بیمارانی رو هم دیده ام که بین بخش های مختلف بیمارستان در حال گردش هستند، امروز به بهانه ای در بخش داخلی، فردا بخش عفونی، پس فردا اعصاب و روان که زمینه ی الیش هم افزایش سن و تنهایی این بیماران هست.
همه ی این اتفاقات ناشئ از یک اتفاقه: مردمِ کشورم دارند پیر می شوند
الان کم کم شروع شده و چند سال آینده اگر فکری براش بر نداریم با اتفاقات ناگوار و ناگهانی مواجه می شویم و به جای پیشگیری از الان در سالهای بعد باید با هزینه های بسیار زیاد این معضل رو درمان کنیم، آینده نگری نداریم.
باید قبول کنیم که مردم زیادی که الان در سنین میانسالی هستند کم کم وارد پیری می شن و به همان نسبت نیازمند خدمات خاصی هستند، یکی از مراکزی که به نظرم باید حتما ایجاد شود مراکز نگهداری از بیماران مزمن فاقد سرپرست است، این هایی که نه فرزندی دارند نه فامیلی تنها امیدشون این هست که در بیمارستان بستری شوند. در خاطر دارم بیماری مسن در بخش عفونی داشتم، که به دلیل عود COPD بستری شده بود، این بیمار آلزایمر هم داشت، در بیمارستان دچار دلیریوم شده بود، یه همراهی داشت، در طی شرح حال گیری متوجه شدم که بیمار هیچ کس را ندارد و همراه بیمار همسایه ی دیوار به دیوار آن است که هیچ گونه رابطه خویشاوندی با آن ندارد، ٧روز این همراهی بالآی سر این بیمار بود، روز آخر که بیمار را می خواستیم مرخص کنیم، دکتر رو به همراه گفت خدا خیرت بده تو این دوره زمونه کمتر کسی پیدا می شه که پدر و مادر خودش رو نگهداری کنه چه برسه به نگهداری همسایه اون هم با این شرایط
دلم هم برای بیمار سوخت، هم برای همسایه ی دیوار به دیوار مهربانش
اینجا بود که واقعا خلا مرکزی که چنین بیمارانی رو نگهداری کنه حس کردم
شاید چنین مرکزی هزینه های زیادی در بر داشته باشه، ولی کیفیت زندگی مردم کشوری رو که داره به سمت پیری میره افزایش میده

HUMAN DIAGNOSIS PROJECT-1

پیشنوشت1: در حال تلگرام گردی بودم که دیدم آقای دکتر امیر علی صحراب پور در گروه تفکر بالینی دانشکده پزشکی(دانشگاه علوم پزشکی تهران) سایتی رو معرفی کردند، وارد سایت شدم و نمیدونم که چند ساعت درگیره ویژگی های خوب این سایت بودم مثل کسی بودم که مدت ها دنبال شی ء گمشده ای است و ناگهان در عین ناباوری آن را پیدا می کنه، خیلی خوب بود به خصوص برای من که دنبال چنین فضای آموزشی می گشتم، به همین دلیل ترغیب شدم تا اینجا در مورد این سایت و ویژگی ها و قسمت های مختلفش صحبت کنم.

پیشنوشت2: در این سال ها پس از جست و جوی فراوان در مورد روش های یادگیری بهتر پزشکی به خصوص در بیمارستان از هر استادی که بهش میرسیدم سوال می کردم شاید همین خواستن من باعث شد که 2 سال قبل کلیه کتابهای تالیفی بیمارستان دکتر شریعتی تهران رو شخم بزنم، هیچ وقت حس لحظه ای که از بیمارستان با دو پلاستیک پر از کتاب پزشکی عالی خارج شدم رو فراموش نمی کنم، همون موقع به این فکر کردم که چی شد من به این بیمارستان راه پیدا کردم، برای من عجیب بود، اون سال برای اولین بار در المپیاد وزارت بهداشت حیطه ی فلسفه پزشکی اضافه شد، من و دوستم که کمی علاقه به فلسفه داشتیم توی آزمون درون دانشگاهی شرکت کردیم و به عنوان نفرات اول و دوم در دانشگاه برای حیطه ی فلسفه ی پزشکی انتخاب شدیم. حالا که حرف به اینجا رسید یه توضیحی در مورد EDC دانشگاهمون میدم، اسمش هست مرکز مطالعات و توسعه آموزش پزشکی، این مرکز یکی از مهم ترین اولویت هاش توسعه آموزش پزشکی برای دانشجویانِ، به اعتقاد من هر چیزی که داخل یک دانشگاه وجود داره برای دانشجو هست چون همه ی اینها برای دانشجویان ایجاد شدند و وظیفه ای غیر از این ندارند، اون زمان مدیریت مرکز EDC دانشگاهمون فردی بود که حداقل هایی رو در زمینه ی آموزش پزشکی داشت، مهم ترین ویژگی این فرد این بود که می دونست که چه چیزهای نمی دونه و حداقل به دانشجو کمک می کرد نه اینکه سد راهش بشه، من با یه تعداد از دوستای فعالم اومیدیم یه کمیته داخل EDC تشکیل دادیم و چون توانمندی دوستانم خیلی خیلی زیاد بود در مدت 2 ماه کارگاه هایی رو برگزار کردند که از دانشگاه های دیگه مثل دانشگاه علوم پزشکی زاهدان هم شرکت کردند و به قدری دوستام با مبرنامه ریزی این کارها رو انجام دادند که هیچ کس باورشون نمی شد در همین بازه زمانی ناگهان اسم EDC دانشگاهمون بزرگ شد، به قول دوستام یهو ما رئیس EDC رو بزرگش کردیم و تا دیروز که هیچ فردی EDC رو نمشناخت دیگه شناخت، توی همین بهبوحه بود که خبر رسید رئیس EDC رو عوض کردند! آخه چرا؟ رفتیم با دوستان خدمت ایشون، زیاد توضیح ندادن و فقط گفتن که بعضی ها فکر کردن EDC چه قله بزرگی هس بریم که فتحش کنیم، جالب این بود که فردی رو جایگزین کرده بودن که اندازه یه دانشجو هم از آموزش پزشکی سر در نمی آ<رد، رشتش نبود، اصلا هیئت علمی شدن این فرد توی هاله ای از ابهام بوده، فردی که انقدر رشته ی تحصیلیش غیرمرتبط بوده که نمی تونستن بهش 2 واحد درس بِدَن، انقدر ناراحت شدیم و از همون روز گروهم رو بداشتم و رفتیم یه جای دیگه مستقل برای خودمون شروع به کار کردیم که تا همین الان برترین انجمن علمی دانشجویی رو در منطقه جنوب شرق داریم، بگذریم برگردم به ادامه ی  پیشنوشت
به دلیل جدید بودن حیطه فلسفه پزشکی و رعایت عدالت آموزشی ( در ظاهر ) معاونت آموزشی وزارت بهداشت چند کارگاه آموزشی فلسفه ی پزشکی برای همه دانشجویان برتر دانشگاه های سراسر کشور برگزار کرد، در این کارگاه ها من با اقای دکتر اکبر سلطانی آشنا شدم که مدرس قسمت تفکر نقاد کارگاه بود، به قدری بعد از دیدن ایشون به وجد اومدم که نمی دونم چی شد که آخرین روزی که تهران بودم از بیمارستان شریعتی سر در آوردم و به اون کتاب های خوب رسیدم، فکر کنم زیاد نوشتم، معرفی سایت  HUMAN Dx رو به مطلب بعدی موکول می کنم.

spliter2