روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: هایلات های کتاب

در باب ناتوانی جسمی

در کتاب تسلی بخشی های فلسفه آلن دوباتن در یکی از فصول در مورد رابطه ی جسم و روح صحبت می کنه، خیلی صریح و واضح می گوید باید قبول کنیم همه ی انسان های حکیم و بزرگ هم با وجود بعد روحانی و شخصیتی بزرگ خود فعالیت هایی جسمانی مثل سایر انسان ها دارند و این حقیقت را باید پذیرفت که روح ما در اختیار جسم ماست، از فیلسوفی به اسم مونتنی یاد می کند که تصمیم گرفت تا تصور غلط “فیلسوفان فعالیت جسمانی انجام نمی دهند” را بشکند و کتابی در مورد جزئیات زندگی خود نوشت، این فیلسوف می پرسد چرا ما به راحتی می توانیم از کلماتی مثل قتل، جنگ، ظلم صحیت کنیم ولی از صحبت در مورد بعضی مسائل که به جسم ما مربوط می شوند شرم داریم، همچنین می گوید که باید با جسم و فعالیت های جسمانی خود کنار بیاییم و نمی توانیم جسم و روح خود را از هم جدا کنیم.

زمان بی تاریخ

بیست و چند سالگی

مدتی هست که در حالِ مطالعه ی رمان جزء از کل هستم و برای اینکه تموم نشه خیلی آروم مطالعه اش می کنم، قسمتی از کتاب جالبی از کتاب رو که دیروز خوندم اینجا میذارم، تا بهش بیشتر فکر کنم

جاناتان مرغ دریائی ریچارد باخ

روزها اخر سال بود که یکی از دوستان بهم چاپ آخره کتاب جاناتان مرغ دریائی به همراه بخش آخرش داد تا بخونم، بخش چهارم این کتاب رو ریچارد بأخ همزمان با سه بخش دیگه کتاب نوشته ولی چون اعتقادی بهش نداشته که پیروان جاناتان هم در أینده قاتل روح برواز و یکی از موانع پرواز باشن اون رو چاپ نکرده و گم شده، بعد از حدوده نیم قرن خانم بأخ توی خرت و پرت های خونش این بخش رو که رنگ و روش رفته بوده پیدا می کنه میده بأخ و باخ یادش میاد که عجب من اینو قبلا نوشته بودم و به قوله خودش این بخش از کتاب زمانی نوشته شده که هیچ کس از آینده خبری نداشته ولی الان ما خبر داریم(قدرته پیشگویی ای داشته 🙂 ) و این بخش رو به کتاب اضافه می کنه و ورژن جدیده کتاب با پیشگفتاره جدیدی در سال ٢٠١٣ چاپ میشه.

کتاب الهام بخشی می تونه باشه، به نظرم اگه بخوام کتاب رو در یه جمله خلاصه کنم میشه بگم که:

عدم توجه به چهارچوب های موجود و مسیر، تلاش برای رسیدن به کمال و آزادی

جملات جالب کتاب رو مرور می کنم

قضیه ی پرواز چیزه خَیلی خوبیه ولی برای تو غذا نمیشه، خودت هم می دونی. یادت باشه دلیل پرواز کردن غذا خوردنه
—————————————————————————————————————————-
حالا زندگی معانی بیشتری داشت! به جای این رفت و آمد خسته کننده به دنبال قایق های ماهیگیری، حالا یک دلیل برای زندگی وجود داشت! می توانید خودمون را از این نادانی بیرون بکشیم و مخلوقاتی شگرف، باهاش و با مهارت باشیم. می توانیم آزاد باشیم! می توانیم یاد بگیریم پرواز کنیم!
—————————————————————————————————————————-
ناراحتی آش از تنهایی نبود، بلکه بی توجهی بقیه ی مرغان او را می آزرد که نمی خواستند لذت و شکوه پرواز را باور کنند که انتظارشان را می کشید؛ و چشمانشان را باز نمی کردند تا ببینند.
—————————————————————————————————————————-
اصلا فکرش رو کردی باید چند تا زندگی رو از سر گذرونده باشیم تا این اندیشه به ذهنمون برسه که زندگی مهم تر از خوردن، دعوا کردن یا قدرت داشتن توی دسته ی مرغ هاست؟ جان، باید هزار بار، یا حتی ده هزار بار زندگی کرده باشیم! و باز صد تا زندگیِ دیگه؛ تا وقتی که یاد بگیریم چیزی به نام کمال وجود داره، و صد بار دیگه زنچی کنیم تا بفهمیم هدف ما برای زندگی رسیدن به کمال و ترویجه اونه. البته همین قانون برای ما هم صدق می کنه، ما دنیای بعدی مون رو با توجه به چیز هایی انتخاب می کنیم که توی این دنیا یاد می گیریم. اگر چیزی یاد نگیریم، دنیای بعدی هم مثل همین دنیاست، چیزه شدن بر همون محدودیت ها و همون موانع.
—————————————————————————————————————————-
جاناتان: جایی به اسم بهشت وجود داره؟

-نه جاناتان، همچین جایی وجود نداره. بهشت نه مکان داره و نه زمان. بهشت کامل بودنه.

تو با سرعت پرواز می کنی، درست لحظه ای که سرعت نهائی رو حس کردی، بهشت رو حس کردی.
—————————————————————————————————————————-
عجیبه مرغ هایی که به خاطر مسافت و راه، آرزشی برای رسیدن به کمال قائل نمی شن، حتی به تدریج هم به جایی نمی رسن؛ و اونهایی که به خاطر رسیدن به کمال، به راه و مسافت أهمیتی نمیدن، خَیلی سریع به هدفمون دست پیدا می کنن. جاناتان یادت باشه، بهشت یه زمان یا یه مکان نیست، مکان و زمان مفهومی ندارن
—————————————————————————————————————————-
اگر می خواهی به سرعت فکر به هرجایی که هست پرواز کنی، باید بدونی که همین حالا هم به اونجا رسیدی.
—————————————————————————————————————————-
زنجیره ی افکارتون رو از هم باز کنین، بعد می بینین همون زنجیری که دست پاتون رو بسته از هم باز میشه…
—————————————————————————————————————————–
تنها قانون حقیقی قانونیه که ما رو با آزادی برسونه. قانون دیگه ای وجود نداره.
—————————————————————————————————————————–
تو چی فکر می کنی فلچر ما از زمان خودمون جلوتریم؟
-خوب این شیوه ی پرواز همیشه بوده تا یکی بخواد کشف آش کنه و یاد بگیره؛ این ربطی به زمان نداره. شاید ما فقط از رسم زمانه جلوتریم. جلوتر از شیوه ای که بیشتره مرغ ها پرواز می کنن.
—————————————————————————————————————————–
چرا سخت ترین کار دنیا اینه که یه پرنده رو متقاعد کنی آزاده، در حالی که اون می تونه با چند بار تمرین اینو به خودش ثابت کنه؟ چرا باید اینقد سخت باشه؟
—————————————————————————————————————————–

اگر من تلاش کنم و نتیجه ی این تلاش پیشرفت باشه، مسئولیتی دارم که برگردم به سرزمین اصلی خودم و به افرادی که مثل من دنبال حقیقت و آزادی بودن کمک کنم تا سریع تر و بهتر از من راه رسیدن به کمال رو طی کنن، تصور کنم اگه موقعی که من داشتم تلاش می کردم یکی می بود و بهم راه و روش درست رو آموزش میداد من چقدر جلوتر از ألانه خودم می بودم، وجود شما أفکار شماست اگر أفکار وابسته داشتی وابسته میشی و اگه أفکار آزادانه داشتی آزاد خواهی بود، دقیقا جایی که تو از این دنیایی که توش هستی دل می بری مسیر واقعی جلوت قرار میگیره و راهت رو پیدا می کنی

ما قرار نیست که همه ی آدم ها رو تغییر بدیم، اصلا اینقد توان نداریم به قوله کتاب مسئولیت و سازندگی، شما یه نَفَر رو پیدا کن، دغدغه مندش کن، راه رو بهش نشون بده، بسازش، مسئولیتش رو بهش گوشزد کن و وقتی ساخته شد خودش راهش رو میره و افراد بیشتری رو میسازه

پینوشت: چقدر زیاد نوشتم، امیدوارم خسته نشید 😜

قلعه حیوانات، هایلایت های من

کتاب قلعه ی حیوانات یکی از کتاب هایی بود که برام جذابیت خاصی داشت، قسمتی از این کتاب رو که موقع خواندنَش هایلایت کردم، می نویسم جالبه:


هفت فرمان 
1- هرچه دوپاست دشمن است
2- هرچه چهار پا یا بال دارد، دوست است.
3- هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.
4- هیچ حیوانی بر تخت می خوابد.
5- هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.
6- هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند.
7- همه حیوانات برابرند.
.
.
.
بالاخره کلوور به سخن آمد و گفت:«دید چشمم کم شده. حتی زمانی هم که جوان نمی توانستم نوشته ها را بخوانم، ولی به نظرم می آید دیوار شکل دیگری به خودش گرفته. بنجامین بگو ببینم هفت فرمان مثل سابق است؟»
برای یک بار در زندگی بنجامین حاضر شد که از قانونش عدول کند. با صدای بلند چیزی را که بر دیوار نوشته بود خواند. بر دیوار دیگر چیزی جز یک فرمان نبود:
همه ی حیوانات برابرند اما بعضی ها برابرترند.
دوازده صدای خشمناک یکسان بلند بود. دیگر اینکه چه چیز در قیافه خوک ها تغییر کرده، مطرح نبود. حیوانات خارج از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند.

جمله ی آخر این کتاب فوق العاده بود، خیلی سنگین و تیر خلاصی بود که نویسنده به هر خواننده ی انقلابی(تغییر، تحول) زد، حسی که بعد از کتاب در آدم ایجاد میشه، میگه دنبال تغییر نباش، تغییر نکن نخواه که اوضاع رو درست کنی چون نفر بعدی ازین بدتر میشه و به قوله ضرب المثل معروف: بد از بدتر بسیار است!
spliter2

در معنی دار بودن زندگی1

پیشنوشت: می خواستم که در روزنوشت ها مطلبی بذارم تا پیوستگی مطالب حفظ شود، راحت ترین کار این بود که جمله ای از یک کتاب را انتخاب کنم تا سایت به روز باشد، نگاهی به قفسه کتاب ها انداختم و کتاب زندگی و بس خودنمایی کرد، برداشتم و ورق زدم و به قسمت مصاحبه ی آقای کریم فیضی از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن رسیدم، خیلی جالب و زییا بود، برای اینکه در این حس خوب من، شریک باشید قسمتی از آن را می نویسم.

9789644237829

در معنی دار بودن زندگی

یک بهره زندگی به گفتن گذرد            و آن بهر دگر به ناشنفتن گذرد

گر شاهد بی پرده نیاید به سخن        آن راز بزرگ در نهفتن گذرد

به نظر شما معنای زندگی چیست یا در چیست؟

زندگی میان پوچی و معنی داری نوسان دارد. انسان مانند آن است که دو دوربین در دست داشته باشد و دنیا را ببیند. با یک دوربین آن را بیهوده می بیند و با دوربین دیگر، پر از شگفتی و عشق. حافظ می گفت:

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است          هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

.
.
زندگی همین است که هست. به هرکسی مهلتی داده شده است تا دوره معینی زنده بماند، آنچه نامش زندگی است، همان ادراک زنده بودن است، و هرکسی به قدر ادراک خود زندگی می کند و به همان حد ادراک معنا در زندگی می بیند. مولانا دارد:
هر که را افزون خبر، جانش فزون…
یعنی هر کس بیشتر ادراک می کند، بیشتر زندگی می کند.

پینوشت: جملات زیبای دیگری هم دیدم که حیفم آمد که ننویسم برای همین مطلب شماره 2 آن را هم به زودی منتشر می کنم.
spliter2

نفع شخصي، جزء از کل

پیشنوشت: در آینده یه مطلب با عنوان هایلات های کتاب جزء از کل می نویسم و در مورد این کتاب بیشتر توضیح می دهم.

 در حال مطالعه کتاب جز از کل بودم که به این صفحه رسیدم، خیلی برام جالب بود و می تونه این پاراگراف نقطه ای باشه برای فکر کردن به خصوص جمله ی آخرش برای همین اینجا گذاشتم تا شما هم با من شریک باشید.

نفع شخصی
آیا نفع شخصی خوبه یا نه؟ اگر من دنبال نفع شخصیم برم قابل سرزنش هستم یا نه؟
سوالی بود خانم دکتر ازم پرسید، به نظر من نفع دنبال نفع شخصی رفتن برای هر فرد بستگی به جایگاه و موقعیتش معنی پیدا می کنه و دارای ارزش میشه، یعنی من در چه جایگاهی هستم چه افرادی تحت تاثیر من هستند؟ من چه نقش ها و چه مسئولیت هایی در زندگی دارم؟
و بسته به نقش ها و مسئولیت ها و افراد تخت تاثیر من نتایج و ارزش بیرونی (تشویق یا سرزنش دیگران) متفاوت خواهد بود.
پس با این توصیفات من همیشه در قبال نفع شخصی خودم مسئولم و این پیروی از نفع شخصی می تونه خوب یا بد باشه ولی خنثی نیست
این موضوع برام جالب بود و توی اینترنت در مورد نفع شخصی (Self interest) یه جست و جویی انجام دادم که به نتایج خوبی رسیدم مثل اینکه این سوال برای خیلی از افراد مطرح بوده و در موردش متن نوشتن.
یه جمله ی جالبی Adam Smith  در سال 1776 در مورد نفع شخصی گفته که به عنوان پایه ی نظریات اقتصادی بوده:

It is not from the benevolence of the butcher, the brewer, or the baker that we expect our dinner

ترجمه ی(دست و پاشکسته) اینه که : اینکه الان ما شام داریم صرفا به خاطر خیرخواهی قصاب، نانوا یا تولید کننده آبجو نیست.

منفعت عمومی ما رو مجموعه ی منفعت های شخصی افراد جامعه تشکیل می دهند و ایا همیشه براورده کردن منفعت عمومی خوبه یا نه؟
آیا همیشه جمع مسیر درستی را می روند؟ الزاما چنین چیزی نیست، بعضی از نظریه پردازان چنان براین قضیه معتقدند که حاضر نیستند از مسیری که همه ی مردم می روند بروند و همیشه برخلاف جریان آب حرکت می کنند و شاید در ابتدا منفعت شخصی خود را ترجیح دهند و خیلی از افراد جامعه آن ها را به دلیل پیروی از نفع شخصی سرزنش و یا طرد کنند ولی پس از مدتی این افراد و نریات و مسیر و تجریحات آت ها را می پذیرند و به جایی می رسد که پیرو و هوادار آن منافع می شوند، نمونه بارز آن خیلی از افراد موفق نظیر استیو جابز هست.
از طرفی الان که فکر می کنم پیروی از ترجیح شخصی زیر مجموعه ی مدل ذهنی ما آدم ها خواهد بود، در نهایت داستانی رو که محمدرضا در کانال justfor30days در مورد مدل ذهنی منتشر کرد می نویسم که زمنیه ی نفع شخصی داره:

به عنوان قصه ی آخر شب.
در ادامه ی قصه ی سقراط که صبح گفتم،
میگن تو شهر راه میرفته که دو تا سردار جنگ رو میبینه.
میپرسه که معنای شجاعت چیه.
اونها میگن جنگیدن برای پیروزی.
میگه همیشه؟
میگن: همیشه.
میگه گاهی نباید عقب نشینی کرد تا فرصت بهتری ایجاد شه؟ یا اینه دشمن احساس کنه که ما پیگیر نیستیم و انسجام سپاهش کم شه. بعد حمله کنیم؟
دو تا مثال هم میزنه از جنگ ایران و همینطور اسپارتا.
میگن درست میگی. جنگ به هر قیمتی و در هر شرایطی درست نیست. گاهی نجنگیدن زمینه ساز پیروزی های بزرگتره.
بعد سقراط میگه:
پس شاید شجاعت اینه که آدم گاهی کاری رو انجام بده که میدونه درسته. حتی اگه مردم اون رو شجاعت نمیدونن.
راهش رو ادامه میده و میره…

spliter2