روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: مدیریت زندگی

ترس

ترس، ترس، ترس به نظرم می تونه یکی از عوامل مهم مشکلات ما در همه ی ابعاد زندگی باشد، ترس مانعی بزرگِ، مانعی که بیشتر أوقات خودمون می سازیم و به آن دامن می زنیم، این ترس می تواند با یک واگویه منفی شروع شود و ادامه یابد.

روانشناسان می گویند که برای خنثی کردن وقتی که یک واگویه منفی را یک بار با خود تکرار می کنیم به عنوان مثال من نمی توانم در امتحان موفق شوم، نیاز است که یک نَفَر ١٧ مرتبه به ما بگوید که شما می توانی در امتحان موفق شوی تا اثر همان یک نوبت خنثی شود.

ترس مانع از تجربه های جدید می شود، ترس هایی واهی، ترس هایی که در نهایت پشیمانی و ای کاش … را به دنبال دارد.

برای مقابله با این ترس ها یکی از دوستان پیشنهاد جالبی داشت، اگر از شنا کردن می ترسی، با ترس اَت مقابله کن، خودت را درون آب بیانداز، با سر برو توی دل مشکل، دست و پا می زنی و قوی می شوی، اولش سخت است نهایت تجربه ای جدید کسب می کنی چه خوب چه بد! 

پی نوشت: در این چند روز چندین ترس را پشت سر گذاشتم که تجارب خوبی بود، ازین به بعد مستقیم میرَم درون مشکلات و ترس ها 😁

نقطه ی شروع

در مورد نقطه ی شروع اطلاعاتی ندارم، کی شروع کنیم؟ کجا شروع کنیم؟ چرا شروع کنیم؟

چند روز قبل اتفاق ساده ای افتاد که ذهنم رو به خودش مشغول و حاصل این مشاهده این متن است.

با یک مثال شروع می کنم: تا حالا شده که برای شرکت در مراسمی به شهر دیگری بروید، احتمالا در این سفر چند ساعته دوستان و آشنایان همسفر شما شده اند، قرار گذاشتید که یک ساعت حرکت کنید تا سر ساعت مشخص در مراسم با هم حضور داشته باشید، در این میان یکی از همسفرهای شما درگیر مشکلی میشود و به بقیه می گوید شما حرکت کنید من هم خودم رو می رسونم، شما حرکت می کنید و دوست شما با اختلاف ١۵ دقیقه از مبدأ حرکت می کند، شما چند کیلومتر نزدیک مقصد را آرام تر می روید تا به شما برسد، اما نمی رسد، در مقصد ١۵ تا ٢٠ دقیقه منتظر می مانید، نهایتا پس از ٣٠ دقیقه به شما می رسد، می پرسی فلأنی تو که همیشه سریع رانندگی می کردی مگر با چه سرعتی آمدی که اینقد دیر شد، میگه این بار سریع تر هم امدم ولی ان ١۵ دقیقه اصلا جبران نشد و اون ١۵ دقیقه تعیین کننده بود. 

در مسابقات رالی خودرو قبل از مسابقه ی اصلی مسابقه ی تعیین خط برگزار می شود در این مسابقه جایگاه خودرو ها در نقطه ی شروع مشخص می شود اینجا هم اهمیت نقطه ی شروع و لُو چند متر در تعیین قهرمان حائز اهمیت است.  

زندگی ما هم با این روال پیش می رود، هدفی دارید اگر زود شروع کنید حتی اگر حریفان توانمند و باهوشی داشته باشید باز هم شما جلوترید، حتی اگر در طی مسیر سرعت شما کم هم شود باز هم شما با حریفان فاصله دارید، ولی اشتباه نکنید توقف در مسیر باعث شکست شما می شود، مثل داستان مسابقه دُو خرگوش و لاک پشت. 

در برنامه ریزی هم می گویند کمترین زمان را برای نوشتن برنامه بگذارید و سریع اقدام کنید.

زود شروع کنید و آهسته و پیوسته حرکت کنید رضایت از آن شماست، شما به هدف می رسید.

دور باطل

 مهر گذشته بود، وارد بخشِ اطفال شده بودم، چون این بخش به دلیل أساتید قوی یه سری قوانین خاصی داشت از همون اول تصمیم گرفتم که خوب عمل کنم، روتیشن اول و دوم گذشت رسیدم به روتیشن فوق گوارش، استادم مدیر گروه هم بود، به لطف اینترن پر استرس روتیشن بیشتر کارها رو من انجام می دادم و با استاد همه جا تو بیمارستان می رفتم، مهر اینترن و استاد توی جیبم بود و مشاوره می نوشتم و خَیلی کإرهای دیگه، یه روز توی آندوسکوپی دکتر روی صندلی نشسته بود، همون لحظه با تلفن درگیره صحبت با شرکت بیوتکنولوژی برای سفارش آنزیم های پایان نامه بودم، تلفنم تموم شد، دکتر رو بهم کرد و گفت چیکار می کنی، گفتم پایان نامه، موضوعت چیه، گفتم پلی مورفیسم ژن tlr و ارتباط با سل ریوی، چند سوالِ دیگه پرسید و بعد بهم خندید، گف خب که چی، اینقد هم برایِ من کلاس نذار با حرفهایی که بقیه أساتید رو دور می زنی نمی تونی منو دور بزنی! یکم إنکار کردم، ولی… 

موقعی دکتر داشت سوار ماشین می شد، رو کرد بهم گفت، وقتی داشتی از پایان نامت و کإرهای تحقیقاتیت می گفتی به یاد دوران دانشجویی خودم أفتادم و کارهای زیادی که انجام دادم و همش برای اساتیدم نردبون بودم خودم از نرده برن بالا نرفتم، تو هم برای بقیه نردبون نباش خودت برو بالا، بشین درس بخون مطالعه کن شخصیت بساز، حرف های دیگری هم گفت، خَیلی به فکر فرو رفتم، خَیلی، یه نگاه به گذشته انداختم، ناراحت شدم… 

سخت بود که یکی بیاد تو رو یه نیشگون بگیره و بهت بگه یه نگاه به عقب بنداز و ببین الان به چه قیمتی اینجایی، برای خودت چه کردی، آینده می خواهی چه کار کنی؟ برات سوْال إیجاد کنه و بفهمی چه فرصت هایی رو که از دست دادی، چه تلاش های بیهوده ای داشتی، چه دور های باطل، در زندگیت چه قمارهایی که بر سرِ زندگی که نکردی …

سخته، سخت 

کلید را بزن، عاداتی ایجاد کنید

فصل ۹ کتاب کلید را بزن

همیشه و همه جا محیط به تنهایی نمی تونه باعث تغییر عادات ما بشه و نیاز به تغییر ذهن هم داریم مثلا برای یادگیری موسیقی یا زبان نیاز به تغییر ذهن داریم منظور از تغییر ذهن ایجاد عاداتی جدید در راستای رسیدن به هدف می تونه باشه،
سوالی پیش میاد، چجوری بتونیم یه عادت جدید در خومون ایچاد کنیم؟ یکی از راه حل ها ایجاد محرک عمل هست، محرک عمل یعنی چی؟
به عنوان مثال: “با خودم قرار میذارم هر روز صبح بعد از نماز صبح ۵ صفحه کتاب تفکر سریع و کند رو بخونم” در واقع با محرک عمل شما داری شرایط ذهنی فراهم می و یه چهارچوب و زنجیره ای از اتفاقات رو فراهم می کنی که وقتی در اون شرایط قرار گرفتی ناخودآگاه به سمت انجام اون عادت سوق داده بشی، محرک عمل عوامل حواس پرتی رو کاهش میده و در عادات سخت خیلی تاثیر گذارتره،  ۱۰۰ درصد نیست ولی تاثیرگذاره.
مجموعه عاداتی که تصمیم می گیریم که کسب کنیم باید در مسیر رسیدن به اهدافمون باشند و  ۲ ویژگی رو دارا باشند: ۱- باعث پیشرفت هدف شوند ۲- یادگیری آسانی داشته باشند. در آخر این فصل هم از فهرست امورلازم الاجرا یاد می کنه، این لیست شامل همه ی کارهایی هست که شما باید در طول روز انجام بدی، کارها باید اولویت بندی شوند، از فواید این فهرست میتونیم به آرامش خاطر، کاهش خطاهای بزرگ، درگیری ذهنی کمتر اشاره کرد.
به نظرم مهمتر از ایجاد عادت پایداری و تداوم عادت شکل گرفته اهمیت بسیار زیادی داره، به دنبال روش هایی برای تداوم بخشیدن به عادات بودم که به زنجیره عادت ساینفلد رسیدم که از یه کمدین به اسم جری ساینفلد الهام گرفته شده این کمدین پیشرفتش ثبات داشته و هر روزش بهتر از دیروزش بوده، در تکنیک ساینفلد مهم اینه که زنجیره شکسته نشه شما ۱۰ روز یه عادت رو انجام میدی روز ۱۱هم میگی حیفه که امروز انجام ندم این زنجیر چاره بشه و همینطور ادامه پیدا می کنه، در روزنوشت های حسن کشاورز عزیز هم به جمله ی جالبی از هاروکی موراکی در کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم اشاره کرده بود با این مضمون که

“استاد دونده ای که می پرسد آیا تا کنون شده  برای هر روز از خواب بیدار شدن و دویدن بی حوصله و کسل باشید و تمایلی به دویدن نداشته باشید و استاد جواب می دهد “تقریبا هر روز”. ولی مهم انتخاب ما است .”

پی نوشت: تصمیم گرفتم که یکسری عادت رو به صورت روزانه برای خودم نهادینه کنم، اجرا می کنم و اگر خدا خواست در مورد فوایدش مدت بعد می نویسم.

 

کلید را بزن، محیط را عوض کنید

محیط تاثیر شگرفی بر روی رفتارهای مان دارد، به طوری که اگر بگویم رفتارهای ما انعکاسی از محیط مان است حرف گرافی نگفته ام، برای واضح شدن این موضوع چند مثال می زنم: اگر روی میز مطالعه ی من همیشه یه ظرف آجیل یا تخمه وجود داشته باشد، اولین رفتاری که ناخودآگاه هنگام نشستن پشت این میز از ما سر می زند تخمه و آجیل خوردن است، یا اینکه، اگر میز مطالعه ی من با پریز برق فاصله ی زیادی داشته باشد ناخودآگاه استفاده از لپ تاپ پشت میز مطالعه کمتر رخ می دهد، یا اینکه اگر در صفحه ی Home گوشی من آیکون نرم افزار هایی مثل تلگرام، اینستاگرام باشد ناخودآگاه حتی اگر من کارِ دیگری با گوشی داشته باشم وارد این نرم افزار ها می شوم و از کارِ اصلی خودم دور می شوم.

این ها مثال هایی بود از تاثیر محیط که قطع شما بیشتر من در زندگی خود مصداق هایی برای آن پیدا می کنید، حالا با در نظر گرفتن این واقعیت می توانیم خیلی از رفتارهای نادرست مان را با تغییر خیلی کوچک در محیط تغییر دهیم، مثلا اَپ های شبکه های اجتماعی را به صفحات آخر گوشی های هوشمند خود منتقل کنیم و به جای آن نرم افزارهای کاربردی مثل Figure، wounderlist، one note، pomodro، inoreader، read by QxMD، medscape، UpToDate را در صفحه ی اول گوشی هوشمند خود اضافه کنیم.
علاوه براین اگر می خواهیم تغییری در سایر افراد ایجاد کنیم از این تکنیک استفاده کنیم و محیط گروه هدفمون رو کمی تغییر دهیم و بدون هر گونه تنش و چالشی افراد رو به سمتی که می خواهیم هدایت کنیم فقط باید صبر داشته باشیم، مورد دیگری که در خصوص تاثیر محیط می توان به آن اشاره کرد این است که هرچه برخورد رو در روی ما با یک موضوع بیشتر شود احتمال استفاده از آن بیشتر می شود، مثلا اگر در راه روی دانشکده رو به روی درب کلاس یه ایستگاه مطالعه باشه بعد از ده ها برخورد حداقل یه بار یه کتاب رو ورق می زنم، یا اینکه اگر من هر روز صبح از درب خونه که خارج میشم یه تبلیغ محیطی در مورد یه شکلات ببینم باعث میشه که ترغیب بشم و حداقل این شکلات را امتحان کنم، یا اینکه اگر کنار تخت خوابم یه کتاب بذارم هر بار که قصد خوابیدن دارم نگاهم به کتاب می افته و حداقل یه صفحه می خونم همین نکات ساده در دراز مدت باعث تغییر عادات ما و در نهایت رسیدن به دستاوردهای بزرگ می شود، به یادِ یکی از جملات روزِ متمم افتادم، برای شما اینجا میذارم شاید مفید باشه.

لحظات سخت

اغلب اوقات لحظات آخر خیلی سخت می گذره، برای دونده ی ماراتون گام های آخر انرژی زیادی ازش میگیره، می گن که اون لحظات آخر در اوج فشارهای روحی و روانی تصمیم گیری تعیین کننده هست، در خاطر دارم که بهمون یه تصویر نشون می دادند که یه نفر یه تونل رو کنده و فاصله ی کمی با گنج داشته ولی رها کرده و در مقابل فردی دیگر با تلاش به اون گنج دست پیدا کرده و به ما تعیین کننده بودن تلاش های آخر رو و امید داشتن رو یادآور می شد.

کمی فکر می کنم این همون قانون ۸۰ به ۲۰ یا اصل پارتو هست این بیست درصده نفرین شده… که به نظر در موقعیت های زیادی در زندگی مصداق داره، با ۲۰ درصد انرژی و زمان، ۸۰ درصد کار(پروژه، هدف) پیشرفت می کنه ولی طی کردن ۲۰ درصد انتهایی مسیر، ۸۰ درصد انرژی نیاز داره، مصداق های بیشتری می توان برای این قضیه آورد، هنر ما اینه که در اون لحظات آخر انگیزه و انرژیِ خودمون رو از دست ندیم و مثل اون ۸۰ درصد قبلی تلاش کنیم تا کار تمام بشه که این پایداری در لحظات آخر می تونه دستاوردهای زیادی داشته باشه، یکم بیشتر که فکر می کنم به نظرم همیشه این موضع صادق نیست، به یادِ جمله ی محمدرضا در فایل دیرآموخته ها می افتم


توی موقعیت هایی که می دونی داری به یه در می کوبی، تمام تلاش خودت رو انجام میدی و اون لحظات سخت و طاقت فرسایِ لعنتی اخر رو طی می کنی تا به نتیجه برسی، چون به نتیجه و دستاوردش ایمان داری.
وقتی که این دو دیدگاه در ذهنم باشه، درواقع یک الگو هایی در ذهنم شکل می گیره و ذهنم حوادث و اتفاقات آینده رو در یکی از این الگو ها قرار می ده و می تونم تصمیم گیری بهتری داشته باشم و به این شناخت برسم که ایا دارم به دیوار می کوبم یا به در و حداقل اگر در چند قدمی گنج دست از تلاش بکشم می تونم بگم که جلوی من دیواری سخت بود و من راه دیگری را برای رسیدن به اون هدف پیدا کردم.

پینوشت: بالاخره پس از مدت حدودا ۵ ماه تلاش مستمر امروز ویرایش نسخه نهایی کتاب تموم شد و برای صفحه آرایی نهایی و چاپ برای انتشارات ارسال کردم، در این مدت تجارب زیادی در این زمینه کسب کردم و حتما در مورد این تجارب و راه حل های مشکلات پیش رو در سطح خودم اینجا می نویسم، خوشحالم.

کلید را بزن، به آدم ها اجازه ی رشد دهید

#هفته_هفتم        #فصل_هفتم     #به_آدم_ها_اجازه_رشد_دهید

اگر می خواهیم در یه قبیله مثلا مردم انگیزه برای تغییر ایجاد کنیم بهتره دنبال یه سری ویژگی مثبت، یه سری داشته ی ارزشمند که عمده ی مردم بهش توجهی ندارند بگردیم، سپس با بزرگ کردن این ویژگی و گوشزد کردن با اهمیت جلوه دادن این موضوع انرژی و انگیزه ی لازم برای فیل درونشون برای حرکت ایجاد میشه، همیشه میگن که شروع یه کاری بیشترین انرژی رو از ما میگیره مثل ماشینی هست که داریم هُل میدیمش، اولش سخته ولی کم کم که ماشین شتاب میگیره انرژی کمتری لازم داره دقیقا همین قضیه در تغییر هم وجود داره فیل مردم راه افتاد دیگه انرژی کمتری برای ادامه ی راه لازم داریم تا بهش بدیم.

از همین روش می تونیم خیلی از مسائل دیگه ای که فکر می کنیم توده ی مردم بهش توجهی ندارن و ممکنه عواقب ناگواری براشون داشته باشه رو بهشون یادآوری کنیم و باعث شروع تغییرشون بشیم، مثلا یکی از مواردی که ما انسان ها بهش بی توجه هستیم “سلامتی” ماست، در یک کتابی که دقیقا اسمش خاطرم نیست جمله ی جالبی بود:

تمام عمر تلاش می کنیم و سلامتی خودمون رو فدای کسب مال و ثروت می کنیم و زمانی که بهش رسیدیم حاضریم که تمام ثروت خود رو بدیم که سلامتی رو دوباره به دست بیاریم

پس اگر در فکر تغییر در مردم هستیم باید به دنبال تغییر در سبک زندگی شون باشیم.

در هنگام تصمیم گیری دو مدل میشه متصور شد: مدل هویت و عواقب. همه ی ما می دونیم که هر تصمیمی یه سری عواقب داره، در مدل هویت اکثر اوقات ما عواقب یه تصمیم یا کار رو در نظر نمی گیریم و براساس هویتمون اقدام می کنیم: از خودم سوال می پرسم: من کی هستم؟ این چگونه موقعیتی است؟ کسی مثل من در این موقعیت چه کاری انجام میده؟ هویت من میشه عقبه ی فکری که حاصل برآیند خانواده، جامعه، فرهنگ، مطالعات و تفکرات منِ. به همین دلیل در بعضی از شرایط تصمیمی می گیریم که به عواقبش اصلا توجه نمی کنیم و صرفا به خاطر هویتمون این تصمیم رو می گیریم، بر این اساس اگر بخواهیم در انسان(ها) تغییر ایجاد کنیم باید هویتشون رو در نظر بگیریم و روی هویتشون انگشت بذاریم تا فرآیند تغییر به راه بیوفته.

اگر با یک چالش روبه رو هستیم، به عنوان مثال: میانگین نمرات دانشجویان پزشکی کاهش پیدا کرده” به جای اینکه بریم دنبال دلایل اینکه چرا دانشجویان درس نمی خونن، بریم بگردیم ببینیم که بعضی از دانشجویان با چه انگیزه ای درس می خونن، چرا نمراتشون بالاست؟ چه کارهایی انجام می دهند و براساس اون یه سری راهکار برای شروع تغییر و ایجاد انگیزه در فیل دانشجویان پیدا کنیم.
در مورد ارزش آفرینی هم صحبت کرده، موقع خوندنش یاد جمله ای با این مضمون افتادم(اصل جمله رو دقیقا در خاطر ندارم و نویسنده رو هم نمیدونم کیه) که اگر با افراد طوری برخورد کنید که احساس ارزشمند بودن بهشون دست بده، قطعا به سمت ارزشمند شدن و رشد کردن حرکت می کنند.
در ادامه، کتاب به تکنیک پا لای در اشاره کرده که چون قبلا باهاش آشنا شده بودم خیلی جالب و خاطره انگیز بود. اولین باری که این تکنینک رو در کانال “علم بازار” مطالعه کردم برای دوستانم توی گروه Scientific travel ارسال کردم، می دونستم که این تکنیک جواب میده ولی نمیدونستم که اولین قربانیش خودم هستم، در کسری از ثانیه یک از دوستان این تکنیک رو روی من اجرا کرد و جواب گرفت من دهنم از تعجب باز موند، دیگه ازون این تکنیک به درد خیلی از دوستام خورد و از دستاوردهای این تکنینک می گفتن.
به همین مناسبت تعریف این تکنیک رو از کانال علم بازار آقای آبتین مقصودی میذارم.

تکنیک “پا لای در” (FITD: Foot in the door)(+)

قبل از آنکه درخواست اصلی مطرح شود، ابتدا یک درخواست کوچک‌ و بی اهمیت را مطرح کنید و بعد از گرفتن جواب مثبت، درخواست بعدی و اصلی را مطرح کنید.
وقتی شما پای خود را لای در بگذارید (خواسته کوچک اول)، احتمال اینکه درب بسته نشود و برای گام های بعدی باز شود (خواسته بزرگ اصلی) بیشتر خواهد شد.

foot in door

⭕️ مراجع:

Freedman, J. L.; Fraser, S. C. (1966). “Compliance without pressure: The foot-in-the-door technique.”. Journal of Personality and Social Psychology

اثربخشی تکنیک “پا لای در” در فضای آنلاین:

Guéguen, N. (2002). “Foot-in-the-door technique and computer-mediated communication”. Computers in Human Behavior

تغییر را کوچک کنید

#هفته_ششم
#تغییر_را_کوچک_کنید
ما آدم ها دوست نداریم که از صفر شروع کنیم، شروع کردن از از صفر انرژی زیادی از ما میگیره، حاضریم که خیلی چیزها رو از دست بدیم ولی از صفر شروع نکنیم.
حالا اگه یکی بهمون بگه که تو الان نه تنها صفر نیستی بلکه چند درصد از مسیر رو رفتی انگیزه بیشتری می گیریم برای ادامه دادن!
تصور کنید اولین جلسه ی کلاس بیوشیمی شروع شده، استاد یه جمله ای میگه: “هرکی امروز در این کلاس حاضره 5 نمره از امتحان پایان ترمش رو گرفته” چقدر خوشحال میشید، یه حس پیشرفت بهتون دست میده، 5 نمره رو گرفتم باید برای 15 نمره ی دیگه تلاش کنم، این حس خوب پیشرفت بهتون انگیزه میده برای ادامه دادن
یک سوال: چرا ما از تغییر می ترسیم؟
وقتی ما می خواهیم تغییر کنیم یه هدف داریم، تصویر نهایی رو مجسم می کنیم و یکهو با مسیر طولانی برای رسیدن به اون تغییر مواجه میشیم، می ترسیم، قید تغییر را می زنیم! چون فکر می کنیم وقتی می خواهیم تغییر کنیم باید همه چیز درست باشه این کمال طلبی است که باعث ترس فیل درونمون از قدم گذاشتن در مسیر تغییر می شه، برای غلبه بر این ترس نباید دنبال یه تغییر 100 درصد باشیم بشکنیمش به قسمت های کوچک 5 تا 10 درصدی، تکنیک های خوبی توی این فصل گفته: تکنیک نظافت 5 دقیقه ای، 

قانون ٥ دقيقه
يكي از كإرهايي كه خيلي برات سخته كه انجامش بدي مثلا
خيلي وقته مي خواهي يه كتاب بخوني
اتاقت خيلي كثيفه ولي سخته كه تميزش كني
قول دادي پايان نامت رو تموم كني ولي زياده حجم كار و …
رو انتخاب كن
گوشيت رو باز كن تايمرشو روي ٥ دقيقه بذار
و استارت ٥ دقيقه وقت داري يه بخشي أزون رو انجام بدي فقط ٥ دقيقه

وقتی به این قسمت کتاب رسیدم کتاب رو رها کردم و رفتم اجراش کردم، حس خوبی میده شما هم تجربه کنید
مجموعه کارهایی که باید انجام بدین رو لیست کنید، سپس آن ها را از کوچک به بزرگ لیست کنید، به ترتیب از کوچکترین فعالیت کار را شروع کنید و آن را انجام دهید. یکی دو تا کار اول خیلی سریع انجام می شود و شما Gift دریافت می کنید(سگ پاولوف) انگیزه می گیرید و به قولی این آتیش توی جونتون میندازه و ادامه میدین و هر روز gift می گیرید و الی آخر
و همیشه از خودتون یه سوال بپرسید اقدام بعدی چیه؟

پی نوشت1: چند پیشنهاد برای خودم :
فقط روزی 10 دقیقه قبل از خواب مجموعه کارهایی که قرار است فردا انجام دهید را لیست کنید و ازکوچک به بزرگ مرتب کنید
روزی 10 دقیقه وقت بذارم و مجموعه قول هایی که به دیگران می دهم را لیست کنم و زمان مورد نیاز برای هر کدام را پیش بینی کنم

spliter2

احساس را پیدا کنید(فصل پنجم کلید را بزن)

#هفته_پنجم
#فصل_پنجم
#احساس_را_پیدا_کنید
تاکید این فصل بر این هست که احساس فیل رو برانگیخته کنیم، خیلی توضیح میده و مثال در موردش زده.
گاهی اوقات براتون پیش اومده که یکی میاد یه جمله یا سوالی ازمون می پرسه و این سوال یا جمله چنان واقعیتی رو برای ما روشن می کنه که احساس می کنیم جایی که الان هستیم جای خوبی نیست و باید تکون بخورم و تغییر کنم (احساسمون درگیر میشه)
این فصل میگه باید اینجور حالتی رو برای خودمون یا دیگران ایجاد کنیم تا تغییر کنیم
در قسمتی دیگه از این فصل در مورد توهمات مثبت صحبت می کنه که نمی تونیم بهشون تکیه کنیم چون همیشه خودمون رو یه سر و گردن بالاتر از خود واقعی مون می بینیم و برای همینم هست که تغییر نمی کنیم چون میگیم من که خیلی خوبم(توهم مثبت) نیازی ندارم که تغییر کنم، تغییر برای دیگرانه که مشکلات زیادی دارن، اینجاست که دچار خطای محاسباتی میشیم و به جای حرکت درگیره سون خواهیم شد.

ببین احساس کن تغییر کن

spliter