نیمه ی دوم شهریور به سفری چند منظوره D: رفتم، کلا فکر نمی کردم که این قدر پربار و متنوع باشه در این سفر با هدف عکس برداری یک دوربین با خودم بردم< متاسفانه همون دو سه روز اول حافظه ی پر شد و از کاربری خارجش کردم، فکر کردم حافظه خالیست، لپ تاپ هم نداشتم که حافظه رو خالی کنم (مثلا سبک می خواستم سفر کنم) و تصاویر بعدی رو با آیپدم گرفتم> این سفرِ علمی، ادبی، پژوهشی، تفریحیِ ۹ روزه تجربیات، خاطرات و لحظات بسیار زیبایی رو در پی داشت.

چند روز اول در کارگاه نشریات دانشجویی شرکت کردم، تجربه بسیار ارزشمندی بود به خصوص که با گوینده ی خوب رادیو خانم فرزانه معصومیان آشنا شدم و  به دلیل ویژگی همیشگی سوال پرسیدن ام ایشون چند راهنمایی بسیار مفید به من داشتن و در نهایت به یک پزشک معرفیم کردن که بسیار کمکم کرد، بر یکی ترس هم غلبه کردم. یکی از فواید این مجموعه کارگاه ها این بود که خودمون و  دانشجویان دانشگاهم رو دستِ کم نگیرم، خیلی کارهای خوبی می توانیم انجام بدیم، ایده های زیادی هم این وسط به ذهنم رسید. در همین حد در مورد کارگاه نشریات کافیه!

یه برنامه ی تفریحی هم با یکی از دوستانم به صورت فشرده در بعد از ظهر تجربه کردیم که تنوع بسیار خوبی داشت، ولنجک–>توچال–>امامزاده صالح–>بازارمیوه تجریش، چقدر اسنپ و تپسی بهم کمک کرد به فواید فوق العاده تکنولوژی در شهرهای بزرگ ایمان آوردم، باورتون نمیشه توچال رو گفتیم ساعت ۵ بریم که به شب نخوریم 🙂 ۵ اونجا رسیدیم، چقدر خلوت بود، رفتیم بالا دیدیم همه چی تعطیله، پرسیدیم میگن ساعت ۶ تازه همه چی باز میشه، سورتمه ۶ باز شد، آدرنالین به اوجش رسید، ترمز رو کلا بی خیال شده بودم، سر هر پیچ گریز از مرکز وجودمو با خودش می برد، دوربین هم توی دستم خشکش زده بود، یه عکسم ازم گرفت خیلی عکسِ خوبی شد وقتِ برگشت(حدوده ۷/۱۵) همه داشتن میومدن! پشت سرم رو نگاه کردم فقط ما برمی گشتیم( مثل ما اینقدر زود نرید).
تنوع رنگ بازار میوه تجریش هم با روحِ آدم بازی می کرد.

همایش دانشجوان علوم پزشکی کشور در قزوین هم بهانه ای شد که دوستم مجبورم کنه باهاش برم، با اینکه مقاله در همایش نداشتم در پنل نوآوری و اختراعات صحبت کردم و با آدم های خیلی خوبی آشنا شدم، باز هم به این نتیجه رسیدم که ماها خیلی خودمون رو دسته کم میگیریم، در این همایش بعضی افراد به دلیل اختراعاتشون صرفا به دلیل ناآگاهی و عدم تخصص داورهای محترم حائز رتبه شدند، بسیار ناراحت شدم برای دوستان توانمندم که در سایر دانشگاه های کوچک و بزرگ این کشور درس مخوانند ولی فکر می کنند که ایده ها و اختراعاتی که در همایش ها رتبه می آورند چقدر تکنولوژیک و پیشرفته است و عدم شرکت این افراد در چنین رویدادهای علمی باعث بها دادن به ایده های ضعیف و متوسط و غیرکاربردی می شود.
مثل هر همایش دانشجویی این همایش هم مشکلات زیادی از قبیل اهدای هدایا به دانشجویان خودشون و هماهنگی های اجرایی ضعیف وجود داشت البته نقاط قوتی هم داشت. در این سفر با دوستانِ بسیار خوش مربی آشنا شدیم که باعث تشکیل گروهی به اسم اتوبوس شماره ۴ شد. در این سفر با بعضی از ترس هام هم مواجه شدم :دی.
در ادامه هم یک جلسه با انتشارات گلبان داشتم که بسیار مفید کاربردی و اثر بخش بود و اطلاعات زیادی کسب کردم.
در این سفر کتاب های زیادی هم خریدم در یک پست جدا معرفیشون می کنم.
یه روز هم که با حاج مجید گذشت که بسیار عالی بود، از همینجا میگم مجید جان وزنتو کم کن!
سعید و حسین عزیز هم در این سفر بسیار بهشون زحمت دادم و خیلی باهاشون خوش گذشت. در لحظات آخر هم توفیق شد سروش رو هم ببینم، به شوخی وقتی دیدمش گفتم: توی دانشگاه که نمی تونیم همدیگه رو ببینیم، تهران باید بیاییم همدیگرو ببینیم، سروش نوشتن در سایتشخصی خودش رو به تازگی شروع خیلی خوب هم می نویسه، البته شعرهای خوبی هم می نویسه کلا یکی از دوستای خوبمِ.

 دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن است.

پینوشت: البته همینجا بگم که این سفر بدون دوستِ خوبم (حق زیادی بر گردنم داره)، صفای عالی رو نداشت(ما کلا خیلی خوبیم).