روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: روزمرگی های من

حسرت

٢۶ مرداد امسال کردهمایی توسعه مهارت های فردی با مدیریت محمدرضاشعبانعلی در مرکزهمایش های دانشگاه شهید بهشتی برگزار میشود، از وقتی محمدرضا در وبلاگ روزنوشت های خودش برگزاری این گردهمایی رو اطلاع داد یکی از خواسته های بزرگم این بود که هر طور شده در این برنامه شرکت کنم، روزی که مطلع شدم تاریخ این گردهمایی ٢۶مرداد هست، خَیلی دپرس شدم چون با فاصله ی یک هفته بعد امتحان پره اینترنی دارم و برای اومدنم به تهران و شرکت در این گردهمایی نیازمند ٣ تا ۴ روز زمان هستم و با شرایطی که دارم کار سختی هست، چند روز قبل که ایمیل ثبت نام در همایش رو اینباکس ایمیل دیدم حسرتم دو چندان شد و بسیار غبطه خوردم به دوستان متممی که در این گردهمایی شرکت می کنند، امیدوارم که متمم برای متممی هایی که مثلِ من به هر دلیلی نمی تونند در این گردهمایی شرکت کنند یه شرایطی در نظر بگیره تا از محتوای گردهمایی بهره ببرند.

این نیز بگذرد

الان که کمی به ظاهر آرامش دارم، یه نگاهی به چند ماه اخیر زندگیم انداختم، به نظرم از مهر تا الان بیشترین سختی ها رو تحمل کردم و شاید در آینده از دستاوردهای این سختی ها بتونم بنویسم.
یادم میاد که چه شب هایی پشت لپ تاپ تا صبح بیدار می موندم، بلافاصله بعدِ نماز آماده می شد برم بیمارستان بخش اطفال با اون سختی های بعضی از روتیشن ها
تمامی هم نداشت، از پایان نامه تموم می شدم، کتاب شروع می شد، از کتاب تموم می شدم درس شروع می شد، از درس تموم می شدم مقاله شروع می شد، چقدر خودم رو فوحش دادم به خاطر قبول کردن این همه کار، چقدر اون موقع حسرت یه خواب راحت رو داشتم، چقدر دوست داشتم که اون روز ها تموم بشه جقدر دوست داشتم استراحت کنم، چقدر دوست داشتم کتاب بخونم، چه چرت هایی که سرِ مورنینگ و کلاس نزدم همه و همه با سختی ها و خوبی هاش گذشت و الان با اینکه فقط درگیره پایان نامه و درس هستم و فشار آن چنانی رو تحمل نمی کنم، اون دورانِ سختی رو دوست دارم و با به یاد آوردن اون خاطرات یه حس لذت خاصی رو تجربه می کنم!
به این نتیجه رسیدم که توی زندگی باید همیشه چالش داشته باشم، بدونِ چالش زندگیم هیجان نداره، همزمان با تحمل سختی، آسونی  رو هم تجربه می کنی، نه اینکه بعد از سختی آسونیه همیشه اینطور نیست، اینکه توی سختی بگم که بذار این دوران بگذره فلان کار رو انجام میدم مثل این می مونه که بگم موقع بازنشستی کتاب می خونم یا سبک زندگیم رو تغییر میدم، اگه همین الان تو سختی کتاب خوندی، مطالعه کردی، متمم خوندی، مهارت یادگرفتی بدون که فردا وقتی خلوت تر شدی وقتت آزاد شد هم انجام میدی ولی اگر امروز به امید فردا انجام ندادی بدون که به هیچ وجه نمی تونی هیچوقت انجامشون بدی( به نقل از محمدرضا)
کم کم دارم به این نتیجه می رسم که اهمال کاری نکنم اگر دوست دارم کاری رو برای پیشرفت خودم انجام بدم همین الان انجام بدم هرچند کم باشه، حتی شده به یه صفحه کتاب، به یه جمله از یه درس متمم، یک کلمه انگلیسی، انتشار یه نقل قول توی وبلاگ ولی ولی قطعش نکنم، زنجیره رو پاره نکنم.
سختی خوبه، نباشه راحتی معنی نداره، سختی بهت نشون میده که چقدر توان داری به قولِ دوستان، کشیک ۴۸ ساعته ای که تو رو نکشه قوی ترت می کنه، با تحمل هر سختی ظرفیتت میره بالاتر و توانمندتر میشی البته نباید فرسوده شد، برای جلوگیری از فرسودگی باید دنبال راه حل بگردم فعلا یه مورد به ذهنم می رسه اینکه اگر من کارهایی که ازشون لذت می برم رو انجام بدم فرسودگی به سراغم نمی یاد، فرسودگی مربوط به کارهایی هست که دوست نداریم انجام بدیم ولی جیکار کنیم که توی زندگی باید کارهای فرسوده کننده رو هم انجام بدیم راهِ فرار نداره!

شما چه تجربه ای از دوران سختی دارین؟

فاخته های زندگی

کوکو یا فاخته در لانه سایر پرندگان تخم گذاری می کنه، جوجه های کوکو زودتر به دنیا می آیند، تخم های پرنده ی میزبان رو از لانه بیرون میندازه و پرنده ی میزبان جوجه های کوکو را بزرگ می کنه.

خسته ام

مثل پرنده ای که وقتی جوجه هاش رو بزرگ کردِ می بینه جوجه های خودش نیستن، فاخته اَن.

چندتا از اهدافی که داریم، هدفِ خودمونه نه هدف خانواده و سایر مردم؟
چنتا از کارهایی که تا الان انجام دادیم کارِ خودمون بوده نه دیگران؟
چقدر چشم بسته برای دیگران تلاش می کنیم؟
چقدر فاخته توی زندگی خود داریم؟

به جایی خواهیم رسید که وقتی به سبد دستاوردهای خود نگاهی میندازیم، در این سبد یک میوه(دستاورد) خودخواسته نمی بینیم، خسته می شیم خسته
خوشا آن لحظه که وقتی به سبد نگاه  می کنیم، سبدِ ما میوه هایی که خود انتخاب کرده ایم بیشتر داشته باشد، چه بخواهیم چه نخواهیم باید میوه های دیگران را هم در سبدِ خود داشته باشیم، چه بهتر که میوه های نخواسته را خود انتخاب کنیم نه دیگران، هنرِ ما کاهش تعداد این میوه ها و افزایش میوه های خودخواسته است.

حرف مردم

این چند روز با یکی از أساتیدم گفت و گوهایی داشتم، توی حرفاشون مواردی گفتن که میشه بهش فکر کرد، دنبال این نباش که از نگاه دیگران بزرگ بشی، دنبال خودنمایی نباش و سعی نکن که خودتو خوب نشون بدی، کارِت رو درست انجام بده اون کسی که باید بفهمه میفهمه، سعی کن از نظر ذهنی خودتو بزرگ ببینی و با عمل کردن و بدون هیاهو به راهت ادامه بده، وقتی تو سعی می کنی در نگاه اطرافیان و مردم بزرگ بشی خَیلی از چیز ها رو از دست می دی، مهم ترین زیانت گم کردن خودت هست،  خودِ واقعی تو از دست میدی و توی یه چرخه ی معیوب می أفتی، اگر کسی بهت ظلمی کرد حرفی گفت تو رو ناراحت کرد اول اینکه جوابی بهش نده چون این حرکت باعث تمرکز ذهنت روی مسئله میشه و نشخوار های فکری ادامه پیدا می کنه، ولی وقتی رها کردی ذهنت میگه این اهمیتی نداره و این رها کردن نشان از بزرگی درونی تو هست، حال اگر خواستی پاسخ بدی تلاش و کوشش کن و سطح خودت رو بالا ببر.

به افرادی که اطرافت حضور دارند فکر نکن، دنبال این نباش که فلأنی چیکار کرد چیکار نکرد، به تو چه ؟ زندگی خودت رو داشته باش مگه هدف زندگی ما آرامش خاطر نیست، با این جور کارها آرامش ذهنی رو از خودت میگیری، اطرافیانت رو درست انتخاب کن بعضی ها رو کلا از زندگیت ignore کن، بی سر و صدا تلاش کن و راه خودت رو برو و به حرف مردم گوش نکن.

راهی که می رویم

پیشنوشت: این نوشته حاصل بحثی بود که مدت ها قبل در آزمایشگاه با خانم دکتر و بقیه شکل گرفت.

ما چه راهی می رویم؟ چگونه راه خود را پیدا کنیم؟
ما برای پیدا کردن راه خودمون یه مدت سرگشته ایم و هر چیزی چنگ می زنیم با خیلی ها ارتباط برقرار می کنیم، پیرو دیگران می شویم، برای دیگران کار می کنیم و بندهای زیادی برای خودمون درست می کنیم،

ولی یه جایی خسته می شیم، می فهمیم که این مسیر، مسیر ما نیست، دغدغه های من فراتر است از دغدغه های اطرافیان، دوستان و افرادی که پیرو آن ها هستم. از یه جایی به بعد کم کم سعی می کنیم که بندهایی که تا حالا به پای خود بستیم رو آزاد کنیم و این از یند آزاد شدن خود بسیار هزینه دارد(مادی و معنوی)، قید یک سری چیزها را می زنی، می بینی که چقدر تلاش بیهوده داشته ای، کم کم سعی می کنی از جمع خارج شوی و می روی درون غار خودت و در تنهایی فکر می کنی فکر می کنی و فکر می کنی
خودت را اصلاح می کنی، رشد می کنی بعد احساس می کنی که باید خارج شوی و مسیره جدیدت را بپیمایی

geometric-split3

کتابخوانی

مدتی قبل از این در پیام اختصاصی متمم جمله ی زیر از محمدرضا ارسال شده بود:

qoute_011_mtm_04_06-1

این جمله نقطه ی خوبی بود برای فکر کردن و نه صرفا موافقت یا مخالفت با این جمله بلکه کمی تفکر در مورد مدل ذهنی ای که پشت این جمله وجود داره. خلاصه این جمله میگه اگه اگر شما دوست دارید کاری انجام دهید (مثل کتاب خوندن) و بگید الان خیلی گرفتارم و وقت نمی کنم صد درصد وقتی که بیکار هستید اون کار رو انجام نمیدین.
مصداقهای این جمله توی زندگی خودم و دوستانم، پشت سر هم از جلوی چشم ذهنم عبور میکنه
چند نفر از ما دوست داریم که درس بخونیم؟ هی می گیم الان که نه وقت زیاده، گرفتارم، کار های دیگه مونده و ….
چند نفر از ما می خواهیم تغییر کنیم؟ می خواهیم به پدر و مادرمون کمک کنیم؟ میگیم الان که گرفتارم از فردا یا از شنبه
می خواهیم اهمال کاری رو بذاریم کنار ولی میگیم بذار از فردا شروع می کنم این خودش اهمال کاریه!
می خواهیم دروغ نگیم به اطرافیانمون ولی میگیم بذار بعدا الان نه
و تا بخواهیم می تونیم مصداق بیاریم برای این جمله
من اگر می خوام تغییر کنم می خوام اهمال کاری رو بذارم کنار باید از همین الان شروع کنم با انجام دادن یه سری اقدامات کوچولو
اگه شما می خواهی یه عادت خوب رو نهادینه کنی باید براش یک سری اقدامات کوچک تعیین کنی و شروع کنی به انجام دادنش
مثلا برای اینکه عادت کتابخوانی رو نهادینه کنیم یه کتاب با حجم کم انتخاب کنیم و  با روزی فقط 5 دقیقه کتابخونی رو شروع کنیم همین کار کوچیک در هر شرایطی یعنی هر اتفاقی که برات افتاد باید کتابت رو بخونی اینطوری می تونی ادعا کنی که اوقات بیکاری بیشتر کتاب می خونم
spliter-3

 

قدم قدم

پیشنوشت: مدتی است که زندگیم تغییر کرده، حجم فعالیت ها به قدری زیاد شده که باعث تحلیل قوای بدنی شده، همه میگن کمی هم استراحت کن، ولی راضیم چون می دونم که اهل سکون نیستم، بدنم هم باید خودش را با این شرایط وفق بدهد.

اصل مطلب: یکی از ویژگی های note5 نرم افزار s health است که موارد زیادی را اندازه می گیرد، جذاب ترین قسمت این برنامه برای من شمردن تعداد قدم های روزانه است، مثل بازی شده است هر روز تلاش می کنم تا قدم های بیشتری بردارم.

halim-1395

پی نوشت: پرکارترین روز من در این مدت

spliter