روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: دلنوشت

چون باد

عمر چه برق و باد می گذرد، همین دیروز بود، یک چَشم بر هم زدن، سال جدید را در کنار مزار عمویِ شهیدم با اعضای خانواده و مادربزرگم تحویل کردیم، چقدر آن خوشی ها و دورِ هم بودن ها زود گذشت، او رفت، راحت شد، ما ماندیم و غم برای خودمان، چقدر عمرِ ما زود می گذرد، حالیِ مان نمی شود باورمان نمی شود که زندگی به اندازه ی فاصله ی  میان اذان، اقامه و نماز کوتاه است، دل می بندیم به آن، دل نبندیم چه کنیم!
تلخ است عادی شدن، عادی شدن حضور در کنار اعضای خانواده، عادی شدن نعمت های خدا، عادی شدن برخواستن از خواب در حالی که می شد خوابی ابدی باشد، عادی شدن نعمت های خدا، عادی شدن یه روز بارانی، عادی شدن گلهای باغچه، عادی شدن عادی شدن به دنیا آمدن یک کودک، عادی شدن سپید شدن موی پدر و مادر و عزیزان و چین چروک های صورتشان، عادی شدن از دست دادن عزیزان و عادی شدن زندگی . . .

پینوشت۱: توصیف جسم روح طاهره خبازی بسیار زیباست.
پینوشت ۲: ماه رمضان کم کم دارد با حس و حالش می آید، همیشه بعد از ماهِ رمضان از من امتحانی گرفته می شود که تا حالا مردود رو سیاه بوده ام و به نقطه ی اول برگشته ام، امیدوارم این دفعه به خوبی از امتحان عبور کنم.

نقطه ی عطف

بعضی آدم ها خیلی ناخودآگاه وارد زندگیت میشن و چنان زندگیِ تو رو تحت تاثیر خودشون قرار میدن که می تونی زندگیِ خودِ تو به قبل از آشنایی و بعد از آشنایی با این آدم تقسیم کنی، این آدم ها کم هستند خیلی کم هستند ولی هستند.
هم خوشحالم هم ناراحت، خوشحال از اینکه چنین انسانی واردِ زندگیم شده و ناراحت از اینکه داره از زندگیم خارج میشه و من آنقدر که باید از حضورش استفاده نکردم، در این مدت خیلی از این انسان بزرگ یاد گرفتم و خدا رو شکر می کنم با ایشون هم صحبت شدم و از بودن در کنارشون انرژی گرفتم، ولی بخواهیم یا نخواهیم هر بودنی نبودنی و هر آمدنی رفتنی دارد، باید این حقیقت تلخ را پذیرفت و باهاش کنار بیاییم، در این لحظه با تمام وجود آرزوی رضایت از زندگی و عاقبت بخیری برای استادِ عزیزم دارم و همیشه به یادت هستیم.

پینوشت: در جمع پیروان استاد تنها من دانشجوی پزشکی بودم و از این بابت خیلی خوشحالم.

گندم زار 

در زمین های پدر قدم می زنم، به غرب و شرق که نگاه می کنم فقط گندم می بینم، گندم زارهایی با خوشه های پربار که در بإدهای وزان از شمال درخششی مثال زدنی دارند، کمر به درخت های گز می زنم و در سایه ی آن می نشینم، صدای وزش باد و حرکات مواج خوشه های گندم مرا سرخوش می کند، چشم هایم را می بندم و با این صدای زیبا و استشمام بوی سرسبزی به خلسه فرو می روم، به یادِ توصیفات پدر از روزگاران قدیم شهرم می افتم، از بیدهای مجنونِ کنار جوی آبِ دو طرف جاده ی روستایمان که در وزش بادهای ١٢٠ روزه دل می ربودند، از درختان میوه ی خانه ی پدربزرگ، از باغ پدر بزرگ همه ی اینها از خاطرم می گذرد، قدم می زنم فکر می کنم به این سوْال: چرا شهر من الان اینگونه است؟ به یک پاسخ می رسم مردم این شهر منتظراند تا فردی بیاید و همه ی مشکلات را حل کند، این مردم چشمشان به دیگران است، خود تلاشی برای تغییر نمی کنند، این است مشکل این مردم.

دوران طلايي

در زندگي ما افراد زيادي وارد و خارج مي شوند ولي در اين ميان معدود افرادي هستند كه در ذهن و خاطره ي ما مي مانند إنسان هايي كه داراي روحي وسيع و تواضعي بسيار زياد هستند و به عينه مي بيني كه إنسان هرچه علم و دانش واقعي اش بيشتر مي شود مثل درختي پربار متواضع تر مي شود، انساني كه براي ١٥ نَفَر اتفاق عالي و به قولي دوران طلائي زندگي شان را رقم مي زند اين إنسان بزرگ در زندگي ما ١٥ نَفَر خانم دكتر اميرمستوفيان است كه به جرّأت مي توانم بگم كه زندگي مان به دو قسمتِ قبل و بعد از آشنايي با ايشان تقسيم مي شود، فردي كه كيفيت زنگي ما ١٥نفر را افزايش داد سطح دغدغه هاي مان را بالا برد به ما فكر كردن را آموخت و از همه بيشتر اين كه هنوز هم مي توان با وجود تمام ناملايمات، نامردي ها، حسادت ها، حقارت ها، پستي هاي  نوع بشر اطرافمان، مهربان بود و خدا مي تواند به خلقت انسان اميدوار باشد.

امروز

امروز مصادف با روز خاصی نیست، ولی برای من می تواند روز متفاوتی باشد، بعد از مدت ها(شما بگوئید چند سال) بالاخره تصمیم گرفتم که سایت روزنوشته هام رو راه بندازم و به صورت جدی شروع کنم به نوشتن در فضای مجازی!

به قولِ بهترین معلمم محمد رضا شعبانعلی عزیز که میگه نوشتن برای فراموش کردنه! منم مینویسم که فراموش کنم.

پینوشت: با توجه به بالاترین مشغله ذهنی و کاری که در این چند روز داشتم نمی دونم چی شد که وقت گذاشتم و سایت رو راه اندازی کردم، کم کم دارم به این نتیجه میرسم که انسان ها در لحظات پرتنش کارهای بزرگی انجام می دهند.

به امید روزهایی با ابهامی کمتر