روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: دسته‌بندی نشده (صفحه 1 از 2)

منفی نه – تلاش های آخر

در مسابقه ی دو اون چند متر انتها خَیلی اهمیت داره، همه ی تلاش دونده از ابتدای مسابقه یک طرف آن چند ده متر هم یک طرف، بعضی ها در لحظات آخر نزدیک به نقطه ی پایان فکر می کنند که برنده شده اند و کمتر تلاش می کنند و ناگهان سایر دونده ها ازشون سبقت می گیرند و این دونده جایگاه اول رو از دست میده و بعضی هم این چند ده متر را با تمام وجود می جنگند و تلاش می کنند و با اینکه مسابقه را با تعلل شروع کرده اند ولی با پیروزی به پایان می برند.

در زندگی همه ی ما مصداق داره و باید تلاش کنیم قدرِ روزهای آخر رو بدونیم.

منفی ده – استیکر نوت

همونطور که در متن قبل در مورد سندرم ذهن بی قرار صحبت کردم، اینجا می خوام یکی از راه هایی که برای رهایی از تراوشات این ذهن بی قرار استفاده کردم رو بهتون توضیح بدم، خَیلی ساده هست، چند بسته استیکرنوت بخریم بذارید کنارتون، وقتی دارین درس می خونید یا هر کارِ مهم دیگه ای که انجام میدید هر ایده، مشکل، کار خلاصه هر چیزی که به ذهنتون میرسه و باعث میشه که از درس خوندنتون شما رو دور کنه روش بنویسید و بچسپونید روی دیوار! 

در حال حاضر دیوار روده روی میز مطالعه ام پر از استیکره، روزهای اول تعداد استیکرهایی که به دیوار چسپید بیشتر بود و با گیر زمان هی کم و کمتر شده تا جایی که الان به هزار زحمت اون هم برای نوشتن مطلب در وبلاگ یه استیکر می چسپونم به دیوار 

تجربه کنید خوبه و نتایج تجربه هاتون رو بنویسید، منم خوشحال میشم 😁

منفی یازده – سندرم ذهن بی قرار

وقتی درس می خونیم به خصوص دوران امتحانات ایده هایی به ذهنه آدم میرسه که به عقل جن هم نرسیده! و ذهن برای فرار از درس خوندن هر کاری غیر از درس خوندن رو در چشم ما زیبا و جذاب می کنه، انجام هر کاری جتی شستن ظرف های آشپز خونه تا نظافت خونه!
حالا خدا نکنه که امتحان تموم بشه، همه ی اون شور و شوق انجام کارهای مختلف و اون همه ایده های ناب و خلاقانه به کسری از ثانیه محو و نابود میشه.

من بهش میگم سندرم ذهن بی قرار.

منفی سینزده

همه ی ما فکر می کنیم محدودیت هایی داریم، بیشتر این محدودیتها زائیده ی ذهنمون هست، بیشتر اوقات قصد انجام کاری داریم ولی این ذهنه که پاش رو میذاره وسط قضیه و ما رو از انجام آن پشیمان می کنه، در واقع اب منفی بافی سنگ جلوی پامون میذاره، سخته خودمون باشیم.
اگر دوست داریم به کسی زنگ بزنیم ولی ذهنمون دلیل منطقی براش نداره، به اون دوست زنگ بزنیم.
اگر دوست داریم کاری انجام بدیم ولی ذهن میگه با رنگ جماعت فرق داره، اون کار رو انجام بدیم

از فرصت های هر روزمون استفاده کنیم، سعی کنیم در هر لحظه بهترین کار رو انجام بدیم به تعویق نیندازیم، زندگی آنقدر ناپایدار و غیرقابل پیش بینی هست  که حسرت اون کاره انجام نداده رو بر دلمون بذاره، شاید فردایی نباشه، امروز رو بهترین باش و در حال زندگی کن!

منفی چهارده

وقتی دوش می گیری، ذهن و بدنِ خسته ات آزاد میشن، در این مواقع اصلا کاری انجام نمیدی و ایده هایی، فکرایی به ذهنت می رسه، اون ها رو دنبال کن، فکرایی که در زمان کار نکردن به ذهن آدم می رسه می تونه شرنوشت ساز باشه، همونطور که خوردن یه سیب توی سَرَّه نیوتون الهام بخش قانون جاذبه شد و مثال های دیگر، تو هم أوقاتی را برای آزاد بودن بگذار، در دسترس ترینش یه دوش أب سرد و یه قلم و کاغذ.

لحظه نگار: آقای کتابخوان

چند وقت قبل با ابوالفضل تهران بودیم، دور میدان انقلاب کتاب فروشی سوره مهر بود، خیلی بزرگ، زیبا، طراحی جالب و دارای کتاب های متنوع؛ در این بین چشمِ مان به  مجسمه های کوچکی (مثل مجسمه ی این لحظه نگار) افتاد، خوشِمان آمد، چون راه رفتنی زیاد داشتیم نخریدیم.

چند روزِ قبل با ابوالفضل رفتیم کافه تا چای ای بزنیم به بدن و صحبت کنیم
ابوالفضل یک جعبه روی میز گذاشت؛
این از منِ؟
آره، بازش کن!
بازکردم و این آقای کتابخوان از جعبه خارج شد!
هدیه ی خوبی بود، خوشِمان آمد 🙂

 

دوز بارگیری

فارماکولوژی می خوندم رسیدم به تعریف دوز بارگیری و دوز نگهدارنده دیدم چقدر جالب به زندگی قابل تعمیمه! دوز بارگیری و دوز نگهدارنده رو به صورت یک مثال توضیح میدم، فرض کنید می خواهیم به فردی داروی خواب آور بدیم به میزان دارویی که باعث شروع اثر خواب بشه دوز بارگیری گفته می شود و به میزان دارویی که باعث پایدار ماندن این اثر باید تجویز بشه دوز نگهدارنده می گویند، دوز نگهدارنده ی یک دارو خیلی کمتر از دوز بارگیری اون هست،

در فعالیت های روزانه ما هم چنین اتفاقی رخ می ده، به عنوان مثال یک هفته ی دیگر امتحانی دارم برای رسیدن به حداکثر کارایی در مطالعه این درس، به صورت فشرده امروز این درس را مطالعه می کنم(دوز بارگیری) هم تمرکز بیشتره هم همبستگی بیشتری بین مطالب به وجود میاد و این دوز بارگیری باعث میشه که در روز های بعد به زمان کمتری برای مرور این درس نیاز داشته باشم و هر روز با یک مرور ۱ تا ۲ساعته به تسلط بیشتری در درس برسم.

مثال دیگری که به ذهنم میرسه نوشتن مقاله هست، براساس تجربه های گذشته ی خودم، مقالاتی رو که به صورت فشرده از شب تا صبح نوشتم ۱۰۰ درصد چاپ شدند ولی برعکس وقتی مقاله ای رو به صورت پراکنده و روزانه طی یک هفته یا دو هفته می خواستم بنویسم به نتیجه ی مطلوب نمی رسید، دلیلش هم این بود که وقتی force بذاریم و ۸۰ درصد یک کار رو یکجا و به صورت فشرده انجام بدیم حس روانی خوبی بهمون القا میشه چون اون بیست درصد باقی ماند یک سری جزئیات هست که نیاز به انرژی زیادی نداره و ذهن و مغز خسته نمیشه و بهتر بگم وارد فرسایش نمی شیم ولی برعکس وقتی انجام یک پروژه ای رو که ۲۰ ساعت زمان نیاز داره رو فرسایشی کردیم و گفتیم روزانه ۲ ساعت براش وقت میذارم و طی ۱۰ روز انجام میدم احتمال اینکه این ۱۰ روز ۱۲ روز بشه خیلی بیشتره چون ذهن خسته میشه.

پی نوشت: این روزها درس می خونم به همین دلیل کمتر می تونم بنویسم، ولی برای تخلیه یه سری افکار مجبور میشم که بنویسم، یه اتفاق جالب داره برام میوفته، دیوار رو به روز میز مطالعه ام داره پر میشه از استیکرهای رنگی که روی هرکدومشون یه موضوعی نوشته شده که باید بعد از امتحان پره اینترنی انجام بدمشون، چه ایده ها که نرسده به ذهنم، به نظرم هر کی یه امتحان کمی تا قسمتی بزرگ داشته باشه در اون دوران ایده های زیادی تولید می کنه که شایدم خیلی توپ باشه

 

 

ایده عالی مستدام، غیر منتظره

پیشنوشت: این متن از سری مطالب جمع خوانی کتاب با دوستانم در تلگرام هست که اینجا منتشر میشه، این متن صرف نظرات نویسنده در زمان گذشته و متاثر از اتفاقات درونی و بیرونی بسیاری بوده، قطعی و قابل دفاع هم نیست.

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_اول

میگه می خواهیم ایده ی ما غیر منتظره باشه باید چهارچوب ها و قوانینی که دور و برمون هست روبشکنیم و در خلاف مسیر رودخانه حرکت کنیم
دو تا اصل داریم در غیرمنتظره بودن یکی غافل گیری و دوم علاقه مندی
کاری کنیم که اصلا مخاطب انتظارشو نداره در واقع ماشین گمانه زنی ادم ها رو از کار بندازیم
میگه غافل گیری باعث توجه میشه
به رانندگی خودمون فکر کنیم: چند بار پیش اومده که پشت ماشین نشستیم و ییهو به خودمون اومدیم می بینیم که به مقصد رسیدیم ؟!
در واقع در تمام این مدت ضمیرناخودآگاه شما داشته رانندگی می کرده
همه ی آدم ها در طی روز بیشتر ضمیر ناخودآگاهشونه که اونا رو کنترل می کنه چون دارن روزانه کارهای تکراری انجام میدن اینجاست که نقش ایده های غیرمنتظره خودشو نشون میده شما ایده ای رو مطرح می کنی که مخاطب برقش بگیره ییهو به خودش بیاد تموم تمرکزش رو بذاره روی ایده شما و اصلی ترین هنر شما اینه که این تمرکز و این توجه رو حفظ کنی !!

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_دوم
آنچه فهمیدم ازین چند صفحه این است که :
برای اینکه أیده ای غیرمنتظره تولید کنیم باید تفکر غالب و انتظارات گروه هدفمون رو بدونیم
به بیانی دیگه بدونیم ماشین گمانه زنی اونها به چی فکر می کنه سپس مهم ترین قسمتش رو نشونه بگیریم و بهش یه ضربه کاری بزنیم و اون رو خراب کنیم و در نهایت اطلاعاتی هم برای دوباره ساختن اون ماشین گمانه زنی آرائه بدیم.

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_سوم #کلینیک_ایده_شماره_دو صفحات ۱۱۷ تا ۱۲۰

لب مطلب این کلینیک اید اینه که شاید یه سری اطلاعات شما داشته باشی که خیلی خفن غیرمنتظره هستن ولی باید یکم فکر کنی و فسفر بسوزونی!
برای همین به درد نمی خورن! اگه می خواهی که این ایده به درد بخور باشه باید با تمثیل اونو ساده و عوام فهمش کنی
اصن یه کلام فکر کن مخاطبت نمی فهمه کودنه اصن فک کن با یه گوسفند طرفی!!
اینجاست که قدرت مثال های ملموس خودشو نشون میده
امروز یه عکس توی یه برنامه تلویزیونی دیدم خیلی مرتبط بود با این موضوع
توی عکس میگفت
اگر و فقط اگر هزینه ی جنگ و خونریزی رو به مدت ۸ روز تعطیل کنن و هزینه ی اون رو کنار بذارن به مدت ۱۲ سال هزینه ی تحصیل رایگان همه ی کودکان جهان تامین میشه!!

ببینین چقدر ملموسه فک کنید میومدن یه عده توی یه برنامه تحلیل می کردن ، دیدی امریکا چقد خرج کرد اونجا ۱۰ میلیارد دلار یا اینکه چقد دارن پوله اسلحه میدن توی جهان این خیلی بده اونا یه شبانه روز هم یه سره حرف بزنن یه آدم عادی نمی فهمه چی میگن و عمق فاجعه رو درک نمی کنه و به قولی اعداد توی ذهنش نمی مونه!

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_سوم صفحات ۱۲۱ تا ۱۲۹
توی این صفحات میاد در مورد تاثیر معما در ماندگاری ایده و نگه داشتن توجه مخاطب تا لحضات آخر صحبت می کنه
تا حالا چند بار شده سره یه کلاس لحظه به لحظش تمرکز داری ساعت کلاس تموم شده ولی تو هنوز میخکوبی و منتظر و متعجب وشاد دقیقا این قسمت داره در مورد همین صحبت می کنه
باید ما یه سوال خیلی جالب مطرح کنیم در واقع در مورد یه سری اطلاعات که مردم ندارن صحبت کنیم و اونا رو ترغیب کنیم تا پایان پای منبره مابشینن و گوش کنن ما چه چرت و پرتی می گیم
از قدیم گفتن قبل از اینکه می خواهی درس بخونی یه دور سریع نگاه کن و تیترهای اون مطلب رو تبدیل به سوال کن بعد شروع کن به خوندن

این از یه قانون ساده منشا میگیره
فکر کنید من الان می خوام یه مازراتی بخرم یا اصن یه دونه یخچاله ساید بای ساید بخرم زمانی می تونم بخرمش که قبلش توی آشپز خونه فاضشو در نظر گرفته باشم و اونجا رو خالی کنم اگه این پیش بینی رو نکرده باشم یخچال رو می خرم میذارم توی حیات الاف اصن نمیشه ازش استفاده کرد
اینم مثل درس خوندن و کسب اطلاعات میمونه زمانی یه سری اطلاعات در ذهن من ماندگار میشه که فضایی برای اون در نظر گرفته باشم
این فضا با ایجاد سوال فراهم میشه!!

یه مورد دیگه ای که مطرح می کنه این حقیقته که ما انسان ها دوست نداریم که چیزی برامون مجهول باشه برای همه چیز باید یه پاسخ یا توجیح داشته باشیم
دقت کردین دوستمون رو میبینیم ناراحته با خودمون میگیم این مثلا باز زنش دعوا شده یا کشتی هاشو دزدای سومالی گرفتن
نمی گیم بابا حتما یه مشکلی داره بذار تنها باشه
می خواهیم یه پاسخ داشته باشیم

روز_چهارم #فصل_سوم #غیر_منتظره #کلینیک_ایده_شماره_سه صفحات ۱۳۰ تا ۱۳۲
این کلینیک در مورد معما و سوال صحبت می کنه و یه مثال واضح میزنه
به جای اینکه اطلاعات رو همینجوری خشک منتقل کنیم و تهش هیشکی نفهمه که چی به چی شد بیاییم با سوال شروع کنیم
در واقع مثل این کلاسای خسته کننده دانشگاه میمونه
بعضی هاشون انقد مسخره هست
که فقط می خوایی بخوابی اصن شب تا صبح نمی خوابی بعد میایی سره کلاس می خوابی
ولی بعضی ها برق ۳ فاز از سرت میپره وای خدا
تجربه ی کلاسای #دکتر_پور_میر رو داشتم چقد عالی تهش می خوایی گریبان چاک بدی
قبطه می خورم به بچه های داروسازی به خاطر داشتن استادایی مثل #دکتر_انتظاری، #دکتر_امیرمستوفیان، #دکتر_نظری
با اینکه شاگردشون نبودم ولی از خیلی از داروسازیا بیشتر با این اساتید رفیق شدم
تجربه ای است وصف ناشدنی

یه #تداعی دیگه هم که به ذهنم رسید روش problem base learning هست که ما توی کلاسمون اجرا کردیم و یکی از روش های یادگیری خوب برای دانشجویانه!

#روز_چهارم #فصل_سوم #غیر_منتظره صفحات ۱۳۳ تا ۱۴۶
توی این صفحات میاد روی نظریه شکاف که در صفحات قبل گفته بود مانور میده و میگه شما یه شکاف ایحادکن بین اطلاعات مخاطب و بیا کم کم اونو پر کن
میگه توی تبلیغات به جای اینکه بپرسن می خواهیم چه اطلاعاتی رو منتقل کنیم میپرسن می خواهیم مخاطب از ما چه سوالی بپرسه ؟
ولی میگه ما با یه چالش رو به رو هستیم
خیلی از مردم فکر می کنند همه چی رو میدونن برای همین استفاده از نظریه شکاف سخته!
خیلی جالبه یه برای حل کردن این موضوع باید شما بین مخاطبینتون یه رقابت ایجاد کنید
یه مثال میزنه توی یه کلاس یه موضوعی رو مطرح می کنن و طوری پیش میره که به اجماع نرسن بعد یه فیلم میذارن مورد موضوع مورد بحث ۴۵ درصدشون می مونن تا فیلم رو ببینن در واقع اونا موندن تا ببینن کی پیروزه کی حرفش درسته کی از بقیه بهتره پس رقابت تاثیرگذاره!!
یه جمله ای می گه “هرچی افراد اطلاعات بیشتری کسب می کنند تمرکزشون بر روی نادانسته ها و gap ها بیشتر میشه!
#تداعی می کنه این موضوع رو که هر چی یه نفر بیشتر اطلاعات داره و به قولی هرچی افراد بیشتر میدونن تواضعشون بیشتر میشه و به قولی میفهمن که چقدر نمی فهمن!! یه درخت هر چی بارش بیتر باشه تواضعش هم بیشتره نمونه هاش توی دانشگاهمون هستن بالا گفتم!
در ادامه میگه گاهی اوقات اصن اطلاعاتی وجود نداره که شما بخوایی بینشون شکاف ایجاد کنی اینجاست که باید بشینی و به خورد مخاطب اطلاعات بدی تا در آینده بین اون اطلاعات بتونی شکاف و gap ایجاد کنی
در پایان هم میگه باید جسور باشیم و ایده های جسورانه بدیم ولی قابل دستیابی!

این نشد دیگری

تا حالا شده برید برای خرید مثلا لباس؛ یه تصویری توی ذهنت از لباس مورد نظر داری، وارد اولین مغازه میشی، لباس ها با اون چیزی که توی ذهنت هست متفاوته، وارد مغازه ی بعدی میشی ییهو یه لباس پیدا می کنی با اینکه دقیقا مشابه ایده آل توی ذهنت نیست ولی دوسش داری، ییهو یه چیزی توی ذهنت میگه فرصت هست بذار یکم بگردم شاید بهترش پیدا شد، با این خیال از مغازه خارج میشی و شروع می کنی گشتن دنبال لباس مورد نظر یه ساعت دو ساعت جست و جو می کنی باز یه لباس میبینی که خوبه ولی میگی شاید بهتر ازین هم باشه ومی گردی و آخر دوباره برمی گردی همون جایی که اولین گزینه رو دیدی، ۲ اتفاق می تونه بیوفته، یک: اون لباس فروش رفته و تو حسرت می خوری و دو: اون لباس رو می خری و شاد و خرم برمی گردی و می گی انتخاب همون انتخاب اول.
به نظرم چنین اتفاقی توی زندگی ما میوفته به خصوص هنگام انتخاب شریک زندگی، یه تصویری توی ذهنت وجود داره، یه نفر رو میبینی یا بهت معرفی می کنن که شاید همه ی معیارهای تو و خانواده رو نداشته باشه ولی بیشترشون رو داره و احساست خوبه، ولی یه چیزی توی ذهنت میاد میگه فرصت هست شاید بهتر از این رو پیدا کنی و با این کار فرصت های حال رو به امید آینده از دست میدی، یه جایی جمله ای خونده بودم که در حال حاضر نام نویسنده رو به خاطر ندارم اصلا یه مشکل دارم که نام نویسنده ها توی ذهنم نمی مونه، خلاصه این جمله میگه شیطان برای فریب انسان ها وقتی که قصد توبه دارند توی دلشون میندازه که هنوز وقت برای توبه هست عجله نکن و با این امید که وقت هست ادم ها رو وسوسه می کنه.

در باب ناتوانی جسمی

در کتاب تسلی بخشی های فلسفه آلن دوباتن در یکی از فصول در مورد رابطه ی جسم و روح صحبت می کنه، خیلی صریح و واضح می گوید باید قبول کنیم همه ی انسان های حکیم و بزرگ هم با وجود بعد روحانی و شخصیتی بزرگ خود فعالیت هایی جسمانی مثل سایر انسان ها دارند و این حقیقت را باید پذیرفت که روح ما در اختیار جسم ماست، از فیلسوفی به اسم مونتنی یاد می کند که تصمیم گرفت تا تصور غلط “فیلسوفان فعالیت جسمانی انجام نمی دهند” را بشکند و کتابی در مورد جزئیات زندگی خود نوشت، این فیلسوف می پرسد چرا ما به راحتی می توانیم از کلماتی مثل قتل، جنگ، ظلم صحیت کنیم ولی از صحبت در مورد بعضی مسائل که به جسم ما مربوط می شوند شرم داریم، همچنین می گوید که باید با جسم و فعالیت های جسمانی خود کنار بیاییم و نمی توانیم جسم و روح خود را از هم جدا کنیم.

نوشته های قدیمی تر