روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: داستان

تکرار روزانه مرگ و زندگی 

امروز برایش از آن روز ها بود

ظهر خوابید، نه اینکه ظهر نمی خوابد ولی امروز فرق می کرد، پشت میز بود،  لحظه ی بعد روی زمین، رو به سقف، خیره به پنکه نه حس خوابیدن داشت و نه حال بلند شدن، مغزش فکر می کرد، بدن خسته، رو به سقف مثل نوار قلب بیماری که ایست قلبی کرده است نوار ذهن خدآگاهش هم خطی صاف شد و رفت آن دنیا، چندی بعد دوباره به دنیا آمد، اما دیگر خسته نبود، بلند شد و به زندگی ادامه داد

یادش رفته بود، شکر کند که دوباره به دنیا أمده است!

تکرار روزانه مرگ و زندگی! 

تکرار تکرار تکرار ارزش نسبی دارد 

جایی خوب و جایی دیگر بد

ولی عادی شدن اتفاقات هیجان انگیز بد است، باید در این سرعت زندگی لحظه ای به ایستیم و فکر کنیم که زندگی هیجان انگیز است 

هر خوابی مرگ است و هر بیدار شدنی به دنیا آمدن ولی حیف که ما در این دنیای وانفسا برایمان این هیجان بزرگ، عادی می شود

هر نفس که می رود ممد حیات است

 و

 چون بر می آید مفرح ذات

پرش افکار

رفتم اشپزخونه، گفتم چایی خوبه، کتری رو گذاشتم قل شه، گفتم ده دقه دیگه میام، اومدم تو اتاق نشستم تلگرام، بعد همینجوری رفتم از اتاق بیرون، ای وأی کتری داره قل قل می کنه، خاموشش کردم، منکه فلاسک رو نیاوردم اومدم برم تو اتاق فلاسک بیارم، گفتم بذار جلو اینه موها رو درست کنم، جلو اینه گفتم این چه وضعیه بریم دوش بگیریم، نزدیک حموم ییهو یادم اومد که کبوترها تو حیاط آب و غذا ندارن، رفتم تو حیاط باغچه و گلها رو کامل آب دادم، اومدم تو خونه نشستم پشت میز درس بخونم!

یه لحظه پرسیدم می خواستم چیکار کنم؟؟؟

همه چیز از جلو چشام رد شد 

فعلا یه سکته مغزی زدم 

سلول های خاکستری مغزم إعلام جدایی طلبی کردن میگن دیگه جای ما اینجا نیست می خوان بین بقیه سلول ها همه پرسی برگزار کنند یا جای ماست یا جای این ادم 

الانم دارم با لوب فرونتال مغزم مذاکره می کنم مهارش رو بر نداره، میگم بهت گلوکز نمیدما!

برداشت گفت: هیچوقت مغز یه إیرانی رو تهدید نکن!

 حالا که مههارمو برداشتم آب روت رفت میفهمی 😑

داستانک 

بوخدالک

حالم خوب نبود، خواستمکه کمی پیاده روی کنم، آخه می دونی با پیاده روی حالم خوب میشه، بعضی وقت ها موسیقی میذارم و به هیچعی فکر می کنم، در را بستم، نور نارنجی آفتاب توی چشمم می خورد، راه می رفتم که یه نفر را دیدم که در پیاده روی سمت چپ خیابان در حالِ حرکت است، حس ام گفت آشناست، جا خوردم، بوخدالک بود، از همان دوران نوزادیش سمت چپ رو دوست داشت، از سمتِ چپ راه می رفت با دست چپ غذا می خورد، به هِم چپ چپ نگاه می کرد، چپِه هم جوابمو نمی داد، کلا با هرچی که با “چپ” ارتباط داشت رابطه ی خوبی داشت؛ نزدیک هم شدیم، سلام کردم، چپه جوابمو داد، چطوری بوخدالک؟ یک ماهه که ندیدمت، سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد، با اینکه با شروع تابستون و به دلیل امتحانم بوخدالک رو ندیده بودم، خیلی تغییر کرده بود، چهرش عوض شده بود، بوی بدی شبیه سیگار می داد، سیگار کشیدی بوخدالک؟! آخه چرا؟
از وقتی دوستام رفتن فکری شدم، زندگی سختِ، درس سختِ، رشته سخته، تو ای که اینجا خونتِ زندگی خوبی داری حالِ منو درک نمی کنی!
فقط یک ماه باهات نبودم معتاد شدی؟
یه نخ سیگار درآورد؛ نمی کشی؟
خنده ای زد و گفت، مَنی که ترم پایینی ها رو به خاطر سیگار کشیدن مسخره می کردم، دیدی سیگاری شدم!
هیچکس رو مسخره نکن!