روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: خاطرات

یک هدیه، دیوان اشعار رهی معیری

پیشنوشت: این متن رو اواخر سال قبل نوشتم، دیگه الان داره منتشر میشه، به خوبی خودتون عفو کنید 😉

استاد گرام برای جشن فارغ التحصیلی دانشجویان تصمیم گرفته بود هدیه ای به رسم یادگاری برای آن ها تهیه کند،  از استاد پرسیدم چه هدیه ای مد نظر شماست، گفت: دیوان اشعار رهی معیری، یکی از شاعرهایی است که خیلی اشعارش را دوست دارم، این ورودی ۸۹ بسیار خوب بودند و می خواهم یادگاری بهشان بدهم. کتاب فروشی های شهر را گشتم کتاب پیدا نشد، همان روز برای تولد صمیمی ترین دوستم ( بدون اغراق) زاهدان دعوت شدم، در پست قبل عکسش مشهود است (مجید) با خودم گفتم ازین بهتر که نمیشود، همانجا پیگیر خرید کتاب می شوم، وقتی رسیدم کمی پرس و جو کردم که به کتاب فروشی حافظ رسیدم، از قضا پاتوق کتاب خودمان هنوز افتتاح نشده بود، کتاب فروشی حافظ رفتم، دیوان رهی معیری را داشت به تعداد ۳۵ جلد سفارش دادم، خدایی خوب بهم تخفیف داد حدود ۲۰۰ هزار تومان دمش گرم ، البته سفارش شده هم بودم 😉

برای بسته بندی کتاب مانده بودم چه کنم، طرحی درون ذهنم بود ، حالا مردی این طرح را از جهان خیال به جهان واقع وارد کن به دوستم زنگ زدم، در خصوص گالری و کادو و اینجور چیزا واسه خودش حرفی برای گفتن دارد، چند آدرس و پیشنهاد از او گرفتم (حق مشاوره هم از من گرفت 🙁 )
اول می خواستم ساک دستی کاغذی بگیرم ، بعد جعبه می خواستم بگیرم آخرش رسیدم به ایده ی اولیه توی ذهنم، با کاغذ کاهی کادو کنم و با نخ کنفی بسته بندی کنم یه پاپیون بزنم وسط آن، از کتاب فروشی یک جلد دیوان رهی معیری را هم گرفته بودم که همانجا امتحان کنم، ازین مغازه به اون مغازه، دنبال نخ کنفی، چندجا پیدا کردم ولی گفتم کمی بگردم، در همین گیر و دار بودم که وارد یک مغازه شدم اولش فکر کردم خیلی کوچیکِ و اینکه سوپر مارکته چون دم دربش چیپس و بیسکوییت و نوشیدنی داشت، جلوتر که رفتم یکهو جا خوردم، این راهروی ورودی بود و اون پشت یک سالن بزرگ پر از وسیله!
‌از خانم فروشنده پرسیدم نخ کنف کجاست بهم نشون داد داشتم بین نخ ها را نگاه می کردم و در ذهنم همینجوری تخیلات می چرخید که این چجوری میشه اون چجوری میشه که یه نخ پیدا کردم سفید قرمز کنف خوشم امد، همین لحظه اقای فروشنده ی ما هم امد گفتم ازین نخ کنفی ها می خوام گفت برای چی؟ برای بسته بندی کتاب و برایش توضیح دادم که می خوام چیکار کنم، دیوان رهی معیری رو هم در آوردم گفتم یه امتحان بزن ببین چطور میشه، تا دیوان رهی رو دید مثل اینکه دوست قدیمی خودش را دیده بود، شادی وصف ناپذیری وجودش را فرا گرفت، ازم پرسید این دیوان کاملش نیست! و اینکه دیوان کاملش بیشتر است، شروع کرد به تعریف از رهی و اینکه چقدر عاشقانه دوستش دارد و معتقده یکی از بهترین شاعران معاصر ماست و گفت شعری که بر روی سنگ قبرش هم نوشته بسیار زیباست:

الا ای رهگذر، کز راه یاری
قدم بر تربت ما می‌گذاری
در اینجا، شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه‌ ی این خاک خفته است
فرو خفته چو گل، با سینه‌ی چاک
فروزان آتشی، در سینه‌ ی خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب‌ها، شمع بزم افروز بودیم
که از روشن‌دلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز‌جان دردناکی
بر‌افکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز‌سوز سینه، با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن

با هم صحبت کردیم ازم پرسید که دلیل این کارچیه بهش توضیح دادم که استادم دیوان رهی معیری را می خواهد به دانشجویانش برای فارغ التحصیلی هدیه بدهد، چقدر خوشحال شد و گفت حتما استادت خیلی اهل ادبیات است، استاد ادبیات است؟! گفتم نه! پزشک است فوق تخصص گوارش و کبد کودکان، ایندفعه چشمانش برقی زد و گفت شیفته ی استادت شدم، کسی که پزشک باشد و رهی معیری را بشناسد را حتما باید دید، گفتم استادم سه تار هم می زند، آواز هم می خواند ، شاگرد اساتید بزرگ آواز هم بوده، باید ببینمش، آدرس بده، شماره تلفنش را گرفتم و گفتم هر وقت آمدید طرف ما تماس بگیر که برویم استادمان را ببینیم.

برایم کاغذ کادو هم پیدا کرد و هرچی می خواستم و می خواست را بهم داد، خلاصه سنگ تمام گذاشت به قول خودش تو امروز باید به من می رسیدی، کمی با هم صحبت کردیم و بعد از او خدا حافظی کردم.
این اتفاق تجربه ای شیرین بود با کلی حس خوب.

 ما هنگام گره زدن دیوان شعر، کتاب ها بردم که دوستم گره (پاپیون) بزند، کشف کردم که خودم بهتر از همه می توانم گره (پاپیون) بزنم!

 

این هم کادوپیچ دیوان شعر

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره 🙂

 

 

شروع زندگی رو به سقفی سفید

در اورزانس نشستیم، اطلاع میدن که یک مریض سرویس جراحی خورده، با اینترن جراحی میریم که مریض رو ببینیم، قبلش پرونده بیمار رو نگاه می کنم، پسر ١٨ ساله، به دلیل سانحه ی رانندگی تروما به گردنش وارد شده، بالآی سر مریض حاضر میشیم، پسر جَوون با کلار گردنش فیکس شده، هوشیاره، معاینش می کنیم، هیچ گونه اثر جراحتی بر روی بدنش وجود نداره حتی یک خراش، در معاینه نورولوژیک اندام فوقانی و تحتانی رو نمی تونه حرکت بده، همراهی مریض بسیار نگران می پرسند مشکلش چیه؟ خوب میشه؟ چرا نمی تونه دست و پاش رو تکون بده؟
برای بیمار سی تی اسکن مغز و گرافی گردن، قفسه سینه و لگن و مشاوره جراح اعصاب درخواست میدیم
پس از حاضر شدن تصاویر رادیولوژی، دونه دونه تصاویر رو باز می کنیم لگن سالم، قفسه سینه سالم، مغز سالم، گرافی گردن رو که نگاه می کنیم اتفاق بدی افتاده یکی از مهره های گردن بیمار دچار شکستگی از چند ناحیه شده! جراح اعصاب از راه میرسه، بیمار رو معاینه می کنه، تصاویر رو نگاه می کنه خبر بدی می خواد بده متاسفانه بیمار کوادری پلژی شده، قطع نخاع!
آینده این پسر، آمال و ارزوهاش به خاطر یک لحظه سهل انگاری به راحتی دود شد و به چشم خودش و خانوادش رفت.
وقتی به زندگی روزهای آینده ی این جوان ناکام فکر می کنم، به رنجی که پدر و مادرش می کشند نه الان بلکه یک ماه بعد وقتی اقوام آشنایان همه می روند، وقتی که می بینند پسر جوونشون امید روزهای پیریشون روی تخت دراز کشیده و قادر به هیج گونه حرکتی نیست و باید تا پایان عمرشون پرستار فرزندشون باشند لرزه بر تنم می افته.
شروع زندگی نباتی رو به سقفی سفید