روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: خاطرات یک اینترن

۹۶ ساعت

پیشنوشت: پیشنویس های وبلاگ رو چک می کردم که به این متن رسیدم که بهمن سال قبل نوشته بودم(احساس شرمندگی) برای به روز شدن اینجا تصمیم گرفتم که منتشرش کنم، حرف خاصی در این متن نیست صرفا توصیف اتفاقات چند ساعتِ، برای همین اگر کار مهمی ندارید بخونیدش.

در نتیجه ی یه سری اتفاقات، ۴ روز پشت سر هم باید کشیک طب اورژانس میرفتم. برنامه این گونه بود که از ساعت ۲ بعد از ظهر تا ۸ صبح روز بعد کشیک بودم و ۸ خودمو خونه میرسوندم صبحانه خورده یا نخورده می خوابیدم تا ساعت ۱۲٫۳۰ بعدش نماز و نهار و پیش به سوی کشیک بعدی. که در واقع در این ۹۶ ساعت ۷۲ ساعت در اورژانس بودم!
جدای از سختی هاش یه سری تجربیات جالبی هم در چند روز داشتم.
۱- در یکی از کشیک ها بهمون خبر دادند که از بیمارستان امام خمینی(ره) یه مریض با مسمومیت ترامادول آوردن، در لحظه ی اول یه پسر جوون با یه سرجری فیکس ( شبیه تور است که برای پانسمان زخم های سر استفاده می شود) در سر و NG تیوب ( لوله ای که از بینی وارد معده بیمار می شود و برای شست و شوی معده کاربرد دارد) در بینی با چند همراهی میان سال بسیار نگران، مریض رو سریع بردیم قسمت تخت های دارای مانیتور و مانیتور قلبی، پالس و اکسیژن رو براش گذاشتیم، اقدامات اولیه را انجام دادیم. با توجه به اینکه مسمومیت با ترامادول نیاز به مراقبت های ویژه (ICU) داره به بیمارستان ما که بیمارستان مرکزی منطقه هست ارجاع شده بود.
در میان همراهیان این پسر جوون که تازه موهای پشت لبش سبز شده بود یه چهره ی آشنا دیدم، اولش کمی شک داشتم، بله درست بود معلم ریاضی دوران دبیرستان؛ سلام و احوالپرسی کردم و قبل ازاینکه چیزی بخواد بگه گفتم نگران نباشید،تمام تلاشمون رو می کنیم این وسط سعی می کردم که کمتر با استاد دوران دبیرستانم چشم در چشم بشم، احساس خوبی نداشتم.
طی شرح حالی که گرفتم متوجه شدم که این پسر با دوستانش قرار داشته در این دوره همی در ماشین چنتا ترامادول می خوره این ها از ماشین پیاده میشن و ناگهان این پسر غش می کنه و با صورت می خوره زمین و تشنج می کنه که میبرنش اورژانس و ادامه ی ماجرا.
وقتی رفتم کنار این بچه های ۱۶ – ۱۷ ساله فقط بوی سیگار تندی بود که از لباسشون بلند می شد! (عصبانیت)
فکر کردم که این ها مخفیانه سیگار می کشند که پدرش گفت آره پسرم سیگار میکشه و یه بار هم قبلا سابقه ی مصرف ترامادول داره!
این مشاهدات باعث شد یه سری افکار پریشان توی ذهن بچرخه، خیلی ناراحت شدم، حسم خیلی بد بود، این نسل داره با خودش چیکار می کنه؟!
چرا باید سیگار کشیدن یه پسر ۱۶ -۱۷ ساله برای پدر و مادرش این قدر راحت باشه و دیگر قبحی نداشته باشه!
حس عجیبیه که پدر خیلی راحت بگه که پسرش سیگار می کشه، البته وقتی میگم راحت، از نظر من بیانش هست ولی ممکنه پدرش با هر بار گفتن این مسئله تکه ای از جانش کنده بشه، ظاهرا TCA هم خورده بوده اینو از عکس قرص هایی که خورده بوده و برای یکی از دوستاش فرستاده بوده فهمیدن به نظر میاد میاد می خواسته بهشون ثابت کنه من می تونم و خوردم شماها عرضه ندارین و یه کل کل بچه گانه
چرا باید بچه های دهه هشتاد اینقدر مصرف مواد مخدر براشون راحت باشه و یه تفریح یا ابهت یا نشانه ی بزرگ بودن براشون به حساب بیاد، شاید هم به دلیل نبود تفریحات سالم برای این قشر اجتماع هست.

مطلب مرتبط

تعداد موارد اعیتاد با مواد مخدر در ۶ سال در ایران دو برابر شده است
شیوع مصرف مواد مخدر میان جوانان ایران(متاآنالیز)

شیوع مصرف مواد مخدر و الکل میان دانشجویان علوم پزشکی

 

در یکی از روزهای این کشیک های پشت سر هم صبح اومدم خونه خوابیدم حدود ساعت ۱۳ با صدای زنگ تلفن بیدار شدم چشما رو باز کردم استادم بود بهش جواب دادم و اماده شدم برم دانشگاه چون باید نامه ی مهمانی دوستم رو می گرفتم، توی مسیر یه لحظه خاطرم اومد که خواب دیدم دوستم بهم زنگ زده و پیشنهاد داده که آخره هفته بریم تهران اونم رایگان یکم خندیدم و به خودم گفتم حتما براش تعریف کنم. بعداز ظهری وسط اورژانس یه نیم ساعتی مریض نداشتم، همونجا بهش زنگ زدم و ماجرای خوابم رو با جزئیات تعریف کردم
میدونی بهم چی گفت! برداشت گفت من واقعا بهت زنگ زدم و پیشنهاد سفر تهران رو دادم و تو هم گفتی که کشیکم نمی تونم بیام!
چی! واقعا بهم زنگ زدی؟! توروخدا!

اصلا باورم نمی شد

از کی تا حالا اینقدر دوست داشتنی شدی ؟!

مثل اینکه وسط خواب بهم زنگ زده منم بین خواب و بیداری تلفن رو جواب دادم و باهاش صحبت کردم و گفتم که نمی تونم بیام تهران و بلافاصله بعدش دوباره خوابیدم! این ذهن متوهم هم فکر کرده این “رویای واقعی” یکی از رویاهایی بوده که  دیده و همونجوری خاطره ی این واقعیت رو ضبط کرده!

تجربه: هر وقت که ار خواب بیدار شدی و در خاطرت این بودکه با یکی تلفنی صحبت کردی قبل از همه چیز تلفنت رو چک کن که احیانا این اتفاق واقعی نباشه!
– صبح ها نخوابید
– کشیک زیادی پشت سر هم نرید 🙂

عذاب یک خبر

اینترن در حالی که از درب بخش مراقبت های ویژه خار
نقطه ی پایان:
تمام تلاشمون رو انجام دادیم، ولی متاسفانه بیمارتون فوت شد! خدا بهتون صبر بده.
یک ساعت قبل:
از icu خارج شدم، همراهیان بیمار رو صدا زدم، گفتم بیمارتون وضعیتش خیلی وخیمه، تا الان با دارو بیمار شما رو نگداشتنی، تمام تلاشمون رو داریم انجام میدیم، دعا کنید!
بچه ها(پرستارها) به پسرش گفتم بیاد با پدرش خداحافظی کنه! و برای آخرین بار پدرش رو دید…
دو ساعت قبل:
اطلاع دادند بیمار icuوضعیتش بدتر شده، بیا ببینش! قبل از اینکه وارد icu بشم همراهیان بیمار اومدن جلو و گفتن وضعیتش چطوره؟ پلاکتش چنده؟ بهش پلاکت زدید؟ بهشون گفتم وضعیت بیمارتون خوب نیست! دعا کنید! داریم تمام تلاشمون رو انجام میدیم، امیدمون به خداست.
۶ ساعت قبل:
کشیک بودم، رفتم سرکشی icuها، بیماری داشتم مورد کانسر خون که بیمار خودم بود و در این سه هفته خیلی براش زحمت کشیدیم، شب و روزهایی که در به در درگیره پیدا کردن فرآورده خونی +B براش بودیم، به سختی تونستیم پلاکتش رو به حد قابل قبول برای عمل اسپلنکتومی(برداشتن طحال) برسونیم، چون دچار راپچر خود به خودی طحال شده بود و کاندید عمل جراحی بود، بعد از عمل چقدر  استرس کشیدیم تا پلاکت های بیمار از زاهدان رسید چقدر با همراهیانش صحبت کردم، پسر بزرگش می گفت بابا بزرگ خاندانه و امید همه ی ما به وجودش هست.
قبل از اینکه وارد icu بشم، دکتر تماس گرفت:
– فلانی ببین امروز کشیکی ؟!
بله خانم دکتر
-حال مریض icuخوب نیست، وضعیتش رو هر یک ساعت به من اطلاع بده با وضعیت امروزش شاید امروز یا فردا بره!
یه استرس بهم وارد شد، رفتم داخل پرسیدم:
بچه ها چطوره حال مریض من؟
– ببین وضعیتش خوب نیست، روی بانده پروازه! با این وضعیتش امروز ظهر، عصر یا شب دیگه اینجا نیست!
این نباید بمیره!
– پیگیر جواب بیوپسی مغز استخوان بیمار شدم، با اساتید تماس گرفتم، مشخص شد که بیمار مورد کانسر cml تایپ ۵ که بهش vampire میگن هست٬ فشارهای بیمار با وجود دریافت های دوز داروهای افزایش دهنده ی فشار خون  در حال افت بود.
دو ساعت قبل
-آقای دکتر خودتو آماده کن امروز احتمالا باید خبره فوت مریض رو به همراهی هاش بدی؟!
چرا من؟!
چجوری به خانواده ی بیمار این خبر بد رو بدم؟
چی بهشون بگم؟
در شرایط سخت و پر استرسی قرار گرفته بودم، سخت بود، آیا شما هم در چنین موقعیتی تاکنون قرار گرفته اید؟
در صورت پاسخ مثبت چگونه خبر بد را منتقل کردید؟

یک ماه قلب

پیش نوشت: این متن رو پایان بهمن وقتی که بخش قلب تمام شده بود نوشتم ولی به صورت درفت موند، نمی دونم چرا! الان دیدمش و منتشر شد، از همین الان بگم که وقتتون رو تلف نکنید چیز خاصی نداره!

بهمن ۱۳۹۶ رو در بخش قلب گذراندم:

کشیک روز اول طبق قرعه کشی به من خورد، بچه ها قبلش گفتن علی بیا خودت داوطلبانه کشیک اول رو بردار تو که با آغوش باز چالش رو دوست داری، گفتم نه قرعه کشی کنیم، قرعه به نامم خورد، فکر کنم از این به بعد کشیک اول رو بردارم سنگین ترم.

کشیک اول قلبِ من با اتفاق بسیار دردناکی همراه بود، ساعت ۵:۳۰PM بهم زنگ زدن بیا که اورژانس مریض داری. رفتم آقایی بود نزدیک ۷۰ سال سن، بنده ی خدا از روستا بلند میشه میاد خونه پسرش حدود ساعت ۲ درد قفسه سینه می گیره به اورژانس زنگ میزنن، ems میرسه بالای سرش مریض ایست قلبی می کنه، cpr‌میشه برمیگرده میارنش اورژانس، نوار قلب میگیرن سکته ی قلبی. سریع شرح حال گرفتم اوردر گذاشتم پرستارها در حال اجرای اوردر بودن، با دکتر تماس گرفتم توضیح دادم، گفت ممنوعیت ترمبولیتیک رو چک کن و دو واحد رتپلاز بزن به مریض حواست بهش باشه. سریع کارهای مریض رو انجام دادم رتپلاز رو هم به فاصله ی ۲۰ دقیقه گرفت. مریض رو منتقل ccu کردم، اما شرایط مریض رو به وخامت گذاشت، یعنی به رتپلاز جواب نداد و کم کم تنگی نفس داشت پیدا می کرد با دکتر تماس گرفتم، بعد از توضیح شرایط بیمار گفت که بیمار رو  برای اعزام به زاهدان آماده کنید، چون نیاز به آنژیوگرافی اورژانس داشت که ما در این مرکز نداشتیم، خود دکتر اومد بیمار رو اکو کرد و درخواست اعزام رو پر کرد، بیمار کم کم داشت به سمت ادم ریه پیش می رفت، فشار پایین، اقدامات لازم رو برای ادم ریه انجام دادم و بعد از پذیرش زاهدان بیمار رو اعزام کردیم.

ساعت ۲ بامداد بود خوابم نمی برد، استرس داشتم به خصوص برای مریض انشاالله برسه به زاهدان، با دوستم در باند هلی کوپتر جلوی اورژانس قدم می زدیم، هوا خیلی سرد بود بوی بارون داشت، مثل اینکه دم غروب بارون اومده بود ولی من ندیدم، یه آمبولانس اومد مریض رو سریع بردن داخل اورژانس، گفتم برم ببینم چه خبره، وارد اتاق cpr اورژانس شدم، باورم نمی شد همین مریض خودم بود، در مسیر ایست قلبی می کنه و سریع بیمار رو برگشت میدن، CPR  کردیم، بیمارم برنگشت، فرزندانش جلوی در بودن، هی رو به من می کردن و می گفتن چی شد چرا حالش خراب شد، بغضم گرفته بود، حرفی نمی تونستم بگم، فقط گفتم غم آخرتون باشه، لحظات سختی بود، برای یک مریض این همه کار انجام بدی، باهاش صحبت کنی بهش امید بدی که خوب میشی به خانوادش امید بدی آخرش… آخرین جمله ای که مریضم بهم گفت این بود: من دیگه با این درد میرم….
تا صبح خوابم نبرد، عذاب وجدان گریبانم رو گرفته بود، روز بعد کتاب خونه رفتم می خوندم و می خوندم …
روز بعد خیلی حالم بد بود، با استادم روبه رو شدم، گفت بخش قلب بخش بدیه! مریضت با پای خودش عمودی میاد و ممکنه افقی بره!

روز اولی با CCU1 آشنا شدم خیلی محیط دوست داشتنی بود، ناخودآگاه من رو یادِ محیط داروخونه ولی عصر که مجید اونجا کار می کرد انداخت، با خودم گفتم علی جای تو اینجاست، این بود شروع زندگی من در CCU1 جایی که یک خانواده ی جدید پیدا کردم، دوستانی بسیار خوب، با تجربه، متعهد و بسیار هنرمند. سایر بچه ها از صمیمیت من با پرستارهای ccu خیلی متعجب بودن، میگفتن تو چجوری باهاشون کنار میایی منم به قول یکی از دوستان می گفتم پیشونی منو کجا میشونی

با علیرضا یه روز توی ccu دررفتگی شانه ی یه پیرزن رو جا انداختیم، بنده ی خدا و همراهاش چقدر خوشحال شدن و چقدر دعا کردن، به قول علیرضا همین دعا برای من کافیه، وقتی میبینم مریضم درد می کشه نمی تونم دست رو دست بذارم تا جایی که بتونم کمک می کنم. علیرضا چند سال رئیس اورژانس بود و در اون مدت دوران اوج اورژانس بوده، میگه ارتباط من با همکارام بر پایه ی اعتماد متقابل هس یه نکته ای هم در مورد پزشکی می گفت، اعتماد به نفس و مهارت بااین دو تا کار، تو می تونی کارها بکنی، وقتی علم داشته باشی اعتماد به نفس رو هم بهش اضافه کنی خیلی راحت می تونی به بیمارت کمک کنی حتی اگر وظیفه ی تو نباشه.

بیماران جالبی هم داشتم :

یه بلبل هم داشتیم یه پیرمرد خوش اخلاق و خوش سر زبون، مثل اینکه بزرگ فامیل هم بود، چقدر ملاقاتی داشت، ناگفته نمونه که این پیرمرد ما عاشق یکی از پرستارهامون هم شده بود چقدر که ما با این پرستار شوخی نکردیم، پیرمردمون یه اسم مستعار هم داشت طیب!

یه پیرزن خیلی خوش اخلاق هم داشتیم، انقدر ناز بود، چه عشوه هایی که نمیومد، خیلی دوسش میداشتم ازون مادربزرگ های خفن، مثل مادربزرگ خونه ی مادربزرگه مادربزرگمون هم خیلی همراهی داشت یه دونه نوه هم داشت کپی خودش انقدر صحبت می کرد، فکر کنم تنها کسی بود که می تونست پا به پای مادربزگ بیاد!

این هم دخترمِ یه روز در میانه ی اورژانس و مریض دیدن اون وسط داشت راه می رفت

در یکی از کشیک ها از اورژانس تماس گرفتن مریض داری، CPR شده، انتوبه است، نوار قلبش الان لفت بندله ( اگر برای اولین بار باشه معادل سکته ی قلبی به حساب میاد) سریع با استاد رفتیم بالای سرش، با کمال تعجب دیدم پسر جوان ۲۰ ساله ای است، چند بار از پرستارها پرسیدم مریض قلبی کدومه کدومه باورم نمی شد این پسر باشه، با خانم دکتر بیمار رو ویزیت کردیم، اکو کرد قدرت قلب بیمار ۱۵ درصد !! مریض منتقل CCU شد، بعد از کلی شرح حال گرفتن متوجه شدم بیمار شب ترامادول می خوره و براساس نظر استاد احتمالا در زمینه ی ترامادول تشنج می کنه و مغزش هایپوکسی می کشه ( به مغز اکسیژن نمی رسه)، در طی سیر سطح هوشیاری بیمار ۳ بود، از نظر قلبی کم کم بهبود پیدا کرد، قدرت قلب بیشتر شد و طبق نظر یکی از اساتید گاهی در زمینه ی احیای قلبی قدرت قلب کاهش پیدا می کنه و نمای لفت باندل پیدا می کنه ولی کم کم افزایش پیدا می کنه، بیمار ما حدود ۴۵ روز در CCU و ICU‌بستری بود، خانواده ی بیمار رو هر روز پشت در CCU می دیدم، چه غم و غصه ای در چهره ی پدرش بود، هر بار که برای ملاقات می آمد بیشتر از ۵ دقیقه نمی تونست تحمل کنه، خدا روش شکر مریض اواخر اسفند کم کم هوشیاریش بهتر شد و از دستگاه جدا شد.

یه مریض هم داشتم ساعت ۲ شب به ccu‌زنگ زدن که یه مریض قلبی داریم می خواهیم بفرستیم، من هم همونجا در حال مطالعه بودم، از پرستار پرسیدم چرا بهم زنگ نزدن، بلند شدم رفتم اورژانس دیدم هنوز ویزیت قلب نخورده ولی رتپلاز براش متخصص طب گذاشته، با پرستارها صحبت کردم رفتیم سریع به مریض رتپلاز زدیم، موقع رتپلاز استرس زیادی داریم چون این دارو ریسک حونریزی رو افزایش میده و باید مواظب بود و از طرفی تفنگی هست با یه تیر، اگر درست و به موقع در گولدن تایم نزنی دیگه فایده ای نداره و از طرفی اگر برای یه مریض با یک ایسکمی خفیف رتپلاز شروع کنی تا ۶ ماه بعد نمی تونی دیگه بهش رتپلاز بزنی درواقع اگه در این ۶ ماه یه سکته قلبی وسیع بزنه تو کشتیش چون تنها تیر خشابت رو بی جا استفاده کردی و الان کشتی این مریض رو

در کل این یک ماه استرس کشیدیم، ناراحت شدیم، بعضا بغضم برای مریض هام ترکید، ازینکه مریض هامون حالشون بهتر می شد خوشحال شدیم، دور هم خندیدیم و یک بار هم برای همراه مریض عصبانی شدم که به من تهمت زد.

شروع زندگی رو به سقفی سفید

در اورزانس نشستیم، اطلاع میدن که یک مریض سرویس جراحی خورده، با اینترن جراحی میریم که مریض رو ببینیم، قبلش پرونده بیمار رو نگاه می کنم، پسر ١٨ ساله، به دلیل سانحه ی رانندگی تروما به گردنش وارد شده، بالآی سر مریض حاضر میشیم، پسر جَوون با کلار گردنش فیکس شده، هوشیاره، معاینش می کنیم، هیچ گونه اثر جراحتی بر روی بدنش وجود نداره حتی یک خراش، در معاینه نورولوژیک اندام فوقانی و تحتانی رو نمی تونه حرکت بده، همراهی مریض بسیار نگران می پرسند مشکلش چیه؟ خوب میشه؟ چرا نمی تونه دست و پاش رو تکون بده؟
برای بیمار سی تی اسکن مغز و گرافی گردن، قفسه سینه و لگن و مشاوره جراح اعصاب درخواست میدیم
پس از حاضر شدن تصاویر رادیولوژی، دونه دونه تصاویر رو باز می کنیم لگن سالم، قفسه سینه سالم، مغز سالم، گرافی گردن رو که نگاه می کنیم اتفاق بدی افتاده یکی از مهره های گردن بیمار دچار شکستگی از چند ناحیه شده! جراح اعصاب از راه میرسه، بیمار رو معاینه می کنه، تصاویر رو نگاه می کنه خبر بدی می خواد بده متاسفانه بیمار کوادری پلژی شده، قطع نخاع!
آینده این پسر، آمال و ارزوهاش به خاطر یک لحظه سهل انگاری به راحتی دود شد و به چشم خودش و خانوادش رفت.
وقتی به زندگی روزهای آینده ی این جوان ناکام فکر می کنم، به رنجی که پدر و مادرش می کشند نه الان بلکه یک ماه بعد وقتی اقوام آشنایان همه می روند، وقتی که می بینند پسر جوونشون امید روزهای پیریشون روی تخت دراز کشیده و قادر به هیج گونه حرکتی نیست و باید تا پایان عمرشون پرستار فرزندشون باشند لرزه بر تنم می افته.
شروع زندگی نباتی رو به سقفی سفید