روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

دسته بندی: تصمیم گیری

گزارش یک شکست

پیشنوشت۱: این متن اعترافاتم در مورد یک امتحانِ، در مورد یک اشتباهی که از من سر زد، پس به همین دلیل ارزش نداره که وقت ارزشمندتون رو برای خوندن این اعترافات به کشتن بدید، هر زمان که قصد قتلِ زمانتون رو داشتید می تونید این متن رو مطالعه کنید

پیشنوشت۲: این اعترافات رو می نویسم تا اینجا ثبت باشه و بتونم بعد ها دوباره بهش رجوع کنم

پیشنوشت۳: اعتراف به اشتباه سختِ و توجیه آوردن خیلی آسون، بر این حس توجیه غلبه می کنم و اعتراف می کنم.

از آخر به اول شروع می کنم، به این دلیل که آخرش برام از اولش واضح تره، امتحان پره اینترنی رو دادم تموم شد، از سر جلسه بلند شدم، حس کردم که آنچه می خواستم نشد، سکوت کردم، بعد از امتحان با دوستم صحبت می کردم، بهم گفت امیدوارم امتحان نمره ی خیلی خوبی بیاری، خیلی تلاش کردی و زحمت کشیدی، شرمنده بودم، شرمنده ی همه به خصوص استادم، برای همین به استاد زنگ نزدم رویِ صحبت نداشتم، استاد خودش تماس گرفت و ازم خواست که امتحان رو تصحیح کنم و نمره رو بهشون اطلاع بدم، دکتر نمیشه تصحیح نکنم، نه نمیشه تصحیح کنی خیالت راحت میشه، این یه ترسی بود که باید باهاش مواجه می شدم دیر یا زود، نمره نیاوردم. استاد دلداری داد و گفت مهم اینه که تلاش کردی و راضی هستی

در ظاهر موفق نشدم به خواسته ای که داشتم برسم اما در باطن رضایت خاطر داشتم که خوب خوندم و صرفا مثل بیشتر افراد فقط تست نزدم سعی کردم پایه ای برای امتحان رزیدنتی هم ایجاد کنم و از همه مهم تر جمع بندی خوبی از ۳ سال فیزیوپاتولوژی و استاژری داشته باشم، تجربه ای مفید و قابل اتکا برای امتحان رزیدنتی.

به قولِ دوستم که می گفت اینکه در ظاهر وبا روشی درست شکست بخوری بهتر از این هست که با روشی اشتباه موفق بشی، همه ی اینها خوب اما ریشه یابی این مشکل  کمک می کنه تا دفعه ی آینده دیگر مرتکب این خطا نشوم.
تا روزها بعد از امتحان برای من واضح نبود که ایراد کجاست؟ فکر می کردم خطاهای زیادی مرتکب شدم که چنین نتیجه ای را در بر داشته است، اما الان بعد گذشت ۳ تا ۴ هفته از این اتفاق به صورت خلاصه و واضح مشکلات من این بود:

۱- ۱۲ روز مانده به امتحان در اوج بودم نه روز امتحان! روز امتحان در اوج نبودم، خیلی کمال گرایی کردم، دلیل این کمال گرایی هم شروع زود درس خوندنم به صورت کاملا جدی بود و می خواستم که در این زمان دو دور درس ها را بخوانم و به همین دلیل طوری برنامه ریزی کردم که ۱۲ روز قبل ازامتحان بیشترین آمادگی را داشتم و ۵ روز از این ۱۲ روز را با زدن آزمون های جامع دستیاری ۹۶ و پره اینترنی های ۹۵ از دست دادم، نمی گم که تجربه ی آزمون با شرایط آزمون اصلی کارِ اشتباهی است، بلکه الان به این نتیجه رسیدم که در اون بازه زمانی کار بسیار اشتباهی بوده است، به نظرم اگر زمان زیادی تا آزمون داریم میان دورهای اول تا سوم تجربه ی یک آزمون جامع شبیه سازی شده با رزیدنتی یا پره اینترنی داشته باشیم؛ نه اینکه مثل من کاملا جو گیرانه بخواهید ۲ هفته به آزمون اصلی پره اینترنی این آزمون ها را تجربه کنید.

این اشتباه باعث شد که حدود ۷ روز مانده به امتحان اصلی ناگهان به خود بیام و بگم ای دل غافل تو که داری افت می کنی! ” استرس وجودمو فرا گرفت و هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم، نمی دونستم از کجا شروع کنم با چند نفر مشورت کردم، آرامش گرفتم < یه میان نوشت: هیچ وقت از مشورت کردن با اساتید و دوستان خودتون نترسید، استرستون رو بسیار کاهش میده> شروع کردم به مرور اینجا هم کمال گرایی گریبانم رو محکم گرفت و منو با سر زد زمین، می خواستم همه ی درس هایی رو که خوندم مرور کنم<آدم آخه چقد رویایی، وای خدا>

پی نوشت: در این مدتی که درس خوندم با توجه به مشاوره ها و مطالعه ی پیشنهادات افرادی که رزیدنتی رشته های خوبی قبول شدند کارهای زیادی انجام دادم، فعلا در حال جمع بندی آن ها هستم، فعلا ذهنم کمی مشغوله ولی در روز های آتی حتما منتشر می کنم.

منفی دوازده

جزوه ی خلاصه ی روانپزشکی رو می خوندم رسیدم به

ویژگی های اختلال وسواسی-جبری

کمالگرایی(perfectionism)
انضباط
عدم قدرت تصمیم گیری
قادر به دور ریختن اشیای قدیمی و بی مصرف نیست

خودمونیم فکر که می کنم دو ویژگی آخر رو منکه دارم، آیا وسواسی-جبری ام؟
“باید برم دنبال معیارهای  DSM IV”
ویژگی آخر برام خیلی جالبه، یکی از مصداق هاش کانال های تلگرامی هست که به وفور عضو هستیم و هر بار که می خواهیم ازش لفت بدیم یه ندایی از اون ته میاد:

نکنه به دردت بوخوره!  روزِ مبادا 

بعد از مدت ها دارم درس می خونم 🙂
چون یکی از ابزارهای مهم درس خوندنم در این روزها تلگرام هست ( بعدا در موردش به تفصیل توضیح میدم که چجوری) مجبور شدم خیلی از کانال هایی که عضوشون بودم حذف کنم و برای راحت شدن خیالِ اون ته ذهنم، آدرس همشون برای خودم فوروارد کردم که اون روز مبادا برم سراغش(عمرا 😉 )
الان که نگاه می کنم هیچ چیز از دست ندادم و در عوض زمانی های زیادِ فعالی رو به دست آوردم

کوزه و کوزه گر 

پیشنوشت: تصویر فوق مربوط به فایل دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی است استاد بزرگ من که خیلی از ایشون در این چند سال یاد گرفتم . و این یادگیری من به قول خودشون می تونه یه مثال از تجربه ی جهان های موازی باشه.

اصل مطلب:
بیایین در مورد هر چیزی که می خونیم یا می شنویم یکم فکر کنیم و سعی کنیم براش مصداق از زندگیمون بیاریم
أصلا میشه براش مصداق پیدا کرد یا نه ؟
برأی همین میگن ماکسیمم انرژی رو برأی برنامه ریزی و شروع کار بذار بقیش خیلی راحت انجام میشه!
قبل از برنامه ریزی مهم هدفه
بدون هدف برنامه ریزی فایده ای نداره
أهداف هم باید همسو باشن و متضاد هم نباشن
مثلا من می خوام توی زندگیم پیشرفت کنم
در کنارش یه هدف دیگه هم دارم که توی زندگیم آرامش داشته باشم آرامش و پیشرفت در تضاد هم هستن
چون برأی پیشرفت لازمه زحمت بکشی، وقتی همه خوابن تلاش کنی از زمانت استفاده کنی به خودت فشار بیاری تو موقعیت های سخت قرار بگیری شکست بخوری و …. که با آرامش و راحتی در یک جا جمع نمیشه!

ما در یک لحظه نمیتوانیم هم کوزه گر باشیم و هم کوزه به دست باید بین این دو انتخاب کنیم.

این نشد دیگری

تا حالا شده برید برای خرید مثلا لباس؛ یه تصویری توی ذهنت از لباس مورد نظر داری، وارد اولین مغازه میشی، لباس ها با اون چیزی که توی ذهنت هست متفاوته، وارد مغازه ی بعدی میشی ییهو یه لباس پیدا می کنی با اینکه دقیقا مشابه ایده آل توی ذهنت نیست ولی دوسش داری، ییهو یه چیزی توی ذهنت میگه فرصت هست بذار یکم بگردم شاید بهترش پیدا شد، با این خیال از مغازه خارج میشی و شروع می کنی گشتن دنبال لباس مورد نظر یه ساعت دو ساعت جست و جو می کنی باز یه لباس میبینی که خوبه ولی میگی شاید بهتر ازین هم باشه ومی گردی و آخر دوباره برمی گردی همون جایی که اولین گزینه رو دیدی، ۲ اتفاق می تونه بیوفته، یک: اون لباس فروش رفته و تو حسرت می خوری و دو: اون لباس رو می خری و شاد و خرم برمی گردی و می گی انتخاب همون انتخاب اول.
به نظرم چنین اتفاقی توی زندگی ما میوفته به خصوص هنگام انتخاب شریک زندگی، یه تصویری توی ذهنت وجود داره، یه نفر رو میبینی یا بهت معرفی می کنن که شاید همه ی معیارهای تو و خانواده رو نداشته باشه ولی بیشترشون رو داره و احساست خوبه، ولی یه چیزی توی ذهنت میاد میگه فرصت هست شاید بهتر از این رو پیدا کنی و با این کار فرصت های حال رو به امید آینده از دست میدی، یه جایی جمله ای خونده بودم که در حال حاضر نام نویسنده رو به خاطر ندارم اصلا یه مشکل دارم که نام نویسنده ها توی ذهنم نمی مونه، خلاصه این جمله میگه شیطان برای فریب انسان ها وقتی که قصد توبه دارند توی دلشون میندازه که هنوز وقت برای توبه هست عجله نکن و با این امید که وقت هست ادم ها رو وسوسه می کنه.

دوری و دوستی 

تا حالا شده به رفتار قناری توجه کنید؟ آیا قناری داشته أید ؟ وقتی که می خواهند قناری آواز خوانی کند نر و ماده را در قفس هایی جدا از هم می گذارند و این درد فراغ از یار باعث می شود تا قناری نر  برای دلربایی از جنس ماده شروع به آوازخوانی کند  و ما هم از این چهچه و آواز  لذت می بریم، حال اگر این فراغ یار به پایان برسد و این دو را در قفس کنار هم بگذاریم چه اتفاقی می افتد دیگر آن آواز و چهچه را نمی شنویم 

این می تونه زندگی خَیلی از ما باشه، دنبال خواسته های مختلفی مثل پول، ماشین، یارزیبارو هستیم و تا زمانی که به آنها نرسیده ایم به آب و آتش می زنیم چه چهچه و آوازها که نمی خوانیم حتی زندگی خود را وابسته به آن می کنیم و تصور می کنیم بعد از رسیدن به این خواسته ها زندگی ما از این رو به أن رو می شود و چه زندگی رویایی خواهیم داشت، اما حیف که واقعیت چیزه دیگری می تواند باشد، وقتی به خواسته ی دیرینه ی خود رسیدیم یک هفته دو هفته یک ماه زندگی متفاوتی را تجربه خواهیم کرد و پس از آن همه چیز عادی میشود!

شاید نداشتن و نرسیدن به یک چیز همیشه بد نباشد، شاید خیرِ ما در نرسیدن باشد، شاید ماهم بعد از رسیدن به محبوبمان مثل قناریِ قصه دیگر چهچه مان به گوش کسی نرسد و همه چیز عادی شود و شاید هم بدتر 

به نظرم اینجاست که باید برای بعد از رسیدن به اون خواسته تصمیمی بگیریم و فکری کنیم و تمهیدی بیاندیشیم و قبول کنیم که همه چیز عادی می شود. 

پینوشت: مدت زیادی هست که ننوشته ام وأین اولین متن در روز های پایانی ماه رمضان است، می خواستم که برای شب های قدر بنویسم اما نشد وتصمیم گرفتم کمی بعد از آن در موردش بنویسم(شاید همین روزها)، خوشحالم که نوشتن رو شروع کردم.

پینوشت ٢: در این مدت در کنار از دست دادن مادربزرگم یکی از دوستان بسیار صمیمی ام را نیز در یک سانحه رانندگی از دست دادم، هر دو حادثه شوکی به من وارد کرد ولی فوتِ دوستم بسیار باورنکردنی و دردناک بود که روح و روانم رادرگیر خود کرد، این حوادث باعث شد که بیشتر به مرگ فکر کنم شاید در موردش بیشتر نوشتم.

رابطه ی جبر با اختیار

با دوستان صحبت می کردیم، به ۳ مثال جالب برای جبر و اختیار در زندگی رسیدیم:

اختیار عرق در جبر هست و هر حرکتی که فرد انجام میده و فکر می کنه که به اختیارِ خودش بوده در واقع در زمینِ جبر بازی کرده.

ما در جاده ای داریم حرکت می کنیم که جبره این جاده یه پنای باندی داره که می تونیم انتخاب کنیم از سمت راست حرکت کنیم یا از سمت چپ یا اینکه از وسط و انتخاب های دیگری که می تونیم داشته باشیم، اینجا هم داریم در زمین جبر بازی می کنیم

مثاله دیگری هم که می توان بیان کرد اینه که جبر هست که ما از نقطه ی A به نقطه B برسیم ولی راه رسیدن به نقطه ی B در اختیار ما قرار داره که باز هم ما داریم در جاده ی جبر(مثال بالا) حرکت می کنیم.

پی نوشت:این تصویر رو با استفاده autodraw گوگل کشیدم که دوست خوب متممی من علی در وبلاگش معرفی کرده بود(+).

تجربه ی مرگ آگاهی

بخش اطفال بودم، مهر سالِ گذشته رو میگم، فکر کنم روتیشن دوم یا سومِ من فوق گوارش بود، استادِ خیلی خوبی داشتم که یکی از افتخاراتم آشنایی با ایشون هست، یکی از روزها که پس از ویزیت بیماران داشتیم استاد رو تا مکانی که ماشنشون رو پارک کرده بودند همراهی می کردم، رو کردن به من و گفتن که میدونی برای چی من ماشینمو همیشه اینجا پارک می کنم؟ (میان نوشت: منظور از اینجا پشت بیمارستان و نزدیک سردخانه بود)
گفتم نه استاد، میشه بگید برای چی؟ استاد گفت که ماشینمو همیشه اینجا میذارم که هر روز صبح که میام و ظهر ها که میرم چشمم بخوره به این سردخونه و مردمی که عزیزانشون رو از دست دادند رو ببینم و بدونم که هرچقدر هم که من از نظر علمی بزرگ باشم سرانجامم اینجاست و بهم خیلی نزدیکه، به جایگاه و قدرتم مغرور نشم و سعی کنم که به کسی ظلم نکنم و حرفِ حق رو بزنم و درست کار کنم حتی اگر برام مشکلات زیادی ایجاد کنند.
حرف استاد و این نگاهشون تاثیر گذار بود، از روز های بعد سعی کردم با این نگاه ماشینم رو همیشه پشت بیمارستان پارک کنم همین تغییر کوچیک در محل پارک ماشین در این چند ماه تاثیر زیادی روی من داشت، بعضی صبح ها وقتی که ماسین رو پارک می کردم می دیدم که خانواده هایی عزیزانشون رو از دست دادند و اون صحنه می دیدم به حال و روزِ خودم ناراحت می شدم که شاید من جاش بودم و فکر کردن به این تجربه ی ذهنی حتی در حده چند دقیقه من رو از جریان تند زندگی خارج می کرد می گت داداش ببین آخرش میایی اینجا، داری چیکار میکنی؟ چرا خودت و بقیه رو اذیت می کنی؟ چرا خودت رو غرق زندگی کردی؟ و بسیاری چراهای دیگه. این نوع مرگ آگاهی برای من سودمند بودِ و باعث شده که به اندازه ی یه اپسیلون در لحظه زندگی گنم و از بودن در کنار خانواده و دوستان لذت ببرم و برای رشدِ خودم تلاش کنم و کارهایی انجام بدم که راضی باشم و قدر لحظات زندگی رو بدونم.
پینوشت: شما چه کارهایی برای مرگ آگاهی انجام میدید؟

يه انسان و دو مسير 

پیشنوشت: دوستانم خواستن تا نظرم رو درمورد این تصویر بگم، حاصلش شد این متن.

two-way

مقدمه صفر: همه ما آدم ها یه سری پیش فرضا توی زندگی داریم که بر اساس اونها فکر می کنیم، تصمیم می گیریم، قضاوت می کنیم و در نهایت رفتار می کنیم…
ما دو گروه آدم داریم یه گروه به این پیش فرض ها آگاهی دارن، یه گروه هم نمی دونن پیش فرض هاشون تو زندگی چیه!!
هنر ما اینه که پیش فرض هامون رو بشناسیم، شناخت این پیش فرض ها به ما کمک میکنه که با فکر کردن روی اونها درست یا غلط بودنشون رو بشناسیم و مواظب باشیم که این پیش فرض ها رو در فکر کردن و تصمیم گیری خودمون دخالت ندیم.
وقتی ما در شناسایی پیش فرضها مهارت پیدا کنیم، می تونیم در تعامل با دیگران پیش فرض های اونها رو هم تشخیص بدیم و اگر از یک فردی رفتاری سر زد که باعث ناراحتی من شد شناخت پیش فرض اون فرد به من در واکنش نشون دادن کمک می کنه!

مقدمه یک:
علاوه بر پیش فرض ها موقعیت هایی که در آن قرار می گیریم هم در تفکر، تصمیم گیری قضاوت و رفتار ما در آینده تاثیر میذاره!
مثلا اگر من از یکی شکست عاطفی بخورم روی من تاثیر میذاره و باعث میشه که رفتارم با بقیه عوض بشه و یکی سری فعالیت ها برای تخریب اون یا تخلیه حس نفرتم انجام بدم یا اینکه بقیه رو با اون دید ببینم!!
آدم عامل در واکنش با این موقعیت ها از موقعیت تاثیر نمی گیره در واقع عاملانه موقعیت ها رو می پذیره نکات مثبت و منفی رو در نظر می گیره تجربش رو کسب می کنه و به قولی روی موقعیت ها تاثیر می ذاره و از اینکه موقعیت ها و شرایط روی زندگیش و رفتارش تاثیر بذارع جلوگیری می کنه. ولی بقیه آدما کلا زندگیشون تحت تاثیر اتفاقات هست و حوادث زندگی اون رو مدیریت می کنه!

اصل مطلب:

از چند زاویه من به این عکس میتونم نیگا کنم.
زاویه 1 می تونه تحت تاثیر پیش فرض ها یا موقعیت هایی باشه که قبلا در آنها قرار گرفتم.
پیش فرض من اینه که متفاوت بودن خوبه، آدم نباید همرنگ جماعت باشه و خودش زندگیشو انتخاب کنه
موقعیت قبل:من قبلا یه کاری می خواستم انجام بدم ولی دوستام و همگروهیام با نظر من مخالفت کردن و این انتظار رو ازشون نداشتم تحت تاثیر این موقعیت تصمیم میگیرم که خودم به تنهایی کار کنم، این موقعیت در تفسیر من ازین عک سایه میندازه!
اگر این پیش فرض رو داشته باشم یا قبل از این تو موقعیت بالا قرار گرفته باشم با دیدن این عکس چنین تفسیری تو ذهنم میاد:
آدم باید با بقیه متفاوت باشه یه هدف داره و می خواد بهش برسه، اگه بقیه مخالفت کنن به هیچ عنوان بعش توجهی نمی کنم و مسیر خودمو میرم، برای رسیدن به اهداف یا موفقیت باید هزینه پرداخت کنم هزینشم اینه که همه از دور و برم متفرق میشن و یه راه دیگه ای رو میرن و منو تنها میذارن!؟
ولی من چون می خوام به هدفم برسم و حرف حرفه منه و خودم زندگیمو انتخاب می کنم این هزینه ها رو پرداخت می کنم.

زاویه2:

پیش فرض هامو کنار می ذارم، نمی ذارم موقعیت های قبلی رو نظر و دیدگاه من اثر بذاره و کمی آگاهانه به این عکس نیگا می کنم:
می بینم ظاهرا دو مسیر داریم تو یه مسیر یه نفر به تنهایی داره میره و مسیر دیگه پر از آمدمه که دارن توی اون طی مسیر می کنند. خب یکم بیشنر نیگا می کنم می بینم که به نظر مسیر سمت راست یه نفر جلودار داره که یکی دو قدم از بفیه جلوتره و بقیه دارن دنبال اون حرکت می کنند. اون فرد میتونه یه رهبر باشه.

خب تا همینجا کافیه حالا همینو تفسیرکنم، خب این چه چیزی رو منعکس می کنه!؟
اگه من افراد این عکس رو به عنوان نماد جامعه بگیرم به این نتیجه میرسم که همیشه ماکسیمم افراد جامعه تحت تاثیر رهبرا هستن افرادی هستن که میان و جهت فکری، رفتاری، اقتصادی میدن در واقع برای ما یک سری نیازهایی ایجاد می کنن که تا الان اصلن بهش فکر نمی کردیم مثلا چند سال قبل اصلا ما نیازی به اینترنت احساس نمی کردیم ولی الان کل زندگیمون بر بستر اینترنت می چرخه و در واقع اینترنت هست که داره منو مدیریت می کنه.
این رهبر میتونه خوب باشه یا بد ما در موردش قضاوت نمی کنیم مهم نفسه عمله!
این وسط افرادی هم هستن که خود آگاه یا نا خودآگاه با رهبر همراه نمیشن واز یک مسیر دیگه میرن، اگه فرد با آگاهی و با قدرت انتخابش این مسیر رو انتخاب کرده باشه می دونه به چی می خواد برسه و اگر بهش نرسه اون هزینه های احتمالی رو می پذیره ولی اگه ناخودآگاه یا با لجبازی یا خودخواهی وارد این مسیر بشه یه جایی بخودش میاد که کار از کار گذشته نه راه پیش داره نه راه پس!!!
من می تونم ازین عکس یه چیز دیگه هم برداشت کنم.
همه آدمای این عکس داشتن تو یه مسیر می رفتن تا اینکه به یه دوراهی میرسن و باید انتخاب کنند که از چپ برن یا از راست برن
میان با هم صحبت می کنن یه نفر رهبر با ویژگی هایی که داره میاد بررسی می کنه که آیا این مسیر اونا رو به هدفی که تو ذهنشون هست می رسونه یا نه یکم آینده نگری می کنه و هدایت می کنه مردم رو .
حالا مردم میان قدم میذارن تو این مسیر بعضی ها تا تهش با رهبر میمونن بعضی ها شاید تو مسیر برگردن چون به توانایی رهبرشون شک می کنن، بعضی ها شاید بایستن بگن تا همینجا بسه!
بعضی ها هم کلا به رهبر اعتقاد ندارن و مسیر خودشون رو میرن. گرچه به نظر الان تنها هستن ولی شاید همراه زیادی پیدا کنن و حتی خودشون یه رهبر بشن، چون هنوز خیلی ها به این دوراهی نرسیدن.
خیلی ها برنامه ریزی می کنن همه جوانب رو می سنجن ولی موقع عمل که میشه همه اون تلاش ها رو رها می کنن و دچار خطای لحظه آخر ذهن می شن و مسیرشون رو عوض می کنن، خیلی از ماها اینجوری هستیم، یه چن ساعت برنامه ریزی می کنیم که درس بخونیم و می دونیم که هیچی وقت نداریم وتو این 3 روز هرچی هم مثل اسب درس بخونیم پاس نمیشیم ولی در لحظات آخر دوستم میاد میگه ول کن بابا 3 روز دیگه وقت هست می خونی، بریم بیرون تفریح! و تو قید اون همه برنامه ریزی رو میزنی!
شاید در نهایت در مسیر سمت راست تنها رهبر با چنتا آدمی که به رهبرشون ایمان دارن بمونن. در مورد هدف هر مسیر درست یا غلط ما قضاوت نمی کنیم.
باید ما قبول کنیم بعضی ها رهبریشون خیلی خوبه و میتونن مسیر شعار و هدف رو با نگاهی آینده نگرانه و جامع تعیین کنند و اینکه ما انسانها مثل هم نیستیم و زمانی که مهارت و تجربه رهبری رو نداریم باید از یه رهبر پیروی کنیم ، تا خودمون به جایی برسیم که بشیم یه رهبر جدید!
پینوشت1: خیلی چیزا میشه گفت ولی دیگه وقتش نیست!
پینوشت2: مطلب طولانی بود انشالله خسته نشده باشید. اگر انسجام بین حرفام نبود ببخشید چون خیلی سخته که یک سری اطلاعات ذهنی رو به صورت متن منتقل کنی بعضی هاشون تو خواب و بیداری بوده، ویرایشم نشده!

spliter-3