روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

نویسنده: علیرضا (صفحه 2 از 8)

منفی یازده – سندرم ذهن بی قرار

وقتی درس می خونیم به خصوص دوران امتحانات ایده هایی به ذهنه آدم میرسه که به عقل جن هم نرسیده! و ذهن برای فرار از درس خوندن هر کاری غیر از درس خوندن رو در چشم ما زیبا و جذاب می کنه، انجام هر کاری جتی شستن ظرف های آشپز خونه تا نظافت خونه!
حالا خدا نکنه که امتحان تموم بشه، همه ی اون شور و شوق انجام کارهای مختلف و اون همه ایده های ناب و خلاقانه به کسری از ثانیه محو و نابود میشه.

من بهش میگم سندرم ذهن بی قرار.

منفی دوازده

جزوه ی خلاصه ی روانپزشکی رو می خوندم رسیدم به

ویژگی های اختلال وسواسی-جبری

کمالگرایی(perfectionism)
انضباط
عدم قدرت تصمیم گیری
قادر به دور ریختن اشیای قدیمی و بی مصرف نیست

خودمونیم فکر که می کنم دو ویژگی آخر رو منکه دارم، آیا وسواسی-جبری ام؟
“باید برم دنبال معیارهای  DSM IV”
ویژگی آخر برام خیلی جالبه، یکی از مصداق هاش کانال های تلگرامی هست که به وفور عضو هستیم و هر بار که می خواهیم ازش لفت بدیم یه ندایی از اون ته میاد:

نکنه به دردت بوخوره!  روزِ مبادا 

بعد از مدت ها دارم درس می خونم 🙂
چون یکی از ابزارهای مهم درس خوندنم در این روزها تلگرام هست ( بعدا در موردش به تفصیل توضیح میدم که چجوری) مجبور شدم خیلی از کانال هایی که عضوشون بودم حذف کنم و برای راحت شدن خیالِ اون ته ذهنم، آدرس همشون برای خودم فوروارد کردم که اون روز مبادا برم سراغش(عمرا 😉 )
الان که نگاه می کنم هیچ چیز از دست ندادم و در عوض زمانی های زیادِ فعالی رو به دست آوردم

منفی سینزده

همه ی ما فکر می کنیم محدودیت هایی داریم، بیشتر این محدودیتها زائیده ی ذهنمون هست، بیشتر اوقات قصد انجام کاری داریم ولی این ذهنه که پاش رو میذاره وسط قضیه و ما رو از انجام آن پشیمان می کنه، در واقع اب منفی بافی سنگ جلوی پامون میذاره، سخته خودمون باشیم.
اگر دوست داریم به کسی زنگ بزنیم ولی ذهنمون دلیل منطقی براش نداره، به اون دوست زنگ بزنیم.
اگر دوست داریم کاری انجام بدیم ولی ذهن میگه با رنگ جماعت فرق داره، اون کار رو انجام بدیم

از فرصت های هر روزمون استفاده کنیم، سعی کنیم در هر لحظه بهترین کار رو انجام بدیم به تعویق نیندازیم، زندگی آنقدر ناپایدار و غیرقابل پیش بینی هست  که حسرت اون کاره انجام نداده رو بر دلمون بذاره، شاید فردایی نباشه، امروز رو بهترین باش و در حال زندگی کن!

منفی چهارده

وقتی دوش می گیری، ذهن و بدنِ خسته ات آزاد میشن، در این مواقع اصلا کاری انجام نمیدی و ایده هایی، فکرایی به ذهنت می رسه، اون ها رو دنبال کن، فکرایی که در زمان کار نکردن به ذهن آدم می رسه می تونه شرنوشت ساز باشه، همونطور که خوردن یه سیب توی سَرَّه نیوتون الهام بخش قانون جاذبه شد و مثال های دیگر، تو هم أوقاتی را برای آزاد بودن بگذار، در دسترس ترینش یه دوش أب سرد و یه قلم و کاغذ.

تیپ شخصیتی من

مثل هر روز Inoreader رو باز کردم تا نوشته های دوستانم رو ببینم، به نوشته ی پریسا حسینی با عنوان متعهد بودن معجزه می کند رسیدم، در ابتدای متنش تیپ شخصیتی خودش رو نوشته بود، روی تیپ شخصیتی کلیک کردم و وارد سایت شدم، نهایتش ترغیب شدم تست mbti رو انجام بدم، نتیجه این شد که تیپ شخصیتی INFP دارم، چقدر نزدیک به واقعیتِ باید بشینم فکر کنم.

فعلا فکر کنید با آدمی با این تیپ شخصیت رو به رو هستین، کشفیات جدید در مورد شخصیتم رو حتما اینجا میذارم😁. 

 

پینوشت: به نظرم پاسخ هایی که به این تست دادم زیاد دقیق نبود، بهتره یه وقت دیگه دوباره این تست رو انجام بدم تا به نتیجه ای نزدیک به واقعیت برسم.

تکرار روزانه مرگ و زندگی 

امروز برایش از آن روز ها بود

ظهر خوابید، نه اینکه ظهر نمی خوابد ولی امروز فرق می کرد، پشت میز بود،  لحظه ی بعد روی زمین، رو به سقف، خیره به پنکه نه حس خوابیدن داشت و نه حال بلند شدن، مغزش فکر می کرد، بدن خسته، رو به سقف مثل نوار قلب بیماری که ایست قلبی کرده است نوار ذهن خدآگاهش هم خطی صاف شد و رفت آن دنیا، چندی بعد دوباره به دنیا آمد، اما دیگر خسته نبود، بلند شد و به زندگی ادامه داد

یادش رفته بود، شکر کند که دوباره به دنیا أمده است!

تکرار روزانه مرگ و زندگی! 

تکرار تکرار تکرار ارزش نسبی دارد 

جایی خوب و جایی دیگر بد

ولی عادی شدن اتفاقات هیجان انگیز بد است، باید در این سرعت زندگی لحظه ای به ایستیم و فکر کنیم که زندگی هیجان انگیز است 

هر خوابی مرگ است و هر بیدار شدنی به دنیا آمدن ولی حیف که ما در این دنیای وانفسا برایمان این هیجان بزرگ، عادی می شود

هر نفس که می رود ممد حیات است

 و

 چون بر می آید مفرح ذات

کوزه و کوزه گر 

پیشنوشت: تصویر فوق مربوط به فایل دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی است استاد بزرگ من که خیلی از ایشون در این چند سال یاد گرفتم . و این یادگیری من به قول خودشون می تونه یه مثال از تجربه ی جهان های موازی باشه.

اصل مطلب:
بیایین در مورد هر چیزی که می خونیم یا می شنویم یکم فکر کنیم و سعی کنیم براش مصداق از زندگیمون بیاریم
أصلا میشه براش مصداق پیدا کرد یا نه ؟
برأی همین میگن ماکسیمم انرژی رو برأی برنامه ریزی و شروع کار بذار بقیش خیلی راحت انجام میشه!
قبل از برنامه ریزی مهم هدفه
بدون هدف برنامه ریزی فایده ای نداره
أهداف هم باید همسو باشن و متضاد هم نباشن
مثلا من می خوام توی زندگیم پیشرفت کنم
در کنارش یه هدف دیگه هم دارم که توی زندگیم آرامش داشته باشم آرامش و پیشرفت در تضاد هم هستن
چون برأی پیشرفت لازمه زحمت بکشی، وقتی همه خوابن تلاش کنی از زمانت استفاده کنی به خودت فشار بیاری تو موقعیت های سخت قرار بگیری شکست بخوری و …. که با آرامش و راحتی در یک جا جمع نمیشه!

ما در یک لحظه نمیتوانیم هم کوزه گر باشیم و هم کوزه به دست باید بین این دو انتخاب کنیم.

پرش افکار

رفتم اشپزخونه، گفتم چایی خوبه، کتری رو گذاشتم قل شه، گفتم ده دقه دیگه میام، اومدم تو اتاق نشستم تلگرام، بعد همینجوری رفتم از اتاق بیرون، ای وأی کتری داره قل قل می کنه، خاموشش کردم، منکه فلاسک رو نیاوردم اومدم برم تو اتاق فلاسک بیارم، گفتم بذار جلو اینه موها رو درست کنم، جلو اینه گفتم این چه وضعیه بریم دوش بگیریم، نزدیک حموم ییهو یادم اومد که کبوترها تو حیاط آب و غذا ندارن، رفتم تو حیاط باغچه و گلها رو کامل آب دادم، اومدم تو خونه نشستم پشت میز درس بخونم!

یه لحظه پرسیدم می خواستم چیکار کنم؟؟؟

همه چیز از جلو چشام رد شد 

فعلا یه سکته مغزی زدم 

سلول های خاکستری مغزم إعلام جدایی طلبی کردن میگن دیگه جای ما اینجا نیست می خوان بین بقیه سلول ها همه پرسی برگزار کنند یا جای ماست یا جای این ادم 

الانم دارم با لوب فرونتال مغزم مذاکره می کنم مهارش رو بر نداره، میگم بهت گلوکز نمیدما!

برداشت گفت: هیچوقت مغز یه إیرانی رو تهدید نکن!

 حالا که مههارمو برداشتم آب روت رفت میفهمی 😑

داستانک 

بوخدالک

حالم خوب نبود، خواستمکه کمی پیاده روی کنم، آخه می دونی با پیاده روی حالم خوب میشه، بعضی وقت ها موسیقی میذارم و به هیچعی فکر می کنم، در را بستم، نور نارنجی آفتاب توی چشمم می خورد، راه می رفتم که یه نفر را دیدم که در پیاده روی سمت چپ خیابان در حالِ حرکت است، حس ام گفت آشناست، جا خوردم، بوخدالک بود، از همان دوران نوزادیش سمت چپ رو دوست داشت، از سمتِ چپ راه می رفت با دست چپ غذا می خورد، به هِم چپ چپ نگاه می کرد، چپِه هم جوابمو نمی داد، کلا با هرچی که با “چپ” ارتباط داشت رابطه ی خوبی داشت؛ نزدیک هم شدیم، سلام کردم، چپه جوابمو داد، چطوری بوخدالک؟ یک ماهه که ندیدمت، سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد، با اینکه با شروع تابستون و به دلیل امتحانم بوخدالک رو ندیده بودم، خیلی تغییر کرده بود، چهرش عوض شده بود، بوی بدی شبیه سیگار می داد، سیگار کشیدی بوخدالک؟! آخه چرا؟
از وقتی دوستام رفتن فکری شدم، زندگی سختِ، درس سختِ، رشته سخته، تو ای که اینجا خونتِ زندگی خوبی داری حالِ منو درک نمی کنی!
فقط یک ماه باهات نبودم معتاد شدی؟
یه نخ سیگار درآورد؛ نمی کشی؟
خنده ای زد و گفت، مَنی که ترم پایینی ها رو به خاطر سیگار کشیدن مسخره می کردم، دیدی سیگاری شدم!
هیچکس رو مسخره نکن!

لحظه نگار: آقای کتابخوان

چند وقت قبل با ابوالفضل تهران بودیم، دور میدان انقلاب کتاب فروشی سوره مهر بود، خیلی بزرگ، زیبا، طراحی جالب و دارای کتاب های متنوع؛ در این بین چشمِ مان به  مجسمه های کوچکی (مثل مجسمه ی این لحظه نگار) افتاد، خوشِمان آمد، چون راه رفتنی زیاد داشتیم نخریدیم.

چند روزِ قبل با ابوالفضل رفتیم کافه تا چای ای بزنیم به بدن و صحبت کنیم
ابوالفضل یک جعبه روی میز گذاشت؛
این از منِ؟
آره، بازش کن!
بازکردم و این آقای کتابخوان از جعبه خارج شد!
هدیه ی خوبی بود، خوشِمان آمد 🙂

 

نوشته های قدیمی تر نوشته های جدیدیتر