پیشنوشت: متن پراکنده است، حرف خاصی نزدم و صرفا برای به روز نگه داشتن وبلاگ این کلمات رو ردیف کردم 🙂

بعد از مدت ها وقت شد و تصمیم گرفتم که یکی از مطالب نصف نیمه ی وبلاگ رو تکمیل و منتشر کنم، لیست درفت ها رو بالا پایین کردم دیدم که تکمیل هر کدوم نیاز به زمان زیادی داره، در نتیجه تصمیم گرفتم که یه گزارش کوتاهی از اتفاقات مختلفی که در این چند ماه اخیر برایم رخ داد رو بنویسم که مطلبی نوشته باشم و هم این وبلاگ بالاخره آپدیت بشه!

بهمن سال گذشته بعد از ۷ سال فارغ التحصیل شدم (حس خوشحالی)، حالا سر فرصت در موردش زیاد می نویسم، بعد از آن کارهای نظام پزشکی رو انجام دادم و خیلی سریع شماره نظام پزشکی خودم رو گرفتم و به صورت موقت رفتم سرکار؛ کار کردن هم خودش قصه ی مفصلی داره، پر از چالش، نگرانی و تجربه که حتما مفصلا در موردش خواهم نوشت ( همه رو دارم آینده ادرس میدم )، در این میان باید برای سربازی هم اقدام می کردم که خودش قوز بالا قوز بود، کارهای اولیه رو انجام دادم و الان که در خدمت شما هستم یک هفته ی دیگر قرار است که به خدمت مقدس سربازی اعزام شوم ( غم یا شادی ) در مورد سربازی هم در آینده می نویسم، ولی حرف اصلی ای که می خوام بزنم:

در لحظه لحظه ی زندگی ما داریم تصمیم میگیریم، گاهی ناخودآگاه و گاهی آگاه، زمانی تصمیم ما در مسیرزندگیمان تاثیر زیادی ندارد ولی زمانی فرامی رسد که تصمیم سرنوشت ساز است و روند زندگی در چند سال آینده و شرایط زندگی شما را تغییر می دهد، تا زمانی که دانشجو بودیم مسیر زندگی مشخص بود و حق انتخاب زیادی نداشتیم ولی وقتی که فارغ التحصیل میشیم شرایط کاملا فرق می کنه، ناگهان در معرض چالش های مختلفی قرار میگیریم که باید تصمیم بگیریم و این تصمیم ها هرکدام هزینه ها و سود های خاص خودشون رو دارند، الان من در این برهه زمانی قرار گرفتم با چندین چالش که باید برای هر کدومشون تصمیمی جدا بگیرم، اصلا باید بشینم و دوباره هدف گذاری کنم من چی می خوام؟ اصلا اون چیزی که می خوام واقعا می خوامش یا اینکه من دارم خواسته های دیگران رو برای خودم می خوام، دارم راه دیگران رو میرم بدون هرگونه تفکر نسبت به نتیجه ی آن!

در کل بگم دوران پرفراز و نشیبی هست و مثل این می مونه که بعد از فارغ التحصیلی تو رو انداختن وسط یه دریا و تو باید دست و پا بزنی