این کتاب رمانی کوتاهِ که در سال ۱۳۸۳ نوشته شده و تا الان به سی و یک چاپ رسیده، خیلی خلاصه بگم چندین داستان در این رمان همزمان با هم پیش می‌ره که نقطه‌ی اشتراکشون ساختمانی هست که داخلش زندگی می کنند. روایتی از زندگی های مختلف با دغدغه های هر کدام. همان آدم های که همین الان هم دور و بر ما به شیوه ای خاص در این دنیا زندگی می کنند.
حرف اصلی آن هم این حدیث امام علی در صفت دنیا است: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوانِ خوکی در دستِ جذامی.»

جملاتی از کتاب رو که هایلایت کردم در ادامه می‌نویسم:


دانیال توی آپارتمان می چرخید و زیر لب آهسته با خودش حرف می زد؛ فرض اول، مرگی در کار نیست. اگه مرگ نباشه، آدم ها از بزرگترین خطر و بزرگترین تهدید هستی نجات پیدا می کنند. آدم ها برای چی از مریضی می ترسند؟ برای این که بیکاری همسایه دیوار به دیوار مرگه. برای چی از تصادف با ماشین می ترسند؟ برای اینکه در تصادف احتمال مرگ زیاده. برای چی از قبرستون و مرده می ترسند؟ برای اینکه قبرستون یعنی خونه ی مرگ.
واسه چی از جنگ واهمه دارند؟ برای اینکه جنگ ها اون ها رو یه راست می بره به جایی که اسمش مرگه.
.
.
.
.
فرض دوم: زنی در کار نباشه.
اگه زنی در کار نباشه، عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و مجنون و فرهاد و بقیه ی عشاق عالم باید بروند بمیرند. اگه روزی زن ها بخواند از اینجا برند، تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند.
اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟
رو به آشپز خانه فریاد کشید: بیا گوش کن که واسه تو خیلی خوبه.
اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و‌ برند. بهت قول میدم که هرچی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه رو با خودشون می برند. دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه؛ نصف حلال نصف حرام. زن نصفه ی حلال دنیاست. هرچی گندکاری و کثافت کاری هست توی مردهاست. هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاریخ رو بخونه تلویزیون و تماشا کنه.