روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: بهمن ۱۳۹۷

حال ما خیلی خراب است

اتفاقات بد و ناراحات کننده پشت سر هم رخ می دهند و ما فکر می کنیم که ایا می شود اتفاق بدتری هم رخ دهد که ناگهان خبر دیگری میرسد

کشیک نبودم، ولی برای پیگیری مراسم کارهای جشن فارغ التحصیلی که دقیقا ۵ روز بعد بود، اومدم بیمارستان، دم در پاویون منتظر بودم که از بچه ها وسیله ها رو تحویل بگیرم، که یکی اومد دم در دیدم حالش اصلا خوب نیست، پرسیدم حالت خوبه؟
ماتش زده بود!
چی شده؟
افسانه رجبی سال بالایی، پارسال فارغ التحصیل شده بود، یک ساعت قبل فوت شده!!!
یک لحظه غم های عالم اومد توی وجودم! انقدر حالم بد شد که از همونجا برگشتم!
بخش زنان رفتم که آبی به سر و صورتم بزنم؛ رزیدنت ارشد زنان با حالت سرگشتگی از اتاقش اومد بیرون بچه ها برای افسانه چه اتفاقی افتاده؟ عکس افسانه رو بهم نشون بدین، زد زیر گریه، می گفت این زندگی چقدر مزخرف شده، چقدر خوب بود، بعد از این همه سال تازه می خواست زندگی کنه، آرزو داشت، ای خداااا
نگاه میکردی همه ی پرستارهایی که افسانه رو می شناختن زدن زیر گریه!
غمی بزرگ همه ی ما رو فرا گرفته بود، به طوری که وقتی حرف از افسانه پیش می اومد کسی نمی تونست جلوی گریه اش رو نگه داره، به خصوص هم اتاقی ها و هم خوابگاهی های سابقش.
بیمارستان توی هر بخشی که میرفتی هر کی افسانه رو می شناخت ناراحت بود
همه از خوبی هاش می گفتن، ولی حیف…
سخته آدم خبر فوت دوست و همکارش رو بشنوه، ولی اون شب به یکی از دوستانش از همه ی مابیشتر سخت گذشت، یکی از همکلاسی های سابقش پزشک اورژانسی بود که افسانه رو به آنجا منتقل کردند؛ خیلی سخته آمبولانس مریض تصادفی بیاره و تو بری بالای سر مریض و ببینی که روی تخت دوست و هم کلاسی ۷ ساله ات غرق در خون دراز کشیده!!
دقیقا پارسال همین موقع ها بود قبل از جشن فارغ التحصیلی بچه های ورودی ۸۹ کریم از میان ما پرکشید و رفت و امسال دمِ مراسم فارغ التحصیلی ما خبر فوت یکی از بهترین دوستان و همکارانمون رو باید بشنویم

این چه تقدیری است برای کسیکه ۷ سال درس خونده و تازه قصد شروع زندگی خود را داره؟!
سال بعد کی از بین ما پر می کشه؟!
این حجم از اتفاقات ناراحت کننده غیرقابل تحمله!

پی نوشت: برای شادی روحش صلواتی بفرستید.

پیام تسلیت وزیر بهداشت

حال ما خوب است، آیا باور می کنی

پیشنوشت: این متن پراکنده است؛ اگر کار مهمی ندارید بخوانید

خاطره ی تلخ:

اواخر دوران انترنی هستم، حال همه ی ما خوب است اما تو هم باور مکن و هم باور بکن؛ هم خوب است هم بد، چند روزی خوشحال و چند روزی ناراحت مثل دیشب، تازه از کشیک های پشت سر هم خلاص شده بودم، چندین کار جشن فارغ التحصیلی عقب مانده بود، رفتم خوابگاه تا کارت دعوت را جشن را طراحی کنم، اما از فرط خستگی بر روی اولین سطح صاف خوابیدم، از گرسنگی بیدار شدم، بچه ها گفتن ددی کافی میکس می خوری؟ اره می خورم، تلفنم زنگ خورد، زهرا بود، صداش گرفته بود؛ مثل اون هایی که گریه کردن، بغضی هم داشت،  از تاسوکی تا زابل چند ساعته؟! چی میگی؟ میگم از تاسوکی یه آمبولانس بخواد بیاد زابل چقدر طول میکشه؟! فکر کنم ۳۰ تا ۴۵ دقیقه! چی شده؟ خانم فلانی پرستار اطفال امروز داشته میرفته یزد برای IVF میگن تو جاده تصادف کرده، الان بهمون خبر دادن، من و رزیدنت اطفال دم در اورژانسیم! میگن فوت شده! آب سردی بود که روی بدنم ریخت! امروز صبح داخل بخش دیدمش پر انرژی و شاد! از دور دیدمش دستی براش تکون دادم و احوال پرسی گرمی کردیم، تنها پرستاری بود که از روز اول بخش اطفال با بقیه فرق داشت، توی کشیک ها خیلی شوخی می کرد، باهم دیگه کَل کل داشتیم، سره یکی از همین کل کل ها هم ساعت ۳ صبح وقتی که توی اتاق سرپرستار بخش پشت لپ تاپ حین درست کردن پاورپوینت مورنینگ خوابم برده بود، ازم عکس گرفت و به بقیه نشون داد، خاطرم هست که توی یکی از کشیک ها به یاد خدابیامرز کریم افتادیم، وقتی عکسش رو دید خیلی ناراحت شد و گفت بنده ی خدا چه زحمتی کشید و آخر هم …

– سریع بیمارستان رفتم، جلوی در اورژانس زهرا و رزیدنت نشسته بودن، گریه می کردن، در حال ورود به اورژانس بودم که یکی از دوستان قدیمی را دیدم، خیلی نگران بود پرسید از تصادفی که نزدیک تاسوکیشده خبر داری، یک طرف تصادف خاله ام بوده!
وارد اورژانس شدم، خیلی شلوغ بود، طرف سیستم رفتم تا ببینم آمبولانس کجاست و چند دقیقه ی دیگر می رسد! آمبولانس نیم ساعت دیگر میرسد!
همان حین یاسین رو دیدم پدربزرگش رو با کاهش سطح هوشیاری آورده بودند و انتوبه شده بود، ادم ریه و نارسایی قلب، متخصص قلب تماس گرفتم چنتا اوردر گرفتم!
گفتند تصادفی ها رو آوردن، بغض گلو رو گرفت، به آمبولانس رسیدم به دنبال ردی از پرستارمون بودم به امید اینکه یک درصد خبر فوتش دروغ باشه، پرستار ما اونجا نبود، راننده ی آمبولانس گفت فوتی ها رو مستقیم به سرخانه می برند؛ رفتیم آنجا و دیدیم گریه کردیم و …

تا ساعت ۱ شب هم بالا سر پدربزرگ دوستم بودم، وضعیتش بدتر شد و صبح مطلع شدم که فوت شدند.

روز بعد در مراسم تشییع جنازه پدربزرگ دوستم بودم، که ناگهان حال پدرش بد شد و سریع به اورژانس بردندش، یکی دو ساعت بعد هم من رسیدم بیمارستان، اتفاق بدی افتاده بود، خونریزی مغزی (SAH)! چقدر سخته!؟

یکی دو روز هم درگیره پدر دوستم بودیم که د نهایت تونستیم برای آنژیوگرافی به مشهد منتقلش کنیم.

حال ما خوب است اما باور مکن/بکن

پی نوشت: تصویر پس مربوط به NICU محل زندگی این روزهای من است.