روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: خرداد ۱۳۹۷

عذاب یک خبر

اینترن در حالی که از درب بخش مراقبت های ویژه خار
نقطه ی پایان:
تمام تلاشمون رو انجام دادیم، ولی متاسفانه بیمارتون فوت شد! خدا بهتون صبر بده.
یک ساعت قبل:
از icu خارج شدم، همراهیان بیمار رو صدا زدم، گفتم بیمارتون وضعیتش خیلی وخیمه، تا الان با دارو بیمار شما رو نگداشتنی، تمام تلاشمون رو داریم انجام میدیم، دعا کنید!
بچه ها(پرستارها) به پسرش گفتم بیاد با پدرش خداحافظی کنه! و برای آخرین بار پدرش رو دید…
دو ساعت قبل:
اطلاع دادند بیمار icuوضعیتش بدتر شده، بیا ببینش! قبل از اینکه وارد icu بشم همراهیان بیمار اومدن جلو و گفتن وضعیتش چطوره؟ پلاکتش چنده؟ بهش پلاکت زدید؟ بهشون گفتم وضعیت بیمارتون خوب نیست! دعا کنید! داریم تمام تلاشمون رو انجام میدیم، امیدمون به خداست.
۶ ساعت قبل:
کشیک بودم، رفتم سرکشی icuها، بیماری داشتم مورد کانسر خون که بیمار خودم بود و در این سه هفته خیلی براش زحمت کشیدیم، شب و روزهایی که در به در درگیره پیدا کردن فرآورده خونی +B براش بودیم، به سختی تونستیم پلاکتش رو به حد قابل قبول برای عمل اسپلنکتومی(برداشتن طحال) برسونیم، چون دچار راپچر خود به خودی طحال شده بود و کاندید عمل جراحی بود، بعد از عمل چقدر  استرس کشیدیم تا پلاکت های بیمار از زاهدان رسید چقدر با همراهیانش صحبت کردم، پسر بزرگش می گفت بابا بزرگ خاندانه و امید همه ی ما به وجودش هست.
قبل از اینکه وارد icu بشم، دکتر تماس گرفت:
– فلانی ببین امروز کشیکی ؟!
بله خانم دکتر
-حال مریض icuخوب نیست، وضعیتش رو هر یک ساعت به من اطلاع بده با وضعیت امروزش شاید امروز یا فردا بره!
یه استرس بهم وارد شد، رفتم داخل پرسیدم:
بچه ها چطوره حال مریض من؟
– ببین وضعیتش خوب نیست، روی بانده پروازه! با این وضعیتش امروز ظهر، عصر یا شب دیگه اینجا نیست!
این نباید بمیره!
– پیگیر جواب بیوپسی مغز استخوان بیمار شدم، با اساتید تماس گرفتم، مشخص شد که بیمار مورد کانسر cml تایپ ۵ که بهش vampire میگن هست٬ فشارهای بیمار با وجود دریافت های دوز داروهای افزایش دهنده ی فشار خون  در حال افت بود.
دو ساعت قبل
-آقای دکتر خودتو آماده کن امروز احتمالا باید خبره فوت مریض رو به همراهی هاش بدی؟!
چرا من؟!
چجوری به خانواده ی بیمار این خبر بد رو بدم؟
چی بهشون بگم؟
در شرایط سخت و پر استرسی قرار گرفته بودم، سخت بود، آیا شما هم در چنین موقعیتی تاکنون قرار گرفته اید؟
در صورت پاسخ مثبت چگونه خبر بد را منتقل کردید؟

یک هدیه، دیوان اشعار رهی معیری

پیشنوشت: این متن رو اواخر سال قبل نوشتم، دیگه الان داره منتشر میشه، به خوبی خودتون عفو کنید 😉

استاد گرام برای جشن فارغ التحصیلی دانشجویان تصمیم گرفته بود هدیه ای به رسم یادگاری برای آن ها تهیه کند،  از استاد پرسیدم چه هدیه ای مد نظر شماست، گفت: دیوان اشعار رهی معیری، یکی از شاعرهایی است که خیلی اشعارش را دوست دارم، این ورودی ۸۹ بسیار خوب بودند و می خواهم یادگاری بهشان بدهم. کتاب فروشی های شهر را گشتم کتاب پیدا نشد، همان روز برای تولد صمیمی ترین دوستم ( بدون اغراق) زاهدان دعوت شدم، در پست قبل عکسش مشهود است (مجید) با خودم گفتم ازین بهتر که نمیشود، همانجا پیگیر خرید کتاب می شوم، وقتی رسیدم کمی پرس و جو کردم که به کتاب فروشی حافظ رسیدم، از قضا پاتوق کتاب خودمان هنوز افتتاح نشده بود، کتاب فروشی حافظ رفتم، دیوان رهی معیری را داشت به تعداد ۳۵ جلد سفارش دادم، خدایی خوب بهم تخفیف داد حدود ۲۰۰ هزار تومان دمش گرم ، البته سفارش شده هم بودم 😉

برای بسته بندی کتاب مانده بودم چه کنم، طرحی درون ذهنم بود ، حالا مردی این طرح را از جهان خیال به جهان واقع وارد کن به دوستم زنگ زدم، در خصوص گالری و کادو و اینجور چیزا واسه خودش حرفی برای گفتن دارد، چند آدرس و پیشنهاد از او گرفتم (حق مشاوره هم از من گرفت 🙁 )
اول می خواستم ساک دستی کاغذی بگیرم ، بعد جعبه می خواستم بگیرم آخرش رسیدم به ایده ی اولیه توی ذهنم، با کاغذ کاهی کادو کنم و با نخ کنفی بسته بندی کنم یه پاپیون بزنم وسط آن، از کتاب فروشی یک جلد دیوان رهی معیری را هم گرفته بودم که همانجا امتحان کنم، ازین مغازه به اون مغازه، دنبال نخ کنفی، چندجا پیدا کردم ولی گفتم کمی بگردم، در همین گیر و دار بودم که وارد یک مغازه شدم اولش فکر کردم خیلی کوچیکِ و اینکه سوپر مارکته چون دم دربش چیپس و بیسکوییت و نوشیدنی داشت، جلوتر که رفتم یکهو جا خوردم، این راهروی ورودی بود و اون پشت یک سالن بزرگ پر از وسیله!
‌از خانم فروشنده پرسیدم نخ کنف کجاست بهم نشون داد داشتم بین نخ ها را نگاه می کردم و در ذهنم همینجوری تخیلات می چرخید که این چجوری میشه اون چجوری میشه که یه نخ پیدا کردم سفید قرمز کنف خوشم امد، همین لحظه اقای فروشنده ی ما هم امد گفتم ازین نخ کنفی ها می خوام گفت برای چی؟ برای بسته بندی کتاب و برایش توضیح دادم که می خوام چیکار کنم، دیوان رهی معیری رو هم در آوردم گفتم یه امتحان بزن ببین چطور میشه، تا دیوان رهی رو دید مثل اینکه دوست قدیمی خودش را دیده بود، شادی وصف ناپذیری وجودش را فرا گرفت، ازم پرسید این دیوان کاملش نیست! و اینکه دیوان کاملش بیشتر است، شروع کرد به تعریف از رهی و اینکه چقدر عاشقانه دوستش دارد و معتقده یکی از بهترین شاعران معاصر ماست و گفت شعری که بر روی سنگ قبرش هم نوشته بسیار زیباست:

الا ای رهگذر، کز راه یاری
قدم بر تربت ما می‌گذاری
در اینجا، شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه‌ ی این خاک خفته است
فرو خفته چو گل، با سینه‌ی چاک
فروزان آتشی، در سینه‌ ی خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب‌ها، شمع بزم افروز بودیم
که از روشن‌دلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز‌جان دردناکی
بر‌افکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز‌سوز سینه، با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن

با هم صحبت کردیم ازم پرسید که دلیل این کارچیه بهش توضیح دادم که استادم دیوان رهی معیری را می خواهد به دانشجویانش برای فارغ التحصیلی هدیه بدهد، چقدر خوشحال شد و گفت حتما استادت خیلی اهل ادبیات است، استاد ادبیات است؟! گفتم نه! پزشک است فوق تخصص گوارش و کبد کودکان، ایندفعه چشمانش برقی زد و گفت شیفته ی استادت شدم، کسی که پزشک باشد و رهی معیری را بشناسد را حتما باید دید، گفتم استادم سه تار هم می زند، آواز هم می خواند ، شاگرد اساتید بزرگ آواز هم بوده، باید ببینمش، آدرس بده، شماره تلفنش را گرفتم و گفتم هر وقت آمدید طرف ما تماس بگیر که برویم استادمان را ببینیم.

برایم کاغذ کادو هم پیدا کرد و هرچی می خواستم و می خواست را بهم داد، خلاصه سنگ تمام گذاشت به قول خودش تو امروز باید به من می رسیدی، کمی با هم صحبت کردیم و بعد از او خدا حافظی کردم.
این اتفاق تجربه ای شیرین بود با کلی حس خوب.

 ما هنگام گره زدن دیوان شعر، کتاب ها بردم که دوستم گره (پاپیون) بزند، کشف کردم که خودم بهتر از همه می توانم گره (پاپیون) بزنم!

 

این هم کادوپیچ دیوان شعر

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره 🙂