روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: آذر ۱۳۹۶

میانه ی میدان

پیشنوشت: این متن رو در بین کشیک طب اورژانس الان که حدودا ساعت ۴ صبحه مینویسم.
امروز برنامه ی منظمی برای بعد از ظهرم تنظیم کرده بودم، تا حدود ساعت ۲.۳۰ بگی نگی خوب پیش رفت، حدود ساعت ۲.۴۵ یکی از دوستام زنگ زد که علیرضا کجایی چرا نمیایی اورژانس؟!
چی من؟ منکه کشیک نیستم، چنان با قاطعیت گفتم که بنده خدا خودش شک کرد، گفتم بذار برنامه رو ببینم، نگاه کردم از بد روزگار من کشیک بودم 😑
گفتم میام.
وقتی آشپز برنامه ی کشیک ها ۶ نفر باشن همین میشه که یادت می‌ره کی کشیکی! هر جوری بود سریع رفتم خونه وسایل رو برداشتم خودمو رسوندم اورژانس.
ساعت ۳ وارد اورژانس شدم ساعت ۱۰:۳۰ شب تونستم فقط یه ده دقیقه بشینم روی صندلی.
یکی از شلوغ تریم روزهای اورژانس بود همه جور مریض هم داشتیم از مولتیپل تروما که اینجا روتینه تا CVA (سکته مغزی) و inf Mi .
با توجه به اینکه اینجا خط اول و به قولی همه کاره از اوردر گذاشتن تا پیگیری بیمار با اینترنه بار زیادی بر دوش اینترن هست.
یکی از ویژگی های خوب اینجا این هست که اگر دنبال یادگیری باشی به بهترین نحو می تونی کاملا کاربردی مدیریت بیمار رو یاد بگیری به قولی learning by doing .

یکی از جراح هایی که الان تهران فوق برست می خونه تعریف میکرد وقتی که رزیدنت سال اول جراحی دانشگاه زاهدان بوده ساعت ۱ شب بهش اینترن زنگ میزنه که دکتر یه مریض اومده با چاقو خوردگی زیر زیفویید، دکتر میگه که استرس منو گرفت منکه توی یزد اینجور مریضی رو ندیدم چیکار کنم، وقتی با هزار جور استرس رسیدم اورژانس اینترن گفت دکتر مریض منیج کردم الان استیبل شده!
دکتر می گفت که بچه ها آنقدر مریض دیدن که این جور موارد براشون عادیه و استرس ندارن.
اینجا هم چنین شرایطی هست به خصوص هنوز که بخش های ما دچار سیستم رزیدنتی نشده!
واقعا می تونی یاد بگیری اگر بخواهی.
به نظرم بهترین روش خودآموز در پزشکی case base study هست، در موردش بعداً می نویسم.
در کل به نظرم یک ماه برای بخش طب اورژانس خیلی کمه و باید حداقل این بخش ۲ ماه باشه.
تا همینجا کفایت می کنه بقیش رو بعداً می نویسم.
این بعداً نمی‌دونم کی هست 😀

مرگ ستاره ها


پیشنوشت: مدتی هست تصمیم دارم موسیقی هایی که از گوش دادن بهشون لذت می برم رو اینجا بذارم، بالاخره دست از اهمال کاری برداشتم این هم اولین هدیه موسیقایی من به شماست.

این پادکست موسیقی متن فیلم خیلی دور خیلی نزدیک به همراه دیالوگ های این فیلم هست بسیار زیباست در طی گوش دادن به این قطعه حس شادی و غم رو همزمان تجربه می کنیم، واقعا حس خوبی به آدم میده.

دیالوگ هاش بسیار زیبا و ممعناداره قابل توصیف نیست هم فیلم داستان زیبا و معناگرایی داره هم موسیقی فیلم بسیار زیباست. موسیقی متن این فیلم ساخته ی محمدرضا علیقلی است که برنده ی جایزه سیمرغ بلورین هم شده است.

آلبوم موسیقی متن فیلم خیلی دور و نزدیک از اینجا قابل خرید است.

بیشتر از این حرف نمی زنم گوش کنید و خوشحال میشم که حستون رو برام اینجا بنویسید.

 

عملگرایی یا حرافی

در قسمتی از کتاب در باب شهریار ماکیاولی در مورد این صحبت به میان آمده که قدرتمند بودن با حرف نیست بلکه باید با عمل آن را نشان داد.

از نظر ماکیاولی رهبران با عمل کردن به یکدیگر پیام می دهند نه با حرف. برعکس مدیران در حال حاضر قبل از انجام هر کار در مورد چرایی و ویژگی های آن صحبت می کنند.

براساس نظر ماکیاولی ما باید شجاعت انجام کار رو داشته باشیم و عواقب آن را به جان بخریم.

در جایی هم خوانده بودم وقتی کاری که شما می خواهید انجام دهید را به دیگران میگین ذهن فکر می کنه که شما انجامش دادین و شور و شوق برای انجام کار مورد نظر کاهش پیدا می کنه، از طرفی وقتی به دیگران میگیم که چه کاری قراره انجام بدیم انرژی های منفی آن ها به سمت ما روانه میشه و خود مانعی برای انجام تصمیم مان میشود

در پایان این فصل کتاب هم توصیه ای برای ما دارد:

به تغییر قابل توجهی فکر کنید که به شما و دیگران نشان می دهد توانسته اید به هدفی برسید. یادداشت یا ایمیل نفرستید-تغییر را ایجاد کنید. شهامت این را داشته باشید که بگذارید مردم هر چه می خواهند بگویند.

در بهشت ۵ نفر منتظر شما هستند

زمانی به مطالعه ی این کتاب علاقه مند شدم که متن امیرمحمد رو مورد معرفی این کتاب خوندم، داستان بسیار جالبی داره از همه جذاب تر نحوه ی روایتش هست که ساختار شکنی کرده از آخر داستان رو شروع کرده از مرگ نقش اول داستان.
به یاد فیلم زندگی عجیب بنجامین باتن افتادم.
داستان این کتاب پس از مرگ ادی با دو پا روایت میشه، یک پا اتفاقات بعد مرگ و دیدارش با ۵ نفری که در بهشت منتظرش هستند و پای دیگر اتفاقاتی که از موقع تولد برای ادی رخ داده، این نحوه داستان گویی به صورت غیر مستقیم داره میگه که مرگ هم نوعی تولده.
در زیر جملاتی از کتاب رو که دوست داشتم براتون می نویسم.

این داستان درباره ی مردی به نام ادی است و از پایان شروع می شود، از مرگ ادی در زیر افتاب. شاید شروع داستان از انتها عجیب به نظر برسد. اما هر پایانی آغازی هم هست. فقط آن لحظه این را نمی دانیم.


اگر می دانست مرگش نزدیک است، شاید جای دیگری می رفت. اما کاری را کرد که همه می کنند. کارهای روزانه اش را طوری انجام داد که انگار هنوز همه ی روزهای دنیا در راه است.
در هر زندگی، تصویری لحظه ای از عشق واقعی وجود دارد.


هیچ سرگذشتی به حال خود نمی ماند. گاهی داستان ها در جایی به هم می خورند و همدیگر را کاملا پوشش می دهند، مثل سنگ های کف رودخانه.


آدم ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را حس می کنند؟ آیا آن کلمات قطعا باید عاقلانه باشد؟
ادی یادش بود که در مراسم خاکسپاری ، عزاداران می گفتند«انگار می دانست قرار است بمیرد»
ادی هرگز اعتقادی به این موضوع نداشت. تا آنجا که می دانست، وقتی اجل آدم می رسد، می رسد. همین. شاید موقع رفتن یک حرف عاقلانه بزنی، ولی شاید هم خیلی ساده، یک حرف ابلهانه بزنی.
جهت اطلاع، آخرین کلمات اد، عقب بروید بود! خواهد بود


در بهشت ۵ نفر را ملاقات می کنی، هر کدام از ما بنا به دلایلی در زندگی تو بوده ایم. شاید آن موقع علتش را نفهمیده باشی، و بهشت برای همین است. برای درک زندگی تان روی زمین.

بزرگترین هدیه ای که خدا می تواند به تو بدهد این است: درک آنچه در زندگی ات گذشته. تا زندگی ات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی.


این که هیچ چیز تصادفی نیست. ما همه به هم وصل می. نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همانطور که نمی توانی نسیمی را از باد جدا کنی.


عدالت، زندگی و مرگ را تعیین نمی کند. اگر این طور بود هیچ آدم خوبی جوانمرگ نمی شد.


مرد آبی گفت: خاک سپاری من، به عزاداران نگاه کن. بعضی شأن حتی مرا خوب نمی شناختند، ولی آمده بودند. چرا؟ هرگز پرسیده ای وقتی دیگران می گیرند چرا مردم جمع می شوند؟ چرا احساس می کنند باید این کار را بکنند؟
برای اینکه جان آدمیزاد در عمق وجودش می داند که همه ی زندگی ها همدیگر را قطع می کنند. این که مرگ فقط یکی را نمی برد، وقتی مرگ کسی را می برد ,شخص دیگری را نمی برد. در فاصله ی کوتاه بین برده شدن و برده نشدن، زندگی خیلی ها عوض می شود.


می گویی باید تو به جای من می مردی. ولی در طول زندگی ام روی زمین، انسان هایی هم به جای من مرده آمد. هر روز این اتفاق می افتد. وقتی صاعقه یک دقیقه بعد از تو می زند، یا هواپیمایی سقوط می کند که ممکن بود تو در آن باشی‌ وقتی همکارت مریض می شود و تو نمی شوی. فکر می کنیم این چیزها تصادفی است. ولی برای همه شان تعادل وجود دارد. یکی می پژمرد؛ دیگری رشد می کند و نمو می کند. تولد و مرگ بخشی از یکی کل است.


مرد آبی جواب نداد. ادی ماند: پس مرگم، درست مثل زندگی ام هدر رفت.
مرد آبی گفت: هیچ عمری هدر نمی رود، تنها زمانی که هدر می دهیم، زمانی است که فکر می کنیم تنهاییم.


قرن ها بشر شجاعت را با برداشتن سلاح و بزدلی را با زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است.


این فکر توست که تورا می کشد.


آدم در یک جنگ بزرگ، دنبال چیزی کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند. وقتی آن را پیدا کرد، نگهش می دارد.


مردن پایان همه چیز نیست. ما فکر می کنیم هست. ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد، فقط شروع است. کاپیتان گفت: فکر می کنم مثل ماجرای آدم و حوا در کتاب مقدس باشد. مثل شب اول آدم در زمین، وقتی دراز کشید تا بخوابد؟ فکر می کند همه چیز تمام شده، مگر نه؟ نمی داند خواب چیست. چشم هایش دارد بسته می شود و فکر می کنید دارد از این دنیا می رود. درست است؟ اما این طور نیست. صبح روز بعد بیدار می شود و دنیای جدید و تازه ای برای کشف دارد، ولی چیز دیگری هم دارد. دیروزش را دارد. کاپیتان لبخند زد: سرباز، به نظر من،برای همین است که به این جا می رسیم، بهشت همین است . آدم می تواند دیروز هایش را معنی کند.


مسأله همین است. گاهی وقتی چیز گرانبهایی را قربانی می کنی، واقعا آن را از دست نمی دهی. فقط آن را به کس دیگری می بخشی.


این را از من داشته باش. نگهداشتن خشم زهر است. آدم را از درون می خورد. فکر می کنیم نفرت سلاحی است که به شخص آزارنده ی ما حمله می کند ولی نفرت تیغ دو دم است. هر آسیبی که با آن برسانیم، به خودمان رسانده ایم.


پس نوشت: کتاب دیگری هم از این نویسنده خریده آن به اسم سه شنبه ها با موری که به زودی مطالعه می کنم.

شروع زندگی رو به سقفی سفید

در اورزانس نشستیم، اطلاع میدن که یک مریض سرویس جراحی خورده، با اینترن جراحی میریم که مریض رو ببینیم، قبلش پرونده بیمار رو نگاه می کنم، پسر ١٨ ساله، به دلیل سانحه ی رانندگی تروما به گردنش وارد شده، بالآی سر مریض حاضر میشیم، پسر جَوون با کلار گردنش فیکس شده، هوشیاره، معاینش می کنیم، هیچ گونه اثر جراحتی بر روی بدنش وجود نداره حتی یک خراش، در معاینه نورولوژیک اندام فوقانی و تحتانی رو نمی تونه حرکت بده، همراهی مریض بسیار نگران می پرسند مشکلش چیه؟ خوب میشه؟ چرا نمی تونه دست و پاش رو تکون بده؟
برای بیمار سی تی اسکن مغز و گرافی گردن، قفسه سینه و لگن و مشاوره جراح اعصاب درخواست میدیم
پس از حاضر شدن تصاویر رادیولوژی، دونه دونه تصاویر رو باز می کنیم لگن سالم، قفسه سینه سالم، مغز سالم، گرافی گردن رو که نگاه می کنیم اتفاق بدی افتاده یکی از مهره های گردن بیمار دچار شکستگی از چند ناحیه شده! جراح اعصاب از راه میرسه، بیمار رو معاینه می کنه، تصاویر رو نگاه می کنه خبر بدی می خواد بده متاسفانه بیمار کوادری پلژی شده، قطع نخاع!
آینده این پسر، آمال و ارزوهاش به خاطر یک لحظه سهل انگاری به راحتی دود شد و به چشم خودش و خانوادش رفت.
وقتی به زندگی روزهای آینده ی این جوان ناکام فکر می کنم، به رنجی که پدر و مادرش می کشند نه الان بلکه یک ماه بعد وقتی اقوام آشنایان همه می روند، وقتی که می بینند پسر جوونشون امید روزهای پیریشون روی تخت دراز کشیده و قادر به هیج گونه حرکتی نیست و باید تا پایان عمرشون پرستار فرزندشون باشند لرزه بر تنم می افته.
شروع زندگی نباتی رو به سقفی سفید