روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: مرداد ۱۳۹۶

تکرار روزانه مرگ و زندگی 

امروز برایش از آن روز ها بود

ظهر خوابید، نه اینکه ظهر نمی خوابد ولی امروز فرق می کرد، پشت میز بود،  لحظه ی بعد روی زمین، رو به سقف، خیره به پنکه نه حس خوابیدن داشت و نه حال بلند شدن، مغزش فکر می کرد، بدن خسته، رو به سقف مثل نوار قلب بیماری که ایست قلبی کرده است نوار ذهن خدآگاهش هم خطی صاف شد و رفت آن دنیا، چندی بعد دوباره به دنیا آمد، اما دیگر خسته نبود، بلند شد و به زندگی ادامه داد

یادش رفته بود، شکر کند که دوباره به دنیا أمده است!

تکرار روزانه مرگ و زندگی! 

تکرار تکرار تکرار ارزش نسبی دارد 

جایی خوب و جایی دیگر بد

ولی عادی شدن اتفاقات هیجان انگیز بد است، باید در این سرعت زندگی لحظه ای به ایستیم و فکر کنیم که زندگی هیجان انگیز است 

هر خوابی مرگ است و هر بیدار شدنی به دنیا آمدن ولی حیف که ما در این دنیای وانفسا برایمان این هیجان بزرگ، عادی می شود

هر نفس که می رود ممد حیات است

 و

 چون بر می آید مفرح ذات

کوزه و کوزه گر 

پیشنوشت: تصویر فوق مربوط به فایل دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی است استاد بزرگ من که خیلی از ایشون در این چند سال یاد گرفتم . و این یادگیری من به قول خودشون می تونه یه مثال از تجربه ی جهان های موازی باشه.

اصل مطلب:
بیایین در مورد هر چیزی که می خونیم یا می شنویم یکم فکر کنیم و سعی کنیم براش مصداق از زندگیمون بیاریم
أصلا میشه براش مصداق پیدا کرد یا نه ؟
برأی همین میگن ماکسیمم انرژی رو برأی برنامه ریزی و شروع کار بذار بقیش خیلی راحت انجام میشه!
قبل از برنامه ریزی مهم هدفه
بدون هدف برنامه ریزی فایده ای نداره
أهداف هم باید همسو باشن و متضاد هم نباشن
مثلا من می خوام توی زندگیم پیشرفت کنم
در کنارش یه هدف دیگه هم دارم که توی زندگیم آرامش داشته باشم آرامش و پیشرفت در تضاد هم هستن
چون برأی پیشرفت لازمه زحمت بکشی، وقتی همه خوابن تلاش کنی از زمانت استفاده کنی به خودت فشار بیاری تو موقعیت های سخت قرار بگیری شکست بخوری و …. که با آرامش و راحتی در یک جا جمع نمیشه!

ما در یک لحظه نمیتوانیم هم کوزه گر باشیم و هم کوزه به دست باید بین این دو انتخاب کنیم.

پرش افکار

رفتم اشپزخونه، گفتم چایی خوبه، کتری رو گذاشتم قل شه، گفتم ده دقه دیگه میام، اومدم تو اتاق نشستم تلگرام، بعد همینجوری رفتم از اتاق بیرون، ای وأی کتری داره قل قل می کنه، خاموشش کردم، منکه فلاسک رو نیاوردم اومدم برم تو اتاق فلاسک بیارم، گفتم بذار جلو اینه موها رو درست کنم، جلو اینه گفتم این چه وضعیه بریم دوش بگیریم، نزدیک حموم ییهو یادم اومد که کبوترها تو حیاط آب و غذا ندارن، رفتم تو حیاط باغچه و گلها رو کامل آب دادم، اومدم تو خونه نشستم پشت میز درس بخونم!

یه لحظه پرسیدم می خواستم چیکار کنم؟؟؟

همه چیز از جلو چشام رد شد 

فعلا یه سکته مغزی زدم 

سلول های خاکستری مغزم إعلام جدایی طلبی کردن میگن دیگه جای ما اینجا نیست می خوان بین بقیه سلول ها همه پرسی برگزار کنند یا جای ماست یا جای این ادم 

الانم دارم با لوب فرونتال مغزم مذاکره می کنم مهارش رو بر نداره، میگم بهت گلوکز نمیدما!

برداشت گفت: هیچوقت مغز یه إیرانی رو تهدید نکن!

 حالا که مههارمو برداشتم آب روت رفت میفهمی 😑

داستانک 

بوخدالک

حالم خوب نبود، خواستمکه کمی پیاده روی کنم، آخه می دونی با پیاده روی حالم خوب میشه، بعضی وقت ها موسیقی میذارم و به هیچعی فکر می کنم، در را بستم، نور نارنجی آفتاب توی چشمم می خورد، راه می رفتم که یه نفر را دیدم که در پیاده روی سمت چپ خیابان در حالِ حرکت است، حس ام گفت آشناست، جا خوردم، بوخدالک بود، از همان دوران نوزادیش سمت چپ رو دوست داشت، از سمتِ چپ راه می رفت با دست چپ غذا می خورد، به هِم چپ چپ نگاه می کرد، چپِه هم جوابمو نمی داد، کلا با هرچی که با “چپ” ارتباط داشت رابطه ی خوبی داشت؛ نزدیک هم شدیم، سلام کردم، چپه جوابمو داد، چطوری بوخدالک؟ یک ماهه که ندیدمت، سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد، با اینکه با شروع تابستون و به دلیل امتحانم بوخدالک رو ندیده بودم، خیلی تغییر کرده بود، چهرش عوض شده بود، بوی بدی شبیه سیگار می داد، سیگار کشیدی بوخدالک؟! آخه چرا؟
از وقتی دوستام رفتن فکری شدم، زندگی سختِ، درس سختِ، رشته سخته، تو ای که اینجا خونتِ زندگی خوبی داری حالِ منو درک نمی کنی!
فقط یک ماه باهات نبودم معتاد شدی؟
یه نخ سیگار درآورد؛ نمی کشی؟
خنده ای زد و گفت، مَنی که ترم پایینی ها رو به خاطر سیگار کشیدن مسخره می کردم، دیدی سیگاری شدم!
هیچکس رو مسخره نکن!

لحظه نگار: آقای کتابخوان

چند وقت قبل با ابوالفضل تهران بودیم، دور میدان انقلاب کتاب فروشی سوره مهر بود، خیلی بزرگ، زیبا، طراحی جالب و دارای کتاب های متنوع؛ در این بین چشمِ مان به  مجسمه های کوچکی (مثل مجسمه ی این لحظه نگار) افتاد، خوشِمان آمد، چون راه رفتنی زیاد داشتیم نخریدیم.

چند روزِ قبل با ابوالفضل رفتیم کافه تا چای ای بزنیم به بدن و صحبت کنیم
ابوالفضل یک جعبه روی میز گذاشت؛
این از منِ؟
آره، بازش کن!
بازکردم و این آقای کتابخوان از جعبه خارج شد!
هدیه ی خوبی بود، خوشِمان آمد 🙂

 

دوز بارگیری

فارماکولوژی می خوندم رسیدم به تعریف دوز بارگیری و دوز نگهدارنده دیدم چقدر جالب به زندگی قابل تعمیمه! دوز بارگیری و دوز نگهدارنده رو به صورت یک مثال توضیح میدم، فرض کنید می خواهیم به فردی داروی خواب آور بدیم به میزان دارویی که باعث شروع اثر خواب بشه دوز بارگیری گفته می شود و به میزان دارویی که باعث پایدار ماندن این اثر باید تجویز بشه دوز نگهدارنده می گویند، دوز نگهدارنده ی یک دارو خیلی کمتر از دوز بارگیری اون هست،

در فعالیت های روزانه ما هم چنین اتفاقی رخ می ده، به عنوان مثال یک هفته ی دیگر امتحانی دارم برای رسیدن به حداکثر کارایی در مطالعه این درس، به صورت فشرده امروز این درس را مطالعه می کنم(دوز بارگیری) هم تمرکز بیشتره هم همبستگی بیشتری بین مطالب به وجود میاد و این دوز بارگیری باعث میشه که در روز های بعد به زمان کمتری برای مرور این درس نیاز داشته باشم و هر روز با یک مرور ۱ تا ۲ساعته به تسلط بیشتری در درس برسم.

مثال دیگری که به ذهنم میرسه نوشتن مقاله هست، براساس تجربه های گذشته ی خودم، مقالاتی رو که به صورت فشرده از شب تا صبح نوشتم ۱۰۰ درصد چاپ شدند ولی برعکس وقتی مقاله ای رو به صورت پراکنده و روزانه طی یک هفته یا دو هفته می خواستم بنویسم به نتیجه ی مطلوب نمی رسید، دلیلش هم این بود که وقتی force بذاریم و ۸۰ درصد یک کار رو یکجا و به صورت فشرده انجام بدیم حس روانی خوبی بهمون القا میشه چون اون بیست درصد باقی ماند یک سری جزئیات هست که نیاز به انرژی زیادی نداره و ذهن و مغز خسته نمیشه و بهتر بگم وارد فرسایش نمی شیم ولی برعکس وقتی انجام یک پروژه ای رو که ۲۰ ساعت زمان نیاز داره رو فرسایشی کردیم و گفتیم روزانه ۲ ساعت براش وقت میذارم و طی ۱۰ روز انجام میدم احتمال اینکه این ۱۰ روز ۱۲ روز بشه خیلی بیشتره چون ذهن خسته میشه.

پی نوشت: این روزها درس می خونم به همین دلیل کمتر می تونم بنویسم، ولی برای تخلیه یه سری افکار مجبور میشم که بنویسم، یه اتفاق جالب داره برام میوفته، دیوار رو به روز میز مطالعه ام داره پر میشه از استیکرهای رنگی که روی هرکدومشون یه موضوعی نوشته شده که باید بعد از امتحان پره اینترنی انجام بدمشون، چه ایده ها که نرسده به ذهنم، به نظرم هر کی یه امتحان کمی تا قسمتی بزرگ داشته باشه در اون دوران ایده های زیادی تولید می کنه که شایدم خیلی توپ باشه

 

 

جزء از کل (قسمت۱)

پیشنوشت: مدتی هست که کتاب جزء از کل نوشته استیو تولتز نویسنده ی استرالیایی رو خریدم، بالاخر از دیشب در عین گرفتاری های فراوان شروع کردم به مطالعه. در این چند صفحه ای که از این کتاب خوندم واقعا لذت بردم به خصوص از شخصیت “پدر” که یه فیلسوفه در این کتاب تصمیم دارم جملات جالبی که می خونم رو اینجا بذارم به مرور زمان این مطلب کامل تر میشود.

جملاتی از این کتاب

هیچ وقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرند دری دردناک به ما انسان ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادی ام را از دست دادم…

باور همون قدر مسیر رو روشن می کنه که چشم بند!
مردم هیچ راز و رمزی ندارند چون مدام مشغول وراجی اند.
هیچ وقت با مردم ساعت ۷/۴۵ یا ۶/۳۰ قرار نگذار باهاشون ساعت ۷/۱۲ یا ۸/۰۳ قرار بگذار
رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی
اگر بدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است
توده ای سلولی که قرار بود پدرم شود

ایده عالی مستدام، غیر منتظره

پیشنوشت: این متن از سری مطالب جمع خوانی کتاب با دوستانم در تلگرام هست که اینجا منتشر میشه، این متن صرف نظرات نویسنده در زمان گذشته و متاثر از اتفاقات درونی و بیرونی بسیاری بوده، قطعی و قابل دفاع هم نیست.

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_اول

میگه می خواهیم ایده ی ما غیر منتظره باشه باید چهارچوب ها و قوانینی که دور و برمون هست روبشکنیم و در خلاف مسیر رودخانه حرکت کنیم
دو تا اصل داریم در غیرمنتظره بودن یکی غافل گیری و دوم علاقه مندی
کاری کنیم که اصلا مخاطب انتظارشو نداره در واقع ماشین گمانه زنی ادم ها رو از کار بندازیم
میگه غافل گیری باعث توجه میشه
به رانندگی خودمون فکر کنیم: چند بار پیش اومده که پشت ماشین نشستیم و ییهو به خودمون اومدیم می بینیم که به مقصد رسیدیم ؟!
در واقع در تمام این مدت ضمیرناخودآگاه شما داشته رانندگی می کرده
همه ی آدم ها در طی روز بیشتر ضمیر ناخودآگاهشونه که اونا رو کنترل می کنه چون دارن روزانه کارهای تکراری انجام میدن اینجاست که نقش ایده های غیرمنتظره خودشو نشون میده شما ایده ای رو مطرح می کنی که مخاطب برقش بگیره ییهو به خودش بیاد تموم تمرکزش رو بذاره روی ایده شما و اصلی ترین هنر شما اینه که این تمرکز و این توجه رو حفظ کنی !!

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_دوم
آنچه فهمیدم ازین چند صفحه این است که :
برای اینکه أیده ای غیرمنتظره تولید کنیم باید تفکر غالب و انتظارات گروه هدفمون رو بدونیم
به بیانی دیگه بدونیم ماشین گمانه زنی اونها به چی فکر می کنه سپس مهم ترین قسمتش رو نشونه بگیریم و بهش یه ضربه کاری بزنیم و اون رو خراب کنیم و در نهایت اطلاعاتی هم برای دوباره ساختن اون ماشین گمانه زنی آرائه بدیم.

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_سوم #کلینیک_ایده_شماره_دو صفحات ۱۱۷ تا ۱۲۰

لب مطلب این کلینیک اید اینه که شاید یه سری اطلاعات شما داشته باشی که خیلی خفن غیرمنتظره هستن ولی باید یکم فکر کنی و فسفر بسوزونی!
برای همین به درد نمی خورن! اگه می خواهی که این ایده به درد بخور باشه باید با تمثیل اونو ساده و عوام فهمش کنی
اصن یه کلام فکر کن مخاطبت نمی فهمه کودنه اصن فک کن با یه گوسفند طرفی!!
اینجاست که قدرت مثال های ملموس خودشو نشون میده
امروز یه عکس توی یه برنامه تلویزیونی دیدم خیلی مرتبط بود با این موضوع
توی عکس میگفت
اگر و فقط اگر هزینه ی جنگ و خونریزی رو به مدت ۸ روز تعطیل کنن و هزینه ی اون رو کنار بذارن به مدت ۱۲ سال هزینه ی تحصیل رایگان همه ی کودکان جهان تامین میشه!!

ببینین چقدر ملموسه فک کنید میومدن یه عده توی یه برنامه تحلیل می کردن ، دیدی امریکا چقد خرج کرد اونجا ۱۰ میلیارد دلار یا اینکه چقد دارن پوله اسلحه میدن توی جهان این خیلی بده اونا یه شبانه روز هم یه سره حرف بزنن یه آدم عادی نمی فهمه چی میگن و عمق فاجعه رو درک نمی کنه و به قولی اعداد توی ذهنش نمی مونه!

#فصل_سوم #غیر_منتظره #روز_سوم صفحات ۱۲۱ تا ۱۲۹
توی این صفحات میاد در مورد تاثیر معما در ماندگاری ایده و نگه داشتن توجه مخاطب تا لحضات آخر صحبت می کنه
تا حالا چند بار شده سره یه کلاس لحظه به لحظش تمرکز داری ساعت کلاس تموم شده ولی تو هنوز میخکوبی و منتظر و متعجب وشاد دقیقا این قسمت داره در مورد همین صحبت می کنه
باید ما یه سوال خیلی جالب مطرح کنیم در واقع در مورد یه سری اطلاعات که مردم ندارن صحبت کنیم و اونا رو ترغیب کنیم تا پایان پای منبره مابشینن و گوش کنن ما چه چرت و پرتی می گیم
از قدیم گفتن قبل از اینکه می خواهی درس بخونی یه دور سریع نگاه کن و تیترهای اون مطلب رو تبدیل به سوال کن بعد شروع کن به خوندن

این از یه قانون ساده منشا میگیره
فکر کنید من الان می خوام یه مازراتی بخرم یا اصن یه دونه یخچاله ساید بای ساید بخرم زمانی می تونم بخرمش که قبلش توی آشپز خونه فاضشو در نظر گرفته باشم و اونجا رو خالی کنم اگه این پیش بینی رو نکرده باشم یخچال رو می خرم میذارم توی حیات الاف اصن نمیشه ازش استفاده کرد
اینم مثل درس خوندن و کسب اطلاعات میمونه زمانی یه سری اطلاعات در ذهن من ماندگار میشه که فضایی برای اون در نظر گرفته باشم
این فضا با ایجاد سوال فراهم میشه!!

یه مورد دیگه ای که مطرح می کنه این حقیقته که ما انسان ها دوست نداریم که چیزی برامون مجهول باشه برای همه چیز باید یه پاسخ یا توجیح داشته باشیم
دقت کردین دوستمون رو میبینیم ناراحته با خودمون میگیم این مثلا باز زنش دعوا شده یا کشتی هاشو دزدای سومالی گرفتن
نمی گیم بابا حتما یه مشکلی داره بذار تنها باشه
می خواهیم یه پاسخ داشته باشیم

روز_چهارم #فصل_سوم #غیر_منتظره #کلینیک_ایده_شماره_سه صفحات ۱۳۰ تا ۱۳۲
این کلینیک در مورد معما و سوال صحبت می کنه و یه مثال واضح میزنه
به جای اینکه اطلاعات رو همینجوری خشک منتقل کنیم و تهش هیشکی نفهمه که چی به چی شد بیاییم با سوال شروع کنیم
در واقع مثل این کلاسای خسته کننده دانشگاه میمونه
بعضی هاشون انقد مسخره هست
که فقط می خوایی بخوابی اصن شب تا صبح نمی خوابی بعد میایی سره کلاس می خوابی
ولی بعضی ها برق ۳ فاز از سرت میپره وای خدا
تجربه ی کلاسای #دکتر_پور_میر رو داشتم چقد عالی تهش می خوایی گریبان چاک بدی
قبطه می خورم به بچه های داروسازی به خاطر داشتن استادایی مثل #دکتر_انتظاری، #دکتر_امیرمستوفیان، #دکتر_نظری
با اینکه شاگردشون نبودم ولی از خیلی از داروسازیا بیشتر با این اساتید رفیق شدم
تجربه ای است وصف ناشدنی

یه #تداعی دیگه هم که به ذهنم رسید روش problem base learning هست که ما توی کلاسمون اجرا کردیم و یکی از روش های یادگیری خوب برای دانشجویانه!

#روز_چهارم #فصل_سوم #غیر_منتظره صفحات ۱۳۳ تا ۱۴۶
توی این صفحات میاد روی نظریه شکاف که در صفحات قبل گفته بود مانور میده و میگه شما یه شکاف ایحادکن بین اطلاعات مخاطب و بیا کم کم اونو پر کن
میگه توی تبلیغات به جای اینکه بپرسن می خواهیم چه اطلاعاتی رو منتقل کنیم میپرسن می خواهیم مخاطب از ما چه سوالی بپرسه ؟
ولی میگه ما با یه چالش رو به رو هستیم
خیلی از مردم فکر می کنند همه چی رو میدونن برای همین استفاده از نظریه شکاف سخته!
خیلی جالبه یه برای حل کردن این موضوع باید شما بین مخاطبینتون یه رقابت ایجاد کنید
یه مثال میزنه توی یه کلاس یه موضوعی رو مطرح می کنن و طوری پیش میره که به اجماع نرسن بعد یه فیلم میذارن مورد موضوع مورد بحث ۴۵ درصدشون می مونن تا فیلم رو ببینن در واقع اونا موندن تا ببینن کی پیروزه کی حرفش درسته کی از بقیه بهتره پس رقابت تاثیرگذاره!!
یه جمله ای می گه “هرچی افراد اطلاعات بیشتری کسب می کنند تمرکزشون بر روی نادانسته ها و gap ها بیشتر میشه!
#تداعی می کنه این موضوع رو که هر چی یه نفر بیشتر اطلاعات داره و به قولی هرچی افراد بیشتر میدونن تواضعشون بیشتر میشه و به قولی میفهمن که چقدر نمی فهمن!! یه درخت هر چی بارش بیتر باشه تواضعش هم بیشتره نمونه هاش توی دانشگاهمون هستن بالا گفتم!
در ادامه میگه گاهی اوقات اصن اطلاعاتی وجود نداره که شما بخوایی بینشون شکاف ایجاد کنی اینجاست که باید بشینی و به خورد مخاطب اطلاعات بدی تا در آینده بین اون اطلاعات بتونی شکاف و gap ایجاد کنی
در پایان هم میگه باید جسور باشیم و ایده های جسورانه بدیم ولی قابل دستیابی!

این نشد دیگری

تا حالا شده برید برای خرید مثلا لباس؛ یه تصویری توی ذهنت از لباس مورد نظر داری، وارد اولین مغازه میشی، لباس ها با اون چیزی که توی ذهنت هست متفاوته، وارد مغازه ی بعدی میشی ییهو یه لباس پیدا می کنی با اینکه دقیقا مشابه ایده آل توی ذهنت نیست ولی دوسش داری، ییهو یه چیزی توی ذهنت میگه فرصت هست بذار یکم بگردم شاید بهترش پیدا شد، با این خیال از مغازه خارج میشی و شروع می کنی گشتن دنبال لباس مورد نظر یه ساعت دو ساعت جست و جو می کنی باز یه لباس میبینی که خوبه ولی میگی شاید بهتر ازین هم باشه ومی گردی و آخر دوباره برمی گردی همون جایی که اولین گزینه رو دیدی، ۲ اتفاق می تونه بیوفته، یک: اون لباس فروش رفته و تو حسرت می خوری و دو: اون لباس رو می خری و شاد و خرم برمی گردی و می گی انتخاب همون انتخاب اول.
به نظرم چنین اتفاقی توی زندگی ما میوفته به خصوص هنگام انتخاب شریک زندگی، یه تصویری توی ذهنت وجود داره، یه نفر رو میبینی یا بهت معرفی می کنن که شاید همه ی معیارهای تو و خانواده رو نداشته باشه ولی بیشترشون رو داره و احساست خوبه، ولی یه چیزی توی ذهنت میاد میگه فرصت هست شاید بهتر از این رو پیدا کنی و با این کار فرصت های حال رو به امید آینده از دست میدی، یه جایی جمله ای خونده بودم که در حال حاضر نام نویسنده رو به خاطر ندارم اصلا یه مشکل دارم که نام نویسنده ها توی ذهنم نمی مونه، خلاصه این جمله میگه شیطان برای فریب انسان ها وقتی که قصد توبه دارند توی دلشون میندازه که هنوز وقت برای توبه هست عجله نکن و با این امید که وقت هست ادم ها رو وسوسه می کنه.

در باب ناتوانی جسمی

در کتاب تسلی بخشی های فلسفه آلن دوباتن در یکی از فصول در مورد رابطه ی جسم و روح صحبت می کنه، خیلی صریح و واضح می گوید باید قبول کنیم همه ی انسان های حکیم و بزرگ هم با وجود بعد روحانی و شخصیتی بزرگ خود فعالیت هایی جسمانی مثل سایر انسان ها دارند و این حقیقت را باید پذیرفت که روح ما در اختیار جسم ماست، از فیلسوفی به اسم مونتنی یاد می کند که تصمیم گرفت تا تصور غلط “فیلسوفان فعالیت جسمانی انجام نمی دهند” را بشکند و کتابی در مورد جزئیات زندگی خود نوشت، این فیلسوف می پرسد چرا ما به راحتی می توانیم از کلماتی مثل قتل، جنگ، ظلم صحیت کنیم ولی از صحبت در مورد بعضی مسائل که به جسم ما مربوط می شوند شرم داریم، همچنین می گوید که باید با جسم و فعالیت های جسمانی خود کنار بیاییم و نمی توانیم جسم و روح خود را از هم جدا کنیم.