روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: تیر ۱۳۹۶

حسرت

٢۶ مرداد امسال کردهمایی توسعه مهارت های فردی با مدیریت محمدرضاشعبانعلی در مرکزهمایش های دانشگاه شهید بهشتی برگزار میشود، از وقتی محمدرضا در وبلاگ روزنوشت های خودش برگزاری این گردهمایی رو اطلاع داد یکی از خواسته های بزرگم این بود که هر طور شده در این برنامه شرکت کنم، روزی که مطلع شدم تاریخ این گردهمایی ٢۶مرداد هست، خَیلی دپرس شدم چون با فاصله ی یک هفته بعد امتحان پره اینترنی دارم و برای اومدنم به تهران و شرکت در این گردهمایی نیازمند ٣ تا ۴ روز زمان هستم و با شرایطی که دارم کار سختی هست، چند روز قبل که ایمیل ثبت نام در همایش رو اینباکس ایمیل دیدم حسرتم دو چندان شد و بسیار غبطه خوردم به دوستان متممی که در این گردهمایی شرکت می کنند، امیدوارم که متمم برای متممی هایی که مثلِ من به هر دلیلی نمی تونند در این گردهمایی شرکت کنند یه شرایطی در نظر بگیره تا از محتوای گردهمایی بهره ببرند.

دوری و دوستی 

تا حالا شده به رفتار قناری توجه کنید؟ آیا قناری داشته أید ؟ وقتی که می خواهند قناری آواز خوانی کند نر و ماده را در قفس هایی جدا از هم می گذارند و این درد فراغ از یار باعث می شود تا قناری نر  برای دلربایی از جنس ماده شروع به آوازخوانی کند  و ما هم از این چهچه و آواز  لذت می بریم، حال اگر این فراغ یار به پایان برسد و این دو را در قفس کنار هم بگذاریم چه اتفاقی می افتد دیگر آن آواز و چهچه را نمی شنویم 

این می تونه زندگی خَیلی از ما باشه، دنبال خواسته های مختلفی مثل پول، ماشین، یارزیبارو هستیم و تا زمانی که به آنها نرسیده ایم به آب و آتش می زنیم چه چهچه و آوازها که نمی خوانیم حتی زندگی خود را وابسته به آن می کنیم و تصور می کنیم بعد از رسیدن به این خواسته ها زندگی ما از این رو به أن رو می شود و چه زندگی رویایی خواهیم داشت، اما حیف که واقعیت چیزه دیگری می تواند باشد، وقتی به خواسته ی دیرینه ی خود رسیدیم یک هفته دو هفته یک ماه زندگی متفاوتی را تجربه خواهیم کرد و پس از آن همه چیز عادی میشود!

شاید نداشتن و نرسیدن به یک چیز همیشه بد نباشد، شاید خیرِ ما در نرسیدن باشد، شاید ماهم بعد از رسیدن به محبوبمان مثل قناریِ قصه دیگر چهچه مان به گوش کسی نرسد و همه چیز عادی شود و شاید هم بدتر 

به نظرم اینجاست که باید برای بعد از رسیدن به اون خواسته تصمیمی بگیریم و فکری کنیم و تمهیدی بیاندیشیم و قبول کنیم که همه چیز عادی می شود. 

پینوشت: مدت زیادی هست که ننوشته ام وأین اولین متن در روز های پایانی ماه رمضان است، می خواستم که برای شب های قدر بنویسم اما نشد وتصمیم گرفتم کمی بعد از آن در موردش بنویسم(شاید همین روزها)، خوشحالم که نوشتن رو شروع کردم.

پینوشت ٢: در این مدت در کنار از دست دادن مادربزرگم یکی از دوستان بسیار صمیمی ام را نیز در یک سانحه رانندگی از دست دادم، هر دو حادثه شوکی به من وارد کرد ولی فوتِ دوستم بسیار باورنکردنی و دردناک بود که روح و روانم رادرگیر خود کرد، این حوادث باعث شد که بیشتر به مرگ فکر کنم شاید در موردش بیشتر نوشتم.