روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: خرداد ۱۳۹۶

چون باد

عمر چه برق و باد می گذرد، همین دیروز بود، یک چَشم بر هم زدن، سال جدید را در کنار مزار عمویِ شهیدم با اعضای خانواده و مادربزرگم تحویل کردیم، چقدر آن خوشی ها و دورِ هم بودن ها زود گذشت، او رفت، راحت شد، ما ماندیم و غم برای خودمان، چقدر عمرِ ما زود می گذرد، حالیِ مان نمی شود باورمان نمی شود که زندگی به اندازه ی فاصله ی  میان اذان، اقامه و نماز کوتاه است، دل می بندیم به آن، دل نبندیم چه کنیم!
تلخ است عادی شدن، عادی شدن حضور در کنار اعضای خانواده، عادی شدن نعمت های خدا، عادی شدن برخواستن از خواب در حالی که می شد خوابی ابدی باشد، عادی شدن نعمت های خدا، عادی شدن یه روز بارانی، عادی شدن گلهای باغچه، عادی شدن عادی شدن به دنیا آمدن یک کودک، عادی شدن سپید شدن موی پدر و مادر و عزیزان و چین چروک های صورتشان، عادی شدن از دست دادن عزیزان و عادی شدن زندگی . . .

پینوشت۱: توصیف جسم روح طاهره خبازی بسیار زیباست.
پینوشت ۲: ماه رمضان کم کم دارد با حس و حالش می آید، همیشه بعد از ماهِ رمضان از من امتحانی گرفته می شود که تا حالا مردود رو سیاه بوده ام و به نقطه ی اول برگشته ام، امیدوارم این دفعه به خوبی از امتحان عبور کنم.

لیست پیشنهادی خرید کتاب

چند روز قبل بود که دوستم ابوالفضل برای کاری اداری راهیِ تهران بود،  آزم پرسید کتاب نمی خواهی بخرم؟ من هم کمی فکر کردم و چنتا أسکرین شات از کتاب هایی که می خواستم بخرم براش فرستادم، در حین همین کار به ذهنم رسید یه کانال تلگرام برای خودم درست کنم و کتاب هایی که قصد خردیدنش رو دارم توی اون بذارم چند نَفَر از دوستانی نیز در این رابطه بهم کمک می کنند، ادرس کانال رو اینجا قرار میدم شاید براتون مفید واقع شد.

لیست پیشنهادی خرید کتاب

نقطه ی شروع

در مورد نقطه ی شروع اطلاعاتی ندارم، کی شروع کنیم؟ کجا شروع کنیم؟ چرا شروع کنیم؟

چند روز قبل اتفاق ساده ای افتاد که ذهنم رو به خودش مشغول و حاصل این مشاهده این متن است.

با یک مثال شروع می کنم: تا حالا شده که برای شرکت در مراسمی به شهر دیگری بروید، احتمالا در این سفر چند ساعته دوستان و آشنایان همسفر شما شده اند، قرار گذاشتید که یک ساعت حرکت کنید تا سر ساعت مشخص در مراسم با هم حضور داشته باشید، در این میان یکی از همسفرهای شما درگیر مشکلی میشود و به بقیه می گوید شما حرکت کنید من هم خودم رو می رسونم، شما حرکت می کنید و دوست شما با اختلاف ١۵ دقیقه از مبدأ حرکت می کند، شما چند کیلومتر نزدیک مقصد را آرام تر می روید تا به شما برسد، اما نمی رسد، در مقصد ١۵ تا ٢٠ دقیقه منتظر می مانید، نهایتا پس از ٣٠ دقیقه به شما می رسد، می پرسی فلأنی تو که همیشه سریع رانندگی می کردی مگر با چه سرعتی آمدی که اینقد دیر شد، میگه این بار سریع تر هم امدم ولی ان ١۵ دقیقه اصلا جبران نشد و اون ١۵ دقیقه تعیین کننده بود. 

در مسابقات رالی خودرو قبل از مسابقه ی اصلی مسابقه ی تعیین خط برگزار می شود در این مسابقه جایگاه خودرو ها در نقطه ی شروع مشخص می شود اینجا هم اهمیت نقطه ی شروع و لُو چند متر در تعیین قهرمان حائز اهمیت است.  

زندگی ما هم با این روال پیش می رود، هدفی دارید اگر زود شروع کنید حتی اگر حریفان توانمند و باهوشی داشته باشید باز هم شما جلوترید، حتی اگر در طی مسیر سرعت شما کم هم شود باز هم شما با حریفان فاصله دارید، ولی اشتباه نکنید توقف در مسیر باعث شکست شما می شود، مثل داستان مسابقه دُو خرگوش و لاک پشت. 

در برنامه ریزی هم می گویند کمترین زمان را برای نوشتن برنامه بگذارید و سریع اقدام کنید.

زود شروع کنید و آهسته و پیوسته حرکت کنید رضایت از آن شماست، شما به هدف می رسید.

روح خسته از جسم

روحش توانایى زندگی در این جسم را نداشت.

أنا لله و أنا الیه راجعون  

نقطه ی عطف

بعضی آدم ها خیلی ناخودآگاه وارد زندگیت میشن و چنان زندگیِ تو رو تحت تاثیر خودشون قرار میدن که می تونی زندگیِ خودِ تو به قبل از آشنایی و بعد از آشنایی با این آدم تقسیم کنی، این آدم ها کم هستند خیلی کم هستند ولی هستند.
هم خوشحالم هم ناراحت، خوشحال از اینکه چنین انسانی واردِ زندگیم شده و ناراحت از اینکه داره از زندگیم خارج میشه و من آنقدر که باید از حضورش استفاده نکردم، در این مدت خیلی از این انسان بزرگ یاد گرفتم و خدا رو شکر می کنم با ایشون هم صحبت شدم و از بودن در کنارشون انرژی گرفتم، ولی بخواهیم یا نخواهیم هر بودنی نبودنی و هر آمدنی رفتنی دارد، باید این حقیقت تلخ را پذیرفت و باهاش کنار بیاییم، در این لحظه با تمام وجود آرزوی رضایت از زندگی و عاقبت بخیری برای استادِ عزیزم دارم و همیشه به یادت هستیم.

پینوشت: در جمع پیروان استاد تنها من دانشجوی پزشکی بودم و از این بابت خیلی خوشحالم.

دور باطل

 مهر گذشته بود، وارد بخشِ اطفال شده بودم، چون این بخش به دلیل أساتید قوی یه سری قوانین خاصی داشت از همون اول تصمیم گرفتم که خوب عمل کنم، روتیشن اول و دوم گذشت رسیدم به روتیشن فوق گوارش، استادم مدیر گروه هم بود، به لطف اینترن پر استرس روتیشن بیشتر کارها رو من انجام می دادم و با استاد همه جا تو بیمارستان می رفتم، مهر اینترن و استاد توی جیبم بود و مشاوره می نوشتم و خَیلی کإرهای دیگه، یه روز توی آندوسکوپی دکتر روی صندلی نشسته بود، همون لحظه با تلفن درگیره صحبت با شرکت بیوتکنولوژی برای سفارش آنزیم های پایان نامه بودم، تلفنم تموم شد، دکتر رو بهم کرد و گفت چیکار می کنی، گفتم پایان نامه، موضوعت چیه، گفتم پلی مورفیسم ژن tlr و ارتباط با سل ریوی، چند سوالِ دیگه پرسید و بعد بهم خندید، گف خب که چی، اینقد هم برایِ من کلاس نذار با حرفهایی که بقیه أساتید رو دور می زنی نمی تونی منو دور بزنی! یکم إنکار کردم، ولی… 

موقعی دکتر داشت سوار ماشین می شد، رو کرد بهم گفت، وقتی داشتی از پایان نامت و کإرهای تحقیقاتیت می گفتی به یاد دوران دانشجویی خودم أفتادم و کارهای زیادی که انجام دادم و همش برای اساتیدم نردبون بودم خودم از نرده برن بالا نرفتم، تو هم برای بقیه نردبون نباش خودت برو بالا، بشین درس بخون مطالعه کن شخصیت بساز، حرف های دیگری هم گفت، خَیلی به فکر فرو رفتم، خَیلی، یه نگاه به گذشته انداختم، ناراحت شدم… 

سخت بود که یکی بیاد تو رو یه نیشگون بگیره و بهت بگه یه نگاه به عقب بنداز و ببین الان به چه قیمتی اینجایی، برای خودت چه کردی، آینده می خواهی چه کار کنی؟ برات سوْال إیجاد کنه و بفهمی چه فرصت هایی رو که از دست دادی، چه تلاش های بیهوده ای داشتی، چه دور های باطل، در زندگیت چه قمارهایی که بر سرِ زندگی که نکردی …

سخته، سخت 

رابطه ی جبر با اختیار

با دوستان صحبت می کردیم، به ۳ مثال جالب برای جبر و اختیار در زندگی رسیدیم:

اختیار عرق در جبر هست و هر حرکتی که فرد انجام میده و فکر می کنه که به اختیارِ خودش بوده در واقع در زمینِ جبر بازی کرده.

ما در جاده ای داریم حرکت می کنیم که جبره این جاده یه پنای باندی داره که می تونیم انتخاب کنیم از سمت راست حرکت کنیم یا از سمت چپ یا اینکه از وسط و انتخاب های دیگری که می تونیم داشته باشیم، اینجا هم داریم در زمین جبر بازی می کنیم

مثاله دیگری هم که می توان بیان کرد اینه که جبر هست که ما از نقطه ی A به نقطه B برسیم ولی راه رسیدن به نقطه ی B در اختیار ما قرار داره که باز هم ما داریم در جاده ی جبر(مثال بالا) حرکت می کنیم.

پی نوشت:این تصویر رو با استفاده autodraw گوگل کشیدم که دوست خوب متممی من علی در وبلاگش معرفی کرده بود(+).