روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: بهمن ۱۳۹۵

ایده عالی مستدام، فصل اول

پیشنوشت: از این به بعد خلاصه ی کتاب ایده عالی مستدام رو که به صورت جمع خوانی با دوستانم مطالعه کردم رو به مرور اینجا می ذارم امیدوارم مفید باشه.
یه جمله ی جالب توی این صفحات گفته
ایده ها جذاب متولد شده اند یا اینکه جالب ساخته می شوند!!
پس ایده ای می تونه جالب باشه و ما اونو جذابش کنیم از اول ماندگار نباشه و ما ماندگارش کنیم
روندی که برای مانگار شدنه ذرت پفکی سینما طی شد:
استفاده از مقایسه تصویری: ولی این بیش از حد علمی بود پس میتونه ایده پشتش نظریات علمی باشه ولی به صورت غیر علمی بیان بشه تا ماندگار بشه
استفاده از تصویر سازی : یاد این جمله افتادم : عقله مردم به چشمشونه!!
درگیری احساس مردم
استفاده از داستان:
این قسمت یه #تداعی توی ذهنم داشت:
میگن ماندگاری برند ها در حال و آینده به میزان داستان هایی که تولید می کنند بستگی داره!
مثلا اگر از اونهایی که آیفون دارن چنتا از کاربد های مهم گوشیشون رو بپرسی مطلب زیادی برای گفتن ندارن ولی می تونه برات ساعت ها در مورد اپل و استیوجابز و داستان های سیب گاز زده و … صحبت کنه پس ایده باید یه داستان هم داشته باشه تا ماندگار بشه مثل اپل!
ساخت جوک برای ایده
نهایت این که از یک بار در ماه تا یکبار در هفته به ماندگار کردن ایده نیازمندیم 12 تا 52 بار در سال
و اینکه ما برای ایدمون هدف داریم، مخاطب واضحه، چهارچوب مشخصه ولی طراحی نداریم
پس مهم ترین قسمت یه ایده طراحی هس

cropped-asfsdfdf.jpg

دوران طلايي

در زندگي ما افراد زيادي وارد و خارج مي شوند ولي در اين ميان معدود افرادي هستند كه در ذهن و خاطره ي ما مي مانند إنسان هايي كه داراي روحي وسيع و تواضعي بسيار زياد هستند و به عينه مي بيني كه إنسان هرچه علم و دانش واقعي اش بيشتر مي شود مثل درختي پربار متواضع تر مي شود، انساني كه براي ١٥ نَفَر اتفاق عالي و به قولي دوران طلائي زندگي شان را رقم مي زند اين إنسان بزرگ در زندگي ما ١٥ نَفَر خانم دكتر اميرمستوفيان است كه به جرّأت مي توانم بگم كه زندگي مان به دو قسمتِ قبل و بعد از آشنايي با ايشان تقسيم مي شود، فردي كه كيفيت زنگي ما ١٥نفر را افزايش داد سطح دغدغه هاي مان را بالا برد به ما فكر كردن را آموخت و از همه بيشتر اين كه هنوز هم مي توان با وجود تمام ناملايمات، نامردي ها، حسادت ها، حقارت ها، پستي هاي  نوع بشر اطرافمان، مهربان بود و خدا مي تواند به خلقت انسان اميدوار باشد.

نفع شخصي، جزء از کل

پیشنوشت: در آینده یه مطلب با عنوان هایلات های کتاب جزء از کل می نویسم و در مورد این کتاب بیشتر توضیح می دهم.

 در حال مطالعه کتاب جز از کل بودم که به این صفحه رسیدم، خیلی برام جالب بود و می تونه این پاراگراف نقطه ای باشه برای فکر کردن به خصوص جمله ی آخرش برای همین اینجا گذاشتم تا شما هم با من شریک باشید.

نفع شخصی
آیا نفع شخصی خوبه یا نه؟ اگر من دنبال نفع شخصیم برم قابل سرزنش هستم یا نه؟
سوالی بود خانم دکتر ازم پرسید، به نظر من نفع دنبال نفع شخصی رفتن برای هر فرد بستگی به جایگاه و موقعیتش معنی پیدا می کنه و دارای ارزش میشه، یعنی من در چه جایگاهی هستم چه افرادی تحت تاثیر من هستند؟ من چه نقش ها و چه مسئولیت هایی در زندگی دارم؟
و بسته به نقش ها و مسئولیت ها و افراد تخت تاثیر من نتایج و ارزش بیرونی (تشویق یا سرزنش دیگران) متفاوت خواهد بود.
پس با این توصیفات من همیشه در قبال نفع شخصی خودم مسئولم و این پیروی از نفع شخصی می تونه خوب یا بد باشه ولی خنثی نیست
این موضوع برام جالب بود و توی اینترنت در مورد نفع شخصی (Self interest) یه جست و جویی انجام دادم که به نتایج خوبی رسیدم مثل اینکه این سوال برای خیلی از افراد مطرح بوده و در موردش متن نوشتن.
یه جمله ی جالبی Adam Smith  در سال 1776 در مورد نفع شخصی گفته که به عنوان پایه ی نظریات اقتصادی بوده:

It is not from the benevolence of the butcher, the brewer, or the baker that we expect our dinner

ترجمه ی(دست و پاشکسته) اینه که : اینکه الان ما شام داریم صرفا به خاطر خیرخواهی قصاب، نانوا یا تولید کننده آبجو نیست.

منفعت عمومی ما رو مجموعه ی منفعت های شخصی افراد جامعه تشکیل می دهند و ایا همیشه براورده کردن منفعت عمومی خوبه یا نه؟
آیا همیشه جمع مسیر درستی را می روند؟ الزاما چنین چیزی نیست، بعضی از نظریه پردازان چنان براین قضیه معتقدند که حاضر نیستند از مسیری که همه ی مردم می روند بروند و همیشه برخلاف جریان آب حرکت می کنند و شاید در ابتدا منفعت شخصی خود را ترجیح دهند و خیلی از افراد جامعه آن ها را به دلیل پیروی از نفع شخصی سرزنش و یا طرد کنند ولی پس از مدتی این افراد و نریات و مسیر و تجریحات آت ها را می پذیرند و به جایی می رسد که پیرو و هوادار آن منافع می شوند، نمونه بارز آن خیلی از افراد موفق نظیر استیو جابز هست.
از طرفی الان که فکر می کنم پیروی از ترجیح شخصی زیر مجموعه ی مدل ذهنی ما آدم ها خواهد بود، در نهایت داستانی رو که محمدرضا در کانال justfor30days در مورد مدل ذهنی منتشر کرد می نویسم که زمنیه ی نفع شخصی داره:

به عنوان قصه ی آخر شب.
در ادامه ی قصه ی سقراط که صبح گفتم،
میگن تو شهر راه میرفته که دو تا سردار جنگ رو میبینه.
میپرسه که معنای شجاعت چیه.
اونها میگن جنگیدن برای پیروزی.
میگه همیشه؟
میگن: همیشه.
میگه گاهی نباید عقب نشینی کرد تا فرصت بهتری ایجاد شه؟ یا اینه دشمن احساس کنه که ما پیگیر نیستیم و انسجام سپاهش کم شه. بعد حمله کنیم؟
دو تا مثال هم میزنه از جنگ ایران و همینطور اسپارتا.
میگن درست میگی. جنگ به هر قیمتی و در هر شرایطی درست نیست. گاهی نجنگیدن زمینه ساز پیروزی های بزرگتره.
بعد سقراط میگه:
پس شاید شجاعت اینه که آدم گاهی کاری رو انجام بده که میدونه درسته. حتی اگه مردم اون رو شجاعت نمیدونن.
راهش رو ادامه میده و میره…

spliter2

مخرب ترین اعتیاد ها

در حال مطالعه ی سری مدیریت در شرایط ابهام متمم بودم که به صفحه ی کتاب غوی سیاه نسیم طالب در سایت goodreads رسیدم، یه جمله ی جالب دیدم که گفتم اینجا بذارم:

“The three most harmful addictions are heroin, carbohydrates, and a monthly salary.”

“Love without sacrifice is like theft”

Nassim Nicholas Taleb

هروئین، کربوهیدرات و حقوق ماهیانه ٣ تا از مخرب ترین اعتیادهاست.

تاکید اصلی این جمله ی نسیم طالب بر حقوق ماهیانه است که با توجه به تفکر antifragility نویسنده به عنوان یکی از مخرب ترین اعتیادها معرفی شده، یکم در موردش فکر کنیم جالبه

سوال پرسیدن

پیشنوشت1: مدتی قبل فایل صوتی انتهای کانال Justfor30days محمدرضا شعبانعلی رو گوش می کردم، آنچه می نویسم حاصل یاداشت برداری و تداعی های آن است.

این فایل حول و حوش سوال پرسیدن و اقدام، به جای پاسخ، در مقابل رویداد ها صحبت می کرد. همه ی ما برای هر رویدادی در این دنیا سوالاتی از خودمون می پرسیم(البته اگه خوش شانس باشیم)، تفاوت ما در نوع سوال پرسیدن هامون هست  ، یکی سعی می کنه سوالاتِ خودش رو برای شخصِ خودش حل کنه ولی فردی دیگر هست که می خواد این سوالات رو برای همه ی آدم ها حل کنه
اگر ما بتوانیم سوالات بهتری بپرسیم به نتایج بهتری می رسیم، مدل ذهنی ما تغییر خواهد کرد، اگر این هدف ما باشد که در رویدادهای زندگی روزمره مان چگونه سوالات بهتری بپرسیم؟ یا از چه جنس سوالاتی بپرسیم که باعث بشه مدل ذهنی ما تکامل پیدا کنه مفیدهِ.
فنر نباشیم که با هر عملی عکس العملی از قبل پیشبینی شده نشان دهد اینجور افراد سیب زمینی ای بیش نیستن، برخلاف این افراد، انسانهایی هستند که روی هر رویدادی اثری منحصر به فرد یا به قولی امضای خودشون رو میذارن، همه از بیرون وقتی به رویداد و اون فرد نگاه می کنند یه رفتار خاص را منطقی می دانند ولی اون انسان رفتاری(اقدامی) را آگاهانه و خلاقانه بر خلاف قواعد و قوانین موجود بر می گزیند که هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کند و به اون رویداد رنگ و بویی از جنس خودش(برندش) می دهد این ها هستند که فکر می کنند، نه مثل ما آدما که فکر می کنیم که داریم فکر می کنیم.
چه کارهایی می توانم انجام بدهم که اوضاع از اینی که هست بهتر بشه؟
چه کارهایی می توانم انجام بدم که وضعیتی که الان وجود نداره ایجاد بشه؟
چه گزینه های دیگری رو من در خصوص این تصمیم بهشون توجهی نکردم؟
پی نوشت: یه اقدام خیلی کوچک برای سوال پرسیدن می تونیم انجام بدیم(انجام میدم):
یه دفترچه ی کوچیک تهیه کنیم و روزانه به اجبار سوالاتی از زندگی روزمره مون با هدف بالا بپرسیم و در مورد این سوالات فکر کنیم حتی می تونیم این سوالات رو با دوستانمون که اهل مباحثه هستند مطرح کنیم شاید نتایج جالبی گرفتیم.
می تونیم از روزی 2 سوال شروع کنیم و روزانه تعداد این سوالات رو افزایش بدیم
به قولِ یکی از اساتیدم داشتن پاسخ مهم نیس سوال داشتن به تنهایی ارزشمنده

spliter2

راهی که می رویم

پیشنوشت: این نوشته حاصل بحثی بود که مدت ها قبل در آزمایشگاه با خانم دکتر و بقیه شکل گرفت.

ما چه راهی می رویم؟ چگونه راه خود را پیدا کنیم؟
ما برای پیدا کردن راه خودمون یه مدت سرگشته ایم و هر چیزی چنگ می زنیم با خیلی ها ارتباط برقرار می کنیم، پیرو دیگران می شویم، برای دیگران کار می کنیم و بندهای زیادی برای خودمون درست می کنیم،

ولی یه جایی خسته می شیم، می فهمیم که این مسیر، مسیر ما نیست، دغدغه های من فراتر است از دغدغه های اطرافیان، دوستان و افرادی که پیرو آن ها هستم. از یه جایی به بعد کم کم سعی می کنیم که بندهایی که تا حالا به پای خود بستیم رو آزاد کنیم و این از یند آزاد شدن خود بسیار هزینه دارد(مادی و معنوی)، قید یک سری چیزها را می زنی، می بینی که چقدر تلاش بیهوده داشته ای، کم کم سعی می کنی از جمع خارج شوی و می روی درون غار خودت و در تنهایی فکر می کنی فکر می کنی و فکر می کنی
خودت را اصلاح می کنی، رشد می کنی بعد احساس می کنی که باید خارج شوی و مسیره جدیدت را بپیمایی

geometric-split3

کتابخوانی

مدتی قبل از این در پیام اختصاصی متمم جمله ی زیر از محمدرضا ارسال شده بود:

qoute_011_mtm_04_06-1

این جمله نقطه ی خوبی بود برای فکر کردن و نه صرفا موافقت یا مخالفت با این جمله بلکه کمی تفکر در مورد مدل ذهنی ای که پشت این جمله وجود داره. خلاصه این جمله میگه اگه اگر شما دوست دارید کاری انجام دهید (مثل کتاب خوندن) و بگید الان خیلی گرفتارم و وقت نمی کنم صد درصد وقتی که بیکار هستید اون کار رو انجام نمیدین.
مصداقهای این جمله توی زندگی خودم و دوستانم، پشت سر هم از جلوی چشم ذهنم عبور میکنه
چند نفر از ما دوست داریم که درس بخونیم؟ هی می گیم الان که نه وقت زیاده، گرفتارم، کار های دیگه مونده و ….
چند نفر از ما می خواهیم تغییر کنیم؟ می خواهیم به پدر و مادرمون کمک کنیم؟ میگیم الان که گرفتارم از فردا یا از شنبه
می خواهیم اهمال کاری رو بذاریم کنار ولی میگیم بذار از فردا شروع می کنم این خودش اهمال کاریه!
می خواهیم دروغ نگیم به اطرافیانمون ولی میگیم بذار بعدا الان نه
و تا بخواهیم می تونیم مصداق بیاریم برای این جمله
من اگر می خوام تغییر کنم می خوام اهمال کاری رو بذارم کنار باید از همین الان شروع کنم با انجام دادن یه سری اقدامات کوچولو
اگه شما می خواهی یه عادت خوب رو نهادینه کنی باید براش یک سری اقدامات کوچک تعیین کنی و شروع کنی به انجام دادنش
مثلا برای اینکه عادت کتابخوانی رو نهادینه کنیم یه کتاب با حجم کم انتخاب کنیم و  با روزی فقط 5 دقیقه کتابخونی رو شروع کنیم همین کار کوچیک در هر شرایطی یعنی هر اتفاقی که برات افتاد باید کتابت رو بخونی اینطوری می تونی ادعا کنی که اوقات بیکاری بیشتر کتاب می خونم
spliter-3

 

تغییر را کوچک کنید

#هفته_ششم
#تغییر_را_کوچک_کنید
ما آدم ها دوست نداریم که از صفر شروع کنیم، شروع کردن از از صفر انرژی زیادی از ما میگیره، حاضریم که خیلی چیزها رو از دست بدیم ولی از صفر شروع نکنیم.
حالا اگه یکی بهمون بگه که تو الان نه تنها صفر نیستی بلکه چند درصد از مسیر رو رفتی انگیزه بیشتری می گیریم برای ادامه دادن!
تصور کنید اولین جلسه ی کلاس بیوشیمی شروع شده، استاد یه جمله ای میگه: “هرکی امروز در این کلاس حاضره 5 نمره از امتحان پایان ترمش رو گرفته” چقدر خوشحال میشید، یه حس پیشرفت بهتون دست میده، 5 نمره رو گرفتم باید برای 15 نمره ی دیگه تلاش کنم، این حس خوب پیشرفت بهتون انگیزه میده برای ادامه دادن
یک سوال: چرا ما از تغییر می ترسیم؟
وقتی ما می خواهیم تغییر کنیم یه هدف داریم، تصویر نهایی رو مجسم می کنیم و یکهو با مسیر طولانی برای رسیدن به اون تغییر مواجه میشیم، می ترسیم، قید تغییر را می زنیم! چون فکر می کنیم وقتی می خواهیم تغییر کنیم باید همه چیز درست باشه این کمال طلبی است که باعث ترس فیل درونمون از قدم گذاشتن در مسیر تغییر می شه، برای غلبه بر این ترس نباید دنبال یه تغییر 100 درصد باشیم بشکنیمش به قسمت های کوچک 5 تا 10 درصدی، تکنیک های خوبی توی این فصل گفته: تکنیک نظافت 5 دقیقه ای، 

قانون ٥ دقيقه
يكي از كإرهايي كه خيلي برات سخته كه انجامش بدي مثلا
خيلي وقته مي خواهي يه كتاب بخوني
اتاقت خيلي كثيفه ولي سخته كه تميزش كني
قول دادي پايان نامت رو تموم كني ولي زياده حجم كار و …
رو انتخاب كن
گوشيت رو باز كن تايمرشو روي ٥ دقيقه بذار
و استارت ٥ دقيقه وقت داري يه بخشي أزون رو انجام بدي فقط ٥ دقيقه

وقتی به این قسمت کتاب رسیدم کتاب رو رها کردم و رفتم اجراش کردم، حس خوبی میده شما هم تجربه کنید
مجموعه کارهایی که باید انجام بدین رو لیست کنید، سپس آن ها را از کوچک به بزرگ لیست کنید، به ترتیب از کوچکترین فعالیت کار را شروع کنید و آن را انجام دهید. یکی دو تا کار اول خیلی سریع انجام می شود و شما Gift دریافت می کنید(سگ پاولوف) انگیزه می گیرید و به قولی این آتیش توی جونتون میندازه و ادامه میدین و هر روز gift می گیرید و الی آخر
و همیشه از خودتون یه سوال بپرسید اقدام بعدی چیه؟

پی نوشت1: چند پیشنهاد برای خودم :
فقط روزی 10 دقیقه قبل از خواب مجموعه کارهایی که قرار است فردا انجام دهید را لیست کنید و ازکوچک به بزرگ مرتب کنید
روزی 10 دقیقه وقت بذارم و مجموعه قول هایی که به دیگران می دهم را لیست کنم و زمان مورد نیاز برای هر کدام را پیش بینی کنم

spliter2