روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

ماه: دی ۱۳۹۵

احساس را پیدا کنید(فصل پنجم کلید را بزن)

#هفته_پنجم
#فصل_پنجم
#احساس_را_پیدا_کنید
تاکید این فصل بر این هست که احساس فیل رو برانگیخته کنیم، خیلی توضیح میده و مثال در موردش زده.
گاهی اوقات براتون پیش اومده که یکی میاد یه جمله یا سوالی ازمون می پرسه و این سوال یا جمله چنان واقعیتی رو برای ما روشن می کنه که احساس می کنیم جایی که الان هستیم جای خوبی نیست و باید تکون بخورم و تغییر کنم (احساسمون درگیر میشه)
این فصل میگه باید اینجور حالتی رو برای خودمون یا دیگران ایجاد کنیم تا تغییر کنیم
در قسمتی دیگه از این فصل در مورد توهمات مثبت صحبت می کنه که نمی تونیم بهشون تکیه کنیم چون همیشه خودمون رو یه سر و گردن بالاتر از خود واقعی مون می بینیم و برای همینم هست که تغییر نمی کنیم چون میگیم من که خیلی خوبم(توهم مثبت) نیازی ندارم که تغییر کنم، تغییر برای دیگرانه که مشکلات زیادی دارن، اینجاست که دچار خطای محاسباتی میشیم و به جای حرکت درگیره سون خواهیم شد.

ببین احساس کن تغییر کن

spliter

بهترين شب يلداي عمرم

شب گذشته بهترين شب يلدايي بود كه تجربه كردم در كنار بهترين دوستاني كه تا به حال داشته ام و از همه مهم تر استادي كه همه اين اتفاقات خوب به وأسطه ي ايشون افتاد در کنارمون بودند.

تصوير زير هم فأل حافظي است كه خانم دكتر عزيز براي من گرفتن و بهترين هديه ي شب يلداي سال هاي اخيرم بود.

با وجود همه ي اتفاقات قشنگه كه ديشب افتاد، تيكه هايي كه محمد و علي انداختن، درگيريه عكاسمون براي گرفتن عكسي كه همه توش  جا بشيم و دماغ يكي از بچه ها نيوفته، سوتيه بدي كه من دادم و خنده هايي كه از ته دل ديشب داشتيم، يه غمي هم احساس كردم غم اينكه اين جمع ديگه دور هم جمع نمي شوند، خانم دكتري كه جون همه ي ماها براش ميره داره كم كم ازين دانشگاه ميره و فكر اينكه ديگه نميبينمش خيلي منو آزار داد

كافر عشق اي صنم گناه ندارد

اي كاش وقتی ٢٠ ساله بودم مي دانستم

يكي از كتاب هاي خوبی كه تا الان خوندم و پیشنهاد می کنم که مطالعش کنید.20-years-old
ديدِ خوبي به ادم ميده
به نظر من قرار نيست كه شما از نظر كمي كتاب هاي زيادي بخوني
مثل خيليا كه مي بيني n تا كتاب خونده ولي ميگي يكيش رو تعريف كن يا فلان كتاب در مورد چي بود خلاصش چي ميشه هيچي يادش نمياد زور ميزنه
مهم اينه كه يه كتاب بخوني و بعد از خوندنش بتوني زندگيت رو به دو بخش قبل و بعد از مطالعه اون كتاب تقسيم كني ( زندگي مردم پيش از برجام و پسا برجام)
شما بيا يه كتاب رو به قول يه دوست جرعه جرعه بخونش اين باعث ميشه مطالعه اون كتاب آگاهيت از زندگي  رو بيشتر كنه!
بيايين روزي يه صفحه كتاب بخونين ولي بفهمينش باهاش زندگي كنين!
#روزي يه صفحه زندگي

spliter2

يه انسان و دو مسير 

پیشنوشت: دوستانم خواستن تا نظرم رو درمورد این تصویر بگم، حاصلش شد این متن.

two-way

مقدمه صفر: همه ما آدم ها یه سری پیش فرضا توی زندگی داریم که بر اساس اونها فکر می کنیم، تصمیم می گیریم، قضاوت می کنیم و در نهایت رفتار می کنیم…
ما دو گروه آدم داریم یه گروه به این پیش فرض ها آگاهی دارن، یه گروه هم نمی دونن پیش فرض هاشون تو زندگی چیه!!
هنر ما اینه که پیش فرض هامون رو بشناسیم، شناخت این پیش فرض ها به ما کمک میکنه که با فکر کردن روی اونها درست یا غلط بودنشون رو بشناسیم و مواظب باشیم که این پیش فرض ها رو در فکر کردن و تصمیم گیری خودمون دخالت ندیم.
وقتی ما در شناسایی پیش فرضها مهارت پیدا کنیم، می تونیم در تعامل با دیگران پیش فرض های اونها رو هم تشخیص بدیم و اگر از یک فردی رفتاری سر زد که باعث ناراحتی من شد شناخت پیش فرض اون فرد به من در واکنش نشون دادن کمک می کنه!

مقدمه یک:
علاوه بر پیش فرض ها موقعیت هایی که در آن قرار می گیریم هم در تفکر، تصمیم گیری قضاوت و رفتار ما در آینده تاثیر میذاره!
مثلا اگر من از یکی شکست عاطفی بخورم روی من تاثیر میذاره و باعث میشه که رفتارم با بقیه عوض بشه و یکی سری فعالیت ها برای تخریب اون یا تخلیه حس نفرتم انجام بدم یا اینکه بقیه رو با اون دید ببینم!!
آدم عامل در واکنش با این موقعیت ها از موقعیت تاثیر نمی گیره در واقع عاملانه موقعیت ها رو می پذیره نکات مثبت و منفی رو در نظر می گیره تجربش رو کسب می کنه و به قولی روی موقعیت ها تاثیر می ذاره و از اینکه موقعیت ها و شرایط روی زندگیش و رفتارش تاثیر بذارع جلوگیری می کنه. ولی بقیه آدما کلا زندگیشون تحت تاثیر اتفاقات هست و حوادث زندگی اون رو مدیریت می کنه!

اصل مطلب:

از چند زاویه من به این عکس میتونم نیگا کنم.
زاویه 1 می تونه تحت تاثیر پیش فرض ها یا موقعیت هایی باشه که قبلا در آنها قرار گرفتم.
پیش فرض من اینه که متفاوت بودن خوبه، آدم نباید همرنگ جماعت باشه و خودش زندگیشو انتخاب کنه
موقعیت قبل:من قبلا یه کاری می خواستم انجام بدم ولی دوستام و همگروهیام با نظر من مخالفت کردن و این انتظار رو ازشون نداشتم تحت تاثیر این موقعیت تصمیم میگیرم که خودم به تنهایی کار کنم، این موقعیت در تفسیر من ازین عک سایه میندازه!
اگر این پیش فرض رو داشته باشم یا قبل از این تو موقعیت بالا قرار گرفته باشم با دیدن این عکس چنین تفسیری تو ذهنم میاد:
آدم باید با بقیه متفاوت باشه یه هدف داره و می خواد بهش برسه، اگه بقیه مخالفت کنن به هیچ عنوان بعش توجهی نمی کنم و مسیر خودمو میرم، برای رسیدن به اهداف یا موفقیت باید هزینه پرداخت کنم هزینشم اینه که همه از دور و برم متفرق میشن و یه راه دیگه ای رو میرن و منو تنها میذارن!؟
ولی من چون می خوام به هدفم برسم و حرف حرفه منه و خودم زندگیمو انتخاب می کنم این هزینه ها رو پرداخت می کنم.

زاویه2:

پیش فرض هامو کنار می ذارم، نمی ذارم موقعیت های قبلی رو نظر و دیدگاه من اثر بذاره و کمی آگاهانه به این عکس نیگا می کنم:
می بینم ظاهرا دو مسیر داریم تو یه مسیر یه نفر به تنهایی داره میره و مسیر دیگه پر از آمدمه که دارن توی اون طی مسیر می کنند. خب یکم بیشنر نیگا می کنم می بینم که به نظر مسیر سمت راست یه نفر جلودار داره که یکی دو قدم از بفیه جلوتره و بقیه دارن دنبال اون حرکت می کنند. اون فرد میتونه یه رهبر باشه.

خب تا همینجا کافیه حالا همینو تفسیرکنم، خب این چه چیزی رو منعکس می کنه!؟
اگه من افراد این عکس رو به عنوان نماد جامعه بگیرم به این نتیجه میرسم که همیشه ماکسیمم افراد جامعه تحت تاثیر رهبرا هستن افرادی هستن که میان و جهت فکری، رفتاری، اقتصادی میدن در واقع برای ما یک سری نیازهایی ایجاد می کنن که تا الان اصلن بهش فکر نمی کردیم مثلا چند سال قبل اصلا ما نیازی به اینترنت احساس نمی کردیم ولی الان کل زندگیمون بر بستر اینترنت می چرخه و در واقع اینترنت هست که داره منو مدیریت می کنه.
این رهبر میتونه خوب باشه یا بد ما در موردش قضاوت نمی کنیم مهم نفسه عمله!
این وسط افرادی هم هستن که خود آگاه یا نا خودآگاه با رهبر همراه نمیشن واز یک مسیر دیگه میرن، اگه فرد با آگاهی و با قدرت انتخابش این مسیر رو انتخاب کرده باشه می دونه به چی می خواد برسه و اگر بهش نرسه اون هزینه های احتمالی رو می پذیره ولی اگه ناخودآگاه یا با لجبازی یا خودخواهی وارد این مسیر بشه یه جایی بخودش میاد که کار از کار گذشته نه راه پیش داره نه راه پس!!!
من می تونم ازین عکس یه چیز دیگه هم برداشت کنم.
همه آدمای این عکس داشتن تو یه مسیر می رفتن تا اینکه به یه دوراهی میرسن و باید انتخاب کنند که از چپ برن یا از راست برن
میان با هم صحبت می کنن یه نفر رهبر با ویژگی هایی که داره میاد بررسی می کنه که آیا این مسیر اونا رو به هدفی که تو ذهنشون هست می رسونه یا نه یکم آینده نگری می کنه و هدایت می کنه مردم رو .
حالا مردم میان قدم میذارن تو این مسیر بعضی ها تا تهش با رهبر میمونن بعضی ها شاید تو مسیر برگردن چون به توانایی رهبرشون شک می کنن، بعضی ها شاید بایستن بگن تا همینجا بسه!
بعضی ها هم کلا به رهبر اعتقاد ندارن و مسیر خودشون رو میرن. گرچه به نظر الان تنها هستن ولی شاید همراه زیادی پیدا کنن و حتی خودشون یه رهبر بشن، چون هنوز خیلی ها به این دوراهی نرسیدن.
خیلی ها برنامه ریزی می کنن همه جوانب رو می سنجن ولی موقع عمل که میشه همه اون تلاش ها رو رها می کنن و دچار خطای لحظه آخر ذهن می شن و مسیرشون رو عوض می کنن، خیلی از ماها اینجوری هستیم، یه چن ساعت برنامه ریزی می کنیم که درس بخونیم و می دونیم که هیچی وقت نداریم وتو این 3 روز هرچی هم مثل اسب درس بخونیم پاس نمیشیم ولی در لحظات آخر دوستم میاد میگه ول کن بابا 3 روز دیگه وقت هست می خونی، بریم بیرون تفریح! و تو قید اون همه برنامه ریزی رو میزنی!
شاید در نهایت در مسیر سمت راست تنها رهبر با چنتا آدمی که به رهبرشون ایمان دارن بمونن. در مورد هدف هر مسیر درست یا غلط ما قضاوت نمی کنیم.
باید ما قبول کنیم بعضی ها رهبریشون خیلی خوبه و میتونن مسیر شعار و هدف رو با نگاهی آینده نگرانه و جامع تعیین کنند و اینکه ما انسانها مثل هم نیستیم و زمانی که مهارت و تجربه رهبری رو نداریم باید از یه رهبر پیروی کنیم ، تا خودمون به جایی برسیم که بشیم یه رهبر جدید!
پینوشت1: خیلی چیزا میشه گفت ولی دیگه وقتش نیست!
پینوشت2: مطلب طولانی بود انشالله خسته نشده باشید. اگر انسجام بین حرفام نبود ببخشید چون خیلی سخته که یک سری اطلاعات ذهنی رو به صورت متن منتقل کنی بعضی هاشون تو خواب و بیداری بوده، ویرایشم نشده!

spliter-3

کلید را بزن، قسمت سوم

#هفته_سوم
#فصل_سوم
#حرکات_مهم_را_بنویسید

مهم ترین نکته ای که در این فصل در موردش صحبت می کنه “فلج تصمیم گیری” هست، میگن هروقت گزینه های پیش روی ما برای تغییر زیاد باشه، انرژی زیادی بابت اونها صرف می کنیم و بیشتر تحلیل میریم، یه حسی بهمون دست میده که تو می خواهی این همه گزینه رو تغییر بدی، بعد به این نتیجه میرسیم که سنگین تر این هست که دست به کاری نزنیم و بشینیم؛ همین وضعیت موجود رو حفظ کنیم احساس راحت تر و پایدارتری داریم
این رو میگن فلج تصمیم گیری
پیشنهاد میکنه برای جلوگیری از این فلج گزینه هایی که داریم رو بالا پایین کنیم خیلی هاشون رو براساس یک معیار حذف کنیم، شفاف کنیم و در نهایت یکی از گزینه ها رو انتخاب کنیم.
در ضمن توصیه می کنه که حرکات بزرگ رو بنویسیم
به نظر من منظور از نوشتن حرکات بزرگ اینه که ما برای خودمون یه سری قوانین، معیار و چهارچوب تعیین کنیم و براین اساس وقتی در مقابل گزینه های زیادی قرار گرفتیم یه سری رو همون اول حذف کنیم و بقیه رو بتونیم غربال کنیم و بهتر تصمیم گیری کنیم
به عنوان مثال: وقتی که پزشکان برای خودشون یه قانون میذارن که در درمان بیماران تا می توانیم از اقدامات تهاجمی(جراحی) کمتر استفاده کنیم وقتی گزینه های درمان با داروی A، درمان با داروی B و جراحی را میبینند بدون صرف انرژی گزینه ی جراحی رو حذف می کنند و تمام تمرکز و انرژی خودشون رو برای انتخاب یکی از داروهای A و B میذارن در واقع دچار فلج تصمیم گیری نمیشن.
همین مثال رو میتونیم برای شرکت ها، ادارات، تیم ها، گروه های دانشجویی و از همه مهمتر برای خودمون بزنیم
بشینیم توی این یه هفته ای که تعطیلات زیادی داریم یک ساعت فکر کنیم دو تا قانون برای زندگی خودمون بنویسیم 😀
این جا هم بذارین شاید به بقیه کمک کرد

spliter2