روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

گندم زار 

Rate this post

در زمین های پدر قدم می زنم، به غرب و شرق که نگاه می کنم فقط گندم می بینم، گندم زارهایی با خوشه های پربار که در بإدهای وزان از شمال درخششی مثال زدنی دارند، کمر به درخت های گز می زنم و در سایه ی آن می نشینم، صدای وزش باد و حرکات مواج خوشه های گندم مرا سرخوش می کند، چشم هایم را می بندم و با این صدای زیبا و استشمام بوی سرسبزی به خلسه فرو می روم، به یادِ توصیفات پدر از روزگاران قدیم شهرم می افتم، از بیدهای مجنونِ کنار جوی آبِ دو طرف جاده ی روستایمان که در وزش بادهای ١٢٠ روزه دل می ربودند، از درختان میوه ی خانه ی پدربزرگ، از باغ پدر بزرگ همه ی اینها از خاطرم می گذرد، قدم می زنم فکر می کنم به این سوْال: چرا شهر من الان اینگونه است؟ به یک پاسخ می رسم مردم این شهر منتظراند تا فردی بیاید و همه ی مشکلات را حل کند، این مردم چشمشان به دیگران است، خود تلاشی برای تغییر نمی کنند، این است مشکل این مردم.

3 دیدگاه

  1. پدرت کشاورزه ؟

    پدربزرگ مادری من هم یک کشاورز بود.

دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل شما منتشر نمی شود

*