روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

پرش افکار

5 (100%) 1 vote

رفتم اشپزخونه، گفتم چایی خوبه، کتری رو گذاشتم قل شه، گفتم ده دقه دیگه میام، اومدم تو اتاق نشستم تلگرام، بعد همینجوری رفتم از اتاق بیرون، ای وأی کتری داره قل قل می کنه، خاموشش کردم، منکه فلاسک رو نیاوردم اومدم برم تو اتاق فلاسک بیارم، گفتم بذار جلو اینه موها رو درست کنم، جلو اینه گفتم این چه وضعیه بریم دوش بگیریم، نزدیک حموم ییهو یادم اومد که کبوترها تو حیاط آب و غذا ندارن، رفتم تو حیاط باغچه و گلها رو کامل آب دادم، اومدم تو خونه نشستم پشت میز درس بخونم!

یه لحظه پرسیدم می خواستم چیکار کنم؟؟؟

همه چیز از جلو چشام رد شد 

فعلا یه سکته مغزی زدم 

سلول های خاکستری مغزم إعلام جدایی طلبی کردن میگن دیگه جای ما اینجا نیست می خوان بین بقیه سلول ها همه پرسی برگزار کنند یا جای ماست یا جای این ادم 

الانم دارم با لوب فرونتال مغزم مذاکره می کنم مهارش رو بر نداره، میگم بهت گلوکز نمیدما!

برداشت گفت: هیچوقت مغز یه إیرانی رو تهدید نکن!

 حالا که مههارمو برداشتم آب روت رفت میفهمی 😑

داستانک 

1 دیدگاه

  1. عاشق تهدید کردنتم :))

    با لوب فرونتال مغزش (چی چی هست این؟) مذاکره می‌کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل شما منتشر نمی شود

*