Rate this post

 مهر گذشته بود، وارد بخشِ اطفال شده بودم، چون این بخش به دلیل أساتید قوی یه سری قوانین خاصی داشت از همون اول تصمیم گرفتم که خوب عمل کنم، روتیشن اول و دوم گذشت رسیدم به روتیشن فوق گوارش، استادم مدیر گروه هم بود، به لطف اینترن پر استرس روتیشن بیشتر کارها رو من انجام می دادم و با استاد همه جا تو بیمارستان می رفتم، مهر اینترن و استاد توی جیبم بود و مشاوره می نوشتم و خَیلی کإرهای دیگه، یه روز توی آندوسکوپی دکتر روی صندلی نشسته بود، همون لحظه با تلفن درگیره صحبت با شرکت بیوتکنولوژی برای سفارش آنزیم های پایان نامه بودم، تلفنم تموم شد، دکتر رو بهم کرد و گفت چیکار می کنی، گفتم پایان نامه، موضوعت چیه، گفتم پلی مورفیسم ژن tlr و ارتباط با سل ریوی، چند سوالِ دیگه پرسید و بعد بهم خندید، گف خب که چی، اینقد هم برایِ من کلاس نذار با حرفهایی که بقیه أساتید رو دور می زنی نمی تونی منو دور بزنی! یکم إنکار کردم، ولی… 

موقعی دکتر داشت سوار ماشین می شد، رو کرد بهم گفت، وقتی داشتی از پایان نامت و کإرهای تحقیقاتیت می گفتی به یاد دوران دانشجویی خودم أفتادم و کارهای زیادی که انجام دادم و همش برای اساتیدم نردبون بودم خودم از نرده برن بالا نرفتم، تو هم برای بقیه نردبون نباش خودت برو بالا، بشین درس بخون مطالعه کن شخصیت بساز، حرف های دیگری هم گفت، خَیلی به فکر فرو رفتم، خَیلی، یه نگاه به گذشته انداختم، ناراحت شدم… 

سخت بود که یکی بیاد تو رو یه نیشگون بگیره و بهت بگه یه نگاه به عقب بنداز و ببین الان به چه قیمتی اینجایی، برای خودت چه کردی، آینده می خواهی چه کار کنی؟ برات سوْال إیجاد کنه و بفهمی چه فرصت هایی رو که از دست دادی، چه تلاش های بیهوده ای داشتی، چه دور های باطل، در زندگیت چه قمارهایی که بر سرِ زندگی که نکردی …

سخته، سخت