روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

تجربه ی مرگ آگاهی

بخش اطفال بودم، مهر سالِ گذشته رو میگم، فکر کنم روتیشن دوم یا سومِ من فوق گوارش بود، استادِ خیلی خوبی داشتم که یکی از افتخاراتم آشنایی با ایشون هست، یکی از روزها که پس از ویزیت بیماران داشتیم استاد رو تا مکانی که ماشنشون رو پارک کرده بودند همراهی می کردم، رو کردن به من و گفتن که میدونی برای چی من ماشینمو همیشه اینجا پارک می کنم؟ (میان نوشت: منظور از اینجا پشت بیمارستان و نزدیک سردخانه بود)
گفتم نه استاد، میشه بگید برای چی؟ استاد گفت که ماشینمو همیشه اینجا میذارم که هر روز صبح که میام و ظهر ها که میرم چشمم بخوره به این سردخونه و مردمی که عزیزانشون رو از دست دادند رو ببینم و بدونم که هرچقدر هم که من از نظر علمی بزرگ باشم سرانجامم اینجاست و بهم خیلی نزدیکه، به جایگاه و قدرتم مغرور نشم و سعی کنم که به کسی ظلم نکنم و حرفِ حق رو بزنم و درست کار کنم حتی اگر برام مشکلات زیادی ایجاد کنند.
حرف استاد و این نگاهشون تاثیر گذار بود، از روز های بعد سعی کردم با این نگاه ماشینم رو همیشه پشت بیمارستان پارک کنم همین تغییر کوچیک در محل پارک ماشین در این چند ماه تاثیر زیادی روی من داشت، بعضی صبح ها وقتی که ماسین رو پارک می کردم می دیدم که خانواده هایی عزیزانشون رو از دست دادند و اون صحنه می دیدم به حال و روزِ خودم ناراحت می شدم که شاید من جاش بودم و فکر کردن به این تجربه ی ذهنی حتی در حده چند دقیقه من رو از جریان تند زندگی خارج می کرد می گت داداش ببین آخرش میایی اینجا، داری چیکار میکنی؟ چرا خودت و بقیه رو اذیت می کنی؟ چرا خودت رو غرق زندگی کردی؟ و بسیاری چراهای دیگه. این نوع مرگ آگاهی برای من سودمند بودِ و باعث شده که به اندازه ی یه اپسیلون در لحظه زندگی گنم و از بودن در کنار خانواده و دوستان لذت ببرم و برای رشدِ خودم تلاش کنم و کارهایی انجام بدم که راضی باشم و قدر لحظات زندگی رو بدونم.
پینوشت: شما چه کارهایی برای مرگ آگاهی انجام میدید؟

2 دیدگاه

  1. چه جالب ،خیلی تاثیرگذار بود
    من خودم مزارشهدا میرم ،خیلی لازمه ب نظرم هرچند وقت سربزنی

پاسخ دهید

ایمیل شما منتشر نمی شود

*