Rate this post

حالم خوب نبود، خواستمکه کمی پیاده روی کنم، آخه می دونی با پیاده روی حالم خوب میشه، بعضی وقت ها موسیقی میذارم و به هیچعی فکر می کنم، در را بستم، نور نارنجی آفتاب توی چشمم می خورد، راه می رفتم که یه نفر را دیدم که در پیاده روی سمت چپ خیابان در حالِ حرکت است، حس ام گفت آشناست، جا خوردم، بوخدالک بود، از همان دوران نوزادیش سمت چپ رو دوست داشت، از سمتِ چپ راه می رفت با دست چپ غذا می خورد، به هِم چپ چپ نگاه می کرد، چپِه هم جوابمو نمی داد، کلا با هرچی که با “چپ” ارتباط داشت رابطه ی خوبی داشت؛ نزدیک هم شدیم، سلام کردم، چپه جوابمو داد، چطوری بوخدالک؟ یک ماهه که ندیدمت، سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد، با اینکه با شروع تابستون و به دلیل امتحانم بوخدالک رو ندیده بودم، خیلی تغییر کرده بود، چهرش عوض شده بود، بوی بدی شبیه سیگار می داد، سیگار کشیدی بوخدالک؟! آخه چرا؟
از وقتی دوستام رفتن فکری شدم، زندگی سختِ، درس سختِ، رشته سخته، تو ای که اینجا خونتِ زندگی خوبی داری حالِ منو درک نمی کنی!
فقط یک ماه باهات نبودم معتاد شدی؟
یه نخ سیگار درآورد؛ نمی کشی؟
خنده ای زد و گفت، مَنی که ترم پایینی ها رو به خاطر سیگار کشیدن مسخره می کردم، دیدی سیگاری شدم!
هیچکس رو مسخره نکن!