روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

گزارش سفر

نیمه ی دوم شهریور به سفری چند منظوره D: رفتم، کلا فکر نمی کردم که این قدر پربار و متنوع باشه در این سفر با هدف عکس برداری یک دوربین با خودم بردم< متاسفانه همون دو سه روز اول حافظه ی پر شد و از کاربری خارجش کردم، فکر کردم حافظه خالیست، لپ تاپ هم نداشتم که حافظه رو خالی کنم (مثلا سبک می خواستم سفر کنم) و تصاویر بعدی رو با آیپدم گرفتم> این سفرِ علمی، ادبی، پژوهشی، تفریحیِ ۹ روزه تجربیات، خاطرات و لحظات بسیار زیبایی رو در پی داشت.

چند روز اول در کارگاه نشریات دانشجویی شرکت کردم، تجربه بسیار ارزشمندی بود به خصوص که با گوینده ی خوب رادیو خانم فرزانه معصومیان آشنا شدم و  به دلیل ویژگی همیشگی سوال پرسیدن ام ایشون چند راهنمایی بسیار مفید به من داشتن و در نهایت به یک پزشک معرفیم کردن که بسیار کمکم کرد، بر یکی ترس هم غلبه کردم. یکی از فواید این مجموعه کارگاه ها این بود که خودمون و  دانشجویان دانشگاهم رو دستِ کم نگیرم، خیلی کارهای خوبی می توانیم انجام بدیم، ایده های زیادی هم این وسط به ذهنم رسید. در همین حد در مورد کارگاه نشریات کافیه!

یه برنامه ی تفریحی هم با یکی از دوستانم به صورت فشرده در بعد از ظهر تجربه کردیم که تنوع بسیار خوبی داشت، ولنجک–>توچال–>امامزاده صالح–>بازارمیوه تجریش، چقدر اسنپ و تپسی بهم کمک کرد به فواید فوق العاده تکنولوژی در شهرهای بزرگ ایمان آوردم، باورتون نمیشه توچال رو گفتیم ساعت ۵ بریم که به شب نخوریم 🙂 ۵ اونجا رسیدیم، چقدر خلوت بود، رفتیم بالا دیدیم همه چی تعطیله، پرسیدیم میگن ساعت ۶ تازه همه چی باز میشه، سورتمه ۶ باز شد، آدرنالین به اوجش رسید، ترمز رو کلا بی خیال شده بودم، سر هر پیچ گریز از مرکز وجودمو با خودش می برد، دوربین هم توی دستم خشکش زده بود، یه عکسم ازم گرفت خیلی عکسِ خوبی شد وقتِ برگشت(حدوده ۷/۱۵) همه داشتن میومدن! پشت سرم رو نگاه کردم فقط ما برمی گشتیم( مثل ما اینقدر زود نرید).
تنوع رنگ بازار میوه تجریش هم با روحِ آدم بازی می کرد.

همایش دانشجوان علوم پزشکی کشور در قزوین هم بهانه ای شد که دوستم مجبورم کنه باهاش برم، با اینکه مقاله در همایش نداشتم در پنل نوآوری و اختراعات صحبت کردم و با آدم های خیلی خوبی آشنا شدم، باز هم به این نتیجه رسیدم که ماها خیلی خودمون رو دسته کم میگیریم، در این همایش بعضی افراد به دلیل اختراعاتشون صرفا به دلیل ناآگاهی و عدم تخصص داورهای محترم حائز رتبه شدند، بسیار ناراحت شدم برای دوستان توانمندم که در سایر دانشگاه های کوچک و بزرگ این کشور درس مخوانند ولی فکر می کنند که ایده ها و اختراعاتی که در همایش ها رتبه می آورند چقدر تکنولوژیک و پیشرفته است و عدم شرکت این افراد در چنین رویدادهای علمی باعث بها دادن به ایده های ضعیف و متوسط و غیرکاربردی می شود.
مثل هر همایش دانشجویی این همایش هم مشکلات زیادی از قبیل اهدای هدایا به دانشجویان خودشون و هماهنگی های اجرایی ضعیف وجود داشت البته نقاط قوتی هم داشت. در این سفر با دوستانِ بسیار خوش مربی آشنا شدیم که باعث تشکیل گروهی به اسم اتوبوس شماره ۴ شد. در این سفر با بعضی از ترس هام هم مواجه شدم :دی.
در ادامه هم یک جلسه با انتشارات گلبان داشتم که بسیار مفید کاربردی و اثر بخش بود و اطلاعات زیادی کسب کردم.
در این سفر کتاب های زیادی هم خریدم در یک پست جدا معرفیشون می کنم.
یه روز هم که با حاج مجید گذشت که بسیار عالی بود، از همینجا میگم مجید جان وزنتو کم کن!
سعید و حسین عزیز هم در این سفر بسیار بهشون زحمت دادم و خیلی باهاشون خوش گذشت. در لحظات آخر هم توفیق شد سروش رو هم ببینم، به شوخی وقتی دیدمش گفتم: توی دانشگاه که نمی تونیم همدیگه رو ببینیم، تهران باید بیاییم همدیگرو ببینیم، سروش نوشتن در سایتشخصی خودش رو به تازگی شروع خیلی خوب هم می نویسه، البته شعرهای خوبی هم می نویسه کلا یکی از دوستای خوبمِ.

 دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردن است.

پینوشت: البته همینجا بگم که این سفر بدون دوستِ خوبم (حق زیادی بر گردنم داره)، صفای عالی رو نداشت(ما کلا خیلی خوبیم).

لحظه ی احتضار

قلبش ایستاد–روبه رویش بودم– چند دقیقه قبل روی تخت نشسته بود–دیدمَش حالش خوب بود–گفتم سلام چطوری عشقم؟–خوبی؟–اره خوبم علیجان–کمی رنگش پریده بود–گفتم می خواهی دراز بکشی؟–گفت نه خوبم–آب نمی خواهی برایت بیارم؟–نه!– از اتاق خارج شدم–چند دقیقه بیشتر نگذشت–صدای مهدی آمد–جیغ کشید–مامان جیغ کشید–سریع خودم رو رسوندم——————شروع کردم به احیا–ماساژ قلبی–رنگِ صورتش کم کم مثل گچ سفید می شد–مهدی سرش را بر روی پای خود گذاشته بود–مادر پایین پایش نشسته بود–پدر کنارش بود–امیر حسین با فاصله ایستاده بود–همه گریه می کردند–من همچنین ماساژ قلبی می دادم–بغضی بزرگ در گلو که نترکید–مادرم به اورژانس زنگ زد–ماشین نداریم–این شهر به این بزرگی دو تا آمبولانس بیشترنداره–به من ربطی نداره–گوشی را قطع کرد–روبه رویش بودم–چهره به چهره– درمقابلم–رفت–رفت–لحظه ی احتضارش را دیدم–روحش پرواز کرد– روحی خسته ازین جسم——-همه ی خاطرات از جلوی چَشمم عبور می کرد– هیچ کاری از دستم بر نمی آمد– بر روی تخت دراز کشیده بود–همچنان مهدی کنارش گریه می کرد–پارچه ی سفیدی بر رویَش–هرکدام گوشه ای گریه می کرد–پدرم کوه درد–

ترس

ترس، ترس، ترس به نظرم می تونه یکی از عوامل مهم مشکلات ما در همه ی ابعاد زندگی باشد، ترس مانعی بزرگِ، مانعی که بیشتر أوقات خودمون می سازیم و به آن دامن می زنیم، این ترس می تواند با یک واگویه منفی شروع شود و ادامه یابد.

روانشناسان می گویند که برای خنثی کردن وقتی که یک واگویه منفی را یک بار با خود تکرار می کنیم به عنوان مثال من نمی توانم در امتحان موفق شوم، نیاز است که یک نَفَر ١٧ مرتبه به ما بگوید که شما می توانی در امتحان موفق شوی تا اثر همان یک نوبت خنثی شود.

ترس مانع از تجربه های جدید می شود، ترس هایی واهی، ترس هایی که در نهایت پشیمانی و ای کاش … را به دنبال دارد.

برای مقابله با این ترس ها یکی از دوستان پیشنهاد جالبی داشت، اگر از شنا کردن می ترسی، با ترس اَت مقابله کن، خودت را درون آب بیانداز، با سر برو توی دل مشکل، دست و پا می زنی و قوی می شوی، اولش سخت است نهایت تجربه ای جدید کسب می کنی چه خوب چه بد! 

پی نوشت: در این چند روز چندین ترس را پشت سر گذاشتم که تجارب خوبی بود، ازین به بعد مستقیم میرَم درون مشکلات و ترس ها 😁

از خود راضی 

اینجا بهشت است، همین لحظه، به شرط اینکه در این لحظه 

از خود، راضی باشید، نه از خودراضی

چگونه عادت کنیم 

یکی از أساتید تمرینی بهم داد، پرسیدم چطور عادت کنم بهش

 روزی چند ساعت تمرین کنم؟

وقتی روزی ۶٠ دقیقه پشت سر هم تمرین می کنی، هم خسته میشی و هم ذهنت فقط یک بار به یاد می آورد که باید چنین کاری را انجام دهد، به جای اینکار در طی روز در بأزه های زمانی ١ دقیقه ای تمرین را انجام بده، اینگونه شما در طی یک روز ذهن شما ۶٠ بار آن تمرین را به یاد می آورد، در نتیجه سریع تر عادت جدید تثبیت می شود.

یکم فکر کردم، دیدم می توان این تکنیک را به سایر حیطه ها هم تعمیم داد، می توان آلارم روی گوشی همراه فعال کرد که در طی روز به تناوب یادآوری کند تا به مدت یک دقیقه عادت مورد نظر را تمرین کرد.

بدترین عادت

درس سوم پرورش مهارت تسلط کلامی را با عنوان “در کدام  حوزه تسلط کلامی نیاز به تمرین بیشتر هستم “مطالعه می کردم، میانه ی درس تمرین جالبی مطرح شده بود: ضبط صوت تلفن همراه خود را آماده کنید – یک دقیقه فرصت دارید یکی از موضوعات را انتخاب کنید و ۳ دقیقه به صورت رسمی انگار که در رادیو صحبت می کنید در مورد آن صحب کنید.
-این سوال را انتخاب کردم:

* بدترین عادتی که در زندگی دارید و دوست دارید تغییر دهید کدام است؟ اثرات بد آن چیست؟

حال پاسخ کوتاهِ مکتوبِ من: در این لحظه ای که هستم بدترین عادتی که دارم، اهمال کاری است، به نظرم اهمال کاری به دنبال بی هدفی ایجاد می شود، شما بی هدفی، انگیزه ای برای بیدار شدن نداری، کسل میشی، خسته میشی، کاری نمی کنی، حوصله ی انجام کار نداری، همه چیز رو به تعویق میندازی و یک دوره باطل ایجاد میشه که روز به روز کوه اهمال کاری بزرگتر و بزرگتر میشه.
دوست دارم این عادت رو تغییر بدهم، در این برهه ی زمانی احساس می کنم که اهداف باید از دوباره نوشته شود تا انگیزه ها برگردد، نتایج حاصل از اهداف باید روشن شود تا انگیزه باز هم بیشتر شود و خیلی خیلی خیلی سریع دست به اقدام بزنم.
قدم کوچک اینکه همین الان کاغذ و قلم بردارم و ۳۰ دقیقه بنویسم سپس اولویت بندی کنم و به دنبالش به سرعت دست به اقدام عملی بزنم

نسیم طالب به زبان گلدول

در خاطر ندارم شروع آشنایی من و نویسنده ای به نام گلدول از کجا بود، ولی مطمئن هستم که این آشنایی از مسیر متمم اتفاق افتاد،  کتاب هنر شکست خوردن نوشته ی ملگوم گلدول کتاب کوچکی است که در حال خواندن آن هستم، پش تجلد کتاب چند جمله نوشته شده است: بی اندازه محسور کننده(بوستون گلوب)، سرتاسر لذت بخش (بلومینگ نیوز) این جملات تعریف هایی است از این نویسنده و کتابش.

فصل اول-فروپاشی
در مورد نسیم طالب و زندگی او صحبت می کند که چه اتفاقاتی را پشت سر گذاشته تا به اینجا رسیده است – پرانتز باز این متن را در سال ۲۰۰۲ در مورد نسیم طالب نوشته پرانتز بسته –  نسیم طالب ویژگی های خاصی دارد، سعی می کند بر خلاف غریضه ی خود عمل کند، مثلا در کتا آمده که طالب در رستوران: نان ساندویچ خود را با ولع خورد و وقتی که پیشخدمت چندتا نان دیگر آورد طالب فریاد زد: نه! و بشقابش را برداشت. ان کشمکش پایان ناپذیر مغز و ذهن بود. سپس گلدول گریزی به یک آزمایش روانشناسی می زند: کودکی درون اتاق پشت میز گذاشتند دو نوع شیرینی کوچک و بزرگ، شیرینی کوچک را همان لحظه با زدن زنگ می وانست انتخاب کند و بخورد ولی برای خوردن شیرینی بزرگ باید صبر می کرد تا آزمایشگر خود به اتاق بیاید و این زمان شاید بیشتر ۲۰ دقیقه طول بکشد، تمام اتفاقات درون اتاق فیلم برداری شد بچه هایی که هرجور شده سعی می کنند حواس خود را پرت کنند گلدول می گوید نوارها شاهدی هستند بر شروع انضباط شخصی و روش هایی که ما برای مهار غرایز خود استفاده می کنیم.
طالب دچار گرفتگی گلو شده بود، به نیویورک برگشت و به مطب پزشک رفت، پزشک گفت جواب آزمایش به نظر می رسد بد نیست. البته بد بود او سرطان گلو داشت. همه چیز تغییر کرد، سریع به یک کتاب فروشی رفت و در مورد بیماری خود مطالعه کرد – در افراد سیگار و در سنین بالا ایجاد میشود – طالب جوان و غیرسیگاری بود- شانس ابتلا یک در صد هزار است – حال دیگر خودِ طالب یک غوی سیاه بود – الان طالب سرطان ندارد با آن مبارزه کرده و شکستش داده. تصور قوی دیدن یک غوی سیاه برای فردی که خود زمانی غوی سیاه بوده و در آستانه ی مرگ؛ بسیار آسان است شاید همین ویژگی طالب است که او را متمایز می کند، می تواند غوهای سیاه را ببیند.
طالب پروتکلی برای تغییر پروتکل ها دارد او می گوید ما پروتکل ساختیم تا بگوییم از من سوال نپرس طبق پروتکل اجرا کن – برای برای آنچه به انجام می رسانیم باید به خودمان سخت بگیریم.
کار های سخت انجام دهید، خونریزی کنید که هر آنچه شما را نکشد قوی ترتان می کند

در پایان هم این جمله بسیار الهام بخش بود
ما اشتیاق به خطر شکست بزرگ – و توانایی برگشت با شهامت از فاجعه – را به جسارت نسبت می دهیم. ولی در این مورد اشتباه می کنیم. در نادیده گرفتن غرایض بشری شهامت و جرئت وبیشتری وجود دارد، در برداشتن گام های هدفمند و دردناک به منظور آمادگی برای باورنکردنی ها. 

منفی هشت

در این اوضاع آشفته و سردرگمی که درگیرش بودم جمله ای از تهِ ذهنم اومد بالا و تکرار شد تکرار شد و باعث شد استرس و سردرگمی من کم بشه، حداقل زمان رو از دست ندم.

جمله این بود: مهم ترین قسمت استراتژی مشخص کردن مواردی است که نمی خواهیم/نباید انجام بدیم 

نمیدونم کجا این جمله رو خوندم ولی منو این روزها نجات داد، بعضی وقت ها استرس و اضطراب به جای اینکه پیشبرنده ی ما باشه به مانعی برای حرکتِ ما تبدیل میشه

منفی نه – تلاش های آخر

در مسابقه ی دو اون چند متر انتها خَیلی اهمیت داره، همه ی تلاش دونده از ابتدای مسابقه یک طرف آن چند ده متر هم یک طرف، بعضی ها در لحظات آخر نزدیک به نقطه ی پایان فکر می کنند که برنده شده اند و کمتر تلاش می کنند و ناگهان سایر دونده ها ازشون سبقت می گیرند و این دونده جایگاه اول رو از دست میده و بعضی هم این چند ده متر را با تمام وجود می جنگند و تلاش می کنند و با اینکه مسابقه را با تعلل شروع کرده اند ولی با پیروزی به پایان می برند.

در زندگی همه ی ما مصداق داره و باید تلاش کنیم قدرِ روزهای آخر رو بدونیم.

منفی ده – استیکر نوت

همونطور که در متن قبل در مورد سندرم ذهن بی قرار صحبت کردم، اینجا می خوام یکی از راه هایی که برای رهایی از تراوشات این ذهن بی قرار استفاده کردم رو بهتون توضیح بدم، خَیلی ساده هست، چند بسته استیکرنوت بخریم بذارید کنارتون، وقتی دارین درس می خونید یا هر کارِ مهم دیگه ای که انجام میدید هر ایده، مشکل، کار خلاصه هر چیزی که به ذهنتون میرسه و باعث میشه که از درس خوندنتون شما رو دور کنه روش بنویسید و بچسپونید روی دیوار! 

در حال حاضر دیوار روده روی میز مطالعه ام پر از استیکره، روزهای اول تعداد استیکرهایی که به دیوار چسپید بیشتر بود و با گیر زمان هی کم و کمتر شده تا جایی که الان به هزار زحمت اون هم برای نوشتن مطلب در وبلاگ یه استیکر می چسپونم به دیوار 

تجربه کنید خوبه و نتایج تجربه هاتون رو بنویسید، منم خوشحال میشم 😁

« نوشته های قدیمی تر