نوشته های علیرضا سرگزی

پزشک در جست و جو

در آستانه ی سال نو!

پیشنوشت طولانی:
در حال بررسی draft ها بودم تا اگر متنی قابلیت پست شدن داره رو منتشر کنم تا کمی اینجا سوت و کوری در بیاد. به نظرم اومد که این متن رو که فکر می کنم پارسال نوشتم ولی منتشر نکردم همچنان قابلیت انتشار داره به خصوص در این سالی که درگیر کرونا بودیم و زندگی جدیدی رو تجربه کردیم.

خیلی از اهداف و برنامه ریزی هامون به کل به هم خورد به خصوص برای من که کرونا باعث یه چیزی شبیه ورشکستگی عجیب و غریب برام شد و دیدم که اقا این هدف گذاری و اینجور چیزها برای کسی هست که توی comfort zone خودش داره زندگی می کنه و برای کسی که وسط گود این زندگی حضور داره به نظرم یه شوخی بیش نیست!

و آنچه که به نظرم اصیل تره تقویت مهارت های ماست که تبدیل به عادت در زندگی ما بشه و این عادات ما هستند که در هر شرایطی هم که باشیم چه کرونا چه درگیر هر پاندمی دیگر ما رو از جاده خاکی به مسیر اصلی زندگی ما برمی گردونه!

وفکر می کنم لازمه ی همه ی اینها ذهنیت رشد هست؛ به قول جناب رضا غیابی عزیز رشد برای رشد مثل بک سلول سرطانی میشه ولی رشد جهت دار هست که باعث تعالی ما میشه همینکه خودمون رو بشناسیم و جهتی برای زندگی خودمون داشته باشیم و برای این مسیر خودمون رو به ابزارهای مختلف مثل عادات و مهارت های مختلف  تجهیز کنیم می توانیم رضایت در زندگی رو تجربه کنیم

خب بسه بریم سراغ متنی که سال قبل نوشته بودم؛ از خود متن خوشم نمیاد چون من الان با من پارسال زمین تا آسمان تغییر کرده و میشه این ناخوشنودی از این متن رو به فال نیک گرفت که به نظر کمی رشد کردم؛ فی الحال اگرادامه ی متن رو نخوندید زیاد هم اهمیت نداره فقط لینک های انتهای متن هس که بسیار ارزشمنده.

 

 این سال هم به سرعت گذشت، مثل همه ی روز ها، ماه ها و سال های عمرِ من و شما !!!
شاید خیلی ها قبل از سال تحویل برای این که از زیر فشار خانواده دوستان و خودشون رها بشن گفتن از سال جدید تغییر می کنم!
منظم تر می شوم، اخلاقم بهتر می شود، درس خوان تر می شوم، بد قولی نمی کنم، از وقتمم درست استفاده می کنم و خیلی مواردی این چنین!

کمی  به آنروز ها فکر کنید، چه حرف هایی که نگفتیم و چه فکر هایی که در سر نداشتیم! چه قول هایی که به خودمان ندادیم!

خودم را می گویم، خیلی فکرها و خیلی تصمیم ها داشتم!
شاید هم که ابتدای سال بر اثر جو روانی روزهای اول چند حرکت نمادین هم جهت رسیدن به این اهداف زدم، ولی الان که  سال رو به پایانه  اتفاقات خاصی توی زندگی نیوفتاده و توی یک دور باطل و غریضی افتادیم صبحمون شب و شبمون صبح میشه مثل گوسفند! برای گوسفند می تونیم ارزش بشتری قائل بشیم نسبت افراد آدم نما!
چرا اینجوری میشه؟
باری به هر جهت زندگی می کنیم چرا توی یک چرخه باطل افتادیم که خروجی دیگری جز زندگی غریضی نداره!
چرا زندگیمون رو فدای خوشی های کوتاه مدت می کنیم؟ چرا فقط به دنبال ارضا غرائز هستیم و چرا خیلی زود فراموش می کنیم؟ و خیلی چراهای دیگه!

نمی دانم ولی به نظرم مطالعه ی دوباره ی متن های زیر به در آغاز سال جدید به من و شما کمک کنه:

مجموعه گام های با متمم تا عید نوروز – محمدرضا شعبانعلی

نقطه ی شروع

مرور چند نکته برای روزهای آغاز سال – محمدرضا شعبانعلی

سالی که گذشت | راهنمای برنامه ریزی برای سال جدید

چند نکته برای هدف گذاری و برنامه ریزی برای سال جدید

هدف گذاری را متوقف کنید، ساختار بساز

جمله ای برای سال جدید…

سالی که گذشت | راهنمای برنامه ریزی برای سال جدید- محمدرضا شعبانعلی

پراکنده کار کنیم یا فشرده؟


پیشنوشت: این مدت درگیر نوشتن خاطرات دوران سربازی بودم و دیدم مثلی که بیشتر از اینها کار داره برای همین فعلا این متن رو داشته باشید تا بعد.

حدود چند ماهی میشه که در یکی از بیمارستان های جنوب شرق کشور جایی که بهش میگن قلب جازموریان، کار می کنم، من و دوستم باید ۱۵ روز از ماه به صورت شیفت های ۱۲ ساعته اورژانس بیمارستان رو پوشش بدیم؛ ولی تصمیم گرفتیم هر کدوم ۷/۵ روز به صورت فول تایم تو بیمارستان زندگی کنیم ( شیفت بدیم!)
با توجه به اینکه اورژانس نسبتا شلوغی نبود می‌شد چنین کاری کرد؛ و چون ما تجربه ی شیفت های طولانی ( بیشتر از یک هفته) در دوران انترنی داشتیم در توانمون میدیدیم که بدین صورت شیفت بدیم.

کلا گفتیم امتحانش ضرری نداره؛ یک ماه اینجوری شیفت میدیم، اگه تونستیم ادامه میدیم اگرم نشد خب ادامه نمیدیم:)

اینطوری عملا ۹ روز در ماه ما درگیر بیمارستان مذکور بودیم( با رفت و آمد) و باقی روزها زمانمون در اختیار خودمون هست؛ که در باقی روزها به صورت پراکنده در یکی از بیمارستان های محل زندگی کنونی خودم کار می کنم.
در این چند ماه به تفاوت این دو مدل کار کردن فکر کردم و چند نکته ی جالب رسیدم:
مثلا در اون ۲۱ روز باقی مانده ۱۵ تا شیفت دارم؛ که هر کدومشون ممکنه صبح، عصر و شب باشه؛ اینگونه برنامه ریزی سخت تر میشه، کیفیت زندگی کاهش پیدا می کنه!
مغز هر کدوم از ما در طول روز ظرفیت محدودی برای تصمیم گیری و توجه داره و از یه حا به بعد دچار خستگی ذهنی میشیم، حالا هر چی تسک های روزانه ی ما بیشتر این خستگی بیشتر!

مثلا: من در طول روز ۲ تا پروژه رو پیگیری می کنم: ۱- شرکت ۲-درمانگاه هر کدوم از این ها یه تعداد تصمیم گیری نیاز داره و بخشی از توجه و قدرت پردازش مغز من رو به خودش اختصاص میده حالا در کنارش یه شیفت بیمارستان هم اضافه میشه؛ اگر این شیفت بیمارستان صبح باشه در نتیجه توان ذهن من برای پروژه های دیگر که بعد از اون شیفت قراره انجام بدم کاهش پیدا می کنه و اگر شیفت بیمارستان بعدازظهر یا شب باشه پروژه های دیگرم توان ذهن من رو گرفته و با خستگی ذهنی وارد بیمارستان میشم.

در حالی که وقتی به صورت فشرده ۸ روز در بیمارستان شیفت میدم به صورت ناخودآگاه ذهنم میفهمه که اقا یه هفته اینجایی پس سخت نگیر شلش کن زندگی کن لذت ببر و واقعا هم با مدل زندگی کردن وارد اورژانس میشم؛
و میگم خب در بین این مریض دیدن هم به کارهای دیگرم میرسم مثل کتاب خواندن، پادکست گوش دادن، برنامه ریزی کردن برای پروژه هایی که انجام میدم و خلاصه بهتر بگم کارایی بهتری داشتم.
از طرفی میدونم وقتی میدونم که ۸ روز نیستم تسک های پروژه ها رو به دیگران محول می کنم در نتیجه میبینم بدون من همه چیز خوب پیش میره 🙂
از مزایای دیگر این روش برای من این بود که در این ده روز خلاقیتم بیشتر میشد و بهتر میتونستم زندگی خودم رو از دور نگاه کنم اشتباهات رو اصلاح کنم؛ کارهایی که مدت ها عقب افتاده بودند رو انجام بدم، در واقع این ثمره ی حذف حواشی زندگیم بود که باعث شد ذهنم فضای خالی داشته باشه و خودش رو ریکاوری کنه.
تا ماه گذشته در طی روزهایی که در بیمارستان شیفت بودم کارهای مختلفی انجام میدادم حساب کتاب شرکت بگیر، تا خوندن کتاب و کلاس آنلاین ولی از این ماه تغییری در این مدل ایجاد کردم، سعی کردم یه تم خاص برای این هفت روز بگذارم و کارهایی رو انتخاب کنم که با همدیگر هم خوانی دارند که تا اینجا از نتیجه بسیار راضی هستم.

یکی از شیفت ها در حال شرکت در کلاس انلاین

این مدل رو در ۲۱ روز دیگر ماه هم می خواهم اجرا کنم و ۲۱ روز باقی مانده رو به باکس های زمانی مختلف تقسیم کنم و در هر باکس یه کار خاص انجام بدم مثلا این ماه حدود ۷ روز برنامه ی سفر گذاشتم و بعدش هم برنامه فشرده ی موسیقی!

نتیجه اینکه ما در زندگی روزانه مون انقدر تنوع داریم که سردرگم و غرق زندگی میشیم، باید دوره هایی برای سم زدایی از زندگیمون بگذاریم چند روز بدون ابزار های دیجیتال بریم یه جای خوب؛ شروع کنیم و زندگی مون رو ساده کنیم، انتخاب های روزانه مون رو کاهش بدیم تنوع رو کم کنیم بعد از چند وقت میبینی که چقدر خلاق تر میشیم، به زندگی فکر می کنیم و خلاصه خودآگاه تر میشیم

پی نوشت: البته ناگفته نماند کلا چنین مدلی رو برای زندگی دوست دارم، سبک زندگی پروژه محور، یه هفته کار می کنی و میری ۳ هفته به کارهای دیگه ی زندگیت میرسی؛ شاید یکی از دلایلی که رشته ی جراحی رو برای ادامه تحصیل دوست دارم همین مدلشه!

هنرمند درون

پیشنوشت: کتاب جدید seth godin با عنوان the practice به تازگی منتشر شده و رضا شفیعی عزیز بعد از خوندن کتاب یه کمپینی رو با عنوان با هم تمرین کنیم the practice together راه انداخته که من هم در این کمپین شرکت کردم و بخش ۱۰ این کتاب سهم من شد؛ آنچه می نویسم برداشت من از این قسمت خواهد بود.

وقتی ما بتوانیم چیز جدیدی خلق کنیم که کسی را تغییر دهد می توانیم آن را هنر بنامیم، بدون تغییر هنر رخ نمی دهد؛ وقتی ما بهترین نمونه کار خود را برای کسی ارسال می کنیم این فرصت را داریم که آن را به هنر تبدیل کنیم و همچنین فرصت انجام دوباره ی آن را نیز پیدا می کنیم، در واقع اون کار رو برای خودمون معنی دار می کنیم، بهتر میشه گقت همه ی ما یک هنرمند درون داریم که باید بیدارش کنیم و هر کاری که انجام می دهیم رو به یک اثر هنری تبدیل کنیم، از کار کردن گرفته تا تعاملات اجتماعی، همه چیز می تونه یک اثر هنری از ما باشه که امضای ما رو پاش داره وقتی کاری رو به بهترین شکل با عشق و علاقه انجام میدیم در واقع داریم هنرنمایی می کنیم.

این شکلی از رهبری است نه مدیریت.


همه ی ما برای هنرنمایی آماده به دنیا آآمدیم!


اما مغز ما رو شست و شو داده اند و این باور که نمی تونی برای انجام کارها به خودت اعتماد کافی داشته باشی رو در ذهن ما کاشته اند.


به ما گفته شده استعداد کافی نداری!


در صورتیکه کسی نمیتواند جلویمان را بگیرد تا مهارتی تازه به جای آن بیاموزیم


بهمون گفته شده حق صحبت کردن نداریم در صورتیکه افراد زیادی را می شناسیم که صدایشان را به گ.ش همه رسانده اند.


به ما گفته اند اگر قرار نیست برنده بشوی اصلا شروع نکن اما حالا می دانیم تعهد به مسیر و تمرین هدف ماست.

هنر یک عمل سخاوتمندانه برای بهتر کردن هر چیزی است با انجام کاری که ممکنه اصلا جواب نده!

هنر چیزی است که به کارهای ما رنگ و بوی انسانیت میده شاید بهتر بکن بهش روح میده مثل تفاوت
یک فرش دست بافت با فرش صنعتی
سازه دست ساز با ساز صنعتی
غذای خونگی با غذای رستوان می مونه

وقتی در یک چیزی هنر به خرج میدیم در واقع بهش ارزش و اعتبار میدیم و به جایی میرسه که حتی نمیشه روش قیمت گذاشت.

به نظرم از این مفهوم می تونیم کمک بگیریم و توی زندگی روزمره امون به کارش ببندیم به خصوص در این دوران پاندمی کرونا که همه ی ما رو در معرض اختلالات، جسمی روحی و روانی قرار داده ؛
با این مدل ذهنی و این عینک همه ی ما هنرمند هستیم و هنر فقط نفاشی نیست در هر کاری که به عنوان یک انسان در طی طول روز انجام میدیم با تستس کردن ایده ها و چیزهای مختلف سعی در بهتر شدنش داشته باشیم و فکر می کنم اگر همه ی ما تمرین کنیم و با این عینک به جهان نگاه کنیم می تونیم امیدوار باشیم که این دنیا به جای بهتری تبدیل میشه.

شاید هدف زندگی هر کدوم از ما این هس که هر جا که هستیم و هر کاری که می کنیم یک هنرمند باشیم

موفقیت


دقیقا خاطرم نیست ده دوازده سال قبل اولین بار فیلم راز رو در شبکه چهار دیدم، اوفف چنان انرژی ای بهم داد که تا یه ماه همه چیز تغییر کرد ولی بعدش همه چی مثل قبل شد، مجله موفقیت که می خریدم حس لذت زیادی بهم دست میداد انگار به موفقیت رسیدم!
اعتراف می کنم در اون سال ها اشتباه کردم!

دنبال موفقیت بودن مثل یه بنگ (مخدر) میمونه که آدم میزنه و یه حال خوش بهش دست میده مثل اون فیلم راز! که تِم غالبش این بود: ” با رویا پردازی به همه چیز میرسی اره تو میتونی تو میتونی جهان جلو دارت نیست! “

اون فیلم راز معروف بخش اصلی این مسیر یعنی “عمل گرایی” رو حذف کرد؛ که بعد ها فیلم راز ۲ هم اومد که آن چنان معروف نشد چون از بخش اصلی یعنی عمل گرایی حرف زده بود خب ما دوست نداریم زحمت بکشیم و تلاش کنیم پس بگذار خودمون رو با رویاپردازی مشغول کنیم!

نمی دانم چرا اینقدر دنبال تعریف موفقیت هستیم؟!
آنقدر خودمون رو در این دور باطل سرگردان می کنیم که فلج می شیم!

وقتی دنبال تعریف موفقیت میگردیم، دوپامین ترشح میشه و احساس لذت می کنیم و مغز فکر می کنه بهش رسیده و از عمل جا می مونه

نباید خودمون رو در بازی موفقیت بندازیم این بازی چیزی جز سکون در برنداره ‌
به نظرم کلمه ی موفقیت رو باید از دایره لغاتمون حذف کنیم

با هر بار گفتن کلمه موفقیت و فکر کردن بهش میریم تو رویا این بشه اون بشه چی میشه
و دیگه وقت تموم میشه و وارد عمل نمیشیم
بریم هدفمند تلاش کنیم و تلاش کنیم تا در این بازی زندگی بهترین عملکرد رو داشته باشیم.

بازگشتی دوباره!

مدتی هست که اینجا هیچ اتفاقی نمی افته!
متنی منتشر نمی شه!
پوشه درافت های وبلاگ پر از متن های نصف و نیمه رها شده است
این نزدیک به دو سالی که از فارغ التحصیلی که گذشت آنقدر اتفاق های جالب و هیجان انگیز، تلخ و شیرین رخ داده که دوست داشتم تجربیاتم رو با شما عزیزان در میان بگذارم

اما امان از تنبلی و کارهای زیادی که بر سرم ریخته
تا اینکه چند روز قبل ایمیلی از یکی از خوانندگان خاموش اینجا دریافت کردم

سلام علیرضا امیدوارم خوب باشی ….از خودت بنویس نگرانت شدم من خواننده خاموش وبلاگت بودم

در نتیجه انگیزه ای شد که شروع کنم به نوشتن 🙂

و حالا من اینجا هستم با یه کوله پشتی پر از اتفاقات جور واجور!

نقطه ی عطف زندگی

همه ی ما در زندگیمون وقتی به گذشته نگاه می کنیم از یک سری اتفاقات و یا تصمیم ها به عنوان نقطه ی عطف زندگی تعبیر می کنیم، من هم مثل همه ی انسان های روی این کره ی خاکی نقاط عطفی در زندگی خودم داشتم که من رو به نقطه ای که در آن هستم رسانده است.

زندگی ما را مجموعه ای از انتخاب های بزرگ و کوچک شکل میدهد، انتخاب های بزرک طول مسیر زندگی ما را با یک افق زمانی طولانی (هفته، ماه، سال، دهه، کل عمر) مشخص می کند و انتخاب های کوچیک عرض زندگی ما را در این افق زمانی غنی تر می کند که هنگام یادآوری آن ها احساس می کنیم خیلی زندگی کردیم!
به عنوان مثال سربازی برای من یک انتخاب بزرگ بود که طولی به اندازه ی ۲ سال داشت و من این انتخاب را سریعا انجام دادم، حالا که خودم رو انداختم در این ورطه ی سربازی به خودم گفتم ببین علیرضا تو باید یه خروجی از این دوران سربازیت داشته باشی که بعدا بتونی بگی اقا من دو سال سربازی رفتم و این خروجی اون دو ساله بفرمایید!
برای همین به خودم گفتم می خواهم خروجی این دو سال شناخت باشد شناخت خودم!
برای همین دست زدم به انتحاب های کوچیک در مسیر زندگیم تا ببینم از جون این دنیا چی می خوام چیکار میخوام انجام بدم به کدوم مسیر برم
همونطور ناوال راویکانت میگه که ۲۰ تا ۳۰ سالگی باید هرچی میتونی انجام بدی تا ببینی مَرده چه میدونی هستی و از چه کاری خوشت میاد بعد روی همون سرمایه گذاری کنی
فعلا دارم میگردم و در این مسیر انسان های مختلفی وارد میشن که هرکدوم مسیر زندگی یا بهتر بگم عرض زندگیمو غنی تر کرده اند.
در این زندگی من جبر رو پذیرفتم و ازش عبور کردم و حالا تلاش می کنم که بهترین نسخه ی خودم باشم و هر روز بهتر از دیروزدر راه شناخت خودم.

پی نوشت: در این یک سالی که از فارغ التحصیلی می گذرد اتفاقات زیادی افتاد و درس های زیادی از زندگی گرفتم؛ ازنوشتن در وبلاگ هم بسیار فاصله گرفتم ولی کم کم می خواهم از کارهایی که می کنم اینجا بیشتر بنویسم

همراه من باشید 🙂

کارت نظام پزشکی و راننده تاکسی

روزهای آخر دوره ی هفت ساله ی پزشکی رو میگذروندم و درگیر کارهای نهایی فارغ التحصیلی بودم، به دلیل اینکه با یک مطب به عنوان پزشک جانشین قرارداد بسته بودم باید سریعا شماره نظام پزشکی رو میگرفتم، برای همین سریع تر از همه ی دوستانم کارهای فارغ التحصیلی رو انجام دادم دیگه بعد از این همه سال باید کارمندهای دانشکده یه لطفی بهم می کردن !

بلیط تهران گرفتم که برم سازمان نظام پزشکی و کارت نظامو بگیرم.
اومدم خونه که آماده ی سفر بشم دیدم ای دل غافل شناسنامم نیست، آخرین باری که از شناسنامه استفاده کرده بودم رو به خاطر نداشتم، وقتی ٧ سال دانشجو باشی همون کارت ملی هم به کارِت نمیاد چه برسه به شناسنامه 🙂
دیگه جست و جو بی فایده بود داشتم به زمان پرواز نزدیک می شدم، دل رو به دریا زدم و و با بقیه مدارک راهی تهران شدم.
صبح روز بعد به سازمان نظام پزشکی رفتم، ثبت نام رو انجام دادم و رسید موقع تحویل مدارک، کارت ملی و کپی شناسنامه، معرفی نامه دانشگاه و شناسنامه !
گفتم شناسنامه من مفقود شده و فقط کپی شناسنامه رو دارم، گفتند که نمیشه و باید شناسنامه یا مدرک دیگری باشه،
چه مدرکی ؟
نمی دونم برو دفتر پیشخوان دولت درخواست مفقودی شناسنامه بده ببین بهت چی می‌تونه بده !
یه سرچ زدم و نزدیک ترین دفتر پیشخوان رو پیدا کردم، رفتم و در خواست دادم برگشتم.
کارمند اونجا برداشت گفت نه این هم قبول نیست!
گفتم خب تکلیف من چیه؟

دیگه باید شناسنامه المثنی بیاد بعد بیا برای کارت نظام پزشکی! این چه معنی میده؟ ۲ ماه دیرتر کارت نظام پزشکی بیرم چون شناسنامه ندارم! سماجت به خرج دادم گفت نمیدونم برو پیش مسئولمون هر چی اون بگه، پیگیر شدم مسئولش نبود و پاس رفته بود، گفتن فردا بیا!
صبح روز بعد رفتم اتاق مسئول مربوطه و با هم صحبت کردم، گفت برو ثبت احوال همین منطقه یه نامه بگیر که شناسنامه ی شما مفقود شده و تایید کنند بیاری من قبول می کنم چند نفر دیگر هم شرایط شما رو داشتن که به همین دفتر ثبت احوال مراجعه کردن و مشکلشون رفع شده!


رفتم دفتر ثبت احوال نزدیک سازمان نظام پزشکی.
از طبقه همکف شروع کردن به پاس کاری تا اینکه رسیدم به دفتر رییس! خیلی ناراحت بودم.
به رییس گفتم آقا شناسنامه ی من مفقود شده و امروز حتما باید شماره نظام پزشکی خودم رو بگیرم شما به من یه مدرک بده معادل شناسنامه که سازمان قبول کنه.
برداشت گفت من هیچی بهت نمی تونم بدم باید درخواست شناسنامه جدید بدی و منتظر بمونی که شناسمامت بیاد!
درخواست بدم کی شناسنامه میاد؟
بیست تا سی رو دیگه
یعنی چی آقا دارم میگم من امروز می خوام، بهم یه مدرک بده که الان رفتم از این در بیرون من رو به عنوان تبعه خارجی نگیرن من هیچی مدرک ندارم.
با لحن بدی برداشت گفت همینکه گفتم و راهی نداره.
متاسفم واسه سازمانی که شما رییسش هستی که ارباب رجوع برات هیچ اهمیتی نداره


با اعصاب خورد اومدم از در ثبت احوال ببرون
اومدم تاکسی بگیرم، آدرس دادم، مبلغ زیاد گفت از کوره در رفتم گفتم چه خبره سرگردنه ی مگه!
راننده دستمو گرفت گفت بیا بشین تو ماشین اصلا نمی خواد پول بدی!
نمی خواهم بذار برم!
بیا بشین ببینم چرا عصبانی هستی، مشکلت چیه؟
آقا ما هم نشستیم توی ماشین و مشکل رو براش گفتم، برداشت گفت من یه عمرِ اینجا کار می کنم و سیر تا پیاز کارهای اداری رو بلدم، کار تو رو می‌توانسته رییس خیلی خوب راه بندازه ولی نخواسته !
ببین تو نیاز به گواهی کارت ملی داری اونو بگیری مشکلت حل میشه!
گفتم مطمئنی؟
گفت ببین یه ایرانی از آلمان اومده بود و تاریخ پاسپورتش اینجا تموم شده بود و هیچ مدرکی برای گرفتن پاسپورت نداشت و ویزا نداشت، من با همین گواهی براش پاسپورت و ویزا گرفتم.
گفتم دمت گرم
بریم.
برد منو ثبت احوال مرکزی تهران، همونجا منتظر موند تا من گواهی رو بگیرم رفتم داخل و گفتم به گواهی کارت ملی می خوام، بهش کارت ملی رو دادم و ظرف دو دقیقه گواهی کارت ملی همراه عکس و کلیه اطلاعات شناسنامه ای رو بهم تحویل داد و یه مهر ثبت احوال رو هم روش زد.
اومدم سوار تاکسی شدم، گفت حالا باید بریم چنتا کپی رنگی هم ازش بگیریم توی مسیر جلوی یه تایپ و تکثیر توقف کرد کپی رنگی هم گرفتم
و درنهایت من رو رسوند دم درب سازمان نظام پزشکی.


توی مسیر خیلی با هم صحبت کردیم و این بنده خدا از افرادی که کارشون رو تونسته بود راه بندازه صحبت می کرد، آخرش هم شماره تلفنش رو بهم داد و گفت ببین هرجای تهران مشکل با اداره ثبت احوال، سازمان اسناد، پاسپورت داشتی بهم زنگ بزن بتونم کارت رو راه میندازم، پرسیدم میتونم شمارت رو بقیه دوستانم هم بدم، گفت آره موردی نداره به هرکس می خواهی بده.
در نهایت بارضایت کامل چندین برابر مبلغ کرایه رو بهش دادم و گفتم به خاطر اینکه کار منو راه انداختی این پول از شیر مادر برات حلال تره.
با همین گواهی وارد نظام پزشی شدم و بالاخره تونستم کارت نظام پزشکیم رو بگیرم.

آدرس سازمان نظام پزشکی:‌ خیابان کارگر شمالی- بالاتر از جلال آل احمد- خیابان فرشی مقدم(شانزدهم) شماره ۱۱۹- سازمان نظام‌پزشکی کل کشور

انترنی و زندگی سطحی

پیشنوشت: در حال گذران دوران آموزشی سربازی هستم، امروز کمی وقت داشتم و متن های ناقصم رو بررسی می کردم و متن زیر رو تکمیل و منتشر کردم، این متن صرفا دغدغه ای بود که چند ماه قبل با آن دست به گریبان بودم و محرکی بود برای نوشتن.

از نظر فعالیت های غیردرسی در طی دوران انترنی افول زیادی داشتم، به اندازه ای که اکثر کارهایم تعطیل شد، یکی از مهم ترین ها هم همین نوشتن در اینجا بود البته در این مدت هر از گاهی روی فشار افکار عمومی( همان دوستان کمی که اینجا را می خوانند) مطالبی نوشتم.

یه چند روزی ذهنم درگیره این موضوع بود که چرا دست و دلم به کارهای دیگه نمیره که این نوشته دست مایه این یه ذره شبه فکر است.

در هرم سلسله نیازهای مازلو کف هرم نیازهای فیزیولوژیکه! به دلایلی در دوران انترنی مهم ترین نیازهای فیزیلوژیک یک فرد خواب و خوراک است، که به دلیل ساختار نامناسب این دوره؛ برای یک انترن براساس بخشی که در آن به سر می برد به مدت طولانی تامین نمی شود در نتیجه زندگی فرد کم کم کاهش سطح می دهد و به آرامی پایین می آید، به طوری که فرد حس و حال و انگیزه ای برای تامین نیازهای مراتب بالاتر مثل: امنیت، عشق و وابستگی، عزت نفس، شکوفایی فردی را ندارد؛ یا بهتر بگم ذهنش به سمتی نمیرود که بخواهد به این مسائل فکر کند چه برسه به تامین این نیازها.

در نتیجه ی چنین اتفاقاتی  پدر و مادر و سایر اعضای خانواده دلگیر می شوند که چرا دیگر مثل قبل به ماتوجهی نداری، چرا احوال ما را نمیپرسی و …

حال یک انترن پیدا می شود که اختلال خواب داره از طرفی هر روز هم صبحانه نهار شامش به راهه؛ دغدغش از سطح خواب و خوراک عبور می کنه وارد لایه امنیت میشه، در این لایه فرد دغدغه ی امنیت، رهایی از وحشت و تامین جانی دارد که با وجود بعضی رزیدنت ها و اتندها یک انترن به سختی می تواند از این لایه عبور کند، خروجی این سیستم معیوب می شود زندگی سطحی یک دانشجوی پزشکی در دوره ی انترنی که بیشترین سعی خود را برای رفع نیازهای اساسی زندگی  دارد.

با اینکه شرایط رزیدنتی رو هنوز تجربه نکردم ولی با آنچه در این مدت دیدم فکر می کنم این شرایط در دوران رزیدنتی نیز برقرار باشه.

باشد که همه ی ما رستگار شویم 🙂

حالا فهمیدید که چرا کم می نویسم یا بیشتر توضیح بدم؟ 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂

سردرگمی

پیشنوشت: متن پراکنده است، حرف خاصی نزدم و صرفا برای به روز نگه داشتن وبلاگ این کلمات رو ردیف کردم 🙂

بعد از مدت ها وقت شد و تصمیم گرفتم که یکی از مطالب نصف نیمه ی وبلاگ رو تکمیل و منتشر کنم، لیست درفت ها رو بالا پایین کردم دیدم که تکمیل هر کدوم نیاز به زمان زیادی داره، در نتیجه تصمیم گرفتم که یه گزارش کوتاهی از اتفاقات مختلفی که در این چند ماه اخیر برایم رخ داد رو بنویسم که مطلبی نوشته باشم و هم این وبلاگ بالاخره آپدیت بشه!

بهمن سال گذشته بعد از ۷ سال فارغ التحصیل شدم (حس خوشحالی)، حالا سر فرصت در موردش زیاد می نویسم، بعد از آن کارهای نظام پزشکی رو انجام دادم و خیلی سریع شماره نظام پزشکی خودم رو گرفتم و به صورت موقت رفتم سرکار؛ کار کردن هم خودش قصه ی مفصلی داره، پر از چالش، نگرانی و تجربه که حتما مفصلا در موردش خواهم نوشت ( همه رو دارم آینده ادرس میدم )، در این میان باید برای سربازی هم اقدام می کردم که خودش قوز بالا قوز بود، کارهای اولیه رو انجام دادم و الان که در خدمت شما هستم یک هفته ی دیگر قرار است که به خدمت مقدس سربازی اعزام شوم ( غم یا شادی ) در مورد سربازی هم در آینده می نویسم، ولی حرف اصلی ای که می خوام بزنم:

در لحظه لحظه ی زندگی ما داریم تصمیم میگیریم، گاهی ناخودآگاه و گاهی آگاه، زمانی تصمیم ما در مسیرزندگیمان تاثیر زیادی ندارد ولی زمانی فرامی رسد که تصمیم سرنوشت ساز است و روند زندگی در چند سال آینده و شرایط زندگی شما را تغییر می دهد، تا زمانی که دانشجو بودیم مسیر زندگی مشخص بود و حق انتخاب زیادی نداشتیم ولی وقتی که فارغ التحصیل میشیم شرایط کاملا فرق می کنه، ناگهان در معرض چالش های مختلفی قرار میگیریم که باید تصمیم بگیریم و این تصمیم ها هرکدام هزینه ها و سود های خاص خودشون رو دارند، الان من در این برهه زمانی قرار گرفتم با چندین چالش که باید برای هر کدومشون تصمیمی جدا بگیرم، اصلا باید بشینم و دوباره هدف گذاری کنم من چی می خوام؟ اصلا اون چیزی که می خوام واقعا می خوامش یا اینکه من دارم خواسته های دیگران رو برای خودم می خوام، دارم راه دیگران رو میرم بدون هرگونه تفکر نسبت به نتیجه ی آن!

در کل بگم دوران پرفراز و نشیبی هست و مثل این می مونه که بعد از فارغ التحصیلی تو رو انداختن وسط یه دریا و تو باید دست و پا بزنی

استخوان خوک و دست های جذامی – معرفی کتاب

این کتاب رمانی کوتاهِ که در سال ۱۳۸۳ نوشته شده و تا الان به سی و یک چاپ رسیده، خیلی خلاصه بگم چندین داستان در این رمان همزمان با هم پیش می‌ره که نقطه‌ی اشتراکشون ساختمانی هست که داخلش زندگی می کنند. روایتی از زندگی های مختلف با دغدغه های هر کدام. همان آدم های که همین الان هم دور و بر ما به شیوه ای خاص در این دنیا زندگی می کنند.
حرف اصلی آن هم این حدیث امام علی در صفت دنیا است: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوانِ خوکی در دستِ جذامی.»

جملاتی از کتاب رو که هایلایت کردم در ادامه می‌نویسم:


دانیال توی آپارتمان می چرخید و زیر لب آهسته با خودش حرف می زد؛ فرض اول، مرگی در کار نیست. اگه مرگ نباشه، آدم ها از بزرگترین خطر و بزرگترین تهدید هستی نجات پیدا می کنند. آدم ها برای چی از مریضی می ترسند؟ برای این که بیکاری همسایه دیوار به دیوار مرگه. برای چی از تصادف با ماشین می ترسند؟ برای اینکه در تصادف احتمال مرگ زیاده. برای چی از قبرستون و مرده می ترسند؟ برای اینکه قبرستون یعنی خونه ی مرگ.
واسه چی از جنگ واهمه دارند؟ برای اینکه جنگ ها اون ها رو یه راست می بره به جایی که اسمش مرگه.
.
.
.
.
فرض دوم: زنی در کار نباشه.
اگه زنی در کار نباشه، عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و مجنون و فرهاد و بقیه ی عشاق عالم باید بروند بمیرند. اگه روزی زن ها بخواند از اینجا برند، تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند.
اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟
رو به آشپز خانه فریاد کشید: بیا گوش کن که واسه تو خیلی خوبه.
اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و‌ برند. بهت قول میدم که هرچی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه رو با خودشون می برند. دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه؛ نصف حلال نصف حرام. زن نصفه ی حلال دنیاست. هرچی گندکاری و کثافت کاری هست توی مردهاست. هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاریخ رو بخونه تلویزیون و تماشا کنه.

« نوشته های قدیمی تر