روزنوشته های علیرضا سرگزی

فعلا دانشجوی پزشکی

یک هدیه، دیوان اشعار رهی معیری

پیشنوشت: این متن رو اواخر سال قبل نوشتم، دیگه الان داره منتشر میشه، به خوبی خودتون عفو کنید 😉

استاد گرام برای جشن فارغ التحصیلی دانشجویان تصمیم گرفته بود هدیه ای به رسم یادگاری برای آن ها تهیه کند،  از استاد پرسیدم چه هدیه ای مد نظر شماست، گفت: دیوان اشعار رهی معیری، یکی از شاعرهایی است که خیلی اشعارش را دوست دارم، این ورودی ۸۹ بسیار خوب بودند و می خواهم یادگاری بهشان بدهم. کتاب فروشی های شهر را گشتم کتاب پیدا نشد، همان روز برای تولد صمیمی ترین دوستم ( بدون اغراق) زاهدان دعوت شدم، در پست قبل عکسش مشهود است (مجید) با خودم گفتم ازین بهتر که نمیشود، همانجا پیگیر خرید کتاب می شوم، وقتی رسیدم کمی پرس و جو کردم که به کتاب فروشی حافظ رسیدم، از قضا پاتوق کتاب خودمان هنوز افتتاح نشده بود، کتاب فروشی حافظ رفتم، دیوان رهی معیری را داشت به تعداد ۳۵ جلد سفارش دادم، خدایی خوب بهم تخفیف داد حدود ۲۰۰ هزار تومان دمش گرم ، البته سفارش شده هم بودم 😉

برای بسته بندی کتاب مانده بودم چه کنم، طرحی درون ذهنم بود ، حالا مردی این طرح را از جهان خیال به جهان واقع وارد کن به دوستم زنگ زدم، در خصوص گالری و کادو و اینجور چیزا واسه خودش حرفی برای گفتن دارد، چند آدرس و پیشنهاد از او گرفتم (حق مشاوره هم از من گرفت 🙁 )
اول می خواستم ساک دستی کاغذی بگیرم ، بعد جعبه می خواستم بگیرم آخرش رسیدم به ایده ی اولیه توی ذهنم، با کاغذ کاهی کادو کنم و با نخ کنفی بسته بندی کنم یه پاپیون بزنم وسط آن، از کتاب فروشی یک جلد دیوان رهی معیری را هم گرفته بودم که همانجا امتحان کنم، ازین مغازه به اون مغازه، دنبال نخ کنفی، چندجا پیدا کردم ولی گفتم کمی بگردم، در همین گیر و دار بودم که وارد یک مغازه شدم اولش فکر کردم خیلی کوچیکِ و اینکه سوپر مارکته چون دم دربش چیپس و بیسکوییت و نوشیدنی داشت، جلوتر که رفتم یکهو جا خوردم، این راهروی ورودی بود و اون پشت یک سالن بزرگ پر از وسیله!
‌از خانم فروشنده پرسیدم نخ کنف کجاست بهم نشون داد داشتم بین نخ ها را نگاه می کردم و در ذهنم همینجوری تخیلات می چرخید که این چجوری میشه اون چجوری میشه که یه نخ پیدا کردم سفید قرمز کنف خوشم امد، همین لحظه اقای فروشنده ی ما هم امد گفتم ازین نخ کنفی ها می خوام گفت برای چی؟ برای بسته بندی کتاب و برایش توضیح دادم که می خوام چیکار کنم، دیوان رهی معیری رو هم در آوردم گفتم یه امتحان بزن ببین چطور میشه، تا دیوان رهی رو دید مثل اینکه دوست قدیمی خودش را دیده بود، شادی وصف ناپذیری وجودش را فرا گرفت، ازم پرسید این دیوان کاملش نیست! و اینکه دیوان کاملش بیشتر است، شروع کرد به تعریف از رهی و اینکه چقدر عاشقانه دوستش دارد و معتقده یکی از بهترین شاعران معاصر ماست و گفت شعری که بر روی سنگ قبرش هم نوشته بسیار زیباست:

الا ای رهگذر، کز راه یاری
قدم بر تربت ما می‌گذاری
در اینجا، شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه‌ ی این خاک خفته است
فرو خفته چو گل، با سینه‌ی چاک
فروزان آتشی، در سینه‌ ی خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب‌ها، شمع بزم افروز بودیم
که از روشن‌دلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز‌جان دردناکی
بر‌افکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز‌سوز سینه، با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن

با هم صحبت کردیم ازم پرسید که دلیل این کارچیه بهش توضیح دادم که استادم دیوان رهی معیری را می خواهد به دانشجویانش برای فارغ التحصیلی هدیه بدهد، چقدر خوشحال شد و گفت حتما استادت خیلی اهل ادبیات است، استاد ادبیات است؟! گفتم نه! پزشک است فوق تخصص گوارش و کبد کودکان، ایندفعه چشمانش برقی زد و گفت شیفته ی استادت شدم، کسی که پزشک باشد و رهی معیری را بشناسد را حتما باید دید، گفتم استادم سه تار هم می زند، آواز هم می خواند ، شاگرد اساتید بزرگ آواز هم بوده، باید ببینمش، آدرس بده، شماره تلفنش را گرفتم و گفتم هر وقت آمدید طرف ما تماس بگیر که برویم استادمان را ببینیم.

برایم کاغذ کادو هم پیدا کرد و هرچی می خواستم و می خواست را بهم داد، خلاصه سنگ تمام گذاشت به قول خودش تو امروز باید به من می رسیدی، کمی با هم صحبت کردیم و بعد از او خدا حافظی کردم.
این اتفاق تجربه ای شیرین بود با کلی حس خوب.

 ما هنگام گره زدن دیوان شعر، کتاب ها بردم که دوستم گره (پاپیون) بزند، کشف کردم که خودم بهتر از همه می توانم گره (پاپیون) بزنم!

 

این هم کادوپیچ دیوان شعر

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره 🙂

 

 

سفری فشرده

پیشنوشت۱: همین اول شما را انذار می دهم که وقتتان را تلف نکنید، غیر از خط آخر این نوشته بقیه ی آن هیچ نکته ی مفیدی ندارد، پس بروید و آخر این نوشته را بخوانید و به متمم درود فرستید.

پینوشت ۲: این نوشته را حدود یک ماه قبل نوشتم، پس شما فکر کنید یک ماه و چند روز قبل اتفاق افتاده است.

چند روز قبل با دوستان تصمیم گرفتیم برویم بیرجند تا در عروسی دو تن از دوستان عزیزمان شرکت کنیم، این سفر یک روز و اندی اتفاقات مختلفی به همراه داشت.
منکه باید خودم را از زابل به دو راهی می رساندم تا به بچه ها که از زاهدان می آیند ملحق شوم، قبلش در مراسم تشییع جنازه ی پدر یکی از اساتید بسیار عزیزم شرکت کردم و بعد از آن به سرعت جامه به تن کرده قصد سفر کردیم، یک ساعتی در راه بودم ولی قبل از دوستان به محل قرار رسیدم، در آن بیایان  چقدر هوا گرم بود، سایبانی پیدا کردم برای استراحت. در حال بررسی اطراف بودم که صدای شرشر آب شنیدم جالب شده و به سمت آن رفتم حوضی دیدم با آبشاری در وسطش چقدر خوشحال شدم:

دوستان رسیدن دوان دوان رفتیم به استقبالشان مجید، هاشم، علی، مصطفی همه ی شان داروخانه های زاهدان را به قصد عروسی رها کرده بودند. در جاده ی سفید آبه، ناگهان هاشم زد کنار، چی شده؟ ماشین داغ کرده! یا خدا هاشم چیکار کردی؟ توهم با این ماشینت! هزار بار گفتیم بیا این ماشین رو عوض کن یه ماشین خفن خارجی بخر اون پولا رو از تو جساب بکش بیرون(در میان همین حرف های بچه ها به هاشم، میزان دارایی هاشم را فهمیدم، من هم جرگه ی دوستان پیوستم و حرف ها نثارش کردم). هاشم بنده خدا می گفت به خدا ماشین را همین امروز بردم و نمایندگی سرویس کامل کرده! برسم زاهدان این لگن را میفروشم!

در آن بیابان برهوت و گرم مجید گفت برگردیم زاهدان با ماشین من بیاییم! یعنی ۲۰۰ تا برگردیم منکه بروم دیگر عروسی نمیروم! گفتیم چه کنیم تا نهبندان حدود ۱۵۰ کیلومتر مانده دست بلند کنیم یه ماشینی کامیونی می ایستد! دست ها بود که بلند می شد! ماشین ها هی گذشتند تا دیدیم کامیونی سرعتش آرام شد و مستقیم آمد به سوی ما! الان است که مارا کامل زیر بیاورد! به مجید گفتم تو برو هیکلت به کامیون دارها می خورد به راننده بگو بیا مردی کن و ما را تا نهبندان یدک بکش! بنده ی خدا قبول کرد! با طناب ماشین را بستیم پشت کامیون! من و مجید گفتیم میرویم با کامیون مجید به محض اینکه وارد کامیون شد همان پشت دراز کشید تا بخوابد، از داخل آینه هی دنبال ماشینمان می گشتم، به راننده گفتم این ها پشت دیده نمیشن نکنه طناب کنده شده باشد، راننده گفت راست میگی ها! بهشان بزنگ ببین اون پشت هستن یانه! به بچه ها زنگ زدم میگویم ما شما را نمی بینیم یک هو دیدید ما رفتیم و شما ماندید! زنگ بزنید!

کمی با راننده صحبت کردم، بارش هنوانه بود از ایرانشهر به مقصد نیشابور، کرایه اش ۲ میلیون پانصد! کشاورزان اصفهانی مقیم ایرانشهر ماشین او را کرایه کرده بودند! پس از مدتی من هم به مجید پیوستم و خوابیدم، الحق خواب خوبی بود چسپید.

من مجید و آقای راننده 🙂

حدود ساعت ۲ بعد از ظهر نهبندان رسیدیم. علی و هاشم ماشین را به همراه یکی از اقوام هاشم بردند تعمیرگاه. من، مجید و مصطفی هم رفتیم به سمت بیرجند. ماشینمان چقدر له بود، راننده پیرمردی بود که اهل دل بودنش مشخص نبود، حرکت کردیم، شیشه ها را پایین کشید (یا کولرش خراب بود یا پس از دیدن ما جوان ها حس پدرانه ی خاموش کردن کولر گل کرده بود خدا داند) آقای راننده کم کم خودش را بروز داد، ضبط را روشن کرد و علایق موسیقاییش ما را نابود کرد! اصلا فاز آهنگ هایش مشخص نبود از رپ شروع می شد و به همه ی عوالم موسیقی سر می زد ، هر از گاهی هم دست به حرکات موزون ناگهانی می زد!  در اون گرما شیشه های ماشینش هم که پایین بود تا موهای ما را افشان کند و این دل را پریشان!

بیرجند که رسیدیم به خانه ی مصطفی رفتیم و مادر عزیزش چقدر از ما پذیرایی کرد 🙂

بعد از آن همه ی مان لباس پلوخوری‌مان را تن کردیم و دیلی دیلی کنان رفتیم به سمت مراسم عروسی 🙂 محل عروسی هتل کوهستان بیرجند واقع در میان کوه بود، در مسیر یاسین هم زنگ زد که کجایید من تازه رسیدم، گفتم بیا به مجلس عروسی! با هم رسیدیم و رفتیم وارد مجلس شدیم اکثر دوستان داروسازی و پزشکیمان جمع بودند. در حال تناول میوه بودیم که دی جی عزیز همه ی دوستان آقا داماد را به وسط مجلس فراخواند، ما که اهل اینجور چیزها نبودیم، من و یاسین گفتیم که اقا با کمی فاصله برویم نکند ما را کش کنند وسط مجلس حالا خر بیار و باقالی ها را بار کن!

رفتیم نزدیک وسط مجلس و دست می زدیم! دی جی پشت بلندگو گفت یکی بیاد وسط! هنوز نگفته بود که دیدم دبیر قبلی کانون قرآن و عترت دانشگاهمان که تازه فارغ التحصیل شده بود پرید وسط و چه قری می داد!!!!! یا خودِ خدا برای من و یاسین که دیگر فکی نمانده بود! به یاسین می گویم این همان است، اره به گمانم همان است! ای عزیز کجاست آن آرمان ها! چقدر خندیدم، چقدر اذیت کردیم بچه ها را، یک جا هم یکهو این دبیر قدیمی کانون قرآن و عترت را هول دادم وسط خداشاهده در کمتر از کسری از ثانیه شروع کرد به رقصیدن، یکی از دوستان گفت دست به مهره حرکته یعنی این! هاشم هم که سلفی هایش شهره ی خاص و عام است سلفی هایی گرفت که در بعضی از آن ها دوستان به شوق بودن در سلفی هاشم داماد را روانه ی گوشه ی میدان کردند! بقیه ی وسط مجلس را نمی گویم بدانید که آن وسط برای ما که نظاره گر بودیم خیلی خوش گذشت!

یاسین گقت دارم می روم یزد و تهران برای خرید این چند روز چیکاره ای؟! گفتم اگر شنبه بیایی همین الان تلفنی مرخصی می گیرم، گفت بذار چند تماس بگیرم اوکی رو بهت میدم. سر سفره ی شام بودیم بعد از سلفی های هاشم جان و ثبت خاطرات دوره همی. خبری آمد که کل بچه ها را پریشان کرد، ترامپ از برجام خارج شد، حال بحث های بچه ها رفت به سمت اقتصاد! بیشتر از همه یاسین نگران شد چون چند سفارش بزرگ داده بود و می ترسید که فروشنده زیر همه چی بزند، یاسین برداشت گفت بچه ها تا می توانید پول هایتان را خرج کنید چیزی بخرید، مجید رو به هاشم کرد بیا فردا برویم داروخانه بخریم گفت بابا پولمان نمی رسد، پرسیدم مگر داروخانه چند است؟ هاشم گفت یه تومن!!!! یه میلیون که نیست خب به صد میلیون هم نمیگن یه تومن وای یه مییییلییییارد!!!! آره هاشم؟!  اره یه میلیارد(با بی تفاوتی این کلمه رو گفت) پرسیدم الان چقدررر پول دارید؟  من و مجید روی هم هفتصد تومانی داریم ولی من منتظره وام هستم! به بچه ها گفتم جای من دیگر در جمع شما نیست! ته حساب من از همان حقوق ۵۰۰ تومان اینترنی ۲۰۰ تومان مانده که همان هم امشب به پای این عروس و داماد خواهد ریخت!

این بحث اقتصادی ادامه ی مجلس عروسی را با خودش به حاشیه برد، غول های دارویی کنار هم بحث می کردند بهشان گفتم شماها چقدر گنده شدید تازه یکسال است که فارغ التحصیل شده اید بعد از من آمدید داروسازی و قبل از من هم فارغ شدید و این است وضعتان!

رسیدیم به عروس کشان! من و مجید با شاسی بلند چند صد میلیونی یاسین رفتیم ( یاسین صاحب تایپ و تکثیر کنار دانشگاهمان است) خب دور زدیم و دور زدیم و داماد را رقصاندیم و آخر هم بهشان تبریک گفتیم. علیرضا گفت بیایید امشب برویم خانه ی ما تا صبح که می خواهید برگردید استراحت کنید( علیرضا فارماسیوتیکس تهران می خواند)، رفتیم، به خانه ی علیرضا رسیدیم علیرضا می گفت وقتی داشتم شماها را به مادرم معرفی می کردم میگفتم اقای دکتر فلانی داروساز هستن فلانی پزشک( این ها یک ماشینشان در راه آب و روغن قاطی کرده ؤ  یک ۲۰۶ الان زیر پایشان است)  آقا یاسین هم صاحب تایپ و تکثیری کنار دانشگاهمان است ( زیر پایش هم شاسی بلنده) مادرم خندید یعنی واقعا وضعیت جالبیه!! خب شما هم میرفتین تایپ و تکثیری می زدی؟!

وارد خانه ی علیرضا که شدیم کاغذی را علیرضا به ما نشان داد که در پست قبلی در مورد آن نوشته ام. با همه ی اتفاقاتی که در این سفر یک روز و نصفی برایمان رخ داد خدارو شکر از سرمان به خیری و خوشی گذشت.

پینوشت: وقتی به گذر زمان فکر می کنم میبینم که زمان برایم طولانی تر سپری شده، اینجا بود که به یاد متن های زیر از متمم افتادم:

سفرهای کوتاه لعنتی

زمان زود می گذرد

زیستن و مردن

خدایا … 
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم 

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

دکتر علی شریعتی

 

 

پی نوشت۱: چند روز قبل فرصتی دست داد و به همراه دوستان بیرجند رفتم، شب که برای استراحتی ۲ ساعته به خانه ی یکی از دوستان عزیزم رفتیم کاغذی از روی دیوار اتاقش کَند و بهمان نشان داد و گفت روزهایی که به سختی برای تخصص درس می خواندم تنها این جمله ی روی کاغذ بود که بهم انرژی می داد، این جمله را در بالا آوردم. پس از خواندن این جمله فکری شدم! گفتم اینجا منتشرش کنم تا بیشتر ببینمش.

یک ماه قلب

پیش نوشت: این متن رو پایان بهمن وقتی که بخش قلب تمام شده بود نوشتم ولی به صورت درفت موند، نمی دونم چرا! الان دیدمش و منتشر شد، از همین الان بگم که وقتتون رو تلف نکنید چیز خاصی نداره!

بهمن ۱۳۹۶ رو در بخش قلب گذراندم:

کشیک روز اول طبق قرعه کشی به من خورد، بچه ها قبلش گفتن علی بیا خودت داوطلبانه کشیک اول رو بردار تو که با آغوش باز چالش رو دوست داری، گفتم نه قرعه کشی کنیم، قرعه به نامم خورد، فکر کنم از این به بعد کشیک اول رو بردارم سنگین ترم.

کشیک اول قلبِ من با اتفاق بسیار دردناکی همراه بود، ساعت ۵:۳۰PM بهم زنگ زدن بیا که اورژانس مریض داری. رفتم آقایی بود نزدیک ۷۰ سال سن، بنده ی خدا از روستا بلند میشه میاد خونه پسرش حدود ساعت ۲ درد قفسه سینه می گیره به اورژانس زنگ میزنن، ems میرسه بالای سرش مریض ایست قلبی می کنه، cpr‌میشه برمیگرده میارنش اورژانس، نوار قلب میگیرن سکته ی قلبی. سریع شرح حال گرفتم اوردر گذاشتم پرستارها در حال اجرای اوردر بودن، با دکتر تماس گرفتم توضیح دادم، گفت ممنوعیت ترمبولیتیک رو چک کن و دو واحد رتپلاز بزن به مریض حواست بهش باشه. سریع کارهای مریض رو انجام دادم رتپلاز رو هم به فاصله ی ۲۰ دقیقه گرفت. مریض رو منتقل ccu کردم، اما شرایط مریض رو به وخامت گذاشت، یعنی به رتپلاز جواب نداد و کم کم تنگی نفس داشت پیدا می کرد با دکتر تماس گرفتم، بعد از توضیح شرایط بیمار گفت که بیمار رو  برای اعزام به زاهدان آماده کنید، چون نیاز به آنژیوگرافی اورژانس داشت که ما در این مرکز نداشتیم، خود دکتر اومد بیمار رو اکو کرد و درخواست اعزام رو پر کرد، بیمار کم کم داشت به سمت ادم ریه پیش می رفت، فشار پایین، اقدامات لازم رو برای ادم ریه انجام دادم و بعد از پذیرش زاهدان بیمار رو اعزام کردیم.

ساعت ۲ بامداد بود خوابم نمی برد، استرس داشتم به خصوص برای مریض انشاالله برسه به زاهدان، با دوستم در باند هلی کوپتر جلوی اورژانس قدم می زدیم، هوا خیلی سرد بود بوی بارون داشت، مثل اینکه دم غروب بارون اومده بود ولی من ندیدم، یه آمبولانس اومد مریض رو سریع بردن داخل اورژانس، گفتم برم ببینم چه خبره، وارد اتاق cpr اورژانس شدم، باورم نمی شد همین مریض خودم بود، در مسیر ایست قلبی می کنه و سریع بیمار رو برگشت میدن، CPR  کردیم، بیمارم برنگشت، فرزندانش جلوی در بودن، هی رو به من می کردن و می گفتن چی شد چرا حالش خراب شد، بغضم گرفته بود، حرفی نمی تونستم بگم، فقط گفتم غم آخرتون باشه، لحظات سختی بود، برای یک مریض این همه کار انجام بدی، باهاش صحبت کنی بهش امید بدی که خوب میشی به خانوادش امید بدی آخرش… آخرین جمله ای که مریضم بهم گفت این بود: من دیگه با این درد میرم….
تا صبح خوابم نبرد، عذاب وجدان گریبانم رو گرفته بود، روز بعد کتاب خونه رفتم می خوندم و می خوندم …
روز بعد خیلی حالم بد بود، با استادم روبه رو شدم، گفت بخش قلب بخش بدیه! مریضت با پای خودش عمودی میاد و ممکنه افقی بره!

روز اولی با CCU1 آشنا شدم خیلی محیط دوست داشتنی بود، ناخودآگاه من رو یادِ محیط داروخونه ولی عصر که مجید اونجا کار می کرد انداخت، با خودم گفتم علی جای تو اینجاست، این بود شروع زندگی من در CCU1 جایی که یک خانواده ی جدید پیدا کردم، دوستانی بسیار خوب، با تجربه، متعهد و بسیار هنرمند. سایر بچه ها از صمیمیت من با پرستارهای ccu خیلی متعجب بودن، میگفتن تو چجوری باهاشون کنار میایی منم به قول یکی از دوستان می گفتم پیشونی منو کجا میشونی

با علیرضا یه روز توی ccu دررفتگی شانه ی یه پیرزن رو جا انداختیم، بنده ی خدا و همراهاش چقدر خوشحال شدن و چقدر دعا کردن، به قول علیرضا همین دعا برای من کافیه، وقتی میبینم مریضم درد می کشه نمی تونم دست رو دست بذارم تا جایی که بتونم کمک می کنم. علیرضا چند سال رئیس اورژانس بود و در اون مدت دوران اوج اورژانس بوده، میگه ارتباط من با همکارام بر پایه ی اعتماد متقابل هس یه نکته ای هم در مورد پزشکی می گفت، اعتماد به نفس و مهارت بااین دو تا کار، تو می تونی کارها بکنی، وقتی علم داشته باشی اعتماد به نفس رو هم بهش اضافه کنی خیلی راحت می تونی به بیمارت کمک کنی حتی اگر وظیفه ی تو نباشه.

بیماران جالبی هم داشتم :

یه بلبل هم داشتیم یه پیرمرد خوش اخلاق و خوش سر زبون، مثل اینکه بزرگ فامیل هم بود، چقدر ملاقاتی داشت، ناگفته نمونه که این پیرمرد ما عاشق یکی از پرستارهامون هم شده بود چقدر که ما با این پرستار شوخی نکردیم، پیرمردمون یه اسم مستعار هم داشت طیب!

یه پیرزن خیلی خوش اخلاق هم داشتیم، انقدر ناز بود، چه عشوه هایی که نمیومد، خیلی دوسش میداشتم ازون مادربزرگ های خفن، مثل مادربزرگ خونه ی مادربزرگه مادربزرگمون هم خیلی همراهی داشت یه دونه نوه هم داشت کپی خودش انقدر صحبت می کرد، فکر کنم تنها کسی بود که می تونست پا به پای مادربزگ بیاد!

این هم دخترمِ یه روز در میانه ی اورژانس و مریض دیدن اون وسط داشت راه می رفت

در یکی از کشیک ها از اورژانس تماس گرفتن مریض داری، CPR شده، انتوبه است، نوار قلبش الان لفت بندله ( اگر برای اولین بار باشه معادل سکته ی قلبی به حساب میاد) سریع با استاد رفتیم بالای سرش، با کمال تعجب دیدم پسر جوان ۲۰ ساله ای است، چند بار از پرستارها پرسیدم مریض قلبی کدومه کدومه باورم نمی شد این پسر باشه، با خانم دکتر بیمار رو ویزیت کردیم، اکو کرد قدرت قلب بیمار ۱۵ درصد !! مریض منتقل CCU شد، بعد از کلی شرح حال گرفتن متوجه شدم بیمار شب ترامادول می خوره و براساس نظر استاد احتمالا در زمینه ی ترامادول تشنج می کنه و مغزش هایپوکسی می کشه ( به مغز اکسیژن نمی رسه)، در طی سیر سطح هوشیاری بیمار ۳ بود، از نظر قلبی کم کم بهبود پیدا کرد، قدرت قلب بیشتر شد و طبق نظر یکی از اساتید گاهی در زمینه ی احیای قلبی قدرت قلب کاهش پیدا می کنه و نمای لفت باندل پیدا می کنه ولی کم کم افزایش پیدا می کنه، بیمار ما حدود ۴۵ روز در CCU و ICU‌بستری بود، خانواده ی بیمار رو هر روز پشت در CCU می دیدم، چه غم و غصه ای در چهره ی پدرش بود، هر بار که برای ملاقات می آمد بیشتر از ۵ دقیقه نمی تونست تحمل کنه، خدا روش شکر مریض اواخر اسفند کم کم هوشیاریش بهتر شد و از دستگاه جدا شد.

یه مریض هم داشتم ساعت ۲ شب به ccu‌زنگ زدن که یه مریض قلبی داریم می خواهیم بفرستیم، من هم همونجا در حال مطالعه بودم، از پرستار پرسیدم چرا بهم زنگ نزدن، بلند شدم رفتم اورژانس دیدم هنوز ویزیت قلب نخورده ولی رتپلاز براش متخصص طب گذاشته، با پرستارها صحبت کردم رفتیم سریع به مریض رتپلاز زدیم، موقع رتپلاز استرس زیادی داریم چون این دارو ریسک حونریزی رو افزایش میده و باید مواظب بود و از طرفی تفنگی هست با یه تیر، اگر درست و به موقع در گولدن تایم نزنی دیگه فایده ای نداره و از طرفی اگر برای یه مریض با یک ایسکمی خفیف رتپلاز شروع کنی تا ۶ ماه بعد نمی تونی دیگه بهش رتپلاز بزنی درواقع اگه در این ۶ ماه یه سکته قلبی وسیع بزنه تو کشتیش چون تنها تیر خشابت رو بی جا استفاده کردی و الان کشتی این مریض رو

در کل این یک ماه استرس کشیدیم، ناراحت شدیم، بعضا بغضم برای مریض هام ترکید، ازینکه مریض هامون حالشون بهتر می شد خوشحال شدیم، دور هم خندیدیم و یک بار هم برای همراه مریض عصبانی شدم که به من تهمت زد.

بوی عیدی

هر چقدر هم که بگیم ما در قید زمان و تقویم نیستیم و ایام عبور از این سال به سال بعد مثل همه ی روزهای خداست و برتری خاصی نسبت به بقیه ندارن و ما هستیم که با اعمالمون ایام رو به کاممون می کنیم و به روزها و هفته ها و سال ها ارزش و اعتبار می‌دیم.
اما همیشه این آخرای سال که میرسه حس و حال آدم تغییر می کنه برای من که اینجوریه، هرچند سال به سال داره این حس کم رنگ تر میشه ولی به صفر نمی‌رسه.
این روزها فرصت خوبی بود برای نگاه به راهی که اومدم اهدافی که تعیین کردم و بررسی این که در کجای این نقشه ی راهی که برای خودم تعیین کردم هستم؟
وقتش هست سررسید یا دفتر سال ۹۶ رو باز کنم و خود تحلیلی داشته باشم.
اگه احساس خوب مزه ی شیرین داشته باشه و احساس بد ترش باشه د این لحظه من نسبت به سال گذشته احساس مزه ی ملس رو دارم 🙂 یکم رو به ترشی چون کارهای زیادی را انجام ندادم، اهدافی داشتم که به آنها نرسیدم ولی کارهای مهمی رو هم انجام دادم.

الان که اینجا هستم و به گذشته نگاه می کنم به قدرت میکرواکشن ها ایمان می آورم ، کارهای کوچکی که زندگی ما را تحت تاثیر قرار می دهند و مسیر زندگی را درجه ای تغییر می دهند ولی نتایج از زمین تا آسمان دارد، درسی که از سال گذشته گرفتم همین بود، درت کارهای کوچیک و روتین روزانه و مقید شدن به انجام آنها؛ و در سال جدیدی که در پیش دارم فقط یک چیز می خواهم آن هم این است که کارهای کوچیک روزانه رو به صورت روتین زندگیم در بیارم.

پی نوشت ۱: مدت زمان مدیدی است که اینجا ننوشتم، یکی از دلایل مهم آن کشیک ها و خستگی های پست کشیک بخش های قلب و جراحی و انجام چند کار دیگر بود و هست، چند بار هم تلاش کردم ولی خستگی باعث شد در میانه ی کار نافرجام شوند، حالا این شروع انتشار پیش نویس هایم است.

پی نوشت ۲: عکس این متن هم مربوط به یکی از سفره های هفت سین بیمارستان هست که توی گوشی داشتم.

زنگ های درون – لحظه نگار

این تصویر رو تابستون که تهران بودم گرفتم، امشب داشتم گالری تب لت رو چک می کردم که این عکس رو دیدم، چون درگیره انجمن کتابخوانی هستم و بعد از دیدن این تصویر این جمله توی ذهنم چرخ زد:

زنگ ها برای چه کسی به صدا در خواهد آمد

پی نوشت: انجمن کتاب خوانی مون فکر کنم تابستان دو سال قبل بین سه تا چهار نفر از از بچه های پزشکی راه افتاد و پس از حدود این مدت از شروع این جمع کوچیک الان أهداف خوبی رو تعیین کردیم و آرام آرام داریم براش قدم بر می داریم، در أینده در موردش بیشتر می نویسم.

کریم رفت

کریم رفت
خبر سنگین بود
شوکه کننده بود

۱۸ سال درس خوندی
پزشکی قبول شدی
امید پدر مادر بودی
۷ سال و اندی درس خوندی دور از خانواده
غم فراغ پدر رو تحمل کردی
در مرداد فارغ التحصیل شدی تا به مرادت برسی
مادری که منتظر دکتر شدن پسرش بود و آرزوهایی که برایش داشت
چه آرزوها که نداشتی
پایداری جمع دوستانه برای همیشه
تازه می خواستی زندگی کنی
تازه می خواستی ثمره ی ۲۶ سال را بچشی
دریغا…
که اجل تو را به این زودی در آغوش گرفت
کتاب، دفتر، قلم و کاغذ کنار جنازه ات در آن تاریکی شب خیلی حرف ها در مورد یک پزشک برای گفتن دارد…

کریم، کریم بود
اما…
دیگر کریم نیست…
روحت شاد رفیق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پینوشت: این متن رو با کمی تاخیر اینجا منتشر کردم، تا از دل نرود هر آنکه از دیده برفت.

فوت پزشک روستای چاهک در اثر واژگونی خودرو 

قلب استکان می ایستاد، پیشنهاد موسیقی

یکی از بهترین آهنگ هایی که در این مدت شنیدم، آهنگ می ایستاد علی اعتماد با شعر  کاظم بهمنی بود، متن این آهنگ بسیار زیبا است و خیلی حال خوب بهم داد، این حال خوب رو با شما به اشتراک می گذارم. گوش کنید و لذت ببرید، متن این آهنگ را هم در ادامه برایتان می نویسم.

رفته از نظر بر دلم بمان گرچه بسته ای دل به دیگران
دردا پر ابرم پر رگبار جدایی باران به سرم ریخته آوار جدایی

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلیش بوسیدن است
چای مینوشید و قلب استکان می ایستاد! 

در حیاط خانه گل ها محو عطرش میشدند
ابر بالای سرش در آسمان می ایستاد

موقع رفتن که میشد طاقت دوری نبود
جسممان میرفت اما روحمان می ایستاد

رفته از نظر بر دلم بمان گرچه بسته ای دل به دیگران
رفته از نظر بر دلم بمان گرچه بسته ای دل به دیگران

از حساب عمر کم کردیم خود را بعد ما ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت با صدها دلیل باز با این حال میگفتم بمان می ایستاد
ساربان آهسته ران که آرام جانم میرود نه چرا آهسته باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش میگرفت باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد

 

ایده‌های جهنده

پیشنوشت: محرک نوشتن این متن مطالعه ی مطلبی با عنوان کتاب The Meme Machine (ماشین مم)  از سایت شخصی طاهره خباری عزیز است؛ پس از مطالعه ی این مطلب مسیری رو طی کردم که نتیجه ی آن را به صورت خلاصه و صرفا برای ثبت تفکرات و تصمیم هایی که گرفتم اینجا می نویسم.

در یکی از کامنت های این مطلب شهرزاد عزیز لینک چند مطلب از روزنوشت های محمدرضا با موضوع پیچیدگی رو هم قید کرد، به آن ها هم سَری زدم، دیدم که محمد رضا اسم ۵ کتاب از ۱۱ کتابی را که تا الان رونویسی کرده را هم گفتِ؛ این کتاب ها را با اجازه ی محمدرضا اینجا می نویسم، نمی گم که قصد خواندنشون را دارم چرا که در چنین سطحی نیستم و کتاب های زیادی به زبان فارسی مانده تا بخوانم و از طرفی زبانم تعریف آنچنانی ندارد؛ پس صرفا برای آشنایی بیشتر اسامی این کتاب ها نوشته می شود.

ّFrom complexity to life, on the emergence of life and meaning

The Emergence of Complexity

The Emergence of everything, how the world became complex

Emergence – contemporary readings in philosophy and science

The Meme Machine

سوزان بلک مور نویسنده ای فریلنسر است که دغدغه های زیادی از ذهن، آگاهی و تکامل گرفته تا میم ها (+، +) دارد، از میان کتاب هایی که منتشر کرده کتاب “آگاهی” او به زبان فارسی ترجمه شده و از اینجا قابل خرید است.

این نویسنده مقالات زیادی هم در نشریه گاردین منتشر می کند که از اینجا می توانید پروفایل و مقالات منتشر شده ی آن را ببینید، عنوان آخرین مقاله ای که در تهیه ی آن نقش داشته جذاب است: “پنج فیلمی که به ما می آموزد مغز چگونه کار می کند؟” فیلمی که سوزان بلک مور در این مقاله معرفی می کند: Altered States است؛ در این فیلم یک دانشمند بر روی داروهای روانگردان برای کشف حالت های دیگر هوشیاری و تصورات ما از واقعیت آزمایشاتی انجام می دهد و به قولِ بلک مور قسمت جذاب این فیلم قسمت هایی است که حالت های تغییر یافته آگاهی را کنترل می کند. 

سوزان بلک مور علاوه بر کتاب ها و مقالاتش یک سخنرانی هم در TED با عنوان “مم ها و تد ها” دارد، سایت TED  موضوع این سخنرانی را اینگونه معرفی کرده است:

سوزان بلکمور مِم‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دهد. مم [Meme] یعنی ایده‌هایی که خودشان را از یک مغز به مغز دیگر کپی می‌کنند، درست مثل یک ویروس. در همین راه او یک ادعای جسورانه جدید نیز مطرح می‌نماید: انسان نوع جدیدی از مم تولید کرده است؛ که تِم [Teme] نام دارد. تم خودش را بوسیلهٔ تکنولوژی پراکنده می‌سازد، و روش‌هایی را برای بقای خودش اختراع می‌کند.

در ویکی پدیا در مورد مم ها چنین توضیح می دهد: مم ها ایده ها، رفتارها یا روش هایی هستند که در یک فرهنگ از فردی به فرد دیگر گسترش می یابند، در واقع به مم ها ژن فرهنگ می گویند که به ارث می رسند و وسیله ی انتقال آن ما انسان ها هستیم کارِ اصلی ما انتقال ژن ها بوده ولی اکنون انتقال مم ها دارد اولویت بالاتری پیدا می کند، مثالی برای مم ها: دانش آموزی را در نظر بگیریرد که در حال یادگیری موسیقی سنتی است، این دانش آموز ابتدا در مجضر اساتید محتلف مشغول تقلید از آن ها  می شود، سال ها می گذرد، تقلید، تقلید و تقلید حال ممکن است این وسط در کنار تقلید اشتباهی هم رخ دهد که منجر به خلاقیت یا تغییر در این سبک موسیقایی شود و نوع جدیدی از موسیقی سنتی را ایجاد کند این سبک جدید(مم) توسط این استاد بزرگ ارائه می شود و افرادی به آن علاقه مند می شوند و شاگردیشان را می کنند و به آن ها منتقل می شود و همینطور به ارث می رسد.
مثال های دیگری از مم ها: زبان، آداب رسوم، شعر، مُد، لهجه، موسیقی و …؛ حافظ و سعدی در حالی که ژن های آن ها ناپدید شده اما مم های آن ها پراکنده شده است.

نوشته ای نیز در اینجا دیدم که ترجمه ای از فصل ۱۱ کتاب ژن خودخواه بود، جمله های زیر خیلی برایم جالب بود:

اگر دانشمندی از موضوع جالبی باخبر شود یا چیزی بخواند، آن را به همکاران و دانشجویان خود منتقل می‌کند. اگر آن موضوع مورد توجه قرار بگیرد، می‌گوییم خود را از مغزی دیگر به مغز دیگر منتشر کرده است.

مغز انسان و بدنی که در کنترل مغز است نمی‌تواند در آنِ واحد بیش از دو‌-سه کار انجام دهد. اگر قرار باشد میمی توجه مغز آدم را بیشتر جلب کند، باید از پس میم‌های رقیب برآید.

وقتی ما می‌میریم دو چیز از ما باقی می‌ماند: ژن و میم. ما ماشین‌هایی هستیم که برای انتقال ژن‌ها پدید آمده‌ایم ولی این جنبه بعد از سه نسل فراموش می‌شود. بچه یا نوه ممکن است شباهت‌هایی به ما داشته باشد اما با گذشت هر نسل، سهم ژنی ما نصف می‌شود و زیاد طول نمی‌کشد که سهم ما ناچیز شود. ولی اگر در فرهنگ جهان شریک شویم، اگر فکر خوبی داشته باشیم، آهنگی بسازیم یا غیره، شاید مدت‌ها بعد از محو شدن ژن‌هایمان در خزانه ژنی، این‌ها بدون تغییر باقی بمانند.

 

سم زدایی از شبکه های اجتماعی با quality time

مدتی هست نرم افزار quality time رو به پیشنهاد سجاد سلیمانی عزیز روی گوشی تلفنم نصب کردم.
در این مدت کم خیلی در مدیریت زمان بهم کمک کرده و از همه مهمتر وقتی که بهش نگاه می کردم دردی درون وجودم احساس می کردم، چون بهم نشون میداد که چقدر در شبکه های اجتماعی وقتم رو می گذرونم، حس خوب هم بهم می داد چون تغییر رفتارم رو به صورت روزانه عینا می دیدم،

میدیدم که داره تعداد ساعات استفاده از تلگرام کم میشه و در عوضش به اینوریدر، نوت،  پی دی اف خوان، medscape و Uptodate اضافه میشه.
این نرم افزار امکانات جالبی هم داره، روند روزانه و هفتگی فعالیت ها رو بهت نشون میده، تعداد باز و بست کردن گوشی، میزان زمانی که در هر نرم افزار گذروندم، یه تایم لاین هم داره که نشون میده هر ساعت شبانه روز با کدوم نرم افزار گوشی بیشتر کار کردی.

رفتارهای پنهانتون رو هم نشون میده، به عنوان مثال به خیال خودم که یه روز بعد از کشیک از ساعت ۴ تا ۱۰ شب خوابیدم، ولی وقتی نرم افزار رو چک کردم دیدم که توی همین مدت حدود ۱۰ بار گوشی رو باز کردم، پیامک خوندم و رد تماس دادم!

از ویژگی های دیگر این نرم افزار قابلیت تنظیم هشدار برای باز کردن تلفن همراهتونه، براش مشخص می کنی که مثلا اگر بیشتر ۷۰ بار در طی روز گوشی تلفن رو باز کردم بهم آلارم بده، آلارمش هم خیلی جالبه، Time to take a break!
آلارم به من میگه داداش از حدت رد شدی ها! یکم بزن کنار استراحت کن! نمیری!  خخخ
به طور کلی این نرم افزار بهتون کمک می کنه که به آرامی یه جور سم زدایی از شبکه های اجتماعی داشته باشین قبل از رسیدن سم به دوز مرگ آورش!

از طرفی در کنار کار با این نرم‌افزار کمی هم یادگیری ضمنی داشتم، با خودم فکر کردم چقدر خوب میشه که نرم افزاری با همین شیوه کل زندگیم رو تحت مانیتورینگ قرار بده و پایان هر روز بهم بگه که داداش حواست نیستا میدونی چند ساعت خوابیدی، یا چند ساعت بی خودی وقتت رو تلف کردی؟ با فلانی چقدر غیبت کردی؟ و قس علی هذا (عجب کلمه ای توی ذهنم اومد :دی)
یکم فکر کردم که چه ابزارهایی در اختیار دارم تا چنین نرم‌افزاری رو بر روی سخت افزار زندگیم نصب کنم، دیدم ابزارشو در شروع سال جدید برای خودم طراحی کردم و مدتی بعد به کمک متمم آپگریدش کردم؛ ولی در این چند ماه گذشته به دلیل برنامه ی کشیک های بخشا ازش دور شدم و در این ماه قبل به خاطر کشیک های سنگین اورژانس دیگه کلا این دفترم درش بسته بود، اصلا سبک زندگیم عوض شده بود.
تلنگری که نوشته های طاهره خباری و شهرزاد، با یادآوری ۱۰۰ روز مانده به پایان سال بهم زد باعث شد که کمی به گذشته نگاه کنم و با نگاهی به آینده تصمیم ها و بهتر بگم میکرواکشن هایی تا پایان سال برای خودم تعیین کنم.
فعلا میکرواکشنی که تعیین کردم نوشتن اتفاقات روزمره با تاکید بر فکری که در هر لحظه از ذهنم عبور می کنه در دفتر بولت جورنالم هست.
با توجه به اینکه هر لحظه به این دفتر دسترسی ندارم، برای نوشتن حس و حال و اتفاقات درونی و بیرونی از نرم افزار نوت گوشی استفاده می کنم و شب که خونه رسیدم به بولت جورنالم اضافشون می کنم.
انشاالله پایان هر هفته گزارشی از روند اجرای این میکرواکشن رو منتشر می کنم، این کار رو برای تعهد بیشتر انجام میدم.

 

نرم افزار quality time برای اندروید

« نوشته های قدیمی تر